‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

سانفرانسیسکو



   بعد از یادداشت "رابطه"، بعضی‌ها دربارهٔ معنی "سانفرانسیسکو بردن" سئوال کرده‌اند. این سئوال بهانه‌ای شده است تا رمان "دائی جان ناپلئون" نوشتهٔ ایرج پزشکزاد را به دوستان معرفی و البته توصیه کنم.

   اول و آخر مطلب اینکه بر هر ایرانی پاک‌نهاد، میهن‌پرست و آریایی‌نژاد که عرق ملی دارد(جای اتفاقی که شب مهمانی ابتدای رمان افتاد، خالی! با منشاء انسانی البته!) واجب، بل از اوجب واجبات است که "دائی‌جان ناپلئون"‌نخوانده از دنیا نرود. و اگر هم خوانده، مستحب مؤکد است هر از سالی مکرر کند. این از استجابت استفتای مقدر که خواه‌ناخواه پرسیده می‌شد.

ناپرهیزی



پانویس عزیز، سلام  و درود.

دوست داشتم این ویدیو را به شما نشان دهم، البته امیدوارم قبلا ندیده باشید. یک تمثیلی هست از کتاب جمهور افلاطون.

آداب



   از دوران نوجوانی‌ام خاطرم هست موضوع یک سری از کتابهایی که زیاد هم می‌دیدم اینطور بود که: چگونه فلان‌طور باشیم، آداب زندگی، آداب دوستی، آداب رابطه، آداب عشق، آداب چه و چه و... را یاد بگیریم. الآن هم کتاب‌ها، مقاله‌ها و نوشته‌های زیادی هستند که با این محتوی و موضوع منتشر می‌شوند. 

   بنظرم بطور کلی اصل و جوهر آنچه اینگونه نوشته‌ها القاء می‌کنند، خود نبودن است. از خودبیگانگی و اینکه انسان رفتارش را بر اساس یک سری «آداب» و «اصول» بیرونی قرار دهد. حتی اگر این آداب و اصول «صحیح» باشند، بهرحال بیرونی‌اند. از درون انسان و خودبخودی و درون‌جوش نیستند. و این موضوع باعث بانی ماشینی شدن وجود روانی آدمی می‌شود. 

واتامولا



   چند روز پیش، جای شما سبز، طی سفری یکروزه به پارکی جنگلی شرفیاب گشتیم به نام Royal National Park. و سپس به برکه‌ای در این پارک بنام Wattamolla.

رضا



    نائین هستیم. می‌گویند این شهر قسمتی دارد بنام "بافت تاریخی" که محله‌های قدیمی شهر آنجاست. با کمی پرس و جو و سعی و خطا بالاخره بافت تاریخی‌اش را پیدا می‌کنیم.

کوانتوم و عرفان



    برای اینکه بحث مربوط به پادکست «تمثیل و مثال» را جمع و جور کنیم، این یادداشت را ایجاد می‌کنم تا همهٔ مطالب اعم از ویدیو، پادکست، نظرات، لینک‌های مرتبط و خلاصه هر چه هست را همگی اینجا بگذاریم. تا قبل از برگزاری جلسهٔ مربوط به آن، مطالب را در اینجا بنوعی مطالعه و بررسی کرده باشیم. در جلسه هم سعی می‌کنیم با بیان لُب و جان مطلب، ببینیم به چه نتیجه‌ای می‌رسیم و آیا می‌توانیم رابطهٔ خویشاوندی بین این دو پیرمرد پیدا کنیم یا خیر. 

ختن




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.


   هفتهٔ گذشته به Blue Mountains شرفیاب شدیم. این پادکست، ویدیو و عکس‌ها را آنجا گرفتم:

لتعارفوا



   در قرآن آیه‌ای هست به این ترجمه: «اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفریدیم، و شما را ملّت ملّت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایى متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمند‌ترین شما نزد خدا پرهیزگار‌ترین شماست. بى‌تردید، خداوند داناى آگاه است.» مدت‌ها بود روی این موضوع فکر می‌کردم که این کلمهٔ «لتعارفوا» در این آیه چه معنی‌ئی دارد. اینکه انسان‌ها دارای فرهنگ‌های متفاوت هستند، چطور می‌تواند به شناختشان از همدیگر کمک کند؟ (اینطور که آیه می‌گوید.) در حقیقت، اینطور بنظر می‌رسد که تفاوت فرهنگی باید شناخت همدیگر را سخت‌تر کند. یعنی اگر مثلاً دو نفر همزبان و هم‌فرهنگ نباشند، قاعدتاً باید حداقل براحتی همدیگر را درک نکنند. متوجه تناقض (ظاهری) هستی؟ 

فطرت و قانون

مسجد مهمان‌کش



    طی سفر تابستانی گروه خمر کهن، هر شب جلسه‌ای داشتیم. یا مثنوی می‌خواندیم یا دربارهٔ موضوعی صحبت می‌کردیم. شب دوم اقامتمان در اصفهان موضوع جلسه، داستان "مسجد مهمان‌کش" از مثنوی معنوی بود. آن شب اصل داستان و ابیات آن را از مثنوی خواندیم و دربارهٔ نکاتی از آن گفتگو کردیم.

   همان شب، جای شما خالی، آقا نبیل هم آمد و دو قطعه دف و آواز برایمان اجرا کرد که بسی به دلمان نشست. هر دو قطعه غزلیاتی از دیوان شمس بودند. اولی به مطلع:

ای عاشقان! ‌ای عاشقان! دیوانه‌ام، کو سلسله؟!
ای سلسله‌جنبان جان! عالم ز تو پر غلغله

و دومی غزل محبوب:

تفسیر عرفانی اثری از کوبریک



   آقا جلال طی جلسات شرح مثنوی قول داده بود دربارهٔ فیلم اودیسه فضایی مرحوم کوبریک (رحمة الله علیه) تحلیلی عرفانی برایمان بگوید. نک وعده‌شان را وفا کرده‌اند و فایل صوتی این تفسیرشان را البته بعد از صد سالی تأخیر فرستاده‌اند.(بگو باز بهتر از بعضی‌هاست که دویست سالی است وعده‌هایی داده‌اند و بی‌وفایی پیشه کرده‌اند!)

به زیر بغل عشق



   پدیدهٔ دخیل بستن و قفل زدن و مشابه آن، مخصوص جوامع دینی نیست. اصولاً انسان چه برچسب مذهبی و چه غیرمذهبی و چه هر برچسب دیگری داشته باشد، در اصل قضیه تفاوتی نمی‌کند.

کل علی!


 
  ضرب المثل‌ها درست مثل قطعه اشیاء عتیقه که باستان‌شناس‌ها از روی آنها پی به مشخصه‌های تمدن‌ها و فرهنگ‌ انسانی می‌برند، حمل کنندهٔ یک دنیا معنی‌اند. در یک جملهٔ کوتاه و ساده، هزار حرف ریخته می‌شود. حرف‌هایی که حاصل تجربه‌هایی به اندازهٔ عمر چند نسل ممکن است باشد. 

   زمان نوجوانی‌ام سریالی تلوزیونی پخش می‌شد بنام "مثل‌آباد". بشدت به آن علاقه داشتم، مخصوصاً به موسیقی‌اش. طوریکه بدون دانستن موسیقی، نت‌های آهنگ تیتراژ آن سریال را روی برنامه‌های کامپیوتری کمودور و آمیگا پیاده کردم و آهنگ را بازسازی کردم و اتفاقاً خیلی هم خوب درآمده بود. دو سال پیش که در تهران به میدان انقلاب رفتم و دیدم CDهای این سریال با بسته‌بندی مناسبی عرضه شده، در خرید درنگ نکردم و تا الآن چند بار آنها را دیده‌ام.

معبد نان‌تی‌ان



   یکی دو هفته پیش بهمراه دو دوست سری به معبد Nan Tien در حومهٔ شهر Wollongong زدیم. Wollongong  شهری ساحلی و نزدیک سیدنی است که یکی از دو مسیر رفتن به آن، از زیباترین مسیرهایی است که تابحال دیده‌ام. معبد فوق الذکر، معبدی بودائی است. در آن، مراسم و مناسک بودائی برگزار می‌شود و راهبان بودائی در آن اقامت دارند.

طپانچه یا کمانچه؟



   به تناسب صحبتی که در جلسهٔ آنلاین دیروز پیش آمد، یکی از سکانسهای فیلم "پول‌ها رو بردار و در رو" ساختهٔ ووی آلن را برای دوستان حاضر تعریف کردم و گفتم لمی عرفانی از آن می‌توان گرفت. (بیچاره وودی آلن که روحش هم از این تفسیرهای عرفانی فیلم‌هایش خبر ندارد!) قبل از اینکه لم را بگویم سکانس مذکور را می‌توانی تماشا کنی:

میراث شوم



   بعد از نوشتن یادداشت پیش، دوستی نامه‌ای بلند بالا فرستاده است و حقایقی تلخ از تجربهٔ دوران نوجوانی‌‌اش را نوشته است که جداً قابل تأمل است. بدلیل موارد خاص و مشخصی که در نامه ذکر کرده است و حفظ حریم خصوصی ایشان از ذکر متن نامه‌شان معذورم. اما به مواردی از نامهٔ مذکور که عمومیت دارد و بیشتر ما در زندگی‌مان و نیز در روند خودشناسی با آنها روبرو هستیم اشاره می‌کنم و نکاتی که بنظرم می‌تواند در  رابطه با این موضوع مفید و کارآمد باشد را می‌نویسم.

زیر و زبر



کارتونی هست بنام The Incredibles که تا امروز شاید هفت هشت بار آنرا تماشا کرده‌ام. شخصیت‌های دوست‌داشتنی‌ئی دارد با توانائی‌های شگفت‌انگیز و خارق‌العاده. گفتم "شگفت‌انگیز" یادم افتاد که این کارتون در کلوب‌های ایران بنام "شگفت‌انگیزان" پخش شده است.

عزیز دردانه



  و اما ناقلان اخبار و راوایان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین‌گفتار چنین حکایت کنند که روزی سندباد بحری در معیت مارکوپولو و دو کودک محبوب، گذارش به صحرای آریزونای امریکا افتاد و متوجه شد در قسمتی از این صحرای نیمه برهوت دو نوع مورچه زندگی می‌کنند که نوع اول روزها به جستجوی دانه و غذا می‌روند و نوع دوم، شب‌ها. مورچه‌های روزکار از کلهٔ سحر تا دم‌ غروب هرچه دانه هست از صحرا جمع می‌کنند و برای مورچه‌های شب‌کار که در همسایگی زندگی می‌کنند هیچ چیز باقی نمی‌گذارند. مورچه‌های بینوای شب هرچه بیشتر می‌گردند که بلکه دانه‌ای تخمکی چیزی پیدا کنند، کمتر می‌یابند.

   اگر تو جای مورچه‌های شب بودی چکار می‌کردی؟! می‌دانم چون انسان هستیم احتمالاً یکی از گزینه‌هایی که به ذهنمان می‌آمد حمله به لانهٔ مورچه‌های روز بود!، اما خوشبختانه مورچه‌های شب انسان‌تر از ما انسان‌ها هستند(عجب پارادوکسی!) و دست به این کار نمی‌زنند. اما کاری می‌کنند کارستان!

والی پنهانی



   محبوب خان که معرف حضور هستند، دوست مسلمان بنگلادشی‌ام. چند سالی است به استرالیا مهاجرت کرده و خیلی هم تنهاست. حتی با جامعهٔ بنگلادشی که در سیدنی هست ارتباط چندانی ندارد.

   مدتی پیش با هم صحبت می‌کردیم و از تنها بودنش می‌نالید. پرسیدم چرا با کسی دوست نمی‌شوی، گفت خودش خیلی مایل است اما رسم و رسوم خانوادگی و عرف اجتماعی بنگلادش پذیرای این موضوع نیست! گفتم: مگر از خانواده‌ات یا فک و فامیل کسی اینجا هست؟ گفت: نه.

   محض اطلاع، کشور بنگلادش همسایهٔ هندوستان است و فاصله‌اش با استرالیا حدود هفت هشت هزار کیلومتر!

   قدرت اتوریتگی جامعه بقدری زیاد است که بعد از مدتی که فرد آموخته‌اش شد، دیگر نیازی نیست جامعه به او دسترسی داشته باشد، ذهن و افکار خود فرد به نمایندگی از جامعه، همچون امیری بالای سر وجود معنوی اوست و فرد هر کجای دنیا هم که باشد ارزش‌ها و معیارهای اتوریته را با خودش حمل می‌کند و خودش امیر و دستوردهنده و راهبرندهٔ وجود خودش است.

   بگمانم مولانا جلال‌الدین هم در مصرع دوم این بیت نظر به چنین موضوعی داشته باشد که می‌گوید:

پس رو و صامت شو و خاموش باش            از وجود خويش والی كم تراش

   ما خودمان هم والی، امیر و نمایندهٔ ارزش‌های جامعه‌مان هستیم و هم در عین حال بنده و توسری‌خور این والی. احساس اسارت می‌کنیم و میل به آزادی داریم، اما خودمان با گرز بالای سر خودمان ایستاده‌ایم و زندگی و روانمان را خاک‌برسر می‌کنیم!




 

طول یا عرض؟



   من که نبودم آن وقت‌ها اما می‌گویند عده‌ای که می‌دیده‌اند بوعلی سینا شرب خمر می‌کند به او می‌گویند: "این کار برای طول عمر شما ضرر دارد". او در پاسخ می‌گوید: "طول زندگی اهمیت ندارد، عرضش مهم است."!

   وقتی جعفر به کرات و با اشتیاق حکایت بوعلی را تعریف می‌کرد، یادم به جوکی می‌افتاد که شیخنا آلن گفته بود: "دو خانم می‌روند به رستورانی برای صرف غذا. یکی از آنها می‌گوید: واقعاً که غذای این رستوران خیلی افتضاحه. دیگری می‌گوید: آره خواهر، تازه خیلی هم کم غذا می‌ریزند."!




   نه که زندگی ما انسان‌ها خیلی به آرامش و بی‌دغدغه‌گی می‌گذرد، تازه برای همدیگر دعای طول عمر هم می‌کنیم!

   حکایت زندگی ما به کسی می‌ماند که در جاده‌ای زیبا در حالیکه اطرافش را گندم‌زار خرم احاطه کرده است و آفتاب گرم و دلپذیر بر پوستش می‌تابد، در حرکت است و او بجای بودن با این همه شگفتی دور و بر، به مقصد، به طول مسیر، به رسیدن، به آینده، به شدن می‌اندیشد.

آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را