‏نمایش پست‌ها با برچسب تک‌بیتی‌های ناب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تک‌بیتی‌های ناب. نمایش همه پست‌ها

ادش!



   جای دوستان خالی، چند وقت پیش بدعوت دوست عزیز، خانم صبا، شبی خوش را به پیاده‌روی در کوه صفهٔ اصفهان گذراندیم. فضای بسیار عالی، همراه با خلوت، سکوت و تاریکی غروب و شب را در مسافتی دایره‌وار طی کردیم و همزمان به صحبت می‌پرداختیم.

   آقایی که با وی مشغول پیاده‌روی بودیم، سئوالی مطرح کرد که «چرا تب مولانا و کلاسهای مثنوی در این دوران بالا گرفته؟». راست هم می‌گفت، از سر و کلهٔ شهرها کلاسهای عرفان و مولانا می‌بارد.

    دوستی به ایشان گفت که دو علت الان بنظرم می‌رسد. یکی اینکه در حال حاضر مولانا و مثنوی مُد است. واقعاً وقتی چیزی در جامعه مُد می‌شود، تبش فراگیر و واگیر می‌شود و به یک نوعی اگر کسی در مثلاً مهمانی بشنود که فلانی کلاس مثنوی می‌رود و خودش نمی‌رود، احساس عقب‌ماندگی به او دست می‌دهد و اول کاری که صبح روز بعد از مهمانی می‌کند، سراغ گرفتن از کلاسهای مولانا و عرفان است تا مبادا از قافله عقب بماند.

   دوم، زده شدن ‌خیلی‌ها از دین و دینداری‌ست. این یک واقعیت است که در سالهای اخیر در این سرزمین یک سری جریانهای به اصطلاح عرفانی و معنوی رشد و فعالیت غیرمعمول و عجیبی پیدا کرده‌اند. پیدا شدن این فرقه‌ها بصورت یک پدیدهٔ خاص اجتماعی در یک دورهٔ مشخص، معمولاً دلیلش می‌تواند زده شدن قاطبهٔ مردم از دین و مذهب جاری و بلکه نوعی دهن‌کجی به آن باشد. کما اینکه مثلاً می‌بینیم یک مدتی این نشانه‌های زرتشتی خیلی بین جوانها گسترش پیدا کرده بود، بصورت گردنبند و دستبند و اینجور نمادها. و اگر ازشان دربارهٔ دین و آیین زرتشتی می‌پرسیدی، جز یک سری کلیات، چیز خاصی نمی‌دانستند. علتش اینست که این نمادها و تظاهرات فقط نشانه‌ای از اعتراض نسبت به وضعیت موجود بوده است.

دلیل آفتاب



آفتاب آمد دلیل آفتاب

غش



خوش بود گر محک تجربه آید بمیان

   خیلی ساده است و روشن، و همه می‌دانیم که واقعیت درون انسانها در شرایط سخت، درگیری‌ها و موقعیت‌هایی که زندگی آنها را تکان می‌دهد آشکار می‌شود. از این دقیقهٔ ظریفه البته خیلی می‌توان در زندگی بهره برد.

   مثلاً برای شناخت درون خودم، خودم را در شرایط دشواری قرار دهم، مثلاً خودم را در شرایط خاصی که حین رابطه با شخص دیگری برایم پیش می‌آید، ببینم. خوب دقت کنم در آن شرایط چگونه عمل می‌کنم، و بدقت بنگرم چه در درون و برونم می‌گذرد.

چرخ



به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز




قرض



سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفهٔ من
اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی
                                                 حافظ


وظیفه: مقرری، مستمری، مواجب، حقوق ماهانه!



وطن



   جلال‌الدین عزیز در دفتر چهارم از مثنوی‌اش در مورد وطن و موطن روان انسان صحبت می‌کند. سخنی از پیامبر اسلام نقل می‌کند و معنی و منظور ایشان را بیان می‌کند. سخن پیامبر این است که "دوست داشتن وطن، بخاطر ایمان انسان است." جلال‌الدین می‌گوید این سخن را باید درست خواند(درست فهمید)، نه مثل کسی که سوراخ دعا را گم کرده بود!

   جریان سوراخ دعا چیست؟ اینست که روزی فردی هنگام طهارت و وضو، داشته دعاهای مربوطه را می‌خوانده. رسم است که موقع شستن بینی با آب می‌گویند "خدایا من بینی جسمی‌ام را می‌شویم، چنین باد که بینی روحی‌ام نیز پاک شود تا بوی بهشت به مشامم برسد" و هنگام شستن بدن پس از قضای حاجت می‌گویند "خدایا کثافات جسمی را از خودم پاک کردم، چنین باد که پلیدی معنوی هم از من پاک گردد". آن فرد هنگام وضویش این دو دعا یا ورد را جابجا می‌خوانده. دعای آن سوراخ را برای این، و دعای این را برای آن! کسی آنجا بود و دعا کردن اشتباهی او را شنید:

گفت شخصی: ورد خوب آورده‌ای
لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای!

شهود


بر روی عکس حتماً کلیک کنید تا در اندازهٔ بزرگتر تماشایش کنید


هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست   (حافظ)

   این اصلی بنیادی است در زندگی!

   اما معنی بیت: "ناساز" یعنی نامتناسب، ناهماهنگ، نتراشیده و نخراشیده. "بی‌اندام": بدهیکل، بدون قد و بالای موزون و متناسب. "تشریف" هم یعنی خلعت، لباسی که شاهان به کسی می‌بخشیده‌اند.

   می‌گوید: "عیب و ایرادی اگر هست، از قد و قامت نامتناسب ماست. وگرنه خلعتی که تو داده‌ای برای قد و بالای هیچکس کوتاه و تنگ نیست." خلاصه اینکه عیب از ماست نه از تو.

خلوت



   بهتر نه، خوب نه، حیاتی است که انسان حداقل ساعتی را در روز برای خلوت کردن با خودش و تنها بودن کنار بگذارد. جدا شدن از همه چیز: از دیگران، از جمع، از کتاب، روزنامه، رادیو و تلوزیون و ماهواره، از گوشی مبایل، از فیسبوک و اینترنت، از کامپیوتر و لپ تاپ، از همه چیز بطور مطلق.

   و وقتی از همهٔ اینها کنده شد، خودش را تماشا کند. آنچه در ذهن می‌گذرد را تماشا کند. و به این وسیله از افکار هم تنهایی می‌گزیند.

سهر



به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی







حاصل عمر



رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم

نگاه



مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد





"خودشناسی"


  عرض می‌شود خدمتتان که چند وقت پیش که ایران بودم اینطرف آنطرف به وفور (و نه وافور!) می‌دیدم کتاب‌ها و نوشته‌هایی را که در آنها کلمهٔ "خودشناسی" را به معنای "شناختن خود، خود ایرانی‌مان، تاریخ و فرهنگ‌مان" و چنین مفهومی بکار می‌برند. جدیداً هم که رادیو حافظ خودمان(!) مقاله‌ای با عنوان "حافظ‌شناسی، خودشناسی" پخش فرموده که نویسنده در ابتدای آن، "خودشناسی" را به همین مفهوم ذکر می‌کند. (رادیو حافظ جان، تو دیگه چرا؟!)

   صد البته بر شما عرفانی‌کاران عزیز و کارکشته واضح و مبرهن است که این مفهوم از "خودشناسی" دقیقاً عکس معنایی است که تابحال در مباحث شرح مثنوی و این وبلاگ از "خودشناسی" داشته‌ایم. چرا که هستی‌بخش است، هویت‌دهنده است. در حالیکه خودشناسی بمعنی عرفانی‌اش عکس این قضیه است، هستی‌گیر است و هویت‌زدا. البته از طریق آگاه شدن بر اینکه اصلاً هستی و هویت، خیال است و نیست.


  خلاصه اینکه اشتراک لفظی برای "خودشناسی" پیش آمده که ممکن است رهزنی کند. گفتیم بگوییم تا یکوقت از راه ضلالتی که در آن هستید به راه راست منحرف نشوید!

  یا حضرت عباس، استثنائاً این بار با شما کاری نداریم.


بوسه



مُردم ز رشک
   چند ببینم که جام می
             لب بر لبت گذارد و
                            قالب تهی کند؟



چون تو بیایی

  

خلاصه‌برداری جلسه چهل‌ و سوم از جلسات آنلاين شرح و تفسير مثنوی معنوی مولانا

دفتر سوم، بیت ۴۶۲۴

داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام

جذبِ معشوق عاشق را...

  در ابتدا، بخش پایانی داستان  "وکیل بخارائی و صدر جهان" می آید. یک صدر جهان (یک رئیس) بود که وکیل و کارمندی داشت. اتفاقی افتاد و کارمند اشتباهی کرد و صدر جهان به کارمند خشم گرفت و وکیل از پیش او رفت. بعد از مدتی، وکیل پشیمان شد و تصمیم گرفت که برگردد و برگشت. در راه برگشت، مولوی ضمن ماجرای وکیل صدر جهان، حکایت های زیادی می آورد که در این جلسه، تنها بخش آخرِ ماجرای وکیل صدر جهان را می آوریم. در بخش پایانی حکایت "صدر جهان"، مولوی در مورد "جذبِ معشوق عاشق را"، صحبت می کند و می خواهد بگوید که اگر چه خود وکیل، عاشق صدر جهان بود و میل داشت به سمت صدر جهان برگردد، ولی در واقع این جذبِ معشوق یا جذب صدر جهان بود که آن وکیل را به سمت خودش می کشید. یعنی عشق، دو طرفه هست.

آمدیم اینجا که در صدر جهان                                 گر نبودی جذب آن عاشق نهان
ناشکیبا کی بُدی او از فراق؟                                کی دوان باز آمدی سوی وثاق؟ (خانه)

   اگر در صدر جهان (رئیس) جذب آن عاشق نبود، کِی آن عاشق برای وصل به صدر جهان بی تابی می کرد؟

میل معشوقان نهانست و سَتیر (پوشیده)                میل عاشق با دو صد طبل و نفیر

   در این بیت مولوی تمثیلی را دربارۀ حقیقت می آورد و می خواهد بگوید حقیقت در ذات خود برای اکثر انسان ها نهان هست و آن عشقی که در وجود هر موجودی است، آشکار نیست، اما انسانی که  به این عشق پی می برد، این عشق جلوه پیدا می کند.

گوش دار اکنون که عاشق می رسد                      بسته عشق او را به حَبل مِن مَسَد (با ریسمانی از لیف خرما)
چون بدید او چهره ی صدر جهان                             گوییا پریدش از تن، مرغ جان

   وقتی وکیل، صدر جهان را دید، گویی روحش از تن پرواز کرد و مثل چوب خشکی افتاد... این حالتی که مولوی اینجا بیان می کند آن حالتی است که فرد موقع "مَحو" به او دست می دهد. در آن لحظه که وصل به معشوق می شود، حالت بی خویشی به او دست می دهد و "خود" از میان می رود.

شاه چون دید آن مُزَعفر رویِ او                               پس فرود آمد ز مرکب سوی او
گفت: عاشق، دوست می جوید به تَفت                 چونکه معشوق آمد آن عاشق برفت

   شاه (صدر جهان) وقتی چهرۀ زرد او را دید، از مرکبش پایین آمد و بسوی او رفت و گفت: عاشق، معشوقِ خود را به تفت (به شتاب و عجله) می جوید اما عجیب این است که وقتی معشوق حضور پیدا می کند آن عاشق دیگر نخواهد بود و فقط معشوق خواهد بود!

در ادامه مولوی می گوید:

عاشق حقی و  حق آنست کو                               چون بیاید، نَبوَد از تو تایِ مو

   ای انسان تو عاشق حقیقت هستی اما حقیقت چیزی است که وقتی بیاید دیگر من و خوداشعاری نمی ماند و امکان ندارد که هم تو یا من باشد و هم حقیقت...

 و در ادامه در داستان "دادخواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام" این موضوع را باز می کند.

که فرداها گذشت




داستان "فرمودن والی آن مرد را که این خاربن را که نشانده ای بر سر راه، برکن"  از دفتر دوم، بیت ۱٢٢٧

مقدمه‌ای در باب کتاب مثنوی:

گر شدی عطشان بحر معنوی                       فُرجه‌ای کن در جزیرهٔ مثنوی
فرجه کن چندان که اندر هر نَفَس                  مثنوی را معنوی بینی و بس
هر دکانی راست سودائی دگر                      مثنوی دکان فقر است ای پسر!

   در این ابیات، مولوی بیان می کند که اگر می خواهید در مورد معنویت بدانید و طالب آن شده اید، در مثنوی این موضوعات را پیدا خواهید کرد و آن چیزی که مثنوی به تو هدیه می کند، فقر است! منظور از فقر، فقر مادی و نداشتن رفاهیات نیست. منظور از فقر در مثنوی، فنای "خود" و نبودن "من" است که اگر این امر تحقق یابد و در درون انسان "من"ی وجود نداشته  باشد، چیزی که در آن می ماند، عشق است.

لیل



یکی گفتا به مجنون با صد الفت
که ای دلدادهٔ بزم محبت

تو را در شب چرا شور و فغان است؟
که شب آسایش پیر و جوان است

کشید از سینه آهی سرد مجنون
جوابش گفت آن شیدای دلخون

ماه مبارک!




گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت

از جملهٔ این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است، آن هم رویت



مهتاب




 برای فارسی‌زبان‌ها اینکه می‌توانند متون پرمحتوایی مانند مثنوی معنوی را بخوانند و نسبت به غیرفارسی‌زبانها راحت‌تر آن را درک کنند، البته موهبتی است. از این موضوع برویم بالاتر، اینکه انسان بطور طبیعی و ذاتی و از ابتدای تولدش در جایگاه معنوی عالی‌ئی قرار دارد و اینگونه نیست که از جایگاهی پست (بلحاظ معنوی) متولد شود و مجبور باشد مراحلی طی کند تا به جایگاهی عالی برسد، هم موهبتی است. این ثروت معنوی ذاتی تشبیهاً "به ارث" به او رسیده است. مانند آپارتمانی در طبقه‌ای بسیار مرتفع با دیدی از اوج، که از پدرت ارث برده‌ای.

  اما متاسفانه فرهنگ، نحوهٔ رفتار و دقیق‌تر بگوییم، محتویات ذهنی‌ئی هم بعداً به او تزریق شده که باعث می‌شود آن میراث ارزشمند را اینگونه زائل کند. بجای نشستن در بالکن، نوشیدن چای قند پهلو و از آن بالا مهتاب زندگی را در سکوت تماشا کردن، رخت و لباس هویت و هستی‌اش را روی ماه پهن می‌کند.

  ماه نورافشانی می‌کند و ذهن همچون غربتی‌های قرشمال حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند!

مه فشاند نور و سگ عوعو کند
هر کسی بر هستی خود می‌تند



---
+ دوستانی که در ملبورن(استرالیا) هستند، احتمالاً در این چند روزه صحبتی و جلسه‌ای بگذاریم.
   (شانزدهم جولای 2012)
  

فردا



مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد

فأین تذهبون



عرض می‌شود حضور انورتان که خواجه شمس‌الدین خان جان می‌فرماید که:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

بیت سوم است از غزل معروف "الا یا ایهالساقی...". شرح و توضیح‌هایی که بر این بیت شده بجز یکی، چنگی به دل نمی‌زنند. چون عرفانی نیستند. ما هم که می‌دانی مذاقمان خو گرفته به معنی باطنی کردن و بدون تأویل خماریم. این بود که سری نه سرسری به چند شرحی که از غزلیات حافظ دم دست داریم زدیم ببینیم چه گفته‌اند اما حرف مایه‌داری از آنها بیرون نیامد.