‏نمایش پست‌ها با برچسب حیوانات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حیوانات. نمایش همه پست‌ها

رابطه



   در کودکی و نوجوانی در انبار و باغ پدر بزرگ تعداد معتنابهی پرنده داشتم. از مرغ و خروس بگیر تا غاز و بوقلمون و مرغ‌های شاخدار با پرهای خالخالی زیبا. قسمت زیادی از وقتم هم به بررسی و آزمایش رفتار آنها در شرایط گوناگون می‌گذشت.

   به هر ده و روستایی هم که سفر می‌کردیم، معمولاً چند مرغ و خروس فوق‌العاده زیبا با پرهای رنگوارنگ و تاج‌های قبراق می‌آوردیم و به باغ پرندگانم اضافه می‌شد. گاهی بعضی از خروس‌ها را بقدری دوست داشتم که می‌آوردمشان خانه و روی پشت‌بام ازشان نگهداری می‌کردم تا کنارم باشند و هر ساعت ببینمشان. یادم هست دایی کوچکم که دوست داشت تا کلهٔ ظهر بخوابد، از دست یکی از خروس‌هایم که با پرخوابی سر لج داشت به ستوه آمده بود. خروس می‌آمد درست روبروی پنجرهٔ اتاق دایی اصغر و تا او از رختخواب بلند نمی‌شد، می‌خواند و می‌خواند. آخرش هم بخاطر همین لج‌بازی‌اش در یک روز غمگین، دایی چشم من را دور دید و راهی‌اش کرد به قابلمهٔ مادر. خروس عزیزم! عکسش را هنوز دارم. دو نفره گرفتیم.

ملبورنانه



   ماه پیش بدعوت دوست عزیز، شروین، سفری چند روزه به ایالت ویکتوریا، شهر ملبورن داشتم. با دوستان هم گفتگو‌هایی داشتیم و همصحبتی‌هایی خوش. یاد دوستان عزیز بخیر و خوشی. محمد عزیز، قاسم عزیز، شروین عزیز، نرگس خانم و کوچولوی زیبایش. اکبر عزیز و کتی، خانواده آقا مهدی و شیرین خانم، و نوشین عزیز.

ویل



سرکار خانم ارغنون عزیز عکس فوق و چند عکس مرتبط با آن را برایم فرستاده است. چند خطی هم ذیل عکس نوشته شده است:

 "قانون وحش می‌گوید: «تنها زمانی که گرسنه هستید بکشید»

 عکاس میشل دنیس - که این تصاویر شگفت‌انگیز را در سیاحت اکتشافی در افریقا در کنیا گرفته است، گفت که از آنچه که دیدم حیرت کردم. او گفت: یکروز صبح ما این سه یوزپلنگ را دیدیم، به نظر می‌رسید که گرسنه نباشند، با هم بازی می‌کردند. در یک نقطه، آن‌ها گروهی از آهوان را دیدند که فرار می‌کردند. اما یک آهو که جوان بود به اندازه کافی سریع نبود و به راحتی گرفتار این برادران شد. این صحنه‌های فوق‌العاده را در زیر ببینید:

عزیز دردانه



  و اما ناقلان اخبار و راوایان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین‌گفتار چنین حکایت کنند که روزی سندباد بحری در معیت مارکوپولو و دو کودک محبوب، گذارش به صحرای آریزونای امریکا افتاد و متوجه شد در قسمتی از این صحرای نیمه برهوت دو نوع مورچه زندگی می‌کنند که نوع اول روزها به جستجوی دانه و غذا می‌روند و نوع دوم، شب‌ها. مورچه‌های روزکار از کلهٔ سحر تا دم‌ غروب هرچه دانه هست از صحرا جمع می‌کنند و برای مورچه‌های شب‌کار که در همسایگی زندگی می‌کنند هیچ چیز باقی نمی‌گذارند. مورچه‌های بینوای شب هرچه بیشتر می‌گردند که بلکه دانه‌ای تخمکی چیزی پیدا کنند، کمتر می‌یابند.

   اگر تو جای مورچه‌های شب بودی چکار می‌کردی؟! می‌دانم چون انسان هستیم احتمالاً یکی از گزینه‌هایی که به ذهنمان می‌آمد حمله به لانهٔ مورچه‌های روز بود!، اما خوشبختانه مورچه‌های شب انسان‌تر از ما انسان‌ها هستند(عجب پارادوکسی!) و دست به این کار نمی‌زنند. اما کاری می‌کنند کارستان!

پارس درون



 
   یکی از همسایه‌ها بتازگی سگی بخانه‌اش آورده که پارس کردنش قطع نمی‌شود. چند ساعتی است یکریز در حال سر و صداست و همین الآن هم که دارم این یادداشت را می‌نویسم صدایش در گوشم است.

   با خودم فکر کردم آیا ما آنگونه که به صداهای بیرونی توجه می‌کنیم، به آنچه درونمان هم می‌گذرد توجه داریم؟ متوجه ناهنجاری آزاردهنده و خورندهٔ روان‌مان هم هستیم؟

روانشناسی حیوانات


  
 
  قسمت بزرگی از دوران کودکی و نوجوانی‌ام را با حیوانات دمخور بوده‌ام. پیش می‌آمد در طی یک روز، ساعت‌ها به رفتار آنها دقت می‌کردم. حتی آزمایش‌های زیادی هم روی نحوهٔ رفتارشان در موقعیت‌های گوناگون انجام می‌دادم.

   یکی از چیزهایی که از این آزمایش‌ها و بررسی رفتار حیوانات یاد گرفتم و بعنوان معیاری برای شناخت انسان‌های یک شهر بکار می‌برم، سنجیدن میزان آرامش یا عصبیت آدم‌های شهر از روی نحوهٔ رفتار و برخورد حیوانات با خودم است.

  انسان‌ها در ارتباط با همدیگر خیلی زیرکانه می‌توانند نیات اصلی خود را پنهان کنند اما در رابطه با حیوانات صادقانه‌ عمل می‌کنند. اگر عصبی باشند با آنها عصبی و اگر آرام باشند، آرام رفتار می‌کنند. (که البته این امر، علتی دارد.)

   بر پایهٔ همین اصل ساده، از کودکی هر وقت به شهری سفر می‌کرده‌ام، اول به طرف پرنده‌ها و گربه‌های آن شهر می‌روم. توجه می‌کنم که آیا از من می‌ترسند و فرار می‌کنند یا نه. اگر زود دربروند، می‌فهمم مردم آن شهر انسان‌های آرامی نیستند و پرتنش‌اند. و اگر پرنده‌ها و گربه‌ها زیاد از من نترسند، پی به آرامش مردم آن شهر یا روستا می‌برم.