‏نمایش پست‌ها با برچسب ذهن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ذهن. نمایش همه پست‌ها

بی‌حوصله‌گی زنانه



   یکی از سوال‌های بسیار رایج و شایع خانم‌هایی که در مباحث خودشناسی هستند، در رابطه با خلقیات خانم‌ها نسبت به همسر یا همدم‌شان است. دوستان زیادی می‌پرسند که «آیا بدخلقی‌هایی که ما نسبت به همسر و همدم‌مان داریم فقط مربوط به نفس و هویت است یا دلیل دیگری هم دارد؟». «آیا باید خودم را شایستهٔ ملامت و سرزنش بدانم یا نه؟»

   از طرفی دیگر، آقایان هم تمام بدخلقی‌های همسر و همدم‌شان را به گرفتار نفس بودن آنها نسبت می‌دهند.

تماشا



   برای خواندن این یادداشت، روی لینک زیر کلیک کنید(و یا دانلود کنید):



های!



    جای تعجب دارد که ما انسانها در عین اینکه می‌دانیم خودباختگی به اجماع و اتوریته چقدر عقل‌مان را کور و ذلیل می‌کند، باز هم دوست داریم خودمان را بسپریم به جمع! حرکتهای جمعی و رفتارهای اجتماع برایمان حجت محسوب می‌شوند!

   مثلاً در عین حال که می‌دانیم اگر کسی میلیون میلیون هواخواه و طرفدار داشته باشد، این دلیل نمی‌شود که ما خودباختهٔ او شویم و او یا حرفهایش را موجه بدانیم، ولی با این وجود یعنی با وجود دانستن این موضوع، اگر چنین کسی با این تعداد زیاد طرفدار را ببینیم، خودبخود برای او اعتبار و ارزش قائلیم و چشممان متحیر و مبهوت اعتبار او می‌شود. حالا آن فرد در هر زمینه‌ای شهرت و محبوبیت داشته باشد: مد، ورزش، سینما، نویسندگی، فلسفه، عرفان، دین، و چه و چه.

   عجیب نیست این ذهن و این گولی و حماقتش؟! در قدم به قدم زندگی باید این هشدار را بخودمان بدهیم که «هوی، فلانی! بیدار باش! حواست جمع باشه. خودت رو به هیچکس و هیچ چیز نباز. عقلت رو گول و منگ هیچکس و هیچ چیز نکن!»

دوسم داری؟



   با دوستی صحبت می‌کردم(خانم)، می‌گفت: «دخترها امروز بطور معمول در چند رابطه می‌شوند تا بالاخره یکی از آنها نتیجه دهد»!!

    وقتی کسی برای حصول نتیجه وارد رابطه می‌شود، بروشنی مشخص است که در چنین رابطه‌ای صمیمیت و عشق جایی ندارد و آن رابطه سالم نیست. عشق و دوستی سالم هیچوقت برای حصول چیزی(نتیجه) عمل نمی‌کند. هر چند ممکن است در تبع، چیزی هم حاصل شود ولی اصل و بنیان رابطه و دوستی سالم اگر برای کسب یا حصول نتیجه‌ای باشد، آن رابطه و دوستی از بنیان و اساس سست و بی‌پایه است.

   یکی از فاکتورهای رایج در ارتباطات امروز، احساس نیاز شدید به دوست داشته شدن است. اینکه «کسی باید باشد که به من توجه کند، من مرکز ثقل توجه او باشم و مرا دوست بدارد». و برای رفع عطش توجه، یعنی برای دوست داشته شدن، خدا می‌داند که به چه ذلت‌ها و خواری‌ها تن نمی‌دهیم. چه ناهنجاریها و ظلم‌ها و سختی‌ها را متحمل می‌شویم تا فقط یکی باشد که بمن بگوید «دوستت دارم»، یا به شکل‌های متفاوت و متنوع مرا مورد توجه خود قرار دهد.

   تا وقتی نیاز و احتیاج(چه مادی و چه معنوی مانند احتیاج به دوست داشته شدن و توجه) در رابطه وجود داشته باشد، آن رابطه سالم نیست و نمی‌تواند به سلامت پیش رود.

نظر



    دوستانی که پیگیر مطالب از روی همین سایت هستند، و بخش نظرات هر مطلب را نیز می‌خوانند، حتماً متوجه شده‌اند که مدتی است دوست عزیزی با نام فرشته خانم کامنتهای مایه‌دار و ساده و جالبی می‌نویسد.

   کسانیکه تقریباً تازه با مطالب خودشناسی آشنا شده‌اند - مانند فرشته خانم - ذهن و وجود پربرکتی دارند. باصطلاح مولانایی و عرفانی‌اش بنوعی «ینظر بنور الله» شده‌اند و از بینش عمیق و خوبی برخوردارند. این حالت معمولاً در ابتدا بسیار عمیق است و البته اگر از خودشان مراقبت کنند و به محیط و مطالبی که پس از این می‌خوانند و می‌شنوند توجه داشته باشند(یعنی خود را در معرض محیط و input  سالم قرار دهند)، این حالت عمق و گستردگی هم پیدا می‌کند. البته بدون اینکه بخواهند خود را زور کنند که این حالت حفظ شود. چون وقتی خواستن برای حفظ حالت در میان می‌آید، می‌رود.

   دیگر اینکه بطور معمول اینگونه افراد پس از مدتی خود را اشباع می‌کنند و زده می‌شوند. که در پادکستی درباره‌اش اشاره شده. امیدوارم برای فرشته خانم این اتفاق نیافتد.

   باری، شما را مهمان می‌کنم به خواندن یکی از کامنتهای دقیق ایشان که در بخش نظرات یادداشت «حکمت» نوشته بودند. در عین حال امیدوارم این نظر دربارهٔ ایشان و نظراتش، دامنگیر ایشان نشود و فرشته خانم هشیار باشند. که انشالله اینطور است.

دلیل آفتاب



آفتاب آمد دلیل آفتاب

اندرآ ای جمله من!



   خلاصه‌نویسی جلسهٔ هجدهم از جلسات شرح مثنوی، بقلم آقا داود، را در ادامه می‌خوانیم. در این جلسه دو حکایت از مثنوی شرح شده و در پایان هم گویا پرسش‌پاسخی انجام شده که متن آن نیز ذیلاً آمده است.

شدن




   قرار نیست به جایی برسیم. قرار نیست پیشرفت کنیم. قرار نیست به کمال برسیم. قرار نیست چیزی بشویم.

   بلکه همینی هم که می‌پنداریم هستیم را باید از دست بدهیم. «از دست بدهیم» هم غلط است. وقتی چیزی واقعاً نیست، «باید از دست بدهیم»ش معنی ندارد. متوجه شویم که اصلاً نیستیم همینی که فکر می‌کنیم هستیم. متوجه شویم آنچه فکر می‌کنیم باید به آن برسیم، پیشرفت کنیم تا به آن برسیم، آن چیزی که فکر می‌کنیم باید بشویم، یک خیال و پندار و توهم است.

   متوجه شویم که رسیدنی و چیزی شدنی در کار نیست. همه‌اش یک بازی‌ست. یک مشت خیال، وهم و بازی در ذهن و فکرمان.

   این موضوع را در خودت ببین. نه اینکه این حرف را بپذیر. اگر بپذیری هیچ اثر و فایده‌ای ندارد.


محمود عدم



   داشتم با دوستی صحبت می‌کردم. می‌گفت: «چقدر این روزها عرفانی‌نویس زیاد شده.» گفتم: «منظورت از عرفانی‌نویس چیه؟»، گفت: «همین کسانی که ماشالله ماشالله بزنم به تخته، مثل خودت هی از خودشناسی و مثنوی و مولوی و همون - بقول خودت - عاموی هندی چیز میز می‌نویسند. هر جا روی نت می‌بینی، همه‌تون به تحلیل و بررسی حرفهای مولوی اینا مشغولید. یعنی همتون واقعاً و در عمل هم اهلش هستید؟»

   گفتم: «آره، متاسفانه دست زیاد شده و کار و کاسبی ما رو کساد کرده! اما راجع به سوالت، والله چه عرض کنم؟ دوستان همقطار عرفانی‌کارم را نمی‌دانم در عمل تا چه حد اهلش هستند ولی اگر دربارهٔ این حقیر فقیر کمتر از قطمیر بپرسی ...» که یکهو وسط حرفم پرید و یک شیشکی آبدار به اظهار تواضع ریاکارانهٔ بنده بست، که جان شما عجیب هم چسبید! بعد گفت: «بله، می‌فرمودید!». گفتم: «عرض می‌فرمودم. دوستان را نمی‌دانم ولی این بنده خدا خودش را در حکم همین عکاس‌هایی می‌بیند که به عکس گرفتن از حیات‌وحش مشغولند تا آن عکسها را بعداً برای دیگران نشان دهند که هم باعث دک و پز خودشان شود و هم دیگران کیفور شوند و به به بگویند.

   وگرنه من عمراً جرأتش را داشته باشم که به مراقبه بنشینم، به رصد درونم بپردازم تا آنگاه که سکوت محقق شود. و درست هنگامیکه درک هیچ دارد اتفاق می‌افتد، زودی دُم افکارم را می‌گیرم و می‌اندازم روی کولم و الفرار!».

نحو محو



   شخصی به دیگری - از روی تعریف - گفت: «شما معلوم است دانش زیادی دارید.» گفت: «آن دانش برای دوران جاهلیتم بود.»! هر کدام از ما فکر می‌کند هر چه بیشتر بداند، بر امور دنیا مسلط‌‌تر است! علت شهوت مطالعه یا حتی خواندن دائم اخبار همین است. توهم برمان داشته که اگر این مجموعه اطلاعات - که به ما خیال تسلط بر امور را می‌دهد - را نداشته باشیم، گویی امور دنیا نمی‌چرخد!

   از این مضحک‌تر اینکه فکر می‌کنیم اگر هنگام مدیتیشن، با همهٔ ذهنیت‌مان که از اشخاص و نزدیکان و دوست و آشنا داریم، و بطور کلی با «همه چیز» خداحافظی کنیم و بر کلیت ذهن و تصاویرش بمیریم، گویی آنها در عالم واقعیت از بین خواهند رفت! ترس از مراقبه بهمین خاطر است.

   حال آنکه مرگ بر دانش، مردن بر دانستگی‌ها و رها کردن هر چه در ذهن است، رستاخیزی در درون بپا می‌کند، قیامت!

چون تو اسرافیل وقتی، راست‌ خیز
رستخیزی ساز پیش از رستخیز

هر که گوید «کو قیامت ای صنم؟»
خویش بنما که «قیامت نک منم!»

در نگر ای سایل محنت‌زده
زین قیامت صد جهان افزون شده

«نحوی و کشتیبان» را آقا داود زحمت کشیده و خلاصه‌نویسی کرده است. می‌خوانیم:

سودا - بخش اول



   همین چند وقت پیش یادداشتی نوشتم دربارهٔ عشق و عاشقی با نام «اسطرلاب». در آن یادداشت از عشق بعنوان بیماری، یا بتعبیر مولانایی‌اش یک علت، یاد شد. گفته شد که راه رهایی از آن وضعیت، داشتن آگاهی و همت است.

   بعضی دوستان نوشتند و گفتند که گویا برایشان کمی گنگ بوده. یعنی چه که طلب همت می‌کند؟ بعضی دیگر هم دربارهٔ عشق و عاشقی و گرفتار شدن به آن صحبت کردند. بنده در این یادداشت سعی دارم به این موضوع بپردازم و از دیدگاه خودشناسی نکته‌ای دربارهٔ آن بگویم.

هشیاری



   قبل از اینکه خلاصه‌نویسی این هفتهٔ آقا داود از داستان «پیر چنگی» را بخوانیم، یکی دو نکته عرض کنم. اول اینکه دوستی که DVD جلسات شرح مثنوی را زحمت می‌کشید و برای دوستان متقاضی ارسال می‌کرد از این کار استعفاء داده‌اند و اگر از دوستان کسی حاضر است این کار را بکند، می‌تواند با بنده تماس بگیرد تا کار را به ایشان بسپاریم. کارش هم اینست که سفارش را می‌گیرد و DVD را کپی و برای فرد متقاضی پست می‌کند. پولش هم تمام و کمال در جیب مبارک خودش می‌رود. یعنی سود مادی برایش دارد.

   دوم اینکه از دوستانی که بخصوص طی یک ماه اخیر و بطور کلی در طول این سالها کمک مالی برای نگهداری این مجموعه سایتها و برنامه‌ها کرده‌اند، به اینصورت تشکر می‌کنم. خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضتان بدهد. بقول بچه هیئتی‌ها، یخچال ارج عوض بگیرید.

   اما داستان این هفته، قصهٔ «پیر چنگی» از مثنوی معنوی جناب مولانا جلال‌الدین:

پروانه شو



   در روابط دوستی - و نیز عشق و عاشقی بین دو نفر - بکار بردن ترفند برای جلب توجه دیگری وقتی برای من مطرح می‌شود که احساس نیاز به دوست داشته شدن بکنم. وقتی نیاز دارم به اینکه کسی مرا دوست بدارد، در فکر می‌شوم که «چه کار کنم تا توجه او را کسب کنم؟ تا بمن اهمیت دهد. تا مرا دوست بدارد. تا خیالم راحت شود مورد توجه و نظر او هستم.» متأسفانه.

   و روشهای جلب توجه بسیار بسیار متنوع هم هست. از بی‌توجهی عمدی و زیرکانه برای تیز کردن آتش طرف گرفته تا تحریک حس حسادت او با انواع بازی‌ها و وانمود دوستی‌ با دیگران، و نیز حقه‌ها و ترفندهای بسیار دیگر که این روزها در روابط بسیار شایع است.

   اما کسی که از درون پر است و احساس نیاز به دوست داشته شدن نمی‌کند، هیچگاه دست به ترفند هم نمی‌شود تا بخواهد توجه و ابراز محبت دیگری را دریافت کند. حتی فکرش هم بذهنش خطور نمی‌کند.

آفرین



   اصلی‌ترین فشاری که از طرف شخصیت به انسان وارد می‌شود اینست که «نشان بده که هستی»!

   تمام گفتار و رفتار و زندگی من انسان اسیر شخصیت در این است که بگوید: «من هم هستم. شما را بخدا مرا هم نگاه کنید».

   این تعمیم به تمام زندگی و حرکات او دارد. حتی تمام کارهایی که انجام می‌دهد و ظاهراً بی غل و غش، از روی خیرخواهی و ایثار و بدون چشم‌داشت بنظر می رسند.

   مثلاً طرف آمده و شرح مثنوی می‌کند، از حافظ و خودشناسی و غیره مطلب می‌نویسد و پادکست می‌گوید و مینیمال و غیره، و همه ظاهراً بدون چشم‌داشت است. اما پشت این رفتار و عملکردش اینست که دارد بزبان بی‌زبانی می‌گوید «من هم هستم. شما را بخدا مرا هم نگاه کنید. خدا پدرتان را بیامرزد اگر تاییدی هم بکنید و لایکی بزنید.»

پرانتز



   خب، بی‌مقدمه برویم سراغ نامه‌ای دیگر. نامهٔ دوستمان با رنگ آبی‌ست و مشکی هم که رنگی‌ست!

   درود بر مرد بزرگ. (بگمانم منظورت سایز واقعی باشد، محسن عزیز!) امیدوارم خوب باشی.
زیاد یادت میکنم و هنوز همچون دقوقی سرگردانم و همچون آن سه خیالباف از تخیلاتم مرغ چاقی کباب میکنم و به نیش میکشم و گاهی هم دستی بر فیل میکشم و فکر میکنم چیزی فهمیدم.

   روزهام میگذرد. میکوشم خوب و نیک باشم. توی مرکز خیریه با درآمد ناچیزی کار میکنم. درس هم میخوانم. روانشناسی عمومی. کار اصلی‌ام کارهای کامپیوتری و گاهی برنامه‌نویسی است. دلم برای اون آرامشی که زمان برنامه های آنلاینت داشتم تنگ شده.

ای مطرب شده!



   می‌گویند شرکت مرسدس بنز مسابقه‌ای می‌گذارد که هر کس بتواند در مورد فلان مدل اتومبیل بنز این شرکت ایرادی بگیرد، فلان مبلغ هنگفتی به او جایزه می‌دهند.

   کسی پیدا نمی‌شود که از آن اتومبیل ایرادی بگیرد، جز یک دختر خانم. او را دعوت می‌کنند به نمایشگاه و می‌رود داخل ماشین  مورد نظر می‌نشیند و چند دقیقه بعد می‌گوید: ایرادش را پیدا کردم.

   جمع می‌شوند که ببینند خانم چه ایرادی از این ماشین عالی پیدا کرده. می‌گوید: این ماشین فقط یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه هر کس سوارش شود و از آن استفاده کند، دیگر نمی‌تواند پیاده شود!

   مثنوی معنوی و معانی درون‌نگرانهٔ ژرفش چنان دید نافذی به درون فردی که عمیقاً بر آن تأمل کرده باشد می‌دهد، که بعید می‌دانم کسی که از آن بهره برده، بتواند از آن پیاده شود. حتی اگر مدتی در سیستم‌ها و مکاتب متنوع دیگر نیز انسان سرک بکشد و چرخی بزند، بهیچوجه عمق و مایه‌ای که این کتاب دارد را پیدا نمی‌کند. حداقل این حقیر فقیر کمتر از قطمیر که تاکنون ندیده است.

   از حدود سه ماه پیش به این طرف، تعدادی از خلاصه‌نویسی‌هایی که آقا داود از جلسات شرح مثنوی آنلاین تهیه کرده بود بروی این سایت منتشر شد و اخیراً البته در ادامهٔ انتشار باقی جلسات تأخیر شد. بنده که ایران بودم از فیدبکی که تعداد زیادی از دوستان می‌دادند، متوجه استقبال عمومی از این خلاصه‌نویسی‌ها شدم. خب، هنیاً لهم. ایشالله که مفید بوده باشد.

   از این به بعد نیز، به یاری ابوالفضل، ادامهٔ این خلاصه‌نویسی‌ها بصورت هفتگی - نه قطعاً شب جمعه‌ها - منتشر خواهد شد. برای گشایش دوبارهٔ این باب، خلاصه‌نویسی جلسهٔ دوازده و سیزدهم در ادامه می‌آید.

دیـده



آشیانهٔ من
نزدیکترین جای عالم است
درون چشمان تو

   سلام به دوستان. در این مدت نسبتاً طولانی که بنده در سفر بودم، دوستانی پیامها و نامه‌هایی فرستاده‌اند و بنده فرصت نوشتن نداشتم. امیدوارم این یادداشت فتح بابی بر پرداختن به نامه‌های دوستان باشد و دوستانی که پیام و ایمیل فرستاده‌اند، همراه با پذیرش عذر بنده، صبوری کنند تا بتدریج سراغ نامه‌هایشان برویم. ضمناً مثل همیشه قرار نیست این نویسنده وارد استاد‌بازی شود(هر چند ناقلاآنه وارد می‌شود!). قرار است موضوع و مسئله‌ای را مطرح و همگی دربارهٔ آن تأمل کنیم.

   خوب، خُب، برویم سراغ اولین نامه.

اسطرلاب



   عصر یکشنبه است. در بالکن نشسته‌ام و مشغول نظارهٔ پارک روبرو هستم. هوا بهاری‌ست و باد ملایمی در حال وزیدن. بنظر می‌رسد سرمای خفیفی خورده باشم و احتمالاً باید منتظر بدتر شدن آن در روزهای آتی باشم.

   دو مرغ مینا با هم روی نردهٔ روبرویم آمده و نشسته‌اند و با کنجکاوی بی‌تحرکی‌ام را تماشا می‌کنند. الان نیستند.

   بهار است اینجا، بهار. بهاری که تاکنون نبوده.

برگ مرگ



   یکی از زیباترین و در عین حال عمیقترین داستانهای مثنوی، داستان «سلطان محمود و غلام هندو بچه» است. در این داستان با ظرافت، علت ترس ما از مرگ(عرفانی) یعنی مردن بر «خود» را بیان می‌کند.

   این داستان همراه با خلاصهٔ شرح و تفسیر آن، در ادامه آمده است.


آن اصل چیست؟



   دو داستان حاوی مفاهیم بنیانی عرفان در جلسهٔ دهم شرح مثنوی آمده است. اولی به اینکه منشاء زیبایی کجاست و چیست می‌پردازد و دومی به اینکه «اصل اصل عشق» چیست، برای درک و تجربهٔ عشق چه اصلی را باید پیاده کرد.

   چکیده‌نویسی جلسهٔ مذکور به همت آقا داود، در ادامه قابل مطالعه است.