‏نمایش پست‌ها با برچسب با آفتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب با آفتاب. نمایش همه پست‌ها

هفت‌آب شو



   یکی از اصول عرفان این است که انسان از ذاتی پاک یا همان فطرت برخوردار است. اگر انسان ناهنجار شده، بعلت آلودگی نشسته بر ذات پاک اوست. حال کار صحبح این است که این آلودگی - که از جنس اندیشه و فکر است - برطرف گردد. با رفع اوهام و خیالات، انسان به پاکی ذاتی خود برمی‌گردد و زندگی سالم و خردمندانه‌ای دارد.

   در داستان رومیان و چینیان مثنوی معنوی این موضوع مطرح شده است. چکیده‌نویسی جلسهٔ هفتم شرح مثنوی شامل بررسی این داستان است. در ادامه می‌توانید آن را بخوانید.

چون بوی تو دارد جان


برای تماشای تصویر در اندازهٔ اصلی، روی آن کلیک کنید


شرح غزلی از دیوان شمس بقلم خانم پری‌سیما را می‌خوانیم:

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم 
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

هر لحظه با توهمات، القائات و افکار، در ذهن نقش‌ها و تصاویر خلق می‌کنم و از آنها "من" می‌سازم و همچون بت آنها را می‌پرستم. سپس از آنها خوشی و خوشبختی طلب می‌کنم، با آن نقشها و تصاویر زندگی می‌کنم. اما در کیفیت سکوت و بی‌اندیشه‌گی، همهٔ این صورتها که آفریده بودم می‌گدازند و آب می‌شوند. و صدها نقش و نگاری که بر صفحهٔ ذهن نقش شده و از دم ذهنی خود در آن دمیده و جان داده بودم، یعنی با حرکت ذهن به گذشته و آینده آنها را زنده تصور کرده بودم، در کیفیت سکوت و توقف فکر و با مشاهدهٔ از موضع بی‌"خود"ی، ذوب می‌شوند.

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری 
یا آنک کنی ویران هر خانه که می‌سازم

در کیفیت سکوت و ورای افکار، تو ساقی خمار و مست و بی"خود" هستی که مستی و شراب جان می‌بخشی و انسان را از غم و غصه می‌رهانی. یا دشمنی هشیار و آگاه هستی که وقتی حضور داشته باشی، "خود"ی و اشعار را از سر آدم می‌پرانی. وقتی برای خودم از شخصیت و "خود" خانه می‌سازم که بخیالم در آن دمی بیاسایم، امان نمی‌دهی و می‌زنی و ویران می‌کنی.

   در واقع انسان در حین خودشناسی و سیر و سلوک، در تجربهٔ سکوت و حالتهای زیبای آن قرار می‌گیرد. در ذهن که باشد برای خود از اوهام و تصاویر و آمال و آرزوها خانهٔ "من" یا شخصیت می‌سازد و سرگرم لذتهای سطحی و تخدیرکنندهٔ آن می‌شود. چون شخصیت همیشه ناراضی و سیری‌ناپذیر است، سراغ خانه‌های ارزشی دیگر می‌رود که به خود اعتبار بیشتری ببخشد. اما به علت اینکه این کارها خلاف ذات و فطرت انسان است، انسان هر خانهٔ خوشی که از موضع فکر بخواهد برای خود بسازد، قانون فطرت آن را ویران می‌کند.

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم

زبانه



شرح غزلی از دیوان شمس

   غزل شماره ۲۸۱۶ دیوان شمس را پری‌سیمای عزیز به سیاق جلسات آنلاین شرح مثنوی شرح کرده‌‌اند و فرستاده‌اند. در ادامه، این غزل و شرح و توضیحات ایشان را می‌خوانید. بنده هم در داخل پرانتز نظراتی بر برخی ابیات افزوده‌ام.

سجود بی ساجد



برای خواندن غزل فوق و شرح منظوم آن، بروی تصویر کلیک کنید.



.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.



جان جمله علم‌ها



برای دیدن و شنیدن گزیده ابیات فوق، روی تصویر کلیک کنید.

   این هم تصویر و ترجمه و تفسیر داستانی که در جلسهٔ امشب خواهیم خواند، از زبان جلال‌الدین عزیز. آقا عجیب سه‌تاری می‌زند!

کن هکذا حبیبی




   اخیراً ترجمه‌ای از غزلی زیبا از مولانا جلال الدین در گروه اینترنتی Sunlight  به انگلیسی منتشر شده است(اینجا) و دوستانی می‌خواهند بدانند متن اصلی این غزل به فارسی چیست. 

   بنده این سئوال را از دکتر گمارد پرسیدم و پاسخ ایشان این بود که غزل مذکور در نسخهٔ ویرایش‌شده توسط مرحوم فروزانفر به شمارهٔ ۳۲۲٠ است. این غزل به عربی است، نه فارسی. متن ترجمهٔ انگلیسی(توسط Nevit O. Ergin) و سپس اصل متن عربی را ذیلاً می‌آورم:

با آفتاب - غزل ۴۴۲ دیوان شمس


برای دیدن و شنیدن غزل فوق، روی تصویر کلیک کنید

چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم

چو رسول آفتابم، به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم، به شما جواب گویم

                                        (جلال‌الدین محمد)

    چند سال پیش با دو دوست امریکایی، پیتر و مانی، همکاری‌ئی در زمینهٔ انتشار روزانهٔ گزیده اشعار مولانا، از مثنوی و غزلیات و رباعیات وی، بر روی گروهی اینترنتی موسوم به آفتاب(Sunlight) به زبان انگلیسی داشتم که حاصل آن تعداد زیادی صوت و تصویر زیباست که اگر عمری باشد آنها را رفته رفته در یادداشت‌هایی با عنوان "با آفتاب" بروی سایت خواهم آورد.

   مانی در گروه Sunlight هنوز به فعالیت خود ادامه می‌دهد. برای آشنایی، می‌توانید به این صفحه مراجعه کنید. برای معدودی از غزل‌ها و گزیده مثنوی‌ها هم تعلیقاتی موجز نوشته بودم که برخی از آنها در کلوب و گروه "خمر کهن" و کلوب مثنوی منتشر شد. آنها را هم رفته رفته در اینجا خواهم آورد و مطالبی به آنها خواهم افزود.

   برای شروع، بسراغ غزل شمارهٔ ۴۴۲ دیوان شمس می‌رویم: