‏نمایش پست‌ها با برچسب طبیعت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طبیعت. نمایش همه پست‌ها

تماشا



   برای خواندن این یادداشت، روی لینک زیر کلیک کنید(و یا دانلود کنید):



شیرازیه



نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

همی‌ رویم به شیراز با عنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد

   دوستان گروه «خمر کهن» برنامهٔ سفر بهاری‌ئی را تنظیم کرده‌اند تا در اردیبهشت امسال، یعنی حدود یک ماه و نیم دیگر، سفری به شیراز داشته باشیم. جناب تبکم و آقا مصطفی در حال برنامه‌ریزی، رزرو هتل و تهیهٔ امکانات سفر هستند تا بامید خدا سفری خوش برای دوستان مهیا شود.

   شیراز را، خب، اکثر ما دیده‌ایم و گشته‌ایم. اما دور هم بودن و همراهی در طول سفر و گل گفتن و گل شنیدن است که می‌تواند بیش از دیدنیهای شیراز و بیش از فکر به رسیدن به مقصد، دلنشین و دلپذیر باشد. سفرهای سالهای گذشتهٔ گروه «خمر کهن» تاییدکنندهٔ عرض بنده است. سفر کاشان، اصفهان، نائین، گرگان، گنبد کاووس، بندر ترکمن، و نیز سفر پارسال به خرم‌آباد لرستان مسافرتهای دلچسبی بوده‌اند که دور هم بودنشان بیش از دیدار شهرها اهمیت داشت.

   شب‌های زیبایی که بعد از گردش روزانه، در هتل جهانگردی کاشان، خانهٔ احسان، با آن فضای فوق‌العاده اثیری‌اش به چای خوردن و شعر خواندن و صحبت می‌گذراندیم، یا در مهمانسرای ایرانگردی اصفهان مثنوی می‌خواندیم و بعد نبیل می‌آمد و دیر وقت برایمان دف می‌زد و همسایه‌های هتل را زابه‌را می‌کردیم!، دورهمی‌های شبانهٔ چایخانهٔ نهارخوران گرگان، و سفر آخر گروه به لرستان با آن شب‌های تا دیر وقت نشستنها، همه یادآور سفرهای خوش گروه است.

خرم‌گشت



   قسمت زیادی از دوران کودکی‌ام در سفر گذشت(و ظاهراً این کودکی هنوز ادامه دارد!). پدربزرگ، که در حقیقت جای پدرم بود، با شرکت نفت قرارداد ساخت مخزن‌های بزرگ نفت و گازوئیل می‌بست و بهمین خاطر بیشتر در مناطق نفت‌خیز مشغول بکار بود و میان شهرها دائم در سفر. و من، بر دوشش.

قیامت


برای تماشای تصویر در اندازهٔ اصلی، روی آن کلیک کنید


   یک نفر با لحنی اعتراض‌آمیز بمن می‌گفت: «شما سوزنت روی مولانا گیر کرده؟»! و من ماجرای ملا نصرالدین را برایش تعریف کردم. که روزی یک تار دستش گرفته بود و دائم روی یک سیمش می‌نواخت. از او پرسیدند: «ملا، نوازنده‌ها دستشان را روی پرده‌ها حرکت می‌دهند و نت‌های دیگر را هم می‌نوازند». ملا گفت: «آنها چون سرگشته‌اند، و نت اصلی را پیدا نکرده‌اند، چنین می‌کنند. من نت اصلی را گیر آورده‌ام! خودش است!»

   غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ از دیوان شمس به تأویل و تفسیر خانم پری‌سیمای عزیز را می‌خوانیم. پرانتزها فضولی‌های بنده است.

کرامت!



   پارسال تابستان با عده‌ای از دوستان سفری کردیم به کردستان و در روستای قروه، شهر سنندج و روستای کومایین سیر و سیاحت. اوقات خوشی با دوستان عزیز حمید در قروه، مختار در سنندج و کومایین، و نصیر و محمد و میکائیل و کوروش بسر شد. طبیعت کردستان دیدنی و دهان‌بند بود. هر چند بقول نصیر، «هیچ زمانی برای گردش در طبیعت کردستان مانند اردیبهشت نمی‌شود»!

   سنندج خانقاه رفتیم. شب جمعه بود و مراسم ذکر، دف و سماع. روز بعدش، جمعه صبح کله سحر، از سنندج راهی روستای کومایین شدیم. مراسم سالانهٔ دراویش بود بر سر مزار بعضی از مشایخ آنها. با شیخ حسن عزیز آشنا شدم. البته اینکه می‌گویم «شیخ» من باب اصطلاح است، و الا ایشان بسیار جوان است. (کلمهٔ «شیخ» در عربی اصلاً یعنی «پیرمرد»، اما معنی اصطلاحی آن «مرد بزرگوار»، «رئیس طایفه» و «مرشد» است.)

غارهای جنولان


  
   جای شما خالی روز دوم فروردین امسال زدیم به طبیعت. سفری یک روزه به خطهٔ روح‌پرور(!) غارهای جنولان، حدود دویست کیلومتری سیدنی، کمی آنطرف‌تر از منطقهٔ "سه خواهرون" یا کوههای آبی(Blue Mountains) که فکر می‌کنم معرف حضور انورت باشد. دشت‌ها و دره‌های بسیار زیبایی در مسیر بود و خوشبختانه بسیار خلوت، طوریکه ترسی زیبا آدم را برمی‌داشت.


تصویر فوق پانوراماست. دکمهٔ زیر تصویر را بسمت چپ و راست بکشید.

   در طول مسیر لابلای درختهای جنگل مترسکهای سفید که تداعی‌کنندهٔ روح بودند گذاشته شده بود و روی تکه کاغذی کنار آنها نوشته شده بود: "قتل‌های اسرارآمیز"! آدم را یاد فیلم "پروژهٔ جاودگر بلر" می‌انداخت. بعد که "یا‌حضرت‌عباس‌کنان" به دهکده یا منطقهٔ اصلی غارها عز شرف پیدا کردیم کاشف به عمل آمد که حکایت این "ارواح قاتل" در حقیقت جزئی از اسطوره‌های رایج مردم آن منطقهٔ جنولان بوده و برای اینکه این داستانها و اسطوره‌ها را زنده نگه دارند چنین ابتکار جالبی کرده بودند.

بهار جان



   اینجا در سیدنی اوایل پاییز است و قاعدتاً باید رو به سردی برویم. اما هوا بهاری و دلپذیر است و طبیعت سرسبز. طبیعت در عین لطافت و زیبایی‌اش جلوه‌های "هولناکی" هم برای ما انسان‌ها دارد. وقایعی همچون بهار، شکوفه‌ها و گل کردن درخت‌ها، جوانه زدن سبزه‌ها، نسیم‌های لطیف بهاری و خرمی دشت‌ها در کنار پدیده‌هایی همچون زلزله، سیل، سونامی و طوفان همه از جلوه‌های طبیعتند. وقتی آنها را در ارتباط با خودمان(انسان) می‌سنجیم، آنوقت است که "خوشایند" و "ناگوار" می‌بینیم‌شان. 

   اگر خارج از دید محدود انسانی بتوانیم این مجموعه را درک کنیم، دنیایی دیگر برویمان باز می‌شود. اما بهرحال چه کنیم که انسانیم و محدود. حال اگر همین محدودیت‌مان را بتوانیم درک کنیم، گویی نقبی بناگهان زده می‌شود از این محدود بودن به نامحدودی! 

سهر



به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی







دل‌آرام


برای دیدن تصویر در اندازهٔ اصلی روی آن کلیک کنید.

   در یادداشتی با عنوان "خیامی" دربارهٔ تألیفات مرحوم کاظم برگ‌نیسی مطلبی کوتاه نوشته بودم. یکی دیگر از تالیفات ارزشمند ایشان، شرح دو جلدی غزلیات سعدی است. تا جائی که اطلاع دارم، در بازار کتاب، تاکنون چهار شرح و توضیح برای غزلیات سعدی نوشته شده:

۱. شرح دو جلدی مرحوم کاظم برگ‌نیسی‌ست از مرحوم(!) انتشارات فکر روز، دو جلدی

۲. "شرح غزلهای سعدی" تألیف دکترها محمدرضا برزگر خالقی و  تورج عقدایی از انتشارات زوار

۳. "غزلیات‌ شیخ‌ شیراز، سعدی‌" با مقدمه‌ و شرح‌ بهاءالدین‌ اسکندری‌

۴. غزلیات‌ سعدی‌، با معنی‌ واژه‌ها و ... از دکتر خلیل‌ خطیب‌رهبر (یک جلد)

نگاه



مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد





خوب که چی؟!



   قلعهٔ الموت را لابد می‌شناسی. نه؟ قلعه‌ای است که در استان قزوین است و حدود هزار سال پیش شخصی بنام حسن صباح که نهضتی راه انداخته بوده و عده‌ای فدایی دور خودش جمع کرده بود، در این قلعه زندگی و حکمرانی می‌کرده. قلعهٔ الموت در ارتفاع حدود دو هزار متری ساخته شده بود و الان دیگر جز خرابه‌ای، چیزی خاصی از آن باقی نمانده. اما طبیعت اطرافش بسیار دیدنی است. 

   نوجوان که بودم پسردایی کتابخوان و عشق‌رمانی داشتم که یک بار با آب و تاب و ملچ ملوچ فرهنگی‌اش از رمان تازه‌خوانده‌اش تعریف و تمجید می‌کرد: خداوند الموت. نوشتهٔ ذبیح‌الله منصوری. که دوستان یحتمل می‌دانند که تاریخ‌دان و تاریخ‌ساز بوده‌اند ایشان! این رمان به ماجرای حسن صباح ظاهراً پرداخته است.

ملبورنانه



   ماه پیش بدعوت دوست عزیز، شروین، سفری چند روزه به ایالت ویکتوریا، شهر ملبورن داشتم. با دوستان هم گفتگو‌هایی داشتیم و همصحبتی‌هایی خوش. یاد دوستان عزیز بخیر و خوشی. محمد عزیز، قاسم عزیز، شروین عزیز، نرگس خانم و کوچولوی زیبایش. اکبر عزیز و کتی، خانواده آقا مهدی و شیرین خانم، و نوشین عزیز.

حلوا



   عکس فوق از جلسهٔ پنجاه و چهارم گروه خمر کهن است. در پارک طالقانی و روی زیراندازی بیادماندنی که دیگر یکی از اعضای گروه‌مان شده بود. آن فلاسک چای سفیدقرمز، جلد اول شرح مثنوی کریم زمانی و دیوان حافظ جیبی با آن عکس‌های مینیاتوری کج و معوجش که آدم را از هر چه حور و پری است فراری می‌داد و به احسن‌الخالقین بودن ارباب، شک!

   عکاس این عکس علی آقای پاداش که آنوقت‌ها "عکاس‌باشی" صدایش می‌کردیم، حالا "بابا علی"، همیشه کولهٔ کوهنوردی‌اش به دوشش بود و وقتی آن را باز می‌کرد مثل اتاقی که تخته سیاه سه‌بُعدی آقای ووپی در آن بود، همهٔ محتویاتش بیرون می‌ریخت و از تخم مرغ تا خود مرغ در آن پیدا می‌شد.(تحول در ضرب‌المثل ناشی از جبر زمانه است.) باور نمی‌کنی اما حتی بالشت خواب هم در کوله‌اش بود! و بعد از جلسه به لطف و لطافت آن، چرتی هم می‌زد.

فردا



مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد

سه خواهرون



   ژانویهٔ امسال به Blue Mountains رفته بودم و بخاطر مه‌آلودی شدید هوا از طبیعت و کوه و دره‌اش چیزی دیده نمی‌شد. در یک ماههٔ اخیر بعد از رصد کردن روزی آفتابی بالاخره همین یکشنبه شکار شد و دوباره Blue Mountains ملاقات گردید.

چو بوی خوش آشنایی



به یاد دوست عزیزم مصطفی علیزاده و خلوت آمل



.: لینک دانلود :.






واقعه



   مدیتیشن برای تحقق یافتن، نیازی به زمان و مکان خیلی خاص ندارد. حتی هنگام رانندگی هم می‌توان این مشاهده را انجام داد.

   پارسال در ایامی تعطیل به منطقه‌ای به نام Hunter Valley رفتیم حدود دویست سیصد کیلومتری شمال سیدنی. این منطقه آنطور که می‌گویند مرکز اصلی شراب‌سازی استرالیاست. با مزارع بزرگ انگور، انواع انگور. و البته کارخانه‌های بزرگ شراب‌سازی. 

   Hunter Valley مسیر زیبایی دارد. طبیعتی بکر با کوه‌های سبز مانند کوه‌های شمال ایران و دشت‌های وسیع و خرم با رودخانه‌هایی جاری در آنها. خوشبختانه جاده‌اش هم آن روز خیلی خلوت بود و راننده از بابت کنترل ماشین نگرانی نداشت. لذا فرصت را مغتنم برای مراقبه دید.

   مناظر زیبایی که روبرویش بود مانند تابلوها و عکسهای زیبای طبیعت چشم‌نوازی می‌کرد. پخش ماشین هم روشن بود:


واتامولا



   چند روز پیش، جای شما سبز، طی سفری یکروزه به پارکی جنگلی شرفیاب گشتیم به نام Royal National Park. و سپس به برکه‌ای در این پارک بنام Wattamolla.

رضا



    نائین هستیم. می‌گویند این شهر قسمتی دارد بنام "بافت تاریخی" که محله‌های قدیمی شهر آنجاست. با کمی پرس و جو و سعی و خطا بالاخره بافت تاریخی‌اش را پیدا می‌کنیم.

وحدت




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.


  این صحبت شانزده دقیقه‌ای دربارهٔ دو سئوالی است که در پادکست "غازچرونی" مطرح شده. یک لم هم برای تمرین درک وحدت در آن توضیح داده شده که به یاد شبی است تابستانی که در دره‌ای از کوه‌های درکهٔ تهران، زیر درخت‌های گردو و مهتاب پرنور همراه با محمدجعفر مصفا و دوستان دیگر، هنگام گفتگویی این لم را تمرین کردیم. نور مهتاب بر تن کوه پاشیده شده بود و ماه بر سر درخت‌ها قایم‌باشک بازی می‌کرد.