نوجوان که بودم، یعنی همین یکی دو سال پیش!، یک کتاب مثنوی معنوی پاره پوره در کتابخانهٔ پدر بزرگ بود که گاهی سراغش میرفتم و میخواندم. هر چند چیزی نمیفهمیدم و برایم اسرارآمیز بود، ولی همین اسرارآمیز بودنش جذابیت داشت. تا اینکه بعدها فهمیدم بر این کتاب شرحهایی هم نوشته شده. از جمله شرحی بنام «نقد و تحلیل و بررسی مثنوی معنوی مولوی» توسط «علامه» محمد تقی جعفری. (توجه فرمایید که «مولوی»، نه «مولانا». چون اهل تشیع، جلالالدین را که سنی مذهب بوده به دیدهٔ خوش نگاه نمیکردهاند، او را «مولانا» بمعنی «سرور ما» نمیخواندهاند.)
تنها کتابخانهٔ نزدیک محل زندگیمان کتابخانهٔ رازی شهرری بود. عضو بودم و کتاب چهارده جلدی تحلیل مثنوی محمدتقی جعفری را از ابتدا شروع بخواندن کردم. خب، میدانی دیگر، آن موقعها (و البته الان هم همینطور) اینطور فکر میکردیم که هر چه تعداد جلدهای کتابی بیشتر باشد، محتوای غنیتری هم لابد دارد و از این حرفها. من هم با چشمهای گشاد ذهنم به این کتاب نگاه میکردم.
تنها کتابخانهٔ نزدیک محل زندگیمان کتابخانهٔ رازی شهرری بود. عضو بودم و کتاب چهارده جلدی تحلیل مثنوی محمدتقی جعفری را از ابتدا شروع بخواندن کردم. خب، میدانی دیگر، آن موقعها (و البته الان هم همینطور) اینطور فکر میکردیم که هر چه تعداد جلدهای کتابی بیشتر باشد، محتوای غنیتری هم لابد دارد و از این حرفها. من هم با چشمهای گشاد ذهنم به این کتاب نگاه میکردم.


















