‏نمایش پست‌ها با برچسب با مهتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب با مهتاب. نمایش همه پست‌ها

قرض



سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفهٔ من
اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی
                                                 حافظ


وظیفه: مقرری، مستمری، مواجب، حقوق ماهانه!



شهود


بر روی عکس حتماً کلیک کنید تا در اندازهٔ بزرگتر تماشایش کنید


هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست   (حافظ)

   این اصلی بنیادی است در زندگی!

   اما معنی بیت: "ناساز" یعنی نامتناسب، ناهماهنگ، نتراشیده و نخراشیده. "بی‌اندام": بدهیکل، بدون قد و بالای موزون و متناسب. "تشریف" هم یعنی خلعت، لباسی که شاهان به کسی می‌بخشیده‌اند.

   می‌گوید: "عیب و ایرادی اگر هست، از قد و قامت نامتناسب ماست. وگرنه خلعتی که تو داده‌ای برای قد و بالای هیچکس کوتاه و تنگ نیست." خلاصه اینکه عیب از ماست نه از تو.

هما



   خدا یک "شخص" یا "کس" نیست، که ترسیدن از "او" معنی داشته باشد. کیفیت و حالتی درونی از انسان است، عالی‌ترین کیفیت. لذا اگر "ترس از خدا" را بمعنی رایج "ترسیدن از کسی" بفهمیم، اشتباه است.

   این تمثیل مولانا در مثنوی، شاید گویاترین بیان از معنی (اصطلاحی) "ترس از خدا" باشد:

نگاه



مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد





فأین تذهبون



عرض می‌شود حضور انورتان که خواجه شمس‌الدین خان جان می‌فرماید که:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

بیت سوم است از غزل معروف "الا یا ایهالساقی...". شرح و توضیح‌هایی که بر این بیت شده بجز یکی، چنگی به دل نمی‌زنند. چون عرفانی نیستند. ما هم که می‌دانی مذاقمان خو گرفته به معنی باطنی کردن و بدون تأویل خماریم. این بود که سری نه سرسری به چند شرحی که از غزلیات حافظ دم دست داریم زدیم ببینیم چه گفته‌اند اما حرف مایه‌داری از آنها بیرون نیامد.

نقد عمر



من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

  
   
   

رضا



    نائین هستیم. می‌گویند این شهر قسمتی دارد بنام "بافت تاریخی" که محله‌های قدیمی شهر آنجاست. با کمی پرس و جو و سعی و خطا بالاخره بافت تاریخی‌اش را پیدا می‌کنیم.

ابروی تو




   می‌فرماید:

 مشکل عشق نه در حوصلهٔ دانش ماست
 حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

   جان کلام اینکه معنویت، عشق بوسیلهٔ فکر درک‌شدنی نیست. والسلام!

   اما چرا عشق را «مشکل» می‌داند؟! چون تا وقتی با «دانش» می‌خواهیم بسراغش رویم، مشکل است! وقتی مشکل نیست که از دانش، از صفت، از برچسب، از اضافات و از اینکه خود را چیزی بدانیم، خالی باشیم. کسی این بیت مولانا که می‌گوید:

خویش را خالی کن از اوصاف خود
تا ببینی چهر پاک صاف خود

را عمداً اینطور می‌خواند:

 خویش را خالی کن از اوضاف خود
تا ببینی چهر پاک صاف خود

یعنی آنچه ما صفات خودمان می‌دانیم (اینکه من خوبم، بدم، باشخصیتم، بی‌شخصیتم، باشعورم، بی‌ادبم و ...)، این‌ها اضافات هستند.‌‌ همان دانشی که عشق برایش یک مشکل است و حوصله‌اش را هم ندارد.

سفر



   سلام به دوستان. امیدوارم حال همگی خوب باشد و سلامت و شاداب و شنگول باشید.

   مدتی در خلوت روی این موضوع متمرکز شده بود ذهنم که میزان چسبندگی ذهن به هویت فکری تا چه اندازه است. ذهن تا چه حد به تعبیر کردن پدیده‌ها و رفتارها خو کرده و شرطی شده است؟ اگر ذهن واقعاً سفت و محکم به تعبیر کردن(دوبینی) عادت کرده باشد، آیا این توقع دور از انصافی نیست که ما انتظار داشته باشیم آن را رها کند؟!

   بگذار مثالی بزنم. سواد و توانائی خواندن متن، مسلماً امری ذاتی نیست. عارضی است. ما همه طی روند سواد آموختن و تمرین خواندن بوده است که الان می‌توانیم متنی را بخوانیم. متن‌ها هم شکل‌ها و خطهایی کج و معوج هستند که ذهن ما بطور قراردادی ترکیب هر چند تا از این خطوط کج و معوج را نمایندهٔ مفهومی می‌شناسد و به اینصورت ذهن با نگاه به خط و متن آن را "می‌خواند". و سرعت این روند یا پروسه بواسطهٔ میزان شرطی‌شدگی زیاد ذهن نسبت به این خطوط بقدری زیاد است که ما اصلاً متوجه نمی‌شویم ذهن دارد این خطوط را تعبیر و تفسیر می‌کند و لذا "می‌خواند" و "می‌فهمد".

کرامت



   بچه که بودم (البته منظورم بچه‌تر است!)، روزی یکی از این چشم‌زخم‌های زیبا که در خانهٔ پدربزرگ بود را دیدم. در دستم گرفتم و به مادربزرگ نشان دادم و پرسیدم: "ننه، این برای چیه؟" (همین چشم‌زخمها که به عنوان حرز و تعویذ برای "دفع بلا" "استفاده" می‌کنند.) ننه(ما به مادربزرگمان می‌گوییم "ننه"، "ننه حاجی"، چون به مکه هم رفته است) نگاهی به دستهای کوچک کودک انداخت و گفت: "قربون اون انگشتهای کشیده و دستهای کوچولوت برم من، دستهای تو خودشون دفع بلا می‌کنند، عزیز دلم. احتیاجی به حرز و تعویذ نداریم." و دستهایم را بوسید.

به هیچ وجه دگر



   عصر پنجشنبه است. به کافهٔ عمران کوه‌های درکه رسیده‌ایم و بعد از حدود چهل و پنج دقیقه کوه‌پیمائی می‌خواهیم نفسی تازه کنیم. تختی پیدا می‌کنیم و چای و خرما سفارش می‌دهیم.

   پیرمرد حسابی عرق کرده و در حالیکه به تنهٔ چنار کنار تخت تکیه داده، حالت دوست‌داشتنی همیشگی‌اش را بخودش می‌گیرد. پا‌هایش را جمع می‌کند و در بغلش می‌گیرد و مشغول تماشای اردک‌های شنگول در جوی آب جاری در محوطهٔ کافه می‌شود.

با مهتاب



بمناسبتی غزلی از حافظ را می‌خواندم که در بیتی از آن، نکته‌ای لطیف دیدم. می‌گوید:

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند!

   دزدکی، پنهانکی کار خیر کن. خوب نیست آدم کار خیرش را آشکار کند(حالا بگذریم که ما اصلاً کار خیر نمی‌کنیم، چه آشکار، چه نهان!). و چه کار خیری بهتر از اینکه مرا به برت بخوانی؟ این کار خیر را برای رضای خدا انجام بده. چرا که خدا کار نهانی را می‌پسندد!

   ضمناً، در کار خیر هم حاجت هیچ استخاره نیست.