|
.: پیوندها :.
.: نظرسنجی :. .: خبـرنامه :.
.: لوگوی جلسات :. ![]()
|
برای شنیدن توضیحات صوتی درباره این برنامهها دکمهء پخش را کلیک کنید:
این صفحه جهت مدیریت
برنامههای اینترنتی شرح و تفسیر داستانهای مثنوی معنوی مولانا و نیز
غزلیات شمس تبریزی(مولانا) است. این برنامهها از سال 2003 میلادی بصورت
Online در سرویسهای مخصوص تلهکنفرانس مانند Paltalk ، Yahoo Messenger ،
inSpeak ، FarToFar و Woozab برگزار میشد و علاقمندان از ایران، اروپا،
امریکا، کانادا، استرالیا، هندوستان، روسیه و کشورهای دیگر بشکل Online
حضور مییافتند. (آرشیو تمامی جلسات برگزار شده بصورت صوتی (mp3) و نیز متن
(pdf) در
صفحه آرشیو قرار دارد و میتوانید بصورت رایگان آنها را دانلود
نموده و استفاده نمایید.) .: خبـرنامه :.
بدین ترتیب
در لیست خبرنامهء سایت قرار میگیرید و هرگونه خبر جدید و برنامهء تازهای
که ارائه شود، از طریق پست الکترونیکتان به اطلاعتان خواهد رسید.
+ صفحه اصلی کل جلسات (مولانا، حافظ، سعدی ...)
+ گزارش و چکیدهء جلسات، در کلوب مثنوی معنوی مولانا
>---------------========--------------<
توضیحات کلی دربارهء استفاده از برنامهها: ( .: دانلود مستقیم توضیحات :. )
1. گوش دادن به هر بخش از برنامه، با کلیک بروی دکمهء پخش(در پايين). 2. دانلود فایلهای صوتی: الف. دانلود مستقیم:
ب. دانلود از صفحه آرشیو: به این صفحه مراجعه کنید ---> masnawi.4shared.com
>-----------==================================================----------<
برای شنیدن برنامه، بروی دکمههاي پخش کلیک کنید: (متن داستان و ابیات مثنوی در پایین قرار دارد) برای دانلود مستقیم این بخش، بروی لینک روبرو راستکلیک کنید و Save Target As را انتخاب کنید: -------> .: بخش اول :.
برای دانلود مستقیم این بخش، بروی لینک روبرو راستکلیک کنید و Save Target As را انتخاب کنید: -------> .: بخش دوم :.
دانلود تمامي فايلهاي جلسات از صفحه آرشیو: به اين صفحه مراجعه نماييد --> masnawi.4shared.com
------------------- جلسه دوازدهم:
گر
شدى عطشان بحر معنوى
فرجهاى كن در جزيرهء مثنوى
مثنوى ما
دكان وحدت است غير
واحد هر چه بينى آن بت است
آبحيوان خوان، مخوان
اين را سخن روح نو بين در تن
حرف كهن
دفتر دوم بيت 3622 به بعد
اى برادر قصه چون پيمانهاى است معنى اندر وى مثال دانهاى است دانهء معنى بگيرد مرد عقل ننگرد پيمانه را گر گشت نقل ماجراى بلبل و گل گوش دار گر چه گفتى نيست آن جا آشكار كودكان افسانهها ميآورند درج در افسانهشان بس سر و پند هزلها گويند در افسانهها گنج ميجو در همه ويرانهها هزل تعليم است آن را جد شنو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو هر جدي هزل است پيش هازلان هزلها جد است پيش عاقلان عاقلي گر خاك گيرد زر شود جاهل ار زر برد خاكستر شود
---------------
گفتمش پوشيده خوشتر سر يار خود تو در ضمن حکايت گوش دار خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آيد در حديث ديگران بشنويد اي دوستان اين داستان خود حقيقت نقد حال ماست آن
دفتر اول، بيت 1547 به بعد
قصه آن بازرگان كه به هندوستان به تجارت میرفت و پیغام دادن طوطی محبوس به طوطیان هندوستان
بود بازرگانی او را طوطيى در قفس محبوس زيبا طوطيى چون كه بازرگان سفر را ساز كرد سوى هندستان شدن آغاز كرد هر غلام و هر كنيزی را ز جود گفت بهر تو چه آرم گوى زود هر يكى از وى مرادى خواست كرد جمله را وعده بداد آن نيك مرد گفت طوطى را چه خواهى ارمغان كارمت از خطهى هندوستان گفتش آن طوطى كه آنجا طوطيان چون ببينى كن ز حال من بيان كان فلان طوطى كه مشتاق شماست از قضاى آسمان در حبس ماست بر شما كرد او سلام و داد خواست واز شما چاره و ره ارشاد خواست گفت مىشايد كه من در اشتياق جان دهم اينجا بميرم در فراق اين روا باشد كه من در بند سخت گه شما بر سبزه گاهى بر درخت اين چنين باشد وفاى دوستان من در اين حبس و شما در بوستان ياد آريد اى مهان زين مرغ زار يك صبوحى در ميان مرغزار ياد ياران يار را ميمون بود خاصه كان ليلى و اين مجنون بود اى حريفان با بت موزون خود من قدحها مىخورم پر خون خود يك قدح مى نوش كن بر ياد من گر همىخواهى كه بدهى داد من يا به ياد اين فتادهى خاك بيز چون كه خوردى جرعه اى بر خاك ريز اى عجب آن عهد و آن سوگند كو وعدههاى آن لب چون قند كو گر فراق بنده از بد بندگى است چون تو با بد بد كنى پس فرق چيست اى بدى كه تو كنى در خشم و جنگ با طرب تر از سماع و بانگ چنگ اى جفاى تو ز دولت خوبتر و انتقام تو ز جان محبوبتر نار تو اين است نورت چون بود ماتم اين تا خود كه سورت چون بود از حلاوتها كه دارد جور تو وز لطافت كس نيابد غور تو یاد آور از محبتهای ما حق مجلسها و صحبتهای ما نالم و ترسم كه او باور كند وز كرم اين جور را كمتر كند عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ ای عجب من عاشق اين هر دو ضد و الله ار زين خار در بستان شوم همچو بلبل زين سبب نالان شوم اين عجب بلبل كه بگشايد دهان تا خورد او خار را با گلستان اين نه بلبل اين نهنگ آتشى است جمله ناخوشهای عشق او را خوشى است قصهى طوطى جان زين سان بود كو كسى كو محرم مرغان بود كو يكى مرغى ضعيفى بىگناه و اندرون او سليمان با سپاه شرح اين كوته كن و رخ زين بتاب دم مزن و الله اعلم بالصواب
ديدن خواجه طوطيان هندوستان را در دشت و پيغام رسانيدن از آن طوطى
باز مىگرديم از این اى دوستان سوى مرغ و تاجر و هندوستان مرد بازرگان پذيرفت آن پيام كاو رساند سوى جنس از وى سلام چون كه تا اقصاى هندوستان رسيد در بيابان طوطى چندى بديد مركب استانيد و پس آواز داد آن سلام و آن امانت باز داد طوطيى ز آن طوطيان لرزيد و پس اوفتاد و مرد و بگسستش نفس شد پشيمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاك جانور اين مگر خويش است با آن طوطيك اين مگر دو جسم بود و روح يك اين چرا كردم چرا دادم پيام سوختم بىچاره را زين گفت خام اين زبان چون سنگ و هم آهنوش است و آنچه بجهد از زبان چون آتش است سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف گه ز روى نقل و گه از روى لاف ز آنكه تاريك است و هر سو پنبه زار در ميان پنبه چون باشد شرار ظالم آن قومى كه چشمان دوختند وز سخنها عالمى را سوختند گر سخن خواهى كه گويى چون شكر صبر كن از حرص و اين حلوا مخور صبر باشد مشتهاى زيركان هست حلوا آرزوى كودكان هر كه صبر آورد گردون بر رود هر كه حلوا خورد واپستر رود این سخن پایان ندارد ای کیا بحث بازرگان و طوطی کن بیا
باز گفتن بازرگان با طوطى آنچه در هندوستان دیده
كرد بازرگان تجارت را تمام باز آمد سوى منزل شاد كام هر غلامى را بياورد ارمغان هر كنيزك را ببخشيد او نشان گفت طوطى ارمغان بنده كو آنچه گفتى وآنچه دیدی باز گو گفت نى من خود پشيمانم از آن دست خود خايان و انگشتان گزان که چرا پيغام خامى از گزاف بردم از بىدانشى و از نشاف گفت اى خواجه پشيمانى ز چيست چيست آن كاين خشم و غم را مقتضى است گفت گفتم آن شكايتهاى تو با گروهى طوطيان همتاى تو آن يكى طوطى ز دردت بوى برد زهرهاش بدريد و لرزيد و بمرد من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود ليك چون گفتم پشيمانى چه سود نكته اى كان جست ناگه از زبان همچو تيرى دان كه جست آن از كمان وا نگردد از ره آن تير اى پسر بند بايد كرد ِسيلى را ز َسر چون گذشت از سر جهانى را گرفت گر جهان ويران كند نبود شگفت
شنيدن آن طوطى حركت آن طوطی را و مردن و نوحه کردن خواجه
چون شنيد آن مرغ كان طوطى چه كرد پس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد خواجه چون ديدش فتاده همچنين بر جهيد و زد كله را بر زمين چون بدين رنگ و بدين حالش بديد خواجه بر جست و گريبان را دريد گفت اى طوطى خوب خوش حنين هين چه بودت اين چرا گشتى چنين اى دريغا مرغ خوش آواز من اى دريغا همدم و همراز من اى دريغا مرغ خوش الحان من راح روح و روضه رضوان من گر سليمان را چنين مرغى بدى كى دگر مشغول آن مرغان شدى اى دريغا مرغ كه ارزان يافتم زود روى از روى او بر تافتم اى زبان تو بس زيانى بر ورى چون تويى گويا چه گويم مر ترا اى زبان هم آتش و هم خرمنى چند اين آتش در اين خرمن زنى در نهان جان از تو افغان مىكند گر چه هر چه گوئیش آن مىكند اى زبان هم گنج بىپايان تويى اى زبان هم رنج بىدرمان تويى هم صفير و خدعهى مرغان تويى هم بلیس و ظلمت کفران توئی هم خفیر و رهبر یاران توئی هم انيس وحشت هجران تويى چند امانم مىدهى اى بىامان اى تو زه كرده به كين من كمان نك بپرانيده اى مرغ مرا در چراگاه ستم، كم كن چرا يا جواب من بگو يا داد ده يا مرا اسباب شادى ياد ده اى دريغا نور ظلمت سوز من اى دريغا صبح روز افروز من اى دريغا مرغ خوش پرواز من ز انتها پريده تا آغاز من اى دريغا اشك من دريا بدى تا نثار دلبر زيبا شدى طوطى من مرغ زيرك سار من ترجمان فكرت و اسرار من هر چه روزى داد و ناداد آمدم او ز اول گفت تا ياد آيدم طوطيى كايد ز وحى آواز او پيش از آغاز وجود آغاز او اندرون تست آن طوطى نهان عكس او را ديده تو بر اين و آن مىبرد شاديت را، تو شاد از او مىپذيرى ظلم را چون داد از او اى كه جان از بهر تن میسوختى سوختى جان را و تن افروختى سوختم من، سوخته خواهد كسى؟ تا ز من آتش زند اندر خسى سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان كه آتش كش بود اى دريغا اى دريغا اى دريغ كانچنان ماهى نهان شد زير ميغ قافيه انديشم و دلدار من گويدم منديش، جز ديدار من خوش نشين اى قافيه انديش من قافيهى دولت تويى در پيش من حرف چه بود تا تو انديشى از آن صوت چه بود؟ خار ديوار رزان حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا كه بىاين هر سه با تو دم زنم مىشود صياد، مرغان را شكار تا كند ناگاه ايشان را شكار بىدلان را دلبران جسته به جان جمله معشوقان شكار عاشقان هر كه عاشق ديدىاش معشوق دان كو به نسبت هست هم اين و هم آن تشنگان گر آب جويند از جهان آب هم جويد به عالم تشنگان چونكه عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشت میدهد تو گوش باش اى حيات عاشقان در مردگى دل نيابى جز كه در دل بردگى غرق عشقىام كه غرق است اندر اين عشقهاى اولين و آخرين مجملش گفتم نكردم من بيان ور نه هم لبها بسوزد هم دهان من چو لب گويم، لب دريا بود من چو لا گويم، مراد الا بود بس دراز است اين حديث خواجه گو تا چه شد احوال آن مرد نكو
رجوع به حكايت خواجهى تاجر
خواجه اندر آتش و درد و حنين صد پراكنده همىگفت اين چنين گه تناقض گاه ناز و گه نياز گاه سوداى حقيقت گه مجاز مرد غرقه گشته جانى مىكند دست را در هر گياهى مىزند تا كدامش دست گيرد در خطر دست و پايى مىزند از بيم سر دوست دارد يار اين آشفتگى كوشش بیهوده به از خفتگى این سخن پایان ندارد ای عمو قصه طوطی و خواجه بازگو
برون انداختن مرد تاجر طوطى را از قفس و پريدن طوطى مرده
بعد از آنش از قفس بيرون فکند طوطيك پريد تا شاخ بلند طوطى مرده چنان پرواز كرد كافتاب از چرخ تركى تاز كرد خواجه حيران گشت اندر كار مرغ بىخبر ناگه بديد اسرار مرغ روى بالا كرد و گفت اى عندليب از بيان حال خودمان ده نصيب او چه كرد آنجا كه تو آموختى چشم ما از مکر خود بردوختى ساختی مکری و ما را سوختی سوختی ما را و خود افروختی گفت طوطى كو به فعلم پند داد كه رها كن نطق و آواز و گشاد زانكه آوازت ترا در بند كرد خويش او مرده پى اين پند كرد يعنى اى مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من كه تا يابى خلاص دانه باشى مرغكانت بر چنند غنچه باشى كودكانت بر كنند دانه پنهان كن بكلى دام شو غنچه پنهان كن گياه بام شو هر كه داد او حسن خود را در مزاد صد قضاى بد سوى او رو نهاد چشمها و خشمها و رشكها بر سرش ریزد چو آب از مشكها دشمنان او را ز غيرت مىدرند دوستان هم روزگارش میبرند آنكه غافل بود از كشت بهار او چه داند قيمت اين روزگار در پناه لطف حق بايد گريخت كاو هزاران لطف بر ارواح ريخت
وداع كردن طوطى خواجه را و پريدن
يك دو پندش داد طوطى بىنفاق بعد از آن گفتش سلامُ الفراق الوداع ای خواجه کردی مرحمت کردی آزادم ز قید و مظلمت الوداع ای خواجه رفتم تا وطن هم شوی آزاد روزی همچو من خواجه گفتش فى أمان الله برو مر مرا اكنون نمودى راه نو سوی هندستان اصلی رو نهاد بعد شدت از فرج دل گشته شاد خواجه با خود گفت كاين پند من است راه او گيرم كه اين ره روشن است جان من كمتر ز طوطى كى بود جان چنين بايد كه نيكو پى بود
در بیان مضرت تعظيم خلق و انگشت نما شدن
اينش گويد من شوم هم راز تو و آنش گويد نى منم انباز تو اينش گويد نيست چون تو در وجود در کمال و فضل و در احسان و جود آنش گويد هر دو عالم آن تست جمله جانهامان طفيل جان تست آنش خواند گاه عیش و خرمی اینش گوید گاه نوش و مرهمی او چو بيند خلق را سر مست خويش از تكبر میرود از دست خويش او نداند كه هزاران را چو او ديو افكند ست اندر آب جو لطف و سالوس جهان خوش لقمهاى است كمترش خور كان پر آتش لقمهاى است آتشش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار تو مگو آن مدح را من كى خرم از طمع مىگويد او پى مىبرم مادحت گر هَجو گويد بر ملا روزها سوزد دلت ز آن سوزها گر چه دانى كاو ز حرمان گفت آن كان طمع كه داشت از تو شد زيان آن اثر مىماندت در اندرون در مديح اين حالتت هست آزمون آن اثر هم روزها باقى بود مايهى كبر و خداع جان شود لیک ننمايد چو شيرين است مدح بد نمايد ز آن كه تلخ افتد قدح تا توانى بنده شو سلطان مباش زخم كش چون گوى شو، چوگان مباش ور نه چون لطفت نماند وين جمال از تو آيد آن حريفان را ملال آن جماعت كت همىدادند ريو چون ببينندت بگويندت كه ديو جمله گويندت چو بينندت به در مردهاى از گور خود بر كرد سر اين همه گفتيم ليك اندر بسيچ بىعنايات خدا هيچيم هيچ بىعنايات حق و خاصان حق گر ملك باشد سياه استش ورق ای خدا ای قادر بیچند و چون واقفی بر حال بیرون و درون اى خدا اى فضل تو حاجت روا با تو ياد هيچ كس نبود روا اين قدر ارشاد تو بخشيدهاى تا بدين بس عيب ما پوشيدهاى قطرهای دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش قطرهای علم است اندر جان من وارهانش از هوا وز خاك تن ای برادر یک دم از خود دور شو با خود آی و غرق بحر نور شو اى برادر عقل يك دم با خود آر دم به دم در تو خزان است و بهار باغ دل را سبز و تر و تازه بين پر ز غنچهى ورد و سرو و ياسمين معنى مردن ز طوطى بد نياز در نياز و فقر خود را مرده ساز تا دم عيسى ترا زنده كند همچو خويشت خوب و فرخنده كند از بهاران كى شود سر سبز سنگ خاك شو تا گل بروئى رنگ رنگ سالها تو سنگ بودى دل خراش آزمون را يك زمانى خاك باش
----------------------- لطفاً بوسیلهء فرم زیر، حضور و نظر خود را اعلام فرمایید: (شماره اين برنامه، 12 است) |
برای دانلود فایلهای صوتی و متن جلسات گذشته، به صفحهی آرشیو کلی مراجعه نمایید.