‏نمایش پست‌ها با برچسب خبر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خبر. نمایش همه پست‌ها

اقرارنامه و تعهدنامه س گ



این یادداشت بطور مشروط حذف گردید.

توضیح بیشتر اینجا.

  

اراذل اوباش فرهنگی


این یادداشت بطور مشروط حذف گردید.

توضیح بیشتر در اینجا.


دوستت ندارم!



   اخیراً یکی از موضوعاتی که در گروه خودشناسی مطرح شد، موضوع ریجکت شدن یا همان طرد شدن بود. اینکه یکی از دو نفری که با هم در رابطه هستند، بگوید دیگری را نمی‌خواهد. او را ریجکت کند. یا اصلاً در یک جمع و گروهی کسی توسط جمع ریجکت شود.

   خدمتتان عرض می‌شود که یکی از محیرالعقول‌ترین ترفندهای «من» در همین بازی ریجکت شدن و ریجکت کردن فرصت ظهور و بروز پیدا می‌کند. دو نفر با هم در رابطه‌اند، بهر دلیلی میانه‌شان بهم می‌خورد، یکی آن دیگری را طرد می‌کند و می‌گوید خداحافظ. فرد طرد شده بشدت رنجیده می‌شود و درد روانی بسیاری می‌کشد. این داستانی‌ست که در روابطمان، یا حداقل روابط اطرافیانمان بسیار می‌بینیم.

   اما ماجرا ادامه هم پیدا می‌کند! جالب آنکه اگر بعد از مدتی آن فرد طرد کننده برگردد و خواستار ادامهٔ رابطه شود، و پس از مدتی باز رابطه شکر آب شود، حالا آن طرد شده است که سریعاً خودش را در موقعیت طرد کننده قرار می‌دهد و می‌گوید «نمی‌خواهمت»! چون بخوبی درد ناشی از ریجکت شدن را می‌داند و دیگر نمی‌خواهد در آن موقعیت قرار بگیرد. با زبان بی‌زبانی به طرفش می‌گوید: «حالا تو بکش!».

ثبت نام در دوره خودشناسی و شرح مثنوی معنوی



برای ثبت نام در دورهٔ خودشناسی، با ایمیل Panevis@gmail.com تماس بگیرید و درخواست عضویت بنویسید.





یاد



   از دوستان نازنینی که با پیام‌هایشان جویای احوال بنده هستند، ممنونم. زنده‌ام، جسماً لااقل. در زندگی هر کس گهگاه طوفانهایی می‌آید که «حکم آسمان اینست، اگر سازی و گر سوزی».

   بنده متاسفانه امکان همراهی با دوستان در سفر بهار امسال را ندارم، علی رغم اعلام قبلی. از این بابت هم متاسفم و هم از دوستان عذر می‌خواهم.

   صمیمانه از همهٔ دوستان عزیزم می‌خواهم پیش پروردگارشان این بندهٔ نیازمند را یاد کنند.

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود



شیرازیه



نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

همی‌ رویم به شیراز با عنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد

   دوستان گروه «خمر کهن» برنامهٔ سفر بهاری‌ئی را تنظیم کرده‌اند تا در اردیبهشت امسال، یعنی حدود یک ماه و نیم دیگر، سفری به شیراز داشته باشیم. جناب تبکم و آقا مصطفی در حال برنامه‌ریزی، رزرو هتل و تهیهٔ امکانات سفر هستند تا بامید خدا سفری خوش برای دوستان مهیا شود.

   شیراز را، خب، اکثر ما دیده‌ایم و گشته‌ایم. اما دور هم بودن و همراهی در طول سفر و گل گفتن و گل شنیدن است که می‌تواند بیش از دیدنیهای شیراز و بیش از فکر به رسیدن به مقصد، دلنشین و دلپذیر باشد. سفرهای سالهای گذشتهٔ گروه «خمر کهن» تاییدکنندهٔ عرض بنده است. سفر کاشان، اصفهان، نائین، گرگان، گنبد کاووس، بندر ترکمن، و نیز سفر پارسال به خرم‌آباد لرستان مسافرتهای دلچسبی بوده‌اند که دور هم بودنشان بیش از دیدار شهرها اهمیت داشت.

   شب‌های زیبایی که بعد از گردش روزانه، در هتل جهانگردی کاشان، خانهٔ احسان، با آن فضای فوق‌العاده اثیری‌اش به چای خوردن و شعر خواندن و صحبت می‌گذراندیم، یا در مهمانسرای ایرانگردی اصفهان مثنوی می‌خواندیم و بعد نبیل می‌آمد و دیر وقت برایمان دف می‌زد و همسایه‌های هتل را زابه‌را می‌کردیم!، دورهمی‌های شبانهٔ چایخانهٔ نهارخوران گرگان، و سفر آخر گروه به لرستان با آن شب‌های تا دیر وقت نشستنها، همه یادآور سفرهای خوش گروه است.

نماز شب!



خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران

   داشتم، بضرورت، مطالبی از Gary Chapman می‌خواندم. ایشان مشاور ازدواج و نویسندهٔ باسابقه‌ای‌ست که دربارهٔ ازدواج چند کتابی نوشته. یک تست و سیستم تشخیص هم بر اساس تئوری اصلی‌اش ابداع کرده و روی سایتش بصورت آنلاین گذاشته که جالب است.  ایشان مسیحی مؤمن و معتقدی‌ست، ساده و ساده‌لوح! (ای کاش همهٔ ما ساده‌لوح باشیم!)

   مطالب ایشان هر چند خیلی ریشه‌ای نیست و به عمق انسان نمی‌پردازد، اما برای شناخت قبل از ازدواج می‌تواند تا حدودی مفید باشد. مختصری از ابتدای دو کتاب ایشان را بنده نگاهی اجمالی انداخته‌ام و این دو را تا حدودی مفید دیدم: کتاب «آنچه، ای کاش، قبل از ازدواج می‌دانستم» و کتاب «پنج زبان عشق». این هم صفحهٔ تست ابداعی ایشان برای شناخت همدیگر.

تسلیت



فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

تو را غروب نماید، ولی شروق بود
لَحَد چو حبس نماید خلاص جان باشد

   بنده باخبر شده‌ام چند روزی‌ست پدر خانم پری‌سیمای عزیز(خانم سان شان) برحمت خدا رفته‌اند. به ایشان تسلیت عرض می‌کنم. امید که روان پدر عزیزشان غریق رحمت حق باشد.


ترجمهٔ کتاب «تفکر زائد»



   کتاب «تفکر زائد» تألیف آقای مصفا بتازگی توسط آقای سعید امدادی به انگلیسی ترجمه و منتشر شده است. دوستانی که مایل به تهیه و یا دانستن اطلاع بیشتری در اینباره هستند، می‌توانند به این صفحه مراجعه کنند.

   این کتاب قبلاً به عربی نیز ترجمه شده است. «تفکر زائد» مانیفست دیدگاه مصفاست به انسان. 




خداحافظ



   خدمت حضور انورتان عرض کنم که بنده تا مدتی در سفر خواهم بود و احتمالاً دستم از سایت و اینترنت کوتاه. بنابراین با ذکر یکی دو موضوع، با دوستان عزیز خداحافظی می‌کنم.

رنج هستی



   در سفر قبلی گروه «خمر کهن» به گرگان و اطراف آن، طی گفتگویی با آقا مجتبی کبودوندی عزیز دربارهٔ اعتیاد به مواد مخدر، توجهم به این موضوع جلب شد که چه شباهتهایی بین اعتیاد به مواد مخدر و اعتیاد به هویت ممکن است وجود داشته باشد.

   واقعیت اینست که ما انسانهای اسیر خیالِ شخصیت یا همان «هستی»، معتادان بالقوه‌ایم. نه، اشتباه کردم، چرا بالقوه؟ بلکه بالفعل دروناً معتادیم. معتاد به تمام موادی که هویت از ما طلب می‌کند تا به او برسانیم. وگرنه خماری‌اش را نمی‌توانیم تحمل کنیم. نمی‌توانیم با آن خماری بمانیم.

   آیا ما از صدقه‌سری شخصیت داشتن، اعتیاد به مورد تأیید قرار گرفتن نداریم؟ اعتیاد به دوست داشته شدن نداریم؟ اعتیاد به نپذیرفتن هر حالتی که داریم و اعتیاد به نق زدن دائمی به خودمان نداریم؟ اعتیاد به مقایسه کردن و همیشه احساس کمبود کردن نداریم؟ به خشم ورزیدن اعتیاد نداریم؟ به تلاش برای کسب آرامش از طریق مطالعه و فلسفیدن اعتیاد نداریم؟ و در یک کلام، به فکر کردن آیا اعتیاد نداریم؟!

خرم‌گشت



   قسمت زیادی از دوران کودکی‌ام در سفر گذشت(و ظاهراً این کودکی هنوز ادامه دارد!). پدربزرگ، که در حقیقت جای پدرم بود، با شرکت نفت قرارداد ساخت مخزن‌های بزرگ نفت و گازوئیل می‌بست و بهمین خاطر بیشتر در مناطق نفت‌خیز مشغول بکار بود و میان شهرها دائم در سفر. و من، بر دوشش.

تتمهٔ «کیمیا خاتون»



   مدتی پیش قولی را بیان کردم به این مضمون که: «کمونیست بودن برای قبل از ثروتمند شدن است، فیمینیست بودن برای قبل از ازدواج، و آتئیست بودن تا قبل از اعلام سقوط هواپیما!». و حالا در این یادداشت بنده احتمالاً همان ژست فیمینستی را خواهم گرفت!

   تقریباً همزمان با راه‌اندازی رادیو مولانا، دوستی رمان «کیمیا خاتون» را به بنده معرفی کرد که بخوانم و از سبک نگارش آن تعریف کرد. بنده هم خواندم و پسندیدم. آن زمان در و دکان جلسات شرح مثنوی آنلاین هم باز و تعالیم مثنوی مولانا در حلقمان بود. با در نظر گرفتن دو نکتهٔ اصلی - که در پایان این یادداشت خواهم گفت - تصمیم گرفته شد رمان «کیمیا خاتون» را برای رادیو مولانا کار کنیم.

   بعد از کار کردن با دو دوست و نهایتاً مورد پسند واقع نشدن کار آن عزیزان(سعی‌شان مشکور)، و سپس اعلام آمادگی خانم پروین محمدیان عزیز، «کیمیا خاتون» را به ایشان سپردیم که الحق و الانصاف زیبا و شنیدنی اجرا و تهیه‌اش کردند.

   «کیمیا خاتون» طی سی و چند برنامهٔ رادیویی منتشر شد و در پایان نیز به همت و زحمت خانم محمدیان، با خانم قدس(نویسندهٔ رمان) تماس گرفته شد و مصاحبه‌ای رادیویی نیز انجام گردید که آن نیز طی دو برنامه در رادیو مولانا پخش شد.

   باید از خانم محمدیان که اصل و همهٔ زحمتهای تهیهٔ برنامه‌ها و نیز مصاحبه بر عهدهٔ ایشان قرار گرفت، تشکر کنم و قدردانی. ایشان خودشان، هم رمان را بطور کامل و زیبا خواندند، هم ویرایش کردند، هم میکس موسیقی را انجام دادند و هم برای انجام مصاحبه چند بار با خانم قدس تماس گرفتند تا نهایتاً موفق شدند گفتگو را بانجام برسانند.

   در طی و پس از انتشار برنامه‌های رادیویی «کیمیا خاتون» نظرات یا بازخوردهای متفاوتی از طرف شنوندگان دریافت شد. پارسال(سال ۲۰۱۲) هم که بنده به ایران رفته بودم، دوستانی له و علیه خود رمان و نیز چرایی انتشار آن توسط رادیو مولانا دیدگاه‌شان را بیان می‌کردند. و همچنان ایمیل‌هایی در این رابطه دریافت می‌کنیم.

   در  ادامهٔ این یادداشت، نظرات بعضی دوستان را که بصورت نوشتاری و صوتی فرستاده‌اند، و در پایان، نظرم دربارهٔ رمان مذکور و علت انتشار صوتی آن در رادیو مولانا را می‌آورم. همچنین مقالاتی مرتبط را که بعضی از دوستان فرستاده‌اند، معرفی می‌کنم. البته بنده همهٔ این نظرات یا مقالات را نخوانده‌ام.

چند خبر



۱. مدتی است خانم یاس جملاتی از آن عاموی هندی را در صفحه‌شان(بنام "فطرت و اندیشه") منتشر می‌کنند. ایشان همچنین جملاتی قصار برگرفته از آثار آقای مصفا را در وبلاگ و صفحهٔ فیسبوک آقای مصفا منتشر می‌کنند. دوستان می‌توانند به هر یک از صفحات مذکور مراجعه کنند، عضو شوند و استفاده کنند.

   بهتر است از جملات قصار فقط در صورتی که اصل مسئله را آگاه شده‌ایم، استفاده کنیم. آن هم صرفاً جهت بیدار و آگاه بودن. می‌پرسی اصل مسئله چیست؟ هم در کتابهای مصفا و هم در جلسات شرح مثنوی معنوی از اصل مسئله صحبت شده است.


۲. جناب تبکم جلسات یازده تا بیستم شرح مثنوی را نیز همراه با فهرست‌بندی موضوعی خلاصه‌برداری کرده‌اند. دوستان می‌توانند از لینک زیر، این خلاصه‌برداری‌ها را دریافت کنند.


خلاصه‌برداری‌های قبلی ایشان را می‌توانید با مراجعه به انتهای صفحهٔ جلسهٔ ۱۵۶ دریافت کنید. همچنین جناب تبکم در گروه فیسبوکی شرح مثنوی نیز خلاصه‌برداری‌ها را بمرور دارند منتشر می‌کنند.


ممتاز



محسن: این روزنامه رو ببین! چه تشویق خوبی این معلم از شاگردش کرده. با اینکه معدل بچه شده ۱۰/۲۵ عکسش رو داده توی روزنامه انداخته‌اند. (فقط نمی‌دونم چرا نوشته «شاگرد ممتاز»!)

ابراهیم: ببینمش. می‌دونی با این آگهی چه زهری در جان و روان این بچهٔ معصوم با اون صورت نازنینش می‌کنند؟ (تازه سوای چیز مهمی از "روزنامه" ساختن.) معلم به خیال خودش داره کار خوبی می‌کنه اما بی‌خبر از اینکه چه بلایی سر کودک داره درمیاره. 

محسن: تو هم شده‌ای پانویس ها. هی فرت و فرت هر چی بهت می‌گیم ربطش می‌دی به هویت و شخصیت. آخرش هم می‌زنی به صحرای عرفان و خود‌شناسی و میگی بچه‌ها توی ذاتشون هستند و از این حرف‌ها. آخه چه اشکال داره بجای تحقیر و یا حتی نادیده گرفتن بچه، اون رو تشویق کنیم؟ اینطوری امیدوار میشه و با شوق بیشتری درسهاش رو می‌خونه و خدا رو چه دیدی شاید معدلش یه روز به بالای ۱۸ هم رسید و توی زندگیش موفق بود.

چند معرفی و توصیه



۱. جناب تبکم جلسات اول تا دهم شرح مثنوی را خلاصه‌نویسی کرده‌اند، با دقت، بسیار موجز، با ذکر دقیقه‌های فایل‌های صوتی و نیز همراه با فهرست موضوعی(که امیدوارم به آن قانع نگردیم!).


   دوستان تازه‌همراه‌شده لابد نمی‌دانند که قبلاً جلسات اول تا سیزدهم توسط خانم سوگند، و جلسات ۸٠ تا ۱۵٠ توسط جناب تبکم خلاصه‌نویسی شده و همهٔ آنها را در انتهای صفحهٔ جلسه ۱۵۶ می‌توانید دریافت کنید.

   همچنین خلاصه‌نویسی‌های مبسوط و مفیدی که آقا داود از جلسات ۳۹ تا ۴۸ تهیه کرده بودند و قبلاً در این وبلاگ منتشر شده‌اند را بصورت یکجا می‌توانید دریافت کنید:


   توصیهٔ همیشگی بنده گوش دادن به هر جلسه بصورت کامل است. خلاصه‌ها برای کسانی مفید است که قبلاً جلسات را گوش داده‌اند و الآن محض یادآوری و تذکر بخویش آنها را می‌خواهند مرور کنند.

خدا کند که نیایی!



   اصفهان هستیم، داخل پاساژی کنار خیابان چهار باغ. شش هفت نفری می‌شویم. داخل پاساژ وارد کتابفروشی‌ئی می‌شویم و کتابفروش، آشنای دیرین یکی از همراهان ما درمی‌آید. آدمی‌ست خوش سر و زبان. دوست ایام جوانی‌اش را که می‌بیند شروع می‌کند به آوردن کتابهای شعر و با آب و تاب برایش می‌خواند. شعر می‌خواند و شعر می‌خواند و ما مجذوب شور و حرارت شعرخوانی‌اش شده‌ایم، و البته شعرهای کم و بیش خوبی که انتخاب می‌کند.

   جمع‌مان جمعی نیمه متأهل، نیمه مطلقه و نیمه مجرد است! کتابفروش به این شعر که می‌رسد همه از ذوق روده‌بُر می‌شوند:

چه روزگار خوشی بود
                              روزگار جدایی

خدا کند که نیایی!


"خودشناسی"


  عرض می‌شود خدمتتان که چند وقت پیش که ایران بودم اینطرف آنطرف به وفور (و نه وافور!) می‌دیدم کتاب‌ها و نوشته‌هایی را که در آنها کلمهٔ "خودشناسی" را به معنای "شناختن خود، خود ایرانی‌مان، تاریخ و فرهنگ‌مان" و چنین مفهومی بکار می‌برند. جدیداً هم که رادیو حافظ خودمان(!) مقاله‌ای با عنوان "حافظ‌شناسی، خودشناسی" پخش فرموده که نویسنده در ابتدای آن، "خودشناسی" را به همین مفهوم ذکر می‌کند. (رادیو حافظ جان، تو دیگه چرا؟!)

   صد البته بر شما عرفانی‌کاران عزیز و کارکشته واضح و مبرهن است که این مفهوم از "خودشناسی" دقیقاً عکس معنایی است که تابحال در مباحث شرح مثنوی و این وبلاگ از "خودشناسی" داشته‌ایم. چرا که هستی‌بخش است، هویت‌دهنده است. در حالیکه خودشناسی بمعنی عرفانی‌اش عکس این قضیه است، هستی‌گیر است و هویت‌زدا. البته از طریق آگاه شدن بر اینکه اصلاً هستی و هویت، خیال است و نیست.


  خلاصه اینکه اشتراک لفظی برای "خودشناسی" پیش آمده که ممکن است رهزنی کند. گفتیم بگوییم تا یکوقت از راه ضلالتی که در آن هستید به راه راست منحرف نشوید!

  یا حضرت عباس، استثنائاً این بار با شما کاری نداریم.


خداحافظی



   عرض می‌شود خدمت دوستان عزیز و خوانندگان این وبلاگ، که بنده راهی سفر هستم و تا مدت تقریباً زیادی در این سفر مارکوپولویی خواهم بود. لذا ممکن است نتوانم پاسخ نامه‌های دوستان را بدهم. (نه که قبلاً خیلی زود پاسخ می‌دادم!)

   در همین راستا یک چند نکته‌ای را عرض کنم و زحمت را کم. گفتم "زحمت را کم کنم" و یادم افتاد به خاطره‌ای(مثل این آقای سهیل محمودی که هست!). یکبار با جمع دوستان و همراه با آقای مصفا داشتیم کوه‌پیمایی می‌کردیم. مسیر کوه به نزدیک دره‌ای و پرتگاهی رسیده بود و ما درست لبهٔ این پرتگاه داشتیم راه می‌رفتیم. یکی از دوستان، مسعود نامی، آمد نزدیکم و در گوشم بشوخی گفت: "داود، بیا مصفا رو از همین بالا هلش بدیم پایین و قضیهٔ هویت فکری رو تمومش کنیم!".

   حالا خدا را چه دیدی، شاید مارکوپولوی داستان هم یک بلایی در سفر سرش آمد و زحمت "نفس" و "شخصیت پنداری" و "تصاویر ذهنی" از سر شما کم شد!  

حلوا



   عکس فوق از جلسهٔ پنجاه و چهارم گروه خمر کهن است. در پارک طالقانی و روی زیراندازی بیادماندنی که دیگر یکی از اعضای گروه‌مان شده بود. آن فلاسک چای سفیدقرمز، جلد اول شرح مثنوی کریم زمانی و دیوان حافظ جیبی با آن عکس‌های مینیاتوری کج و معوجش که آدم را از هر چه حور و پری است فراری می‌داد و به احسن‌الخالقین بودن ارباب، شک!

   عکاس این عکس علی آقای پاداش که آنوقت‌ها "عکاس‌باشی" صدایش می‌کردیم، حالا "بابا علی"، همیشه کولهٔ کوهنوردی‌اش به دوشش بود و وقتی آن را باز می‌کرد مثل اتاقی که تخته سیاه سه‌بُعدی آقای ووپی در آن بود، همهٔ محتویاتش بیرون می‌ریخت و از تخم مرغ تا خود مرغ در آن پیدا می‌شد.(تحول در ضرب‌المثل ناشی از جبر زمانه است.) باور نمی‌کنی اما حتی بالشت خواب هم در کوله‌اش بود! و بعد از جلسه به لطف و لطافت آن، چرتی هم می‌زد.