‏نمایش پست‌ها با برچسب حافظ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حافظ. نمایش همه پست‌ها

یاد



   از دوستان نازنینی که با پیام‌هایشان جویای احوال بنده هستند، ممنونم. زنده‌ام، جسماً لااقل. در زندگی هر کس گهگاه طوفانهایی می‌آید که «حکم آسمان اینست، اگر سازی و گر سوزی».

   بنده متاسفانه امکان همراهی با دوستان در سفر بهار امسال را ندارم، علی رغم اعلام قبلی. از این بابت هم متاسفم و هم از دوستان عذر می‌خواهم.

   صمیمانه از همهٔ دوستان عزیزم می‌خواهم پیش پروردگارشان این بندهٔ نیازمند را یاد کنند.

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود



شیرازیه



نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

همی‌ رویم به شیراز با عنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد

   دوستان گروه «خمر کهن» برنامهٔ سفر بهاری‌ئی را تنظیم کرده‌اند تا در اردیبهشت امسال، یعنی حدود یک ماه و نیم دیگر، سفری به شیراز داشته باشیم. جناب تبکم و آقا مصطفی در حال برنامه‌ریزی، رزرو هتل و تهیهٔ امکانات سفر هستند تا بامید خدا سفری خوش برای دوستان مهیا شود.

   شیراز را، خب، اکثر ما دیده‌ایم و گشته‌ایم. اما دور هم بودن و همراهی در طول سفر و گل گفتن و گل شنیدن است که می‌تواند بیش از دیدنیهای شیراز و بیش از فکر به رسیدن به مقصد، دلنشین و دلپذیر باشد. سفرهای سالهای گذشتهٔ گروه «خمر کهن» تاییدکنندهٔ عرض بنده است. سفر کاشان، اصفهان، نائین، گرگان، گنبد کاووس، بندر ترکمن، و نیز سفر پارسال به خرم‌آباد لرستان مسافرتهای دلچسبی بوده‌اند که دور هم بودنشان بیش از دیدار شهرها اهمیت داشت.

   شب‌های زیبایی که بعد از گردش روزانه، در هتل جهانگردی کاشان، خانهٔ احسان، با آن فضای فوق‌العاده اثیری‌اش به چای خوردن و شعر خواندن و صحبت می‌گذراندیم، یا در مهمانسرای ایرانگردی اصفهان مثنوی می‌خواندیم و بعد نبیل می‌آمد و دیر وقت برایمان دف می‌زد و همسایه‌های هتل را زابه‌را می‌کردیم!، دورهمی‌های شبانهٔ چایخانهٔ نهارخوران گرگان، و سفر آخر گروه به لرستان با آن شب‌های تا دیر وقت نشستنها، همه یادآور سفرهای خوش گروه است.

هدف از زندگی



   هر انسان تنها یک کار در زندگی دارد، اگر این یک کار را انجام داد، هدف از زندگی‌اش را برآورده. اگر همه کار انجام داد و این یک کار را نکرد، هیچ کار نکرده و در خسران عمیقی‌ست.

   هوش دار، ای انسان! هوش دار! هوش دار!

   و آن یک کار، نگهداری از قلبش است. که سلامت بدنیا می‌آید.

   و اگر قلبش بیمار شده، باید سریعاً سالمش کند. که «جرس فریاد می‌دارد که بربندید محملها».

   و قلب بیمار سالم نمی‌شود مگر از خوراک ناسالم پرهیز کند و غذای سالم بخورد. غذای قلب، مشاهدهٔ حق است و بس.


غش



خوش بود گر محک تجربه آید بمیان

   خیلی ساده است و روشن، و همه می‌دانیم که واقعیت درون انسانها در شرایط سخت، درگیری‌ها و موقعیت‌هایی که زندگی آنها را تکان می‌دهد آشکار می‌شود. از این دقیقهٔ ظریفه البته خیلی می‌توان در زندگی بهره برد.

   مثلاً برای شناخت درون خودم، خودم را در شرایط دشواری قرار دهم، مثلاً خودم را در شرایط خاصی که حین رابطه با شخص دیگری برایم پیش می‌آید، ببینم. خوب دقت کنم در آن شرایط چگونه عمل می‌کنم، و بدقت بنگرم چه در درون و برونم می‌گذرد.

دیوار



   داشتم از خیابانی در منطقه‌ای بنام Bonnyrigg گذر می‌کردم که پدیدهٔ جالبی دیدم. ما هم که نخورده مست و فضول، همینطوری سرمان درد می‌کند برای موضوعات عرفانی، چه برسد به اینکه ابوالفضل هم یاری‌مان کند و چیزی پیش پایمان بگذارد برای اینجور صحبتها. ویدیوی زیر را گرفتم تا درباره‌اش مطلب یا شاید مطالبی بگویم. ببینیم چه می‌آید.

چرخ



به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز




پوشیده چون جان



   سخن یا حدیثی هست با این مضمون که "هر وقت دلتان گرفت، یا به دیدار دوستان همدل و نزدیکتان بروید یا سخنان حکمت‌آمیز بخوانید". مولانا هم همین را می‌گوید، در آن ابیاتی که شونصد بار خوانده‌ایم، که:

گر شدی عطشان بحر معنوی           فرجه‌ای کن در جزیرهٔ مثنوی...

   بعضی سایت‌هایی را داشتم می‌دیدم که سخنان و جملات قصار را همراه با تصاویری زیبا همراه کرده‌اند (مثل این سایت) و به این فکر می‌کردم که نوشته‌ها جز خطوط و شکل چیز دیگری نیستند. پس آن معنی که ما در آنها می‌یابیم و دلمان به آن آرام می‌گیرد کجاست؟ در آن خطوط نوشته‌هاست؟!

   سئوال دیگر اینکه دلیل میل و رویکرد انسان به سخنان حکمت‌آمیز چیست؟ 

قرض



سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفهٔ من
اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی
                                                 حافظ


وظیفه: مقرری، مستمری، مواجب، حقوق ماهانه!



بزرگان


ای کاش هویج بود. سایهٔ هویج هم نیست!

   داشتم یکی از برنامه‌های رادیو حافظ را گوش می‌دادم. یک اصطلاحی این فرنگی‌ها دارند که قبلاً هم گفته‌ام: Reading between lines، یعنی میان خطوط را خواندن. به این معنی که سخنی متضمن چیزی باشد اما صراحتاً بیان نکرده یا اصلاً قصدش بیان آن نبوده ولی در بطن متن، یا در حس و حال نویسنده یا سخنران لحاظ شده. و چه بسا خود نویسنده از آن مطلع نیست.

   کسانیکه دربارهٔ مثلاً حافظ و مولانا (یا هر رشتهٔ دیگر) قلم زده‌اند و می‌زنند اصولاً نان شب‌شان از این راه درمی‌آمده و می‌آید. پس لازم بوده و هست که آنها را بزرگ کنند یا طوری درباره آنها حرف بزنند که خواننده‌شان را به تجلیل از حافظ و مولوی دعوت کنند. 

   در طول تاریخ هر کس دربارهٔ چیزی قلم زده یا سخن رانده عموماً نانش هم از آن راه در می‌آمده. مثلاً من استاد ادبیات یا فلسفه هستم یا استاد روانشناسی هستم و دربارهٔ "اساتید"، "فلاسفه"، صاحبنظران و نظریاتشان مقاله می‌نویسم و کنفرانس می‌دهم. خوب معلوم است که باید طوری بنویسم و صحبت کنم که مردم فرار نکنند که هیچ، بلکه جذب شوند و آن اشخاص(مثلاً حافظ، مولانا، فروید، انیشتین و ...) را در نظر مردم بزرگ کنم، حتی اگر در مقاله‌ام حرف مایه‌داری هم نداشته باشم. یک چیزهایی سر هم و مونتاژ می‌کنم. تا نان شبم و شغلم ادامه داشته باشد. و خدا می‌داند چقدر همین جریان مرا سطحی بار می‌آورد. منی که باید صدها مقاله و کتاب بنویسم و ترجمه کنم که صد من از این مقالات یک غاز هم بار و محتوا ندارد. این کار، مرا شدیداً سطحی بار می‌آورد و زندگی‌ام - علی رغم اینکه در نظر دیگران خیلی با ابهت جلوه می‌کند - دروناً در پوچی و سطحی بودن می‌گذرد.

شهود


بر روی عکس حتماً کلیک کنید تا در اندازهٔ بزرگتر تماشایش کنید


هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست   (حافظ)

   این اصلی بنیادی است در زندگی!

   اما معنی بیت: "ناساز" یعنی نامتناسب، ناهماهنگ، نتراشیده و نخراشیده. "بی‌اندام": بدهیکل، بدون قد و بالای موزون و متناسب. "تشریف" هم یعنی خلعت، لباسی که شاهان به کسی می‌بخشیده‌اند.

   می‌گوید: "عیب و ایرادی اگر هست، از قد و قامت نامتناسب ماست. وگرنه خلعتی که تو داده‌ای برای قد و بالای هیچکس کوتاه و تنگ نیست." خلاصه اینکه عیب از ماست نه از تو.

ممتاز



محسن: این روزنامه رو ببین! چه تشویق خوبی این معلم از شاگردش کرده. با اینکه معدل بچه شده ۱۰/۲۵ عکسش رو داده توی روزنامه انداخته‌اند. (فقط نمی‌دونم چرا نوشته «شاگرد ممتاز»!)

ابراهیم: ببینمش. می‌دونی با این آگهی چه زهری در جان و روان این بچهٔ معصوم با اون صورت نازنینش می‌کنند؟ (تازه سوای چیز مهمی از "روزنامه" ساختن.) معلم به خیال خودش داره کار خوبی می‌کنه اما بی‌خبر از اینکه چه بلایی سر کودک داره درمیاره. 

محسن: تو هم شده‌ای پانویس ها. هی فرت و فرت هر چی بهت می‌گیم ربطش می‌دی به هویت و شخصیت. آخرش هم می‌زنی به صحرای عرفان و خود‌شناسی و میگی بچه‌ها توی ذاتشون هستند و از این حرف‌ها. آخه چه اشکال داره بجای تحقیر و یا حتی نادیده گرفتن بچه، اون رو تشویق کنیم؟ اینطوری امیدوار میشه و با شوق بیشتری درسهاش رو می‌خونه و خدا رو چه دیدی شاید معدلش یه روز به بالای ۱۸ هم رسید و توی زندگیش موفق بود.

فهم درست


تذهیب گل و مرغ از خانم لیلا بیرامی

  رویکرد اصلی برای مواجهه با افراد نادان و سخنان بیهودهٔ ایشان، همان اصل خردمندانه که می‌گوید "از کنار لغو و یاوه باید گذشت" است. اما آیا تابحال به این موضوع فکر کرده‌ایم که چرا انسان‌های خردمند و عاقل که با نابخردی و حماقت روبرو می‌شوند، گاهاً(بله، "گاهاً"!) چه نسبتهای شدیدی به فرد جاهل می‌دهند و او را شایستهٔ چه چیزهایی که نمی‌دانند؟ بگذار چند نمونه را برایت بگویم:

هما



   خدا یک "شخص" یا "کس" نیست، که ترسیدن از "او" معنی داشته باشد. کیفیت و حالتی درونی از انسان است، عالی‌ترین کیفیت. لذا اگر "ترس از خدا" را بمعنی رایج "ترسیدن از کسی" بفهمیم، اشتباه است.

   این تمثیل مولانا در مثنوی، شاید گویاترین بیان از معنی (اصطلاحی) "ترس از خدا" باشد:

ایست



   ذهن(و بمصداق آن، بعضی افراد) طالب مطالبی بیش از آنچه گفته شده است(هستند)، در حالیکه به آنچه تاکنون گفته شده توجه جدی(تجربی) نکرده‌(اند). می‌خواهند موضوعاتی بررسی شود، اما بررسی آن موضوعات موقوف درک شخصی(وجودی، تجربی) مطالب قبلی است. خوب، روشن است که اگر انسان وضعیت روحی-روانی‌اش آماده و مستعد پذیرش محتوای جدید نباشد، پس از دریافت مطالب فرای توانایی‌اش، دچار مشکل خواهد شد. 

طفل را گر نان دهی بر جای شیر
طفل مسکین را از آن نان مرده گیر

آن حوری‌سرشت!



   قبلاً ضمن صحبتی دربارهٔ "فال" و "فال حافظ" دو سه نمونه از فال‌های جالبی که نقل شده را مطرح کرده‌ام و در آنجا گفته‌ام که نظرم دربارهٔ فال و فال گرفتن چیست. یکی دو ماه پیش، شبی خوش در اطراف تهران، دوستی بسیار قدیمی که از کلاس اول ابتدایی با هم دوست شدیم(با جملهٔ سادهٔ "با من دوست میشی؟")، دعوتم کرده بود به منزلش. صحبت‌مان گل انداخت به حافظ و فال حافظ، و یکی دیگر از فال‌های نقل شده دربارهٔ دیوان حافظ که خیلی هم بانمک است را برایم تعریف کرد.

خیامی




  چند ماه پیش یادداشتی نوشته بودم که با شرحی دربارهٔ بیت "مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم / جرس فریاد می‌دارد که بربندید محملها" شروع می‌شد. در ادامهٔ یادداشت و نیز در قسمت نظرات آن یادداشت، در پاسخ به سئوال ساناز عزیز دربارهٔ شرح حافظ مرحوم کاظم برگ‌نیسی توضیحاتی داده بودم. مدتی بعد، چند دوست ایمیلاً(بله، ایمیلاً!) دربارهٔ شرح حافظ ایشان سئوال کرده بودند و گفته بودم که بزودی یادداشتی در این رابطه خواهم نوشت. این یادداشت البته دربارهٔ شرح حافظ کاظم برگ‌نیسی نیست! آن را بعداً خواهم نوشت.

   ماجرای تهیهٔ کتاب کمیاب حافظ برگ‌نیسی سر درازی دارد و بنده هم صد البته نمی‌توانم همه‌اش را بگویم! یادم می‌افتد به سکانسی در فیلم "دیوانه از قفس پرید" جک نیکلسون، که وقتی آن جوان را پس از شب خاصی که گذرانده بود، پرستار مجبورش می‌کرد "همهٔ‌ آنچه اتفاق افتاده بود" را بگوید، جوان می‌گفت: "یعنی همه‌اش را بگویم!؟".

   بله، امسال که ایران بودم بدلایلی به صرافت افتادم تا کتاب حافظ برگ‌نیسی را تهیه کنم و ماجراهای جالبی هم "در ره منزل" این کتاب پیش آمد. شاید آخرین خوش‌اقبالی این راه، آشنا شدن بیشتر با آثار مرحوم برگ‌نیسی بود، از جمله کتاب "حکیم خیام و رباعیات" ایشان که تحقیق و تعلیقی است مبسوط دربارهٔ خیام، شعرش، ریاضی‌دانی‌اش و فیلسوفی‌اش، همراه با صفحه‌آرایی‌های چشم‌نواز.

   چند روز پیش در منطقه‌ای بنام The Valley of the Waters با این کتاب محشور گشتم. "فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی" بقول حافظ. چیه این که الکی تعارف می‌کنیم "جای شما خالی"؟ هیچ هم جای شما خالی نبود! خلوتی بود "به کام و آرزوی دل".

   خلاصه زمانی را با مشهدی خیام نیشابوری سر کردیم. بعضی حرفهایش در حد یک سری شعار و تبلیغات بود، یک سری مغالطهٔ رندانه و بعضی‌هایش هم بی‌ربط و شلوغ‌پلوغ کردن‌های فلسفی. مثلاً می‌گوید:

 گویند بهشت با حور خوشست
 من می‌گویم که آب انگور خوشست

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
آواز دهل شنیدن از دور خوشست

خوب، این ضرب‌المثل چه ربطی به سه مصرع قبلی‌اش دارد؟! "آواز دهل شنیدن از دور خوشست" برای جایی بکار می‌رود که چیزی از دور خوشایند بنظر بیاید ولی از نزدیک چندش‌آور. در این رباعی می‌گوید "حور و بهشت از دور که وعده‌اش را می‌دهند خوب بنظر می‌رسد، ولی اگر نزدیکش بروی خوب نیست."! این حرف درست است؟! چرا از نزدیک خوب نباشد؟! منظورم این است که این ضرب‌المثل در این زمینه‌ای که بکار برده تناسب ندارد. باید چیز دیگری استفاده می‌کرد.

زبانه



شرح غزلی از دیوان شمس

   غزل شماره ۲۸۱۶ دیوان شمس را پری‌سیمای عزیز به سیاق جلسات آنلاین شرح مثنوی شرح کرده‌‌اند و فرستاده‌اند. در ادامه، این غزل و شرح و توضیحات ایشان را می‌خوانید. بنده هم در داخل پرانتز نظراتی بر برخی ابیات افزوده‌ام.

غم عشق؟!




یک عامویی در رابطه با عشق و اندوه، بحق، نوشته است:

   "افسوس خوردن یکی از عناصر رنج است. عنصر دیگر، دلبستگی به کسی و تشویق و پرورش این دلبستگی به او، در خویشتن است. رنج نه تنها در زمانی که دلبستگی دچار شکست می‌شود، پدید می‌آید، بلکه تخم آن در همان زمان آغاز دلبستگی نهفته است. اِشکال اصلی در همهٔ اینها عدم شناخت مطلق فرد از خویشتن است. خودشناسی یعنی پایان بخشیدن به اندوه. ما می‌ترسیم خود را بشناسیم زیرا وجود خود را میان نیک و بد، شریف و اهریمنی، پاک و ناپاک تقسیم کرده‌ایم. نیک همواره به داوری بد می‌نشیند و این پاره‌ها با یکدیگر در حال جنگند. دستاورد این نبرد، اندوه است. برای پایان دادن به رنج باید واقعیت را ببینیم، نه اینکه ضد آنرا  اختراع کنیم، زیرا اضداد در بردارندهٔ یکدیگرند. گام زدن در این راهرو اضداد، رنج است. آنجا که اندوه باشد نشانی از عشق نیست. عشق و اندوه نمی‌توانند در کنار یکدیگر به سر برند."

حافظ عزیز هم گفته است:

   یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
   کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

می‌گویم:

   یا حضرت عباس، مارادونا را رها کن، شمس‌الدین را بگیر!





نگاه



مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد





مسخ



   می‌دانم می‌گویی: "همه اینطور نیستند، همه که پدر مادرشان را خانه سالمندان نمی‌گذارند." قبول! و باز می‌گویی: "بیشتر، کسانی این کار را می‌کنند که والدین‌شان در جوانی رفتار خوبی با آنها نداشته‌اند. اگر والدین در طول زندگی و تعامل با فرزندان‌شان انسان‌های دلنشین و خوش‌رفتاری بودند، فرزندان هم دلشان نمی‌آمد که آنها را خانه سالمندان بگذارند." و باز هم قبول! اینها جای خود.