در کودکی و نوجوانی در انبار و باغ پدر بزرگ تعداد معتنابهی پرنده داشتم. از مرغ و خروس بگیر تا غاز و بوقلمون و مرغهای شاخدار با پرهای خالخالی زیبا. قسمت زیادی از وقتم هم به بررسی و آزمایش رفتار آنها در شرایط گوناگون میگذشت.
به هر ده و روستایی هم که سفر میکردیم، معمولاً چند مرغ و خروس فوقالعاده زیبا با پرهای رنگوارنگ و تاجهای قبراق میآوردیم و به باغ پرندگانم اضافه میشد. گاهی بعضی از خروسها را بقدری دوست داشتم که میآوردمشان خانه و روی پشتبام ازشان نگهداری میکردم تا کنارم باشند و هر ساعت ببینمشان. یادم هست دایی کوچکم که دوست داشت تا کلهٔ ظهر بخوابد، از دست یکی از خروسهایم که با پرخوابی سر لج داشت به ستوه آمده بود. خروس میآمد درست روبروی پنجرهٔ اتاق دایی اصغر و تا او از رختخواب بلند نمیشد، میخواند و میخواند. آخرش هم بخاطر همین لجبازیاش در یک روز غمگین، دایی چشم من را دور دید و راهیاش کرد به قابلمهٔ مادر. خروس عزیزم! عکسش را هنوز دارم. دو نفره گرفتیم.













