‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها

نماز شب!



خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران

   داشتم، بضرورت، مطالبی از Gary Chapman می‌خواندم. ایشان مشاور ازدواج و نویسندهٔ باسابقه‌ای‌ست که دربارهٔ ازدواج چند کتابی نوشته. یک تست و سیستم تشخیص هم بر اساس تئوری اصلی‌اش ابداع کرده و روی سایتش بصورت آنلاین گذاشته که جالب است.  ایشان مسیحی مؤمن و معتقدی‌ست، ساده و ساده‌لوح! (ای کاش همهٔ ما ساده‌لوح باشیم!)

   مطالب ایشان هر چند خیلی ریشه‌ای نیست و به عمق انسان نمی‌پردازد، اما برای شناخت قبل از ازدواج می‌تواند تا حدودی مفید باشد. مختصری از ابتدای دو کتاب ایشان را بنده نگاهی اجمالی انداخته‌ام و این دو را تا حدودی مفید دیدم: کتاب «آنچه، ای کاش، قبل از ازدواج می‌دانستم» و کتاب «پنج زبان عشق». این هم صفحهٔ تست ابداعی ایشان برای شناخت همدیگر.

رهایی!



   تصویر فوق که کار آقای Jim Benton است، کار بامزه‌ای‌ست. اگر چه به طنز است، اما - چه خود طراح بداند و چه نداند - به نکتهٔ جالبی هم اشاره دارد.

   «رهایی باید از درون باشد»(!) جمله‌ٔ معروفی‌ست که در فضاهای عرفانی و درون‌گرایانه به شکلهای متنوع گفته می‌شود. اما وجه شبه این طنز تصویری فقط نکتهٔ «از درون» بودن رهایی نیست.

   چهار وجه دیگر تشابه بنظر می‌رسد:

سبیل



   پربیراه نگفته‌ام اگر بگویم اصلی‌ترین نیاز و نمود نفس یا همان شخصیت و هویت، که چیزی جز فکر و خیال نیست، نمایش است. تا خودش را به رؤیت نرساند، آرام و قرار ندارد. بهر حیله و ترفندی که شده متوسل می‌شود، به هر بدبختی و دشواری‌ئی که شده خودش را می‌اندازد، تا فقط بگوید: «این منم، من.»، «من هستم.»، «من را ببینید.».

   علتش هم اینست که چون پوچ است، می‌خواهد بوسیلهٔ به رؤیت رسیدن و جلب و جذب توجه و تحسین، سرپوشی بر پوچی‌اش بگذارد. تا نه خودش و نه دیگران آن پوچی و بدبختی‌اش را متوجه شوند.

   حال آنکه اگر یک لحظه از روی صداقت و رک بودن، با خودش مواجه شود، و بسادگی با پوچی و هیچ بودن خودش روبرو شود، و از این روبرو شدن با پوچی‌اش نترسد، راحت می‌شود. خلاص می‌شود. نجات پیدا می‌کند.

   داستان چکیده‌نویسی این هفتهٔ آقا داود از مثنوی معنوی، حکایت آن مرد لاف‌زن است که هر روز سبیلش را چرب می‌کرد و می‌رفت به دیگران نشان می‌داد که یعنی من غذای چرب خورده‌ام. در حالیکه گرسنه بود و هیچ چیز برای خوردن نداشت. و ماجرای بسیار جالبی که پیش آمد که می‌توانید در ادامه بخوانید.

   بنظرم این حکایت شیرین، دقیق و جذاب و تکان‌دهنده، وصف‌حال‌ترین داستان مثنوی‌ست برای ما آدمهای سیبیلو! (زن و مرد هم ندارد! خانمها الکی خوشحال نباشند!)

کرامت!



   پارسال تابستان با عده‌ای از دوستان سفری کردیم به کردستان و در روستای قروه، شهر سنندج و روستای کومایین سیر و سیاحت. اوقات خوشی با دوستان عزیز حمید در قروه، مختار در سنندج و کومایین، و نصیر و محمد و میکائیل و کوروش بسر شد. طبیعت کردستان دیدنی و دهان‌بند بود. هر چند بقول نصیر، «هیچ زمانی برای گردش در طبیعت کردستان مانند اردیبهشت نمی‌شود»!

   سنندج خانقاه رفتیم. شب جمعه بود و مراسم ذکر، دف و سماع. روز بعدش، جمعه صبح کله سحر، از سنندج راهی روستای کومایین شدیم. مراسم سالانهٔ دراویش بود بر سر مزار بعضی از مشایخ آنها. با شیخ حسن عزیز آشنا شدم. البته اینکه می‌گویم «شیخ» من باب اصطلاح است، و الا ایشان بسیار جوان است. (کلمهٔ «شیخ» در عربی اصلاً یعنی «پیرمرد»، اما معنی اصطلاحی آن «مرد بزرگوار»، «رئیس طایفه» و «مرشد» است.)

حاصل عمر



رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم

آن حوری‌سرشت!



   قبلاً ضمن صحبتی دربارهٔ "فال" و "فال حافظ" دو سه نمونه از فال‌های جالبی که نقل شده را مطرح کرده‌ام و در آنجا گفته‌ام که نظرم دربارهٔ فال و فال گرفتن چیست. یکی دو ماه پیش، شبی خوش در اطراف تهران، دوستی بسیار قدیمی که از کلاس اول ابتدایی با هم دوست شدیم(با جملهٔ سادهٔ "با من دوست میشی؟")، دعوتم کرده بود به منزلش. صحبت‌مان گل انداخت به حافظ و فال حافظ، و یکی دیگر از فال‌های نقل شده دربارهٔ دیوان حافظ که خیلی هم بانمک است را برایم تعریف کرد.

غم عشق؟!




یک عامویی در رابطه با عشق و اندوه، بحق، نوشته است:

   "افسوس خوردن یکی از عناصر رنج است. عنصر دیگر، دلبستگی به کسی و تشویق و پرورش این دلبستگی به او، در خویشتن است. رنج نه تنها در زمانی که دلبستگی دچار شکست می‌شود، پدید می‌آید، بلکه تخم آن در همان زمان آغاز دلبستگی نهفته است. اِشکال اصلی در همهٔ اینها عدم شناخت مطلق فرد از خویشتن است. خودشناسی یعنی پایان بخشیدن به اندوه. ما می‌ترسیم خود را بشناسیم زیرا وجود خود را میان نیک و بد، شریف و اهریمنی، پاک و ناپاک تقسیم کرده‌ایم. نیک همواره به داوری بد می‌نشیند و این پاره‌ها با یکدیگر در حال جنگند. دستاورد این نبرد، اندوه است. برای پایان دادن به رنج باید واقعیت را ببینیم، نه اینکه ضد آنرا  اختراع کنیم، زیرا اضداد در بردارندهٔ یکدیگرند. گام زدن در این راهرو اضداد، رنج است. آنجا که اندوه باشد نشانی از عشق نیست. عشق و اندوه نمی‌توانند در کنار یکدیگر به سر برند."

حافظ عزیز هم گفته است:

   یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
   کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

می‌گویم:

   یا حضرت عباس، مارادونا را رها کن، شمس‌الدین را بگیر!





سانفرانسیسکو



   بعد از یادداشت "رابطه"، بعضی‌ها دربارهٔ معنی "سانفرانسیسکو بردن" سئوال کرده‌اند. این سئوال بهانه‌ای شده است تا رمان "دائی جان ناپلئون" نوشتهٔ ایرج پزشکزاد را به دوستان معرفی و البته توصیه کنم.

   اول و آخر مطلب اینکه بر هر ایرانی پاک‌نهاد، میهن‌پرست و آریایی‌نژاد که عرق ملی دارد(جای اتفاقی که شب مهمانی ابتدای رمان افتاد، خالی! با منشاء انسانی البته!) واجب، بل از اوجب واجبات است که "دائی‌جان ناپلئون"‌نخوانده از دنیا نرود. و اگر هم خوانده، مستحب مؤکد است هر از سالی مکرر کند. این از استجابت استفتای مقدر که خواه‌ناخواه پرسیده می‌شد.

رابطه



   در کودکی و نوجوانی در انبار و باغ پدر بزرگ تعداد معتنابهی پرنده داشتم. از مرغ و خروس بگیر تا غاز و بوقلمون و مرغ‌های شاخدار با پرهای خالخالی زیبا. قسمت زیادی از وقتم هم به بررسی و آزمایش رفتار آنها در شرایط گوناگون می‌گذشت.

   به هر ده و روستایی هم که سفر می‌کردیم، معمولاً چند مرغ و خروس فوق‌العاده زیبا با پرهای رنگوارنگ و تاج‌های قبراق می‌آوردیم و به باغ پرندگانم اضافه می‌شد. گاهی بعضی از خروس‌ها را بقدری دوست داشتم که می‌آوردمشان خانه و روی پشت‌بام ازشان نگهداری می‌کردم تا کنارم باشند و هر ساعت ببینمشان. یادم هست دایی کوچکم که دوست داشت تا کلهٔ ظهر بخوابد، از دست یکی از خروس‌هایم که با پرخوابی سر لج داشت به ستوه آمده بود. خروس می‌آمد درست روبروی پنجرهٔ اتاق دایی اصغر و تا او از رختخواب بلند نمی‌شد، می‌خواند و می‌خواند. آخرش هم بخاطر همین لج‌بازی‌اش در یک روز غمگین، دایی چشم من را دور دید و راهی‌اش کرد به قابلمهٔ مادر. خروس عزیزم! عکسش را هنوز دارم. دو نفره گرفتیم.

زشت و زیبا



   سالها پیش که با دوستان و احباب بسیار صمیمی دور هم جمع می‌شدیم و گاهی تا صبح بیدار می‌نشستیم به صحبت و ساز زدن و بازی و گل گفتن و گل شنیدن، یکی از دوستان، بواسطهٔ صمیمیتی که بین‌مان بود، اشعاری می‌خواند که جزو ژانرها و لطایف ادبی است.

   این اشعار میان اهل ادب به نام "زشت و زیبا" شهرت دارد. ماجرایشان هم از این قرار است که مصرع اول هر بیت، مفهومی "زشت" و رکیک (بلحاظ عرف اجتماعی) به ذهن متبادر می‌کند اما وقتی مصرع دوم خوانده می‌شود، خواننده متوجه می‌شود مفهوم کلی بیت و از جمله مصرع اول، مفهومی ادبی، عاشقانه و زیباست.

   البته داستانهایی هم حول و حوش این اشعار هست. از جمله اینکه نوشته‌اند مثلاً فلان سلطان، جمعی از شعراء را در باغش جمع کرد و گفت: "من از این پله‌های عمارت وسط باغ می‌خواهم بالا بروم. می‌خواهم در پلهٔ اول که پا می‌گذارم یک مصراع گفته شود که هجو من باشد و شاعرش مستحق قتل. اما در پلهٔ بعد که پا می‌نهم مصراع دوم گفته شود که معنای مصراع اول را کامل کند طوریکه تمام آن بیت، مدح و ستایش من باشد."

   در ادامهٔ این یادداشت سه تا از بهترین "زشت و زیبا"هایی که شنیده‌ام را می‌آورم. البته "زشت و زیبا"های دیگری هم در ایمیل‌ها و وبلاگها دیده‌ام، اما از نظر بار ادبی و بکار بردن صنایع و نیز لطافت و چیرگی شاعر بر شعر، چنگی به دل نمی‌زنند و دارای فخامت نیستند. لذا آنها را ذکر نمی‌کنم.

   توجه: این اشعار 16+ هستند! اگر فکر می‌کنید خواندن آنها موجب توهین و ناراحتی شما می‌شود، می‌توانید ادامهٔ مطلب را نخوانید.

خوب که چی؟!



   قلعهٔ الموت را لابد می‌شناسی. نه؟ قلعه‌ای است که در استان قزوین است و حدود هزار سال پیش شخصی بنام حسن صباح که نهضتی راه انداخته بوده و عده‌ای فدایی دور خودش جمع کرده بود، در این قلعه زندگی و حکمرانی می‌کرده. قلعهٔ الموت در ارتفاع حدود دو هزار متری ساخته شده بود و الان دیگر جز خرابه‌ای، چیزی خاصی از آن باقی نمانده. اما طبیعت اطرافش بسیار دیدنی است. 

   نوجوان که بودم پسردایی کتابخوان و عشق‌رمانی داشتم که یک بار با آب و تاب و ملچ ملوچ فرهنگی‌اش از رمان تازه‌خوانده‌اش تعریف و تمجید می‌کرد: خداوند الموت. نوشتهٔ ذبیح‌الله منصوری. که دوستان یحتمل می‌دانند که تاریخ‌دان و تاریخ‌ساز بوده‌اند ایشان! این رمان به ماجرای حسن صباح ظاهراً پرداخته است.

خداحافظی



   عرض می‌شود خدمت دوستان عزیز و خوانندگان این وبلاگ، که بنده راهی سفر هستم و تا مدت تقریباً زیادی در این سفر مارکوپولویی خواهم بود. لذا ممکن است نتوانم پاسخ نامه‌های دوستان را بدهم. (نه که قبلاً خیلی زود پاسخ می‌دادم!)

   در همین راستا یک چند نکته‌ای را عرض کنم و زحمت را کم. گفتم "زحمت را کم کنم" و یادم افتاد به خاطره‌ای(مثل این آقای سهیل محمودی که هست!). یکبار با جمع دوستان و همراه با آقای مصفا داشتیم کوه‌پیمایی می‌کردیم. مسیر کوه به نزدیک دره‌ای و پرتگاهی رسیده بود و ما درست لبهٔ این پرتگاه داشتیم راه می‌رفتیم. یکی از دوستان، مسعود نامی، آمد نزدیکم و در گوشم بشوخی گفت: "داود، بیا مصفا رو از همین بالا هلش بدیم پایین و قضیهٔ هویت فکری رو تمومش کنیم!".

   حالا خدا را چه دیدی، شاید مارکوپولوی داستان هم یک بلایی در سفر سرش آمد و زحمت "نفس" و "شخصیت پنداری" و "تصاویر ذهنی" از سر شما کم شد!  

مشاهده



  روزی روزگاری یک فرانسوی، یک آمریکایی، یک آلمانی و یک ایرانی در کافه‌ای نشسته بودند و صحبتشان گل انداخته بود به اینکه علم و صنعت کشور هر کدام تا چه حد پیشرفته است.

   فرانسوی گفت: "ما هواپیمایی داریم که تا ارتفاع بیست هزار پا بالا می‌رود. (هر "پا" یا همان "فوت" حدود سی سانتیمتر است.)

   آمریکایی گفت: "ما هواپیمایی داریم که سی هزار پا بالا می‌رود."

جوانمرد یا مخنث؟



   ماه رمضانی چه چیزهایی به فکر آدم می‌رسد. یا حضرت عباس به داد بندگانت برس! توبه، توبه!

   می‌گویند: مردی با زنی زنا می‌کرد و در همان حال چشمان خود را بسته بود. زن پرسید: چرا چشمانت را بسته‌ای؟ مرد جواب داد: نمی‌خواهم نگاهم به نامحرم بیافتد!

   جامعه جان، سفارش‌هایت به رعایت اخلاق، هلاکم کرده است.





سه خواهرون



   ژانویهٔ امسال به Blue Mountains رفته بودم و بخاطر مه‌آلودی شدید هوا از طبیعت و کوه و دره‌اش چیزی دیده نمی‌شد. در یک ماههٔ اخیر بعد از رصد کردن روزی آفتابی بالاخره همین یکشنبه شکار شد و دوباره Blue Mountains ملاقات گردید.

خدائیه

تدین



   دیروز همراه دوستی رفته بودیم تا آزمایش خون بدهد. خانم سیه‌چردهٔ هندی‌ئی که خون می‌گرفت از ایشان پرسید: «روزه هستی؟» ایشان با کمی مکث جواب داد که نه. خانم خون‌گیر با تعجب پرسید: «یادم هست دفعهٔ قبل که آمده بودی و صحبت می‌کردیم گفته بودی مسلمانی!» دوست من این بار مکثی طولانی کرد و مِن‌مِن‌کنان می‌خواست چیزی بگوید که خانم خون‌گیر یکهو زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند!

    در همان حال غش و ریسه دستش را گذاشت روی شانهٔ دوستم و گفت: «نگران نباش. من هم هندو هستم اما رسم و رسوم آیین هندویی را درست حسابی انجام نمی‌دهم. احترام می‌گذارم به دینمان ولی خودم نه روزه‌ها‌یمان را می‌گیرم و نه دیگر مناسکمان را برگزار می‌کنم.» و همینطور از خنده ریسه می‌رفت.

    دوست من با این عکس‌العمل ایشان نفس محبوس در سینه‌اش را‌‌ رها کرد و راحت شد. یکی گفت: «پس شما همانقدر هندو هستید که ایشان مسلمان!» که با این حرف دیگر کم مانده بود خانم خون‌گیر از پشت صندلی نقش زمین شود.

کره شلشلکی



   دفترچه خاطراتی داشت که خودش نامش را "طوفان زندگی" گذاشته بود. گاهگاهی می‌دیدم وقتی سرش خلوت می‌شود می‌رود از لای کتابها بیرونش می‌کشد و با آن خط خاص اکابری‌اش چیزهایی در آن می‌نویسد. نوشته‌هایش هیچوقت نیاز به رمزگذاری و پنهان کردن نداشت چون هیچکس نمی‌توانست آن خط را بخواند!

کل علی!


 
  ضرب المثل‌ها درست مثل قطعه اشیاء عتیقه که باستان‌شناس‌ها از روی آنها پی به مشخصه‌های تمدن‌ها و فرهنگ‌ انسانی می‌برند، حمل کنندهٔ یک دنیا معنی‌اند. در یک جملهٔ کوتاه و ساده، هزار حرف ریخته می‌شود. حرف‌هایی که حاصل تجربه‌هایی به اندازهٔ عمر چند نسل ممکن است باشد. 

   زمان نوجوانی‌ام سریالی تلوزیونی پخش می‌شد بنام "مثل‌آباد". بشدت به آن علاقه داشتم، مخصوصاً به موسیقی‌اش. طوریکه بدون دانستن موسیقی، نت‌های آهنگ تیتراژ آن سریال را روی برنامه‌های کامپیوتری کمودور و آمیگا پیاده کردم و آهنگ را بازسازی کردم و اتفاقاً خیلی هم خوب درآمده بود. دو سال پیش که در تهران به میدان انقلاب رفتم و دیدم CDهای این سریال با بسته‌بندی مناسبی عرضه شده، در خرید درنگ نکردم و تا الآن چند بار آنها را دیده‌ام.

کرامت



   بچه که بودم (البته منظورم بچه‌تر است!)، روزی یکی از این چشم‌زخم‌های زیبا که در خانهٔ پدربزرگ بود را دیدم. در دستم گرفتم و به مادربزرگ نشان دادم و پرسیدم: "ننه، این برای چیه؟" (همین چشم‌زخمها که به عنوان حرز و تعویذ برای "دفع بلا" "استفاده" می‌کنند.) ننه(ما به مادربزرگمان می‌گوییم "ننه"، "ننه حاجی"، چون به مکه هم رفته است) نگاهی به دستهای کوچک کودک انداخت و گفت: "قربون اون انگشتهای کشیده و دستهای کوچولوت برم من، دستهای تو خودشون دفع بلا می‌کنند، عزیز دلم. احتیاجی به حرز و تعویذ نداریم." و دستهایم را بوسید.