‏نمایش پست‌ها با برچسب لم خودشناسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لم خودشناسی. نمایش همه پست‌ها

سودا - بخش اول



   همین چند وقت پیش یادداشتی نوشتم دربارهٔ عشق و عاشقی با نام «اسطرلاب». در آن یادداشت از عشق بعنوان بیماری، یا بتعبیر مولانایی‌اش یک علت، یاد شد. گفته شد که راه رهایی از آن وضعیت، داشتن آگاهی و همت است.

   بعضی دوستان نوشتند و گفتند که گویا برایشان کمی گنگ بوده. یعنی چه که طلب همت می‌کند؟ بعضی دیگر هم دربارهٔ عشق و عاشقی و گرفتار شدن به آن صحبت کردند. بنده در این یادداشت سعی دارم به این موضوع بپردازم و از دیدگاه خودشناسی نکته‌ای دربارهٔ آن بگویم.

آفرین



   اصلی‌ترین فشاری که از طرف شخصیت به انسان وارد می‌شود اینست که «نشان بده که هستی»!

   تمام گفتار و رفتار و زندگی من انسان اسیر شخصیت در این است که بگوید: «من هم هستم. شما را بخدا مرا هم نگاه کنید».

   این تعمیم به تمام زندگی و حرکات او دارد. حتی تمام کارهایی که انجام می‌دهد و ظاهراً بی غل و غش، از روی خیرخواهی و ایثار و بدون چشم‌داشت بنظر می رسند.

   مثلاً طرف آمده و شرح مثنوی می‌کند، از حافظ و خودشناسی و غیره مطلب می‌نویسد و پادکست می‌گوید و مینیمال و غیره، و همه ظاهراً بدون چشم‌داشت است. اما پشت این رفتار و عملکردش اینست که دارد بزبان بی‌زبانی می‌گوید «من هم هستم. شما را بخدا مرا هم نگاه کنید. خدا پدرتان را بیامرزد اگر تاییدی هم بکنید و لایکی بزنید.»

رنج هستی



   در سفر قبلی گروه «خمر کهن» به گرگان و اطراف آن، طی گفتگویی با آقا مجتبی کبودوندی عزیز دربارهٔ اعتیاد به مواد مخدر، توجهم به این موضوع جلب شد که چه شباهتهایی بین اعتیاد به مواد مخدر و اعتیاد به هویت ممکن است وجود داشته باشد.

   واقعیت اینست که ما انسانهای اسیر خیالِ شخصیت یا همان «هستی»، معتادان بالقوه‌ایم. نه، اشتباه کردم، چرا بالقوه؟ بلکه بالفعل دروناً معتادیم. معتاد به تمام موادی که هویت از ما طلب می‌کند تا به او برسانیم. وگرنه خماری‌اش را نمی‌توانیم تحمل کنیم. نمی‌توانیم با آن خماری بمانیم.

   آیا ما از صدقه‌سری شخصیت داشتن، اعتیاد به مورد تأیید قرار گرفتن نداریم؟ اعتیاد به دوست داشته شدن نداریم؟ اعتیاد به نپذیرفتن هر حالتی که داریم و اعتیاد به نق زدن دائمی به خودمان نداریم؟ اعتیاد به مقایسه کردن و همیشه احساس کمبود کردن نداریم؟ به خشم ورزیدن اعتیاد نداریم؟ به تلاش برای کسب آرامش از طریق مطالعه و فلسفیدن اعتیاد نداریم؟ و در یک کلام، به فکر کردن آیا اعتیاد نداریم؟!

یادآوری



   می‌دانم این موضوع را بارها و بارها تکرار کرده‌ام. اما از سر اهمیت آن، باز بارها جای یادآوری دارد. من(نوعی) که در حال مطالعهٔ مطالب خودشناسی هستم، هوشیار باشم که از رهایی و عشق و سکوت، مدینه فاضله نسازم.

   از کسانیکه مطالب خودشناسی بیان کرده‌اند، اتوریته و مرجعیت نسازم. خودم را در حسرت رسیدن به سکوت و رهایی و عشق گرفتار نکنم. هیچ جایی و چیزی برای رسیدن وجود ندارد. اینگونه افکار، مرا بیشتر و بیشتر غرق در احساس بدبختی و حسرت و نارضایتی از وضع موجودم می‌کند.

   این افکار همه یاوه است.

یک لم



لم (به کسر لام و تشدید میم) یعنی بازی، تمرین، قلق، فوت و فن

   دوست عزیزم، محمدرضا، پارسال هدیه‌ای بمن داد. از این خودکارها هستند که برای معلم‌هاست، یک طرفش خودکار و طرف دیگرش چراغ‌قوه لیزری دارد. من هم که، می‌دانی، مثل چارلی‌ چاپلین در فیلم "عصر جدید"ش که هر چیز دم دستش می‌رسید فکر می‌کرد مهره است و باید پیچانده شود، حتی دکمه‌های دامن آن خانم، بمحض گرفتن و بازی کردن با قسمت لیزرش، ایده‌ای بذهنم آمد. و واقعاً چقدر این تشبیهی که در ویدیوی زیر می‌بینید بر عملکرد ذهن منطبق است و مفید است برای تمرین و بازی با تصاویر ذهن:

وحدت




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.


  این صحبت شانزده دقیقه‌ای دربارهٔ دو سئوالی است که در پادکست "غازچرونی" مطرح شده. یک لم هم برای تمرین درک وحدت در آن توضیح داده شده که به یاد شبی است تابستانی که در دره‌ای از کوه‌های درکهٔ تهران، زیر درخت‌های گردو و مهتاب پرنور همراه با محمدجعفر مصفا و دوستان دیگر، هنگام گفتگویی این لم را تمرین کردیم. نور مهتاب بر تن کوه پاشیده شده بود و ماه بر سر درخت‌ها قایم‌باشک بازی می‌کرد.

سفر



   سلام به دوستان. امیدوارم حال همگی خوب باشد و سلامت و شاداب و شنگول باشید.

   مدتی در خلوت روی این موضوع متمرکز شده بود ذهنم که میزان چسبندگی ذهن به هویت فکری تا چه اندازه است. ذهن تا چه حد به تعبیر کردن پدیده‌ها و رفتارها خو کرده و شرطی شده است؟ اگر ذهن واقعاً سفت و محکم به تعبیر کردن(دوبینی) عادت کرده باشد، آیا این توقع دور از انصافی نیست که ما انتظار داشته باشیم آن را رها کند؟!

   بگذار مثالی بزنم. سواد و توانائی خواندن متن، مسلماً امری ذاتی نیست. عارضی است. ما همه طی روند سواد آموختن و تمرین خواندن بوده است که الان می‌توانیم متنی را بخوانیم. متن‌ها هم شکل‌ها و خطهایی کج و معوج هستند که ذهن ما بطور قراردادی ترکیب هر چند تا از این خطوط کج و معوج را نمایندهٔ مفهومی می‌شناسد و به اینصورت ذهن با نگاه به خط و متن آن را "می‌خواند". و سرعت این روند یا پروسه بواسطهٔ میزان شرطی‌شدگی زیاد ذهن نسبت به این خطوط بقدری زیاد است که ما اصلاً متوجه نمی‌شویم ذهن دارد این خطوط را تعبیر و تفسیر می‌کند و لذا "می‌خواند" و "می‌فهمد".

دو خبر


   سلام. من مدیر موقت سایت آقای پانویس هستم. تا برگشتشان مسئولیت سایت ایشان با من است و مطالبی که بمن سپرده‌اند را منتشر می‌کنم. بدرخواست عزیزانی که با ایمیل و پیام، تقاضای فایلهای صوتی جلسات شرح مثنوی را کرده‌اند لینکها را در زیر تقدیم می کنم.

جلسهٔ ۱۴۳:



جلسهٔ ۱۴۴:



جلسهٔ ۱۴۵:



   تغییر جدیدی در ستون چپ سایت داده‌ام و آن خبرنامهٔ اتوماتیک است. با عضویت در خبرنامهٔ اتوماتیک حتی اگر آقای پانویس به شما ایمیل نفرستد، ایمیل خبرنامه مبنی بر بروز شدن این سایت و مطالب جدید آن برایتان خواهد آمد. توصیه می کنم عضو شوید.

   اگر دربارهٔ امور این سایت، رادیو حافظ، رادیو مولانا، رادیو سعدی، شرح مثنوی معنوی مولانا و ... هر امری باشد با من تماس بگیرید: masnawi@gmail.com 

  
    

تدبیر



من رشتهٔ محبت خویش از تو می‌بُرم
شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم

دفاع از حق



   دیشب با دوستی سوار ماشین در حال چرخ زدن در خیابان‌ها بودیم. ماشین جلوئی بناگهان توقف کرد و دنده عقب گرفت تا پارک کند و عنقریب بود که بزند به ما. در اینجور مواقع معمولاً باید اول راهنما بزنند تا ماشین پشتی بداند قصد توقف و پارک دارند. اما نزد و ما مجبور شدیم بشدت ترمز کنیم.

   دوست کنار دست من، که از قبل بخاطر ماجرائی ناراحت و اندکی آشفته بود، با عصبانیت سرش را از پنجره بیرون کرد و دو سه ناسزای چارواداری نصیب رانندهٔ خاطی کرد. او هم سرش را از پنجره بیرون آورد تا جواب دهد، که گازش را گرفتم و دور شدیم.

   نه همان موقع، دو سه ساعت بعد، از دوستم علت ناسزاگویی‌اش را جویا شدم. گفت: "اول اون فحش داد و من هم از خودم دفاع کردم. من حق دارم که از خودم دفاع کنم."

در کوچهٔ آشتی



   شنبه است و سیدنی ابری و پرباران. من هم در خانه و مشغول نوشتن مطلبی دربارهٔ رفع عادات و ارتباط آن با دیکتاتوری و فرهنگ دیکتاتورسازی بودم که کامپیوتر اعلام کرد آقا رضا نظری دربارهٔ یادداشت پیش، "کوچهٔ آشتی"، فرستاده است. بلند شدم و نظر رضا را خواندم. دیدم بهتر است بجای یادداشت امروزم، نظر او را منتشر کنم و به بحث درباره آن بنشینیم.

   مطالب خوبی نوشته است. من نظرم را دربارهٔ نوشتهٔ رضا در بخش نظرات خواهم نوشت. تو هم دوست داشتی شرکت کن. مفید است.

---
 

کوچهٔ آشتی



   می‌گویند در یزد کوچه‌های باریکی هست که مردم اسم آنها را گذاشته‌اند "کوچهٔ آشتی‌کنان"، کوچه‌هایی تنگ و باریک، با دیوارهای بلند کاهگلی. مجید و هادی، دو دوست یزدی‌ام، می‌گفتند علت این نامگذاری اینست که وقتی میان دو نفر شکرآب می‌شده است، اطرافیان پنهانی ترتیبی می‌داده‌اند تا آن دو نفر از دو طرف کوچه وارد شوند، طوریکه مجبور باشند همدیگر را ببینند و از کنار هم بگذرند. این کار باعث می‌شده سلام علیکی بینشان رد و بدل شود و آغازی بر آشتی شود.

   بنظرت آیا می‌شود تدبیری اندیشید تا انسان را هل داد برود در کوچهٔ آشتی، بلکه با فطرت و اصالت خودش روبرو شود و آشتی کند؟ فطرت که بیچاره روز و شب در حال گز کردن کوچه است، از این سر تا آن سر، بلکه کسی بیاید داخل و چشمش بچشم او بیافتد. در بغل بگیردش، تکانش دهد و بگوید: منم، من! بی‌وفا! خودتم! من رو یادت نمیاد؟! بیا با هم آشتی کنیم!
 

زمین تا آسمان



   چند سال پیش همراه با دوستی مشغول اجرای انواع لم‌ها و تمرینات خودشناسی بودم. یکی از کارهایی که می‌کردیم، بادکنک‌فروشی در میدان نقش‌جهان اصفهان بود. سوای موضوع خودشناسی‌اش این کار را خیلی دوست داشتم.

   روزی ده دوازده بسته بادکنک بادنکرده و قرقره‌ای نخ خریدیم و از یکی از مغازه‌دارهای حاشیهٔ میدان، چوب کرکره‌بالابر دکانش را قرض گرفتیم(بله، خیلی سخت بود!) و نشستیم روی چمن‌های روبروی عالی‌قاپو و شروع کردیم به دمیدن در بادکنکها. بادکنکهای تپل را به سر چوب‌ها وصل کردیم و هرکداممان به سویی رفتیم و شروع کردیم به تبلیغ و فروش.

طپانچه یا کمانچه؟



   به تناسب صحبتی که در جلسهٔ آنلاین دیروز پیش آمد، یکی از سکانسهای فیلم "پول‌ها رو بردار و در رو" ساختهٔ ووی آلن را برای دوستان حاضر تعریف کردم و گفتم لمی عرفانی از آن می‌توان گرفت. (بیچاره وودی آلن که روحش هم از این تفسیرهای عرفانی فیلم‌هایش خبر ندارد!) قبل از اینکه لم را بگویم سکانس مذکور را می‌توانی تماشا کنی:

رنگ رنگ



در درون خود بیافزا درد را
تا ببینی سرخ و سبز و زرد را

---
در جلسهٔ آنلاین امشب دربارهٔ این بیت نیز صحبت خواهد بود.

زبان آفاق



   دو سه روزی است سئوالی دست در گردنم انداخته و رهایم نمی‌کند. می‌خواهم برایت مطرح کنم بلکه خلاص شوم.

   جریان از این قرار است: قدما به تناسب دانشی که از جهان داشته‌اند عقایدی داشتند که برای ما انسان‌های امروزی باطل بودن آنها روشن است. مثلاً عقیده داشته‌اند زمین مسطح است، علت بوجود آمدن یاقوت تابش خورشید بوده است در دل سنگ، اگر سنگ زمرد را جلوی مار افعی بگیریم کور می‌شود(از برق آن زمرد هین دفع اژدها کن)، آسمان هفت طبقه دارد، و بسیاری عقاید دیگر.

   من انسان دارم در ساحل قدم می‌زنم، چه فرقی برایم می‌کند که به این معتقد باشم که زمین گرد است یا مسطح؟ آسمان هفت طبقه دارد، یا زمین جوی دارد و در یک منظومه همراه با سیاره‌های دیگر بر اثر قواعد جاذبه دارد حرکت می‌کند؟! و ...

   اصل سئوال را می‌گیری؟

عزیز دردانه



  و اما ناقلان اخبار و راوایان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین‌گفتار چنین حکایت کنند که روزی سندباد بحری در معیت مارکوپولو و دو کودک محبوب، گذارش به صحرای آریزونای امریکا افتاد و متوجه شد در قسمتی از این صحرای نیمه برهوت دو نوع مورچه زندگی می‌کنند که نوع اول روزها به جستجوی دانه و غذا می‌روند و نوع دوم، شب‌ها. مورچه‌های روزکار از کلهٔ سحر تا دم‌ غروب هرچه دانه هست از صحرا جمع می‌کنند و برای مورچه‌های شب‌کار که در همسایگی زندگی می‌کنند هیچ چیز باقی نمی‌گذارند. مورچه‌های بینوای شب هرچه بیشتر می‌گردند که بلکه دانه‌ای تخمکی چیزی پیدا کنند، کمتر می‌یابند.

   اگر تو جای مورچه‌های شب بودی چکار می‌کردی؟! می‌دانم چون انسان هستیم احتمالاً یکی از گزینه‌هایی که به ذهنمان می‌آمد حمله به لانهٔ مورچه‌های روز بود!، اما خوشبختانه مورچه‌های شب انسان‌تر از ما انسان‌ها هستند(عجب پارادوکسی!) و دست به این کار نمی‌زنند. اما کاری می‌کنند کارستان!

پارس درون



 
   یکی از همسایه‌ها بتازگی سگی بخانه‌اش آورده که پارس کردنش قطع نمی‌شود. چند ساعتی است یکریز در حال سر و صداست و همین الآن هم که دارم این یادداشت را می‌نویسم صدایش در گوشم است.

   با خودم فکر کردم آیا ما آنگونه که به صداهای بیرونی توجه می‌کنیم، به آنچه درونمان هم می‌گذرد توجه داریم؟ متوجه ناهنجاری آزاردهنده و خورندهٔ روان‌مان هم هستیم؟

زلف پریشان


جلال: سلام پانویس عزیز، خدا قوت.
والله چند ماهی می شه که این حقیر جلسه های شرح و تفسیر مولانا رو پیدا کردم و تا الان هم  تا جلسه ی ۳۸ اینا پیش رفتم. صحبتهایی که تو این جلسات مطرح کردین حسابی دگرگونم کرد و به قول خودت همچی بگی نگی افتادم تو خط خودشناسی.
حالا من به یه سری تضاد برخوردم که نمی دونم باید چی کارشون کنم.
قضیه اینجاست که این انتخابات سال گذشته ی ایران که حسابی حال ایرونی جماعت رو گرفت و اتفاقاتی که در ادامه ش افتاد حال آدم جماعت رو هم گرفت، باعث شد که یک سری برچسب هایی روی مردم زده بشه و بواسطه ی اون برچسب ها مردم بیفتن به جون هم! از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نیست که ما هم طبیعتا یه طرف قضیه رو گرفته بودیم، یه عده که می گرفتن مردم رو می زدن و می کشتن یه چشممون اشک می شد و اون یکی خون، و وقتی مردم چندتا از اونا رو می گرفتن زیر کتک دل ما می شد خنک! روز و شب مون شده بود بحث و پیگیری اخبار و ناراحتی فکر و ...
تا اینکه با این مباحث خودشناسی آشنا شدم و احساس کردم که این برچسب هایی که روی خودمون چسبوندیم کورمون کرده، کارمون شده برچسب گذاری و رنگ بندی آدم ها و قضاوت درباره ی خوبی و بدی اونها با توجه اون رنگ و برچسب. همه چیز رو سیاه و سفید می بینیم و فراموش کردیم که ذات آدم ها وابستگی چندانی به این رنگ های اعتباری نداره. یک طرف رو کردیم جبهه ی خوب و یک طرف رو جبهه ی بد و غافل از اینکه شاید اصلا مسیر حقیقت از کوچه ی سیاست رد نشه!
پشیمون شدم از اینکه اینهمه مدت ذهنم رو آشفته ی این رنگ ها کردم و از مسیر اصلی غافل شدم.