‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها

دوستت ندارم!



   اخیراً یکی از موضوعاتی که در گروه خودشناسی مطرح شد، موضوع ریجکت شدن یا همان طرد شدن بود. اینکه یکی از دو نفری که با هم در رابطه هستند، بگوید دیگری را نمی‌خواهد. او را ریجکت کند. یا اصلاً در یک جمع و گروهی کسی توسط جمع ریجکت شود.

   خدمتتان عرض می‌شود که یکی از محیرالعقول‌ترین ترفندهای «من» در همین بازی ریجکت شدن و ریجکت کردن فرصت ظهور و بروز پیدا می‌کند. دو نفر با هم در رابطه‌اند، بهر دلیلی میانه‌شان بهم می‌خورد، یکی آن دیگری را طرد می‌کند و می‌گوید خداحافظ. فرد طرد شده بشدت رنجیده می‌شود و درد روانی بسیاری می‌کشد. این داستانی‌ست که در روابطمان، یا حداقل روابط اطرافیانمان بسیار می‌بینیم.

   اما ماجرا ادامه هم پیدا می‌کند! جالب آنکه اگر بعد از مدتی آن فرد طرد کننده برگردد و خواستار ادامهٔ رابطه شود، و پس از مدتی باز رابطه شکر آب شود، حالا آن طرد شده است که سریعاً خودش را در موقعیت طرد کننده قرار می‌دهد و می‌گوید «نمی‌خواهمت»! چون بخوبی درد ناشی از ریجکت شدن را می‌داند و دیگر نمی‌خواهد در آن موقعیت قرار بگیرد. با زبان بی‌زبانی به طرفش می‌گوید: «حالا تو بکش!».

ادش!



   جای دوستان خالی، چند وقت پیش بدعوت دوست عزیز، خانم صبا، شبی خوش را به پیاده‌روی در کوه صفهٔ اصفهان گذراندیم. فضای بسیار عالی، همراه با خلوت، سکوت و تاریکی غروب و شب را در مسافتی دایره‌وار طی کردیم و همزمان به صحبت می‌پرداختیم.

   آقایی که با وی مشغول پیاده‌روی بودیم، سئوالی مطرح کرد که «چرا تب مولانا و کلاسهای مثنوی در این دوران بالا گرفته؟». راست هم می‌گفت، از سر و کلهٔ شهرها کلاسهای عرفان و مولانا می‌بارد.

    دوستی به ایشان گفت که دو علت الان بنظرم می‌رسد. یکی اینکه در حال حاضر مولانا و مثنوی مُد است. واقعاً وقتی چیزی در جامعه مُد می‌شود، تبش فراگیر و واگیر می‌شود و به یک نوعی اگر کسی در مثلاً مهمانی بشنود که فلانی کلاس مثنوی می‌رود و خودش نمی‌رود، احساس عقب‌ماندگی به او دست می‌دهد و اول کاری که صبح روز بعد از مهمانی می‌کند، سراغ گرفتن از کلاسهای مولانا و عرفان است تا مبادا از قافله عقب بماند.

   دوم، زده شدن ‌خیلی‌ها از دین و دینداری‌ست. این یک واقعیت است که در سالهای اخیر در این سرزمین یک سری جریانهای به اصطلاح عرفانی و معنوی رشد و فعالیت غیرمعمول و عجیبی پیدا کرده‌اند. پیدا شدن این فرقه‌ها بصورت یک پدیدهٔ خاص اجتماعی در یک دورهٔ مشخص، معمولاً دلیلش می‌تواند زده شدن قاطبهٔ مردم از دین و مذهب جاری و بلکه نوعی دهن‌کجی به آن باشد. کما اینکه مثلاً می‌بینیم یک مدتی این نشانه‌های زرتشتی خیلی بین جوانها گسترش پیدا کرده بود، بصورت گردنبند و دستبند و اینجور نمادها. و اگر ازشان دربارهٔ دین و آیین زرتشتی می‌پرسیدی، جز یک سری کلیات، چیز خاصی نمی‌دانستند. علتش اینست که این نمادها و تظاهرات فقط نشانه‌ای از اعتراض نسبت به وضعیت موجود بوده است.

دوسم داری؟



   با دوستی صحبت می‌کردم(خانم)، می‌گفت: «دخترها امروز بطور معمول در چند رابطه می‌شوند تا بالاخره یکی از آنها نتیجه دهد»!!

    وقتی کسی برای حصول نتیجه وارد رابطه می‌شود، بروشنی مشخص است که در چنین رابطه‌ای صمیمیت و عشق جایی ندارد و آن رابطه سالم نیست. عشق و دوستی سالم هیچوقت برای حصول چیزی(نتیجه) عمل نمی‌کند. هر چند ممکن است در تبع، چیزی هم حاصل شود ولی اصل و بنیان رابطه و دوستی سالم اگر برای کسب یا حصول نتیجه‌ای باشد، آن رابطه و دوستی از بنیان و اساس سست و بی‌پایه است.

   یکی از فاکتورهای رایج در ارتباطات امروز، احساس نیاز شدید به دوست داشته شدن است. اینکه «کسی باید باشد که به من توجه کند، من مرکز ثقل توجه او باشم و مرا دوست بدارد». و برای رفع عطش توجه، یعنی برای دوست داشته شدن، خدا می‌داند که به چه ذلت‌ها و خواری‌ها تن نمی‌دهیم. چه ناهنجاریها و ظلم‌ها و سختی‌ها را متحمل می‌شویم تا فقط یکی باشد که بمن بگوید «دوستت دارم»، یا به شکل‌های متفاوت و متنوع مرا مورد توجه خود قرار دهد.

   تا وقتی نیاز و احتیاج(چه مادی و چه معنوی مانند احتیاج به دوست داشته شدن و توجه) در رابطه وجود داشته باشد، آن رابطه سالم نیست و نمی‌تواند به سلامت پیش رود.

بی زبان



خلاصه‌نویسی جلسهٔ نوزدهم از جلسات شرح مثنوی معنوی

جلسۀ نوزدهم
خوشتر آن باشد که سِر دلبران                گفته آید در حدیثِ دیگران     
بشنوید ای دوستان این داستان              خود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن

دفتر دوم، بیت 3027
"حکایتِ هندو کِی با یارِ خود، جنگ می‌کرد بر کاری و خبر نداشت کِی او هم بدان مبتلاست": (کِی در ادبیات قدیم، همان "که" امروز است)

چار هندو، در یکی مسجد شدند              بهر ِطاعت، راکع و ساجد شدند
هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد                       در نماز آمد به مسکینیّ و درد
چهار فرد هندو وارد مسجدی شدند تا نماز بخوانند. هر کدام‌شان مشغول نماز خواندن شدند. همانطور که می‌دانید اگر کسی در حین نماز خواندن صحبت کند، اصطلاحاً می‌گویند نمازش باطل است و این نماز، دیگر نماز نیست.
مُؤْذِن آمد، از یکی لفظی بجَست             کای مؤذّن بانگ کردی وقت هست؟
گفت آن هندوی دیگر از نیاز:                    هِی سخن گفتی و، باطل شد نماز
آن سِیُم گفت آن دوم را: ای عمو             چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو
آن چهارم گفت: حَمْداللَّه که من               در نیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
مؤذن آمد و شروع به اذان گفتن کرد. یکی از آن چهار نفر در حالی که داشت نماز می‌خواند، رو کرد به مؤذن و گفت: ای مؤذن، آیا اکنون وقتش شده که داری اذان می‌گویی؟ دومی به اولی رو کرد و گفت: چرا صحبت کردی؟ نمازت باطل شد! سپس فرد سوم، غافل از اینکه خودش هم دارد صحبت می‌کند، رو کرد به دومی و گفت: تو چرا به او طعنه می‌زنی؟! نماز خودت هم باطل شد. چهارمی هم با خودش گفت: خدا را شکر که من مثل این سه نفر، به چاه گمراهی نیفتادم و حرف نزدم!! در حالی که همین گفته‌هایش، سخنی بود که باعث شد نماز او هم باطل شود.
پس نمازِ هر چهاران شد تباه                   عیبْ‌گویان بیشتر گُم کرده راه


معشوق



شما اگر عاشق کسی باشی، یعنی فوق العاده او را دوست داشته باشی:

    ۱. او را آزار نمی‌دهی.

   ۲. وقت برای او می‌گذاری. وقت برای با هم بودن. دست هم را گرفتن و نوازش کردن. در ارتباط نزدیک و ملموس بودن.

   ۳. اگر از دستت برآید، کاری می‌کنی تا کار و مشغولیت او آن کاری باشد که دوست دارد.

   ۴. محیط فرهنگی و ارتباطات سالم برای او فراهم می‌آوری.

   ۵. با تمام وجود، همت به شناختن او می‌کنی. اینکه ببینی چه دوست دارد و از چه بدش می‌آید. چه غذایی به او می‌سازد و به چه چیزی آلرژی دارد.

   ۶. قویاً و با تمام وجود از او مراقبت می‌کنی و مواظبش هستی.


   خب. چرا این کارها را برای روان خودم، برای دل خودم هم انجام ندهم!؟ چه کس یا چه چیزی بیشتر از ذات انسانی خودم دوست‌داشتنی‌تر و شایستهٔ عشق ورزیدن است؟

   و تا زمانیکه به این معشوق درونی عشق نورزم، چطور ممکن است به کسی یا کسانی عشق داشته باشم؟!

   یکبار دیگر موارد فوق را از این زاویه بخوانیم که هر کدام در ارتباط با خودم، در ارتباط با ذات و درونم چطور ممکن است اجرایی شوند.


اندرآ ای جمله من!



   خلاصه‌نویسی جلسهٔ هجدهم از جلسات شرح مثنوی، بقلم آقا داود، را در ادامه می‌خوانیم. در این جلسه دو حکایت از مثنوی شرح شده و در پایان هم گویا پرسش‌پاسخی انجام شده که متن آن نیز ذیلاً آمده است.

باران



   اگر بدانیم که بعد از طوفان و بارندگی چقدر هوا صاف و آفتابی می‌شود، همیشه دعای طوفان زدن می‌کنیم. و برای آمدنش آغوش باز می‌کنیم.

   رسم طبیعت، زدن طوفان قبل از هوای پاک آفتابی‌ست. آن بدون این در قاموسش نیست.



شدن




   قرار نیست به جایی برسیم. قرار نیست پیشرفت کنیم. قرار نیست به کمال برسیم. قرار نیست چیزی بشویم.

   بلکه همینی هم که می‌پنداریم هستیم را باید از دست بدهیم. «از دست بدهیم» هم غلط است. وقتی چیزی واقعاً نیست، «باید از دست بدهیم»ش معنی ندارد. متوجه شویم که اصلاً نیستیم همینی که فکر می‌کنیم هستیم. متوجه شویم آنچه فکر می‌کنیم باید به آن برسیم، پیشرفت کنیم تا به آن برسیم، آن چیزی که فکر می‌کنیم باید بشویم، یک خیال و پندار و توهم است.

   متوجه شویم که رسیدنی و چیزی شدنی در کار نیست. همه‌اش یک بازی‌ست. یک مشت خیال، وهم و بازی در ذهن و فکرمان.

   این موضوع را در خودت ببین. نه اینکه این حرف را بپذیر. اگر بپذیری هیچ اثر و فایده‌ای ندارد.


محمود عدم



   داشتم با دوستی صحبت می‌کردم. می‌گفت: «چقدر این روزها عرفانی‌نویس زیاد شده.» گفتم: «منظورت از عرفانی‌نویس چیه؟»، گفت: «همین کسانی که ماشالله ماشالله بزنم به تخته، مثل خودت هی از خودشناسی و مثنوی و مولوی و همون - بقول خودت - عاموی هندی چیز میز می‌نویسند. هر جا روی نت می‌بینی، همه‌تون به تحلیل و بررسی حرفهای مولوی اینا مشغولید. یعنی همتون واقعاً و در عمل هم اهلش هستید؟»

   گفتم: «آره، متاسفانه دست زیاد شده و کار و کاسبی ما رو کساد کرده! اما راجع به سوالت، والله چه عرض کنم؟ دوستان همقطار عرفانی‌کارم را نمی‌دانم در عمل تا چه حد اهلش هستند ولی اگر دربارهٔ این حقیر فقیر کمتر از قطمیر بپرسی ...» که یکهو وسط حرفم پرید و یک شیشکی آبدار به اظهار تواضع ریاکارانهٔ بنده بست، که جان شما عجیب هم چسبید! بعد گفت: «بله، می‌فرمودید!». گفتم: «عرض می‌فرمودم. دوستان را نمی‌دانم ولی این بنده خدا خودش را در حکم همین عکاس‌هایی می‌بیند که به عکس گرفتن از حیات‌وحش مشغولند تا آن عکسها را بعداً برای دیگران نشان دهند که هم باعث دک و پز خودشان شود و هم دیگران کیفور شوند و به به بگویند.

   وگرنه من عمراً جرأتش را داشته باشم که به مراقبه بنشینم، به رصد درونم بپردازم تا آنگاه که سکوت محقق شود. و درست هنگامیکه درک هیچ دارد اتفاق می‌افتد، زودی دُم افکارم را می‌گیرم و می‌اندازم روی کولم و الفرار!».

نحو محو



   شخصی به دیگری - از روی تعریف - گفت: «شما معلوم است دانش زیادی دارید.» گفت: «آن دانش برای دوران جاهلیتم بود.»! هر کدام از ما فکر می‌کند هر چه بیشتر بداند، بر امور دنیا مسلط‌‌تر است! علت شهوت مطالعه یا حتی خواندن دائم اخبار همین است. توهم برمان داشته که اگر این مجموعه اطلاعات - که به ما خیال تسلط بر امور را می‌دهد - را نداشته باشیم، گویی امور دنیا نمی‌چرخد!

   از این مضحک‌تر اینکه فکر می‌کنیم اگر هنگام مدیتیشن، با همهٔ ذهنیت‌مان که از اشخاص و نزدیکان و دوست و آشنا داریم، و بطور کلی با «همه چیز» خداحافظی کنیم و بر کلیت ذهن و تصاویرش بمیریم، گویی آنها در عالم واقعیت از بین خواهند رفت! ترس از مراقبه بهمین خاطر است.

   حال آنکه مرگ بر دانش، مردن بر دانستگی‌ها و رها کردن هر چه در ذهن است، رستاخیزی در درون بپا می‌کند، قیامت!

چون تو اسرافیل وقتی، راست‌ خیز
رستخیزی ساز پیش از رستخیز

هر که گوید «کو قیامت ای صنم؟»
خویش بنما که «قیامت نک منم!»

در نگر ای سایل محنت‌زده
زین قیامت صد جهان افزون شده

«نحوی و کشتیبان» را آقا داود زحمت کشیده و خلاصه‌نویسی کرده است. می‌خوانیم:

درک



   خشم گرفتن بر دیگری، سوای اینکه چیزی جز آسیب رساندن به خودم نیست، جایگاه خردمندانه‌ای نیز ندارد. (مگر قصد خاتمه دادن به عمل نادرست وی باشد. که آنوقت هم خشمگین شدن فقط ظاهری‌ست، نه در درون.)

   وقتی کسی کاری می‌کند و خشم در ما برانگیخته می‌شود، آن فرد بر اساس برآیند مجموعهٔ آنچه در زندگی‌اش بر سر روح و روانش رفته، کاری کرده که خشم ما را برانگیخته. و او دربارهٔ آنچه در طول زندگی‌اش بر سرش رفته، مقصر نبوده. او هم قربانی شرایط بوده. مانند خود من. 

   پس، از دیدگاهی بالا، او بی‌تقصیر است! 

   آدم عاقل هم بر کسی که گناهی ندارد خشمگین نمی‌شود.

تلگراف



   نامه‌ها و پیامهایی در طول این سالها از دوستانی دریافت کرده‌ام که در آنها مطالبی پرسیده شده که بارها در جلسات و مباحث به آن پرداخته‌ایم. هر چند ممکن است طرح اینگونه نامه‌ها برای دوستانی که مطالب را بخوبی درک کرده‌اند و همراه بوده‌اند ملال‌آور باشد، اما برای بعضی‌ها که ممکن است بتازگی به این کاروان خودشناسی پیوسته‌اند مفید باشد.

   در ادامه، نظر یکی از دوستان را که ذیل پادکست «مراقبت» با نام «گیج شده»(!) نوشته است می‌خوانید و نظری مختصر بر آن را.

سودا - بخش اول



   همین چند وقت پیش یادداشتی نوشتم دربارهٔ عشق و عاشقی با نام «اسطرلاب». در آن یادداشت از عشق بعنوان بیماری، یا بتعبیر مولانایی‌اش یک علت، یاد شد. گفته شد که راه رهایی از آن وضعیت، داشتن آگاهی و همت است.

   بعضی دوستان نوشتند و گفتند که گویا برایشان کمی گنگ بوده. یعنی چه که طلب همت می‌کند؟ بعضی دیگر هم دربارهٔ عشق و عاشقی و گرفتار شدن به آن صحبت کردند. بنده در این یادداشت سعی دارم به این موضوع بپردازم و از دیدگاه خودشناسی نکته‌ای دربارهٔ آن بگویم.

هشیاری



   قبل از اینکه خلاصه‌نویسی این هفتهٔ آقا داود از داستان «پیر چنگی» را بخوانیم، یکی دو نکته عرض کنم. اول اینکه دوستی که DVD جلسات شرح مثنوی را زحمت می‌کشید و برای دوستان متقاضی ارسال می‌کرد از این کار استعفاء داده‌اند و اگر از دوستان کسی حاضر است این کار را بکند، می‌تواند با بنده تماس بگیرد تا کار را به ایشان بسپاریم. کارش هم اینست که سفارش را می‌گیرد و DVD را کپی و برای فرد متقاضی پست می‌کند. پولش هم تمام و کمال در جیب مبارک خودش می‌رود. یعنی سود مادی برایش دارد.

   دوم اینکه از دوستانی که بخصوص طی یک ماه اخیر و بطور کلی در طول این سالها کمک مالی برای نگهداری این مجموعه سایتها و برنامه‌ها کرده‌اند، به اینصورت تشکر می‌کنم. خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضتان بدهد. بقول بچه هیئتی‌ها، یخچال ارج عوض بگیرید.

   اما داستان این هفته، قصهٔ «پیر چنگی» از مثنوی معنوی جناب مولانا جلال‌الدین:

پروانه شو



   در روابط دوستی - و نیز عشق و عاشقی بین دو نفر - بکار بردن ترفند برای جلب توجه دیگری وقتی برای من مطرح می‌شود که احساس نیاز به دوست داشته شدن بکنم. وقتی نیاز دارم به اینکه کسی مرا دوست بدارد، در فکر می‌شوم که «چه کار کنم تا توجه او را کسب کنم؟ تا بمن اهمیت دهد. تا مرا دوست بدارد. تا خیالم راحت شود مورد توجه و نظر او هستم.» متأسفانه.

   و روشهای جلب توجه بسیار بسیار متنوع هم هست. از بی‌توجهی عمدی و زیرکانه برای تیز کردن آتش طرف گرفته تا تحریک حس حسادت او با انواع بازی‌ها و وانمود دوستی‌ با دیگران، و نیز حقه‌ها و ترفندهای بسیار دیگر که این روزها در روابط بسیار شایع است.

   اما کسی که از درون پر است و احساس نیاز به دوست داشته شدن نمی‌کند، هیچگاه دست به ترفند هم نمی‌شود تا بخواهد توجه و ابراز محبت دیگری را دریافت کند. حتی فکرش هم بذهنش خطور نمی‌کند.

ليلة



ليلة
لو باقي ليلة 
بعمري ابيه الليله   
و اسهر في ليل عيونك    
و هي ليلة عمر

يالله يالله
وش كثر انتي جميله
يالله يالله
وش كثر انا احب

احلم احلم بك دايم
جنبي و انا صاحي و نايم
ياللي ايامي بدونك
ما هي من العمر

صوتك، همسك
بيتي و سفري
قمرک، شمسك
ليلي و فجري

و انتي يا عيوني
انتي قلبي
انا وين ما كونتي

ياللي سواد عيونك
افديه العمر

اسطرلاب



   عصر یکشنبه است. در بالکن نشسته‌ام و مشغول نظارهٔ پارک روبرو هستم. هوا بهاری‌ست و باد ملایمی در حال وزیدن. بنظر می‌رسد سرمای خفیفی خورده باشم و احتمالاً باید منتظر بدتر شدن آن در روزهای آتی باشم.

   دو مرغ مینا با هم روی نردهٔ روبرویم آمده و نشسته‌اند و با کنجکاوی بی‌تحرکی‌ام را تماشا می‌کنند. الان نیستند.

   بهار است اینجا، بهار. بهاری که تاکنون نبوده.

برگ مرگ



   یکی از زیباترین و در عین حال عمیقترین داستانهای مثنوی، داستان «سلطان محمود و غلام هندو بچه» است. در این داستان با ظرافت، علت ترس ما از مرگ(عرفانی) یعنی مردن بر «خود» را بیان می‌کند.

   این داستان همراه با خلاصهٔ شرح و تفسیر آن، در ادامه آمده است.


آن اصل چیست؟



   دو داستان حاوی مفاهیم بنیانی عرفان در جلسهٔ دهم شرح مثنوی آمده است. اولی به اینکه منشاء زیبایی کجاست و چیست می‌پردازد و دومی به اینکه «اصل اصل عشق» چیست، برای درک و تجربهٔ عشق چه اصلی را باید پیاده کرد.

   چکیده‌نویسی جلسهٔ مذکور به همت آقا داود، در ادامه قابل مطالعه است.


دریچه



   چکیده‌ٔ جلسهٔ هشتم شرح مثنوی حاوی حکایت عبور یوسف از کنار پنجره است از مثنوی معنوی جلال‌الدین عزیز. این خلاصه‌نویسی نیز همچون قبلی‌ها توسط آقا داود تهیه شده.