داشتم از خیابانی در منطقهای بنام Bonnyrigg گذر میکردم که پدیدهٔ جالبی دیدم. ما هم که نخورده مست و فضول، همینطوری سرمان درد میکند برای موضوعات عرفانی، چه برسد به اینکه ابوالفضل هم یاریمان کند و چیزی پیش پایمان بگذارد برای اینجور صحبتها. ویدیوی زیر را گرفتم تا دربارهاش مطلب یا شاید مطالبی بگویم. ببینیم چه میآید.
نمایش پستها با برچسب استرالیا. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب استرالیا. نمایش همه پستها
غارهای جنولان
جای شما خالی روز دوم فروردین امسال زدیم به طبیعت. سفری یک روزه به خطهٔ روحپرور(!) غارهای جنولان، حدود دویست کیلومتری سیدنی، کمی آنطرفتر از منطقهٔ "سه خواهرون" یا کوههای آبی(Blue Mountains) که فکر میکنم معرف حضور انورت باشد. دشتها و درههای بسیار زیبایی در مسیر بود و خوشبختانه بسیار خلوت، طوریکه ترسی زیبا آدم را برمیداشت.
تصویر فوق پانوراماست. دکمهٔ زیر تصویر را بسمت چپ و راست بکشید.
در طول مسیر لابلای درختهای جنگل مترسکهای سفید که تداعیکنندهٔ روح بودند گذاشته شده بود و روی تکه کاغذی کنار آنها نوشته شده بود: "قتلهای اسرارآمیز"! آدم را یاد فیلم "پروژهٔ جاودگر بلر" میانداخت. بعد که "یاحضرتعباسکنان" به دهکده یا منطقهٔ اصلی غارها عز شرف پیدا کردیم کاشف به عمل آمد که حکایت این "ارواح قاتل" در حقیقت جزئی از اسطورههای رایج مردم آن منطقهٔ جنولان بوده و برای اینکه این داستانها و اسطورهها را زنده نگه دارند چنین ابتکار جالبی کرده بودند.
بهار جان
اینجا در سیدنی اوایل پاییز است و قاعدتاً باید رو به سردی برویم. اما هوا بهاری و دلپذیر است و طبیعت سرسبز. طبیعت در عین لطافت و زیباییاش جلوههای "هولناکی" هم برای ما انسانها دارد. وقایعی همچون بهار، شکوفهها و گل کردن درختها، جوانه زدن سبزهها، نسیمهای لطیف بهاری و خرمی دشتها در کنار پدیدههایی همچون زلزله، سیل، سونامی و طوفان همه از جلوههای طبیعتند. وقتی آنها را در ارتباط با خودمان(انسان) میسنجیم، آنوقت است که "خوشایند" و "ناگوار" میبینیمشان.
اگر خارج از دید محدود انسانی بتوانیم این مجموعه را درک کنیم، دنیایی دیگر برویمان باز میشود. اما بهرحال چه کنیم که انسانیم و محدود. حال اگر همین محدودیتمان را بتوانیم درک کنیم، گویی نقبی بناگهان زده میشود از این محدود بودن به نامحدودی!
شور عشق
- ساعت چنده مسعود؟
- تاریکه. نمیبینم. صبر کن الان از روی گوشیم میگم... یازده و نیم تقریباً.
- چه خوب اومدیم بالا. دو هفته پیش، از عمران تا کارا نیم ساعت طول میکشید بیایم. الان تقریباً یک ربعه رسیدیم. اون هم با کولههای پر.
- و این خربزه که دستته!
- گمونم از همین پایین اگه صداشون کنیم بشنوند.
- نترسند یک وقت.
- (با فریاد) ما اومدیـــــم!
چشمهایش
دو مطلب در این رابطه. مطلب دوم را اول میگویم و مطلب اول را دوم!
دو سه روز پیش، عزیزی میگفت: "وقتی چند ماه پیش، از استرالیا خارج شده بودی، اتفاق ناگواری در سیدنی افتاد که از آن بیخبری." گفتم: "همین است دیگر. دو سه ماه مملکتتان را رها میکنم، اینطوری میشود! حالا بگو چه اتفاقی؟" گفت: "مردی به زنی تجاوز کرده بود. دستگیرش کردند و بعد از تحقیقات فهمیدند این مرد سابقهدار است و قبلاً هم از اینجور کارها میکرده. از خودش که پرسیدهاند چرا دوباره این کار را کردهای، گفته: "وقتی از زندان آزاد شدم، هیچ کار و باری نداشتم و هر جا رفتم کار گیرم نیامد. این بود که خواستم باز برگردم زندان. برای همین، این کار را کردم."
خانواده و فردی که به او تجاوز شده بوده، از دولت استرالیا شکایت کردهاند که چرا چنین کسانی را در جامعه رها میکنید، در حالیکه هیچ فکرش را نمیکنید که اینها بعد از آزادی، نیاز به کار و حقوق دارند تا دوباره به وضع سابقشان برنگردند؟ فرد متجاوز هم از دولت شکایت کرده که اگر شما بعد از آزاد شدنم از زندان، بمن کار داده بودید، این وضع پیش نمیآمد! خلاصه اینکه همهٔ کاسه کوزهها سر دولت شکسته شده و باید غرامت به هر دو طرف بپردازد. خیلی از نهادهای دفاع از حقوق شهروندان هم از این دو طرف دعوی حمایت کردهاند."
گفتم: "نمیدانستم مردمان دو سرزمین ایران و استرالیا تا این حد شباهت فرهنگی دارند!". +
گفتم: "نمیدانستم مردمان دو سرزمین ایران و استرالیا تا این حد شباهت فرهنگی دارند!". +
آب و سبو
این عکس مسجدی در ترکیه نیست! اینجا محلهای است بنام Auburn در سیدنی که بیشتر اهالی آن، ترکهای ترکیهاند و این مسجد بزرگ و زیبا را هم آنها ساختهاند، با همان سبک معماری مساجد ترکیه. سیدنی و کلاً استرالیا، همانطور که قبلاً هم در پادکستهایی گفته بودم، شهر و کشوری بلحاظ فرهنگی بسیار متنوعاند. هندوها معابد خودشان را دارند، مناسکشان و جشنهایشان را اجرا میکنند، چینیها معابد و مراسم خودشان را دارند(محلهٔ Cabramatta)، مسیحیها و مسلمانها هم کلیسا و مساجد خودشان را. همجنسگراها هم البته همینطور. (در مورد یکی از معابد بودایی در سیدنی قبلاً مطلبی نوشته بودم. اینجـا)
گوارای وجود!
پاتوق شنای ما در تابستهای سالهای نوجوانی استخر کانون مالک اشتر بود. استخری بسیار بزرگ و روباز که باغ و باغچهای هم آن را احاطه کرده بود. تا مدتها رختکن درستدرمونی نداشت و ما لباسهایمان را لای درختها و بوتههای باغچه میگذاشتیم و مشغول شنا میشدیم.
یک طرف قسمت عمیق استخر معمولاً آفتاب افتاده بود و طرف چپ، سایهٔ درختهای بید بزرگی که روی آب افتاده بود و آب را خنک نگه میداشت. نمیدانم چرا من این گوشهٔ چپ را دوستتر داشتم و برخلاف بیشتر دوستانم که سمت آفتاب میرفتند، همینجا میماندم و مشغول شنا و شیرجهام میشدم.
سه خواهرون
ژانویهٔ امسال به Blue Mountains رفته بودم و بخاطر مهآلودی شدید هوا از طبیعت و کوه و درهاش چیزی دیده نمیشد. در یک ماههٔ اخیر بعد از رصد کردن روزی آفتابی بالاخره همین یکشنبه شکار شد و دوباره Blue Mountains ملاقات گردید.
واقعه
مدیتیشن برای تحقق یافتن، نیازی به زمان و مکان خیلی خاص ندارد. حتی هنگام رانندگی هم میتوان این مشاهده را انجام داد.
پارسال در ایامی تعطیل به منطقهای به نام Hunter Valley رفتیم حدود دویست سیصد کیلومتری شمال سیدنی. این منطقه آنطور که میگویند مرکز اصلی شرابسازی استرالیاست. با مزارع بزرگ انگور، انواع انگور. و البته کارخانههای بزرگ شرابسازی.
Hunter Valley مسیر زیبایی دارد. طبیعتی بکر با کوههای سبز مانند کوههای شمال ایران و دشتهای وسیع و خرم با رودخانههایی جاری در آنها. خوشبختانه جادهاش هم آن روز خیلی خلوت بود و راننده از بابت کنترل ماشین نگرانی نداشت. لذا فرصت را مغتنم برای مراقبه دید.
مناظر زیبایی که روبرویش بود مانند تابلوها و عکسهای زیبای طبیعت چشمنوازی میکرد. پخش ماشین هم روشن بود:
واتامولا
چند روز پیش، جای شما سبز، طی سفری یکروزه به پارکی جنگلی شرفیاب گشتیم به نام Royal National Park. و سپس به برکهای در این پارک بنام Wattamolla.
حمالی
قبلاً در یادداشتی یا شاید پادکستی گفته بودم که یکی از پدیدههای جالبی که در سرزمین کانگروها دیدهام، خانوادههایی هستند که سالهاست از وطنشان (مثلاً ایران) هجرت کردهاند و علیرغم اینکه مدتهاست اینجا زندگی میکنند، از نظر اجتماعی با هیچ خانواده و اجتماعی رابطه برقرار نکردهاند و در نوعی انزوای خودخواسته بسر میبرند. ملاکها و ارزشهای همان زمان جامعهای که آن را ترک کردهاند را هنوز همراه خود دارند و بر اساس آنها تصمیمگیری و زندگی میکنند.
چند روز پیش موقعیتی پیش آمد و در نمونهای دیگر از چنین جمعی قرار گرفتم. دو نفر اختلافشان بود. یک آقا و خانم. آقا به مادر آن خانم میگفت آیا دختر شما فلان مشکل را دارد و شما از من پنهان میکنید؟ و پاسخ مادر این بود: «نه، دختر من هیچ مشکلی ندارد، اسم نگذار روی بچهٔ من!»
ختن
تخصیص
هست حیوانی که نامش اشغر است
او به زخم چوب زفت و لمتر است
تا که چوبش میزنی به میشود
او ز زخم چوب فربه میشود
لذت تخصیص تو وقت خطاب
آن کند که نآید از صد خم شراب
اکتبر ۲۰۱۱
لاکیمبا، سیدنی
تدین
دیروز همراه دوستی رفته بودیم تا آزمایش خون بدهد. خانم سیهچردهٔ هندیئی که خون میگرفت از ایشان پرسید: «روزه هستی؟» ایشان با کمی مکث جواب داد که نه. خانم خونگیر با تعجب پرسید: «یادم هست دفعهٔ قبل که آمده بودی و صحبت میکردیم گفته بودی مسلمانی!» دوست من این بار مکثی طولانی کرد و مِنمِنکنان میخواست چیزی بگوید که خانم خونگیر یکهو زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند!
در همان حال غش و ریسه دستش را گذاشت روی شانهٔ دوستم و گفت: «نگران نباش. من هم هندو هستم اما رسم و رسوم آیین هندویی را درست حسابی انجام نمیدهم. احترام میگذارم به دینمان ولی خودم نه روزههایمان را میگیرم و نه دیگر مناسکمان را برگزار میکنم.» و همینطور از خنده ریسه میرفت.
دوست من با این عکسالعمل ایشان نفس محبوس در سینهاش را رها کرد و راحت شد. یکی گفت: «پس شما همانقدر هندو هستید که ایشان مسلمان!» که با این حرف دیگر کم مانده بود خانم خونگیر از پشت صندلی نقش زمین شود.
در همان حال غش و ریسه دستش را گذاشت روی شانهٔ دوستم و گفت: «نگران نباش. من هم هندو هستم اما رسم و رسوم آیین هندویی را درست حسابی انجام نمیدهم. احترام میگذارم به دینمان ولی خودم نه روزههایمان را میگیرم و نه دیگر مناسکمان را برگزار میکنم.» و همینطور از خنده ریسه میرفت.
دوست من با این عکسالعمل ایشان نفس محبوس در سینهاش را رها کرد و راحت شد. یکی گفت: «پس شما همانقدر هندو هستید که ایشان مسلمان!» که با این حرف دیگر کم مانده بود خانم خونگیر از پشت صندلی نقش زمین شود.


























