‏نمایش پست‌ها با برچسب ضرب‌المثل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ضرب‌المثل. نمایش همه پست‌ها

قیامت


برای تماشای تصویر در اندازهٔ اصلی، روی آن کلیک کنید


   یک نفر با لحنی اعتراض‌آمیز بمن می‌گفت: «شما سوزنت روی مولانا گیر کرده؟»! و من ماجرای ملا نصرالدین را برایش تعریف کردم. که روزی یک تار دستش گرفته بود و دائم روی یک سیمش می‌نواخت. از او پرسیدند: «ملا، نوازنده‌ها دستشان را روی پرده‌ها حرکت می‌دهند و نت‌های دیگر را هم می‌نوازند». ملا گفت: «آنها چون سرگشته‌اند، و نت اصلی را پیدا نکرده‌اند، چنین می‌کنند. من نت اصلی را گیر آورده‌ام! خودش است!»

   غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ از دیوان شمس به تأویل و تفسیر خانم پری‌سیمای عزیز را می‌خوانیم. پرانتزها فضولی‌های بنده است.

خیامی




  چند ماه پیش یادداشتی نوشته بودم که با شرحی دربارهٔ بیت "مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم / جرس فریاد می‌دارد که بربندید محملها" شروع می‌شد. در ادامهٔ یادداشت و نیز در قسمت نظرات آن یادداشت، در پاسخ به سئوال ساناز عزیز دربارهٔ شرح حافظ مرحوم کاظم برگ‌نیسی توضیحاتی داده بودم. مدتی بعد، چند دوست ایمیلاً(بله، ایمیلاً!) دربارهٔ شرح حافظ ایشان سئوال کرده بودند و گفته بودم که بزودی یادداشتی در این رابطه خواهم نوشت. این یادداشت البته دربارهٔ شرح حافظ کاظم برگ‌نیسی نیست! آن را بعداً خواهم نوشت.

   ماجرای تهیهٔ کتاب کمیاب حافظ برگ‌نیسی سر درازی دارد و بنده هم صد البته نمی‌توانم همه‌اش را بگویم! یادم می‌افتد به سکانسی در فیلم "دیوانه از قفس پرید" جک نیکلسون، که وقتی آن جوان را پس از شب خاصی که گذرانده بود، پرستار مجبورش می‌کرد "همهٔ‌ آنچه اتفاق افتاده بود" را بگوید، جوان می‌گفت: "یعنی همه‌اش را بگویم!؟".

   بله، امسال که ایران بودم بدلایلی به صرافت افتادم تا کتاب حافظ برگ‌نیسی را تهیه کنم و ماجراهای جالبی هم "در ره منزل" این کتاب پیش آمد. شاید آخرین خوش‌اقبالی این راه، آشنا شدن بیشتر با آثار مرحوم برگ‌نیسی بود، از جمله کتاب "حکیم خیام و رباعیات" ایشان که تحقیق و تعلیقی است مبسوط دربارهٔ خیام، شعرش، ریاضی‌دانی‌اش و فیلسوفی‌اش، همراه با صفحه‌آرایی‌های چشم‌نواز.

   چند روز پیش در منطقه‌ای بنام The Valley of the Waters با این کتاب محشور گشتم. "فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی" بقول حافظ. چیه این که الکی تعارف می‌کنیم "جای شما خالی"؟ هیچ هم جای شما خالی نبود! خلوتی بود "به کام و آرزوی دل".

   خلاصه زمانی را با مشهدی خیام نیشابوری سر کردیم. بعضی حرفهایش در حد یک سری شعار و تبلیغات بود، یک سری مغالطهٔ رندانه و بعضی‌هایش هم بی‌ربط و شلوغ‌پلوغ کردن‌های فلسفی. مثلاً می‌گوید:

 گویند بهشت با حور خوشست
 من می‌گویم که آب انگور خوشست

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
آواز دهل شنیدن از دور خوشست

خوب، این ضرب‌المثل چه ربطی به سه مصرع قبلی‌اش دارد؟! "آواز دهل شنیدن از دور خوشست" برای جایی بکار می‌رود که چیزی از دور خوشایند بنظر بیاید ولی از نزدیک چندش‌آور. در این رباعی می‌گوید "حور و بهشت از دور که وعده‌اش را می‌دهند خوب بنظر می‌رسد، ولی اگر نزدیکش بروی خوب نیست."! این حرف درست است؟! چرا از نزدیک خوب نباشد؟! منظورم این است که این ضرب‌المثل در این زمینه‌ای که بکار برده تناسب ندارد. باید چیز دیگری استفاده می‌کرد.

مجمل




سلام، سلامتید انشاءالله آقای پانویس؟

  ازتون راهنمایی میخوام. مزاحمتون شدم چون واقعا کسی کمکم نمیکنه حتی خودم! اونطوری نگاه نکنید تو رودربایسی گذاشتمتون که ناامیدم نکنید.

نمیدونم اگه سر درد دلم واشه چقدر میشه تومارم اما کلا دو سه تا سوال اساسی دارم که سعی میکنم در پایان تفکیکشون کنم. بذارید فکنم حداقل یک آدم با طرز فکریکه یک ساله من باهاش آشنام دلنوشتمو میخونه و شاید درکم میکنه...

   سلام. امیدوارم شما هم خوب باشید.

   با همین رنگ آبی در قسمتهایی از نامه‌تان، وقتی نکته‌ای بنظرم می‌رسد، می‌نویسم. قسمتهایی از نوشتهٔ شما را هم قرمز کرده‌ام برای توجه کردن به آنها. در پایان نامه هم یک مطالبی جداگانه خواهم نوشت. سعی می‌کنم تا حد امکان با شما رک باشم و امیدوارم از این زبان نرنجید و نازک‌نارنجی هم نباشید. که البته بنظر نمی‌رسد اینطور باشید.

احساس غبن



    تمام روز را رفته بودیم کوه‌های درکه. شب شده بود و داشتیم برمی‌گشتیم خانه، پارسال تابستان حوالی شهریور. آقا مصطفی با آن پراید همه‌کاره‌اش ما را ایستگاه متروی عباس‌آباد (بهشتی) پیاده کرد. رفتیم پایین که سوار قطار شویم. از بلیط‌فروشی که گذشتیم درست ابتدای پله‌ها رو به پایین، این تابلو را گذاشته بودند. یعنی هم عجله نکنید، هم اینکه راه از این طرف است!

    بندگان خدا قصد و نیت بدی نداشته‌اند، لابد می‌خواسته‌اند صرفه‌جویی در مصرف تابلو کنند که اینطوری «تابلو» از آب در آمده و تبدیل به سوژه‌ای وطنی شده. آقا رضا تا آن را دید گفت «این، عکس گرفتن داره» و من هم گرفتم. چون‌‌ همان موقع چیزی بذهنم رسید.

آری شود




چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت


  

جواب الاحمق



   پاسخ کسی که حرف حساب نمی‌زند و منطقی رفتار نمی‌کند، چیست؟ چه راهکاری برای تعامل با فرد یاوه‌گو مفید می‌تواند باشد؟ 

   اینکه ذهن از مقداری تصویر و خاطره و لفظ بیاید شخصیت، خوب یا بد، برای خودش بسازد، عین غیرمنطقی بودن و یاوه‌گی و حماقت است. 

   حال جواب این یاوه‌گوی وراج احمق چیست؟


گنج مقصود



   اگر کسی داروی سرطان و ایدز کشف کند، برق و اینترنت اختراع کند، پنی‌سیلین کشف کند و انسان‌های بیمار را درمان کند، زندگی‌اش را وقف کمک به دیگران کند، پژوهش‌های علمی، ادبی، فلسفی، عرفانی، فیزیک، شیمی، تکنولوژیک و ... انجام دهد و دستاوردهای بسیاری در زمینهٔ تخصصش داشته باشد، تا وقتی در کیفیت ذاتی، عشق و فطری نباشد، در حقیقت مفید زندگی نکرده است.

    اما کسی که در کیفیت عشق، حضور و شور زندگی هست، حتی اگر بنشیند و آب در هاون بکوبد، مفید زندگی می‌کند.


کره شلشلکی



   دفترچه خاطراتی داشت که خودش نامش را "طوفان زندگی" گذاشته بود. گاهگاهی می‌دیدم وقتی سرش خلوت می‌شود می‌رود از لای کتابها بیرونش می‌کشد و با آن خط خاص اکابری‌اش چیزهایی در آن می‌نویسد. نوشته‌هایش هیچوقت نیاز به رمزگذاری و پنهان کردن نداشت چون هیچکس نمی‌توانست آن خط را بخواند!

کل علی!


 
  ضرب المثل‌ها درست مثل قطعه اشیاء عتیقه که باستان‌شناس‌ها از روی آنها پی به مشخصه‌های تمدن‌ها و فرهنگ‌ انسانی می‌برند، حمل کنندهٔ یک دنیا معنی‌اند. در یک جملهٔ کوتاه و ساده، هزار حرف ریخته می‌شود. حرف‌هایی که حاصل تجربه‌هایی به اندازهٔ عمر چند نسل ممکن است باشد. 

   زمان نوجوانی‌ام سریالی تلوزیونی پخش می‌شد بنام "مثل‌آباد". بشدت به آن علاقه داشتم، مخصوصاً به موسیقی‌اش. طوریکه بدون دانستن موسیقی، نت‌های آهنگ تیتراژ آن سریال را روی برنامه‌های کامپیوتری کمودور و آمیگا پیاده کردم و آهنگ را بازسازی کردم و اتفاقاً خیلی هم خوب درآمده بود. دو سال پیش که در تهران به میدان انقلاب رفتم و دیدم CDهای این سریال با بسته‌بندی مناسبی عرضه شده، در خرید درنگ نکردم و تا الآن چند بار آنها را دیده‌ام.

شیخ صنعان و قدرت خانم


 
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانهٔ خمار داشت

---

این یادداشت به توصیهٔ برخی خوانندگان حذف گردید. با تشکر از این دوستان برای تذکر.
(مدیر موقت سایت)

 

قوز بالا قوز



   مردم استرالیا علاقهٔ وافری به خوردن شراب و آبجو دارند. در فرهنگشان خوردن شراب و آبجو مثل خوردن چای در فرهنگ ایرانی است. همانطور که ما از بچه‌گی حتی در شیشهٔ شیر بچه چای می‌ریزیم و در هر مهمانی محال است چای نباشد، اینها هم دقیقاً همین ارتباط را با شراب و آبجو دارند. درست همان کیفی که ماها از خوردن چای و دور هم بودن می‌کنیم، آنها از خوردن شراب و آبجوی دور هم، می‌کنند. این را داشته باش تا اینجا.

بیله دیگ، بیله چغندر



   دوستی دارم اهل کره شمالی که گهگاهی می‌نشیند و از وضع فرهنگی کشورش می‌گوید. شاید بدانی کره شمالی شدیداً دیکتاتوری اداره می‌شود. هانگ(دوست کره‌ای من) می‌گوید: "وضعیت فرهنگی و اعتقادی مردم کره طوری است که اصلاً جامعه اقتضاء می‌کند دیکتاتور داشته باشد." می‌گوید: "فرض کنیم تمامی مسئولان کره طی یک شب عوض شوند و سیستمی کاملاً عادل و قانون‌مدار بر جامعه حاکم شود، فرهنگ مردم کجا می‌رود؟ آن هم ممکن است یک شبه غیب شود؟ مسلماً تا وقتی فرهنگ خود مردم موجب فساد است، صحبت از نظم، قانون و عدالت بی‌فایده است.(تازه با فرض آنکه خود قوانین سالم باشند). خلاصه آنکه چنین فرهنگی چنین سیستمی هم می‌طلبد.

   این را که گفت یادم افتاد به صحبتی که اخیراً با دوست عزیزم جمیله داشتم و دربارهٔ یکی از داستا‌ن‌های کتاب "یکی بود یکی نبود" جمالزاده، بنام "بیله دیگ، بیله چغندر"، که آن را بصورت کتاب صوتی برایم فرستاد، صحبت کردیم. داستانی شنیدنی است انصافاً، آنهم با قلم شیرین جمالزاده. ضرب‌المثل "بیله دیگ بیله چغندر" را نشنیده بودم. کمی فکر کردم و حدس زدم کلمهٔ "بله" همان "بیله" یا "بئله" ترکی باشد که بمعنی "چنین" است، یعنی "چنین دیگی برای چنین چغندری مناسب است".

دل‌زندگی



   خدمت شمس‌الدین عزیز، قربان بالاخره بقول شما "هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق" یا بقول مصلح‌الدین "مرد نکونام نمیرد هرگز"؟! انسان برای زنده کردن دلش تدبیری کند یا برای آنکه "نامش به نکویی" ببرند؟!

   در ثانی، اصلاً نمی‌دانم شما دو نفر چه اصراری به "هرگز نمردن" و "ثبت شدن دوام انسان بر جریدهٔ عالم" دارید!

مرد نکونام



   مصلح‌الدین جان، همین الآن که زنده هستیم چه اهمیت دارد از ما به نیکی نام ببرند یا نبرند؟ چه برسد به وقتی که - ایشالله پس از صد و بیست سال – مُردیم و دیگر نیستیم که ببینیم دیگران از ما چطور یاد می‌کنند.

محصول



   از کودکی در فامیل و آشنا و بطور کلی جامعهٔ اطرافم شاهد عقایدی بوده‌ام (و هستم) که "بزرگتر"ها را دارای احترام و اتوریته می‌داند. "بزرگتر اگر به تو سیلی هم زد حق با اوست"، "حق همیشه با بزرگتر است"، "در اسلام گفته شده باید به بزرگتر احترام بگذاری" و ... . طوری شده بود که همهٔ بچه‌های همبازی‌ام آرزو می‌کردند روزی "بزرگتر" شوند تا بتوانند آزادانه همان کارهای "بزرگتر"ها را، که این عقاید مجوزشان را در اختیار آنها قرار داده بود، انجام دهند. بارها شد که دیدم یکی از این "بزرگتر"ها دیگران را می‌زد، ناسزا می‌گفت، حق آنها را می‌خورد و قلدری می‌کرد و دیگران فقط نظاره‌گر بودند. از طرف دیگر وقتی به محیط مثلاً فرهنگی‌مان نگاه می‌کردی باز همان عقاید را فقط در قالبی دیگر می‌دیدی: "چوب معلم گله، هر کی نخوره خله".

کار خیر



   ضرب المثل "اگر برای ما آب ندارد، برای شما که نان دارد" را شنیده‌ای؟ می‌گویند داستان آن برمی‌گردد به اینکه روزگاری کسی از چاه‌کنی خواست در باغش چاه حفر کند. چاه‌کن آمد و مشغول شد. چند روزی زمین را می‌کند اما به آب نمی‌رسید. هر غروب هم البته اجرت کارش را از صاحب باغ می‌گرفت. تا اینکه از نرسیدن به آب خسته شد و ناامید آمد پیش صاحب باغ و گفت: "فایده ندارد. این زمین آب ندارد". صاحب باغ هم پاسخ داد: "تو کارت را ادامه بده. اگر برای ما آب ندارد، برای شما که نان دارد!"

  در جلسهٔ آنلاین دیروز صحبت پیش آمد و گفتم چون از برخی اتفاقات پشت صحنهٔ این جلسات مطلع هستم، می‌دانم که تابحال حداقل چهار ازدواج ثمر جلسات شرح مثنوی و آشنایی دوستانی که در آن شرکت می‌کنند بوده است. خلاصه آنکه اگر برای ما آب نداشته، برای بعضی‌ها نان داشته است!

   البته حالا مجردین عزیز فکر نکنند ترتیب‌دهندهٔ این آشنایی‌ها بنده یا احیاناً‌ کرامات مولانا بوده‌اند و ریاشین(جمع ریش است!) مبارک بنده یا جناب مولانا را دخیل در این امور خیر بدانند. خیر، آن دوستان خودشان همت کرده‌ بودند.

   از خدا که پنهان نیست از شما هم چه پنهان که وقتی مدتی پیش داشتم صفحهٔ آمار سایت را نگاه می‌کردم دیدم عده‌ای با جستجوی عبارت "شوهر می‌خوام" در گوگل، این سایت را پیدا کرده‌اند و به خواندن آمده‌اند! این است که باید عرض کنم جیب بنده پاک‌تر از گیس شماست. اینجا خیرات نمی‌کنیم! اگر هم خبری باشد از ناحیهٔ همت خود مجردین عزیز باید باشد. بقول معروف "کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی." ما که فعلاً دم در طویله ایستاده‌ایم به استخاره.
 

نیاز



   یادم نیست کجا خوانده‌ام که روزی راهبی بودائی برای استحمام به رودخانه‌ای رفت. او بجز لنگی برای پوشاندن خودش و کاسه‌ای برای گدائی غذا از مردم، چیز دیگری از مال دنیا همراه نداشت. موقع شستشو در رودخانه به یاد کاسه‌اش افتاد که لب رودخانه گذاشته بود و فکر کرد شاید کسی آن را ببرد. فکر کاسه باعث برهم‌زدن فراغتش شد. از رودخانه بیرون آمد، کاسه را شکست و برگشت به شستشو.

دم خروس!




   نمی‌دانم آیا این ضرب‌المثل را که می‌گویند "دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را؟" شنیده‌ای یا نه. دو سه هفته پیش با عزیزی رفتیم به جشن میلاد پیامبر اسلام که از طرف جامعهء عرب در سیدنی استرالیا برگزار می‌شد. استرالیا کشوری بسیار چندفرهنگی‌ست و شما وقتی در شهری مثل سیدنی زندگی می‌کنید، گویی در حال زندگی با مردم بسیاری از مناطق جهان هستید، فرهنگ‌ها، دین‌ها و آداب و رسوم بسیار متنوع - و ایضاً غذاها! دولت استرالیا هم برای هر جامعه‌ای بودجه‌ای اختصاص می‌دهد و به افراد برگزار‌کننده می‌دهد تا برای مراسم فرهنگی‌شان خرج کنند.

   بله، داشتم عرض می‌کردم که چندی پیش رفتیم به مراسم میلاد پیامبر اسلام که عرب‌ها برگزار می‌کردند. سالن بزرگی گرفته بودند، جمعیت زیادی سالن را پر کرده بود و از کشورهای متفاوتی مثل عربستان، عراق، لبنان، سوریه، مالزی، پاکستان، افغانستان و اتیوپی گروه‌هایی برای اجرای برنامهء موسیقی مثلاً زنده آورده بودند. البته موسیقی‌شان زندهء زنده نبود، آدم‌هایی که روی صحنه می‌آمدند زنده بودند اما موسیقی پخش می‌شد و – بقول اهل فن – آنها فقط لب می‌زدند و وانمود به اجرای زنده می‌کردند.

   قرآن خوانده شد. مفتی اعظم مسلمانان استرالیا، که گفتند شیخی صاحب‌نام است، سخنرانی کرد. از طرف مجری برنامه، دائماً با صدای بسیار بلند، شعائر اسلامی مانند لا اله الا الله، محمد رسول الله  و اذکار دیگر خوانده می‌شد و از حضار هم همراهی در خواندن، درخواست می‌گردید. شعرهای بسیار در مدح پیامبر خوانده شد. موسیقی معروف با شعر "طلع البدر علینا من ثنیات الوداع" توسط تمامی گروه‌های شرکت‌کننده از کشورها، خوانده شد. و خلاصه اینکه بقدری "لا اله الا الله، محمد رسول الله" را خواندند، که من آن شب موقع خواب، مثل کسی که سوار قطار شده باشد و بعد از پیاده شدن هنوز در چهارستون بدنش لرزش‌های قطار باشد، تا خود صبح تمام ذرات بدنم شهادتین را تکرار می‌کردند و بگمانم تا قیامت دیگر نیازی به ادای آن نداشته باشم!

   آخر برنامه که شد، یک قوطی قرعه‌کشی، از این قوطی‌هایی که برگه‌های اسم را در آن می‌ریزند و بعد می‌چرخانند و یکی در می‌آورند، به صحنه آوردند و گفتند حالا می‌خواهیم جایزه بدهیم. چند نفر را اعلام کردند که به هر کدام صد دلار، و چند نفر بعدی هر کدام دویست، نفرات بعد سیصد دلار و همینطور تا پانصد دلار به هر کدام دادند. همانطور که قبلاً عرض شد، این پول‌ها را دولت استرالیا می‌دهد به مدیران برگزارکنندهء این جشن که خرج کنند.

   سرتان را درد نیاورم، نوبت رسید به "جایزهء بزرگ شب میلاد پیامبر" که یک اتومبیل شیک بود. اعلام کردند خانم فلانی برنده است. ایشان به صحنه رفته و ماشین را تحویل گرفتند و خوشحالی بسیاری هم ابراز فرمودند.

   گذشت تا چند روز بعد از این جشن، کاشف بعمل آمد که آن خانم، همسر یکی از مدیران برگزارکنندهء مراسم است و تمامی افرادی که در "قرعه‌کشی"، برندهء دلارها شده بودند نیز از قبل نامشان در برگهء مجری نوشته شده بوده و خلاصه اینکه مراسم قرعه‌کشی‌شان هم مانند موسیقی‌هایشان، آدم‌هایش زنده بودند اما اسامی قبلاً پخش شده بوده است!

   وقتی این موضوع را شنیدم، یاد اقرار به ایمان بخدا و پیامبری رسولش افتادم که با آن صداهای مهیب بلندگوهای سالن در گوش و جسمم طنین می‌افکند و اقرارهایم به مسلمانی تا صبح آن شب. و درمانده بودم که قسم حضرت عباس را قبول کنم، یا دم خروس را!