‏نمایش پست‌ها با برچسب غزلیات شمس تبریزی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غزلیات شمس تبریزی. نمایش همه پست‌ها

رمضانیه



   حساب عید فطر، عیدی که در انتهای ماه رمضان است، از اعیاد دیگر سواست. اعیاد دیگر عموماً قراردادی‌اند و اعتباری. مثلاً عید نوروز هر چند که شروع فصل بهار است، اگر انسان بهار و تازه‌شدن و طراوتی را در خود حس نکند، کجایش عید و نو شدن است؟! جز یک سری دید و بازدید و تبریک گفتنهای تصنعی و از سر تکلیف چیزی نیست.

   بهمین سیاق، من که از ماه رمضان و روزه‌داری چیزی جز رنج گرسنگی و تشنگی شکم در نمی‌یابم، عید فطرم نیز البته عیدی قراردادی و اعتباری است. چون همه عید فطر می‌گیرند، من هم عید فطر می‌گیرم، «خر برفت و خر برفت»!

   اما اگر انسان صفای باطنی یافته باشد، این عید اصالت دارد. بنابراین، اصالت عید بسته به کیفیت و وضعیت درونی انسان است، نه پروپاگاندای بیرون.

   چند سال پیش، مطلبی مختصر در شرح آن شش بیت معروف و محبوب «این دهان بستی...» و دربارهٔ درک‌های متفاوت از «روزه» نوشته بودم. غزلی که در ادامه می‌آید، همراه با شرح خانم پری‌سیمای عزیز، نیز رمضانیه‌ای است از مولانا جلال‌الدین که در آن دربارهٔ روزه و معنای آن صحبت شده.

قیامت


برای تماشای تصویر در اندازهٔ اصلی، روی آن کلیک کنید


   یک نفر با لحنی اعتراض‌آمیز بمن می‌گفت: «شما سوزنت روی مولانا گیر کرده؟»! و من ماجرای ملا نصرالدین را برایش تعریف کردم. که روزی یک تار دستش گرفته بود و دائم روی یک سیمش می‌نواخت. از او پرسیدند: «ملا، نوازنده‌ها دستشان را روی پرده‌ها حرکت می‌دهند و نت‌های دیگر را هم می‌نوازند». ملا گفت: «آنها چون سرگشته‌اند، و نت اصلی را پیدا نکرده‌اند، چنین می‌کنند. من نت اصلی را گیر آورده‌ام! خودش است!»

   غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ از دیوان شمس به تأویل و تفسیر خانم پری‌سیمای عزیز را می‌خوانیم. پرانتزها فضولی‌های بنده است.

سغراق بی‌شمار



شرح غزلی دیگر از دیوان شمس بقلم خانم پری‌سیما:

به غم فرو نروم باز سوی یار روم
در آن بهشت و گلستان و سبزه‌زار روم

یکی از خاصیتهای "من" عدم رضایت از وضعیت و حالتی است که چه در ذهن و چه در بیرون از ذهن اکنون برای انسان پیش آمده. برای همین گرفتار حس نخواستن این حالت و وضعیت فعلی و حس خواستن کیفیتی می‌شود که قبلاً بوده و یا بعداً خواهد شد است. اگر آن چیزی را که دوست دارد از دست بدهد و یا نتواند بدست آورد، گرفتار غم و غصه می‌شود. چون خواستن خاصیت نفس است. این بیت حالت کسی را نشان می‌دهد که یا بر اثر خودشناسی و آگاهی، آن آرامش و سکون جدا بودن از افکار و توهمات را تجربه کرده و در آرامش روانی می‌زیسته که ناگهان بر اثر غفلت، یا پریدن فکری به ذهن یا عوامل دیگر، که دلیل پنهانی همهٔ اینها چیزی جز خواستن نمی‌باشد، گرفتار هیجان منفی شده و آن فراغت و آرامش درون را از دست داده است. و یا وضعیت کسی است که سختی‌های زندگی آگاهش کرده و بخاطرش آورده که اصل انسان همان ذات و اصالتش می‌باشد، نه نفس و اعوان و انصارش که بر اثر عوامل محیطی و خاصیت تاثیرپذیری ذهن بر وی تحمیل شده و مایهٔ رنج و عذابش شده است.

چون بوی تو دارد جان


برای تماشای تصویر در اندازهٔ اصلی، روی آن کلیک کنید


شرح غزلی از دیوان شمس بقلم خانم پری‌سیما را می‌خوانیم:

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم 
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

هر لحظه با توهمات، القائات و افکار، در ذهن نقش‌ها و تصاویر خلق می‌کنم و از آنها "من" می‌سازم و همچون بت آنها را می‌پرستم. سپس از آنها خوشی و خوشبختی طلب می‌کنم، با آن نقشها و تصاویر زندگی می‌کنم. اما در کیفیت سکوت و بی‌اندیشه‌گی، همهٔ این صورتها که آفریده بودم می‌گدازند و آب می‌شوند. و صدها نقش و نگاری که بر صفحهٔ ذهن نقش شده و از دم ذهنی خود در آن دمیده و جان داده بودم، یعنی با حرکت ذهن به گذشته و آینده آنها را زنده تصور کرده بودم، در کیفیت سکوت و توقف فکر و با مشاهدهٔ از موضع بی‌"خود"ی، ذوب می‌شوند.

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری 
یا آنک کنی ویران هر خانه که می‌سازم

در کیفیت سکوت و ورای افکار، تو ساقی خمار و مست و بی"خود" هستی که مستی و شراب جان می‌بخشی و انسان را از غم و غصه می‌رهانی. یا دشمنی هشیار و آگاه هستی که وقتی حضور داشته باشی، "خود"ی و اشعار را از سر آدم می‌پرانی. وقتی برای خودم از شخصیت و "خود" خانه می‌سازم که بخیالم در آن دمی بیاسایم، امان نمی‌دهی و می‌زنی و ویران می‌کنی.

   در واقع انسان در حین خودشناسی و سیر و سلوک، در تجربهٔ سکوت و حالتهای زیبای آن قرار می‌گیرد. در ذهن که باشد برای خود از اوهام و تصاویر و آمال و آرزوها خانهٔ "من" یا شخصیت می‌سازد و سرگرم لذتهای سطحی و تخدیرکنندهٔ آن می‌شود. چون شخصیت همیشه ناراضی و سیری‌ناپذیر است، سراغ خانه‌های ارزشی دیگر می‌رود که به خود اعتبار بیشتری ببخشد. اما به علت اینکه این کارها خلاف ذات و فطرت انسان است، انسان هر خانهٔ خوشی که از موضع فکر بخواهد برای خود بسازد، قانون فطرت آن را ویران می‌کند.

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم

هم‌کاسهٔ سلطان



   غزل شمارهٔ ۳۱۷۱ دیوان شمس به شرح خانم پری‌سیما

خشم مرو خواجه! پشیمان شوی                   جمع نشین، ورنه پریشان شوی

   روی سخن مولانا با انسان اسیر نفس و هویت پنداری‌ست. می‌گوید: ای انسان، برای کسب ارزشهای توهمی اینقدر حرص نورز، خشمگین نشو وگرنه پشیمان می‌شوی. انسان کی و از چه چیز خشمگین می‌شود، گرفتار رنجش می‌شود، دچار حسادت و بدخواهی می‌شود؟ زمانی که اوضاع بر وفق مراد هویت نمی‌چرخد، ارزش‌های اعتباریش را از دست داده، دیگر کسی به‌به‌اش را نمی‌گوید، تأییدش نمی‌کند. و یا زمانی که انسان در جریان خودشناسی و سیر و سلوک دچار تلون مزاج می‌شود و مرتب افکار او را به خود می‌کشند و او از این موضوع یا می‌ترسد یا ناامید می‌شود و یا خود را سرزنش می‌کند.

   آنکسی که از این اعتراض و خشم پشیمان می‌شود باز همان نفس و یا شخصیت خیالی‌ست. چرا که نفس خودش را به دو قسمت بد و خوب تقسیم می‌کند و زمانیکه رفتاری خلاف آنچه که بظاهر در نظر جامعه ارزش است نشان می‌دهد، از این امر پشیمان شده و خودش را ملامت می‌کند. "جمع نشین" به این معناست که روان انسان یکپارچه است و یکپارچه‌نگر، یعنی وقتی انسان در کیفیت سکوت(درونی) است امور و پدیده‌ها را جدا از هم نمی‌بیند. ذهن آرام است، مقایسه‌ای در کار نیست تا بین خود و دیگران جدائی ببیند، اما وقتی در ذهن از این فکر به فکر دیگر، از این موضوع به موضوع دیگر می‌پرد و در میان هزاران تصاویر ذهنی خودش را گیج و گول می‌کند در واقع روانش را پراکنده و پریشان می‌کند، روح و روانش را تکه پاره می‌کند. از حالت سکون و آرامش خارج می‌شود. مولانا در جائی می‌گوید: هوش را توزیع کردی بر جهات / می‌نیرزد تره‌ای از ترهات!

زبانه



شرح غزلی از دیوان شمس

   غزل شماره ۲۸۱۶ دیوان شمس را پری‌سیمای عزیز به سیاق جلسات آنلاین شرح مثنوی شرح کرده‌‌اند و فرستاده‌اند. در ادامه، این غزل و شرح و توضیحات ایشان را می‌خوانید. بنده هم در داخل پرانتز نظراتی بر برخی ابیات افزوده‌ام.

با آفتاب - غزل ۴۴۲ دیوان شمس


برای دیدن و شنیدن غزل فوق، روی تصویر کلیک کنید

چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم

چو رسول آفتابم، به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم، به شما جواب گویم

                                        (جلال‌الدین محمد)

    چند سال پیش با دو دوست امریکایی، پیتر و مانی، همکاری‌ئی در زمینهٔ انتشار روزانهٔ گزیده اشعار مولانا، از مثنوی و غزلیات و رباعیات وی، بر روی گروهی اینترنتی موسوم به آفتاب(Sunlight) به زبان انگلیسی داشتم که حاصل آن تعداد زیادی صوت و تصویر زیباست که اگر عمری باشد آنها را رفته رفته در یادداشت‌هایی با عنوان "با آفتاب" بروی سایت خواهم آورد.

   مانی در گروه Sunlight هنوز به فعالیت خود ادامه می‌دهد. برای آشنایی، می‌توانید به این صفحه مراجعه کنید. برای معدودی از غزل‌ها و گزیده مثنوی‌ها هم تعلیقاتی موجز نوشته بودم که برخی از آنها در کلوب و گروه "خمر کهن" و کلوب مثنوی منتشر شد. آنها را هم رفته رفته در اینجا خواهم آورد و مطالبی به آنها خواهم افزود.

   برای شروع، بسراغ غزل شمارهٔ ۴۴۲ دیوان شمس می‌رویم: