‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدجعفر مصفا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدجعفر مصفا. نمایش همه پست‌ها

اراذل اوباش فرهنگی


این یادداشت بطور مشروط حذف گردید.

توضیح بیشتر در اینجا.


ثبت نام در دوره خودشناسی و شرح مثنوی معنوی



برای ثبت نام در دورهٔ خودشناسی، با ایمیل Panevis@gmail.com تماس بگیرید و درخواست عضویت بنویسید.





ترجمهٔ کتاب «تفکر زائد»



   کتاب «تفکر زائد» تألیف آقای مصفا بتازگی توسط آقای سعید امدادی به انگلیسی ترجمه و منتشر شده است. دوستانی که مایل به تهیه و یا دانستن اطلاع بیشتری در اینباره هستند، می‌توانند به این صفحه مراجعه کنند.

   این کتاب قبلاً به عربی نیز ترجمه شده است. «تفکر زائد» مانیفست دیدگاه مصفاست به انسان. 




هشیاری



   قبل از اینکه خلاصه‌نویسی این هفتهٔ آقا داود از داستان «پیر چنگی» را بخوانیم، یکی دو نکته عرض کنم. اول اینکه دوستی که DVD جلسات شرح مثنوی را زحمت می‌کشید و برای دوستان متقاضی ارسال می‌کرد از این کار استعفاء داده‌اند و اگر از دوستان کسی حاضر است این کار را بکند، می‌تواند با بنده تماس بگیرد تا کار را به ایشان بسپاریم. کارش هم اینست که سفارش را می‌گیرد و DVD را کپی و برای فرد متقاضی پست می‌کند. پولش هم تمام و کمال در جیب مبارک خودش می‌رود. یعنی سود مادی برایش دارد.

   دوم اینکه از دوستانی که بخصوص طی یک ماه اخیر و بطور کلی در طول این سالها کمک مالی برای نگهداری این مجموعه سایتها و برنامه‌ها کرده‌اند، به اینصورت تشکر می‌کنم. خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضتان بدهد. بقول بچه هیئتی‌ها، یخچال ارج عوض بگیرید.

   اما داستان این هفته، قصهٔ «پیر چنگی» از مثنوی معنوی جناب مولانا جلال‌الدین:

آن اصل چیست؟



   دو داستان حاوی مفاهیم بنیانی عرفان در جلسهٔ دهم شرح مثنوی آمده است. اولی به اینکه منشاء زیبایی کجاست و چیست می‌پردازد و دومی به اینکه «اصل اصل عشق» چیست، برای درک و تجربهٔ عشق چه اصلی را باید پیاده کرد.

   چکیده‌نویسی جلسهٔ مذکور به همت آقا داود، در ادامه قابل مطالعه است.


سبیل



   پربیراه نگفته‌ام اگر بگویم اصلی‌ترین نیاز و نمود نفس یا همان شخصیت و هویت، که چیزی جز فکر و خیال نیست، نمایش است. تا خودش را به رؤیت نرساند، آرام و قرار ندارد. بهر حیله و ترفندی که شده متوسل می‌شود، به هر بدبختی و دشواری‌ئی که شده خودش را می‌اندازد، تا فقط بگوید: «این منم، من.»، «من هستم.»، «من را ببینید.».

   علتش هم اینست که چون پوچ است، می‌خواهد بوسیلهٔ به رؤیت رسیدن و جلب و جذب توجه و تحسین، سرپوشی بر پوچی‌اش بگذارد. تا نه خودش و نه دیگران آن پوچی و بدبختی‌اش را متوجه شوند.

   حال آنکه اگر یک لحظه از روی صداقت و رک بودن، با خودش مواجه شود، و بسادگی با پوچی و هیچ بودن خودش روبرو شود، و از این روبرو شدن با پوچی‌اش نترسد، راحت می‌شود. خلاص می‌شود. نجات پیدا می‌کند.

   داستان چکیده‌نویسی این هفتهٔ آقا داود از مثنوی معنوی، حکایت آن مرد لاف‌زن است که هر روز سبیلش را چرب می‌کرد و می‌رفت به دیگران نشان می‌داد که یعنی من غذای چرب خورده‌ام. در حالیکه گرسنه بود و هیچ چیز برای خوردن نداشت. و ماجرای بسیار جالبی که پیش آمد که می‌توانید در ادامه بخوانید.

   بنظرم این حکایت شیرین، دقیق و جذاب و تکان‌دهنده، وصف‌حال‌ترین داستان مثنوی‌ست برای ما آدمهای سیبیلو! (زن و مرد هم ندارد! خانمها الکی خوشحال نباشند!)

به چشم خود نگر



   داستان «خر برفت و خر برفت» هر قدر هم مکرر شود، همچنان وصف حال من انسان امروزی‌ست. حکایت من است که همه چیز را چون دیگران گفته‌اند و قبول دارند و تجلیل و هلهله می‌کنند، من هم می‌پذیرم و روی آن درنگ و تأمل نمی‌کنم.

   قبلاً دربارهٔ آزمایش روانشناسانهٔ استنلی میلگرم که مرتبط با موضوع این داستان - اتوریته - است، مطلبی نوشته بودم. در آن یادداشت فیلم آزمایش مذکور نیز آمده است. اکنون چکیدهٔ شرح و تفسیر این داستان که برگرفته از دومین جلسهٔ شرح مثنوی است را در خلاصه‌نویسی تهیه شده توسط آقا داود می‌خوانیم.

رنج هستی



   در سفر قبلی گروه «خمر کهن» به گرگان و اطراف آن، طی گفتگویی با آقا مجتبی کبودوندی عزیز دربارهٔ اعتیاد به مواد مخدر، توجهم به این موضوع جلب شد که چه شباهتهایی بین اعتیاد به مواد مخدر و اعتیاد به هویت ممکن است وجود داشته باشد.

   واقعیت اینست که ما انسانهای اسیر خیالِ شخصیت یا همان «هستی»، معتادان بالقوه‌ایم. نه، اشتباه کردم، چرا بالقوه؟ بلکه بالفعل دروناً معتادیم. معتاد به تمام موادی که هویت از ما طلب می‌کند تا به او برسانیم. وگرنه خماری‌اش را نمی‌توانیم تحمل کنیم. نمی‌توانیم با آن خماری بمانیم.

   آیا ما از صدقه‌سری شخصیت داشتن، اعتیاد به مورد تأیید قرار گرفتن نداریم؟ اعتیاد به دوست داشته شدن نداریم؟ اعتیاد به نپذیرفتن هر حالتی که داریم و اعتیاد به نق زدن دائمی به خودمان نداریم؟ اعتیاد به مقایسه کردن و همیشه احساس کمبود کردن نداریم؟ به خشم ورزیدن اعتیاد نداریم؟ به تلاش برای کسب آرامش از طریق مطالعه و فلسفیدن اعتیاد نداریم؟ و در یک کلام، به فکر کردن آیا اعتیاد نداریم؟!

تتمهٔ «کیمیا خاتون»



   مدتی پیش قولی را بیان کردم به این مضمون که: «کمونیست بودن برای قبل از ثروتمند شدن است، فیمینیست بودن برای قبل از ازدواج، و آتئیست بودن تا قبل از اعلام سقوط هواپیما!». و حالا در این یادداشت بنده احتمالاً همان ژست فیمینستی را خواهم گرفت!

   تقریباً همزمان با راه‌اندازی رادیو مولانا، دوستی رمان «کیمیا خاتون» را به بنده معرفی کرد که بخوانم و از سبک نگارش آن تعریف کرد. بنده هم خواندم و پسندیدم. آن زمان در و دکان جلسات شرح مثنوی آنلاین هم باز و تعالیم مثنوی مولانا در حلقمان بود. با در نظر گرفتن دو نکتهٔ اصلی - که در پایان این یادداشت خواهم گفت - تصمیم گرفته شد رمان «کیمیا خاتون» را برای رادیو مولانا کار کنیم.

   بعد از کار کردن با دو دوست و نهایتاً مورد پسند واقع نشدن کار آن عزیزان(سعی‌شان مشکور)، و سپس اعلام آمادگی خانم پروین محمدیان عزیز، «کیمیا خاتون» را به ایشان سپردیم که الحق و الانصاف زیبا و شنیدنی اجرا و تهیه‌اش کردند.

   «کیمیا خاتون» طی سی و چند برنامهٔ رادیویی منتشر شد و در پایان نیز به همت و زحمت خانم محمدیان، با خانم قدس(نویسندهٔ رمان) تماس گرفته شد و مصاحبه‌ای رادیویی نیز انجام گردید که آن نیز طی دو برنامه در رادیو مولانا پخش شد.

   باید از خانم محمدیان که اصل و همهٔ زحمتهای تهیهٔ برنامه‌ها و نیز مصاحبه بر عهدهٔ ایشان قرار گرفت، تشکر کنم و قدردانی. ایشان خودشان، هم رمان را بطور کامل و زیبا خواندند، هم ویرایش کردند، هم میکس موسیقی را انجام دادند و هم برای انجام مصاحبه چند بار با خانم قدس تماس گرفتند تا نهایتاً موفق شدند گفتگو را بانجام برسانند.

   در طی و پس از انتشار برنامه‌های رادیویی «کیمیا خاتون» نظرات یا بازخوردهای متفاوتی از طرف شنوندگان دریافت شد. پارسال(سال ۲۰۱۲) هم که بنده به ایران رفته بودم، دوستانی له و علیه خود رمان و نیز چرایی انتشار آن توسط رادیو مولانا دیدگاه‌شان را بیان می‌کردند. و همچنان ایمیل‌هایی در این رابطه دریافت می‌کنیم.

   در  ادامهٔ این یادداشت، نظرات بعضی دوستان را که بصورت نوشتاری و صوتی فرستاده‌اند، و در پایان، نظرم دربارهٔ رمان مذکور و علت انتشار صوتی آن در رادیو مولانا را می‌آورم. همچنین مقالاتی مرتبط را که بعضی از دوستان فرستاده‌اند، معرفی می‌کنم. البته بنده همهٔ این نظرات یا مقالات را نخوانده‌ام.

چند خبر



۱. مدتی است خانم یاس جملاتی از آن عاموی هندی را در صفحه‌شان(بنام "فطرت و اندیشه") منتشر می‌کنند. ایشان همچنین جملاتی قصار برگرفته از آثار آقای مصفا را در وبلاگ و صفحهٔ فیسبوک آقای مصفا منتشر می‌کنند. دوستان می‌توانند به هر یک از صفحات مذکور مراجعه کنند، عضو شوند و استفاده کنند.

   بهتر است از جملات قصار فقط در صورتی که اصل مسئله را آگاه شده‌ایم، استفاده کنیم. آن هم صرفاً جهت بیدار و آگاه بودن. می‌پرسی اصل مسئله چیست؟ هم در کتابهای مصفا و هم در جلسات شرح مثنوی معنوی از اصل مسئله صحبت شده است.


۲. جناب تبکم جلسات یازده تا بیستم شرح مثنوی را نیز همراه با فهرست‌بندی موضوعی خلاصه‌برداری کرده‌اند. دوستان می‌توانند از لینک زیر، این خلاصه‌برداری‌ها را دریافت کنند.


خلاصه‌برداری‌های قبلی ایشان را می‌توانید با مراجعه به انتهای صفحهٔ جلسهٔ ۱۵۶ دریافت کنید. همچنین جناب تبکم در گروه فیسبوکی شرح مثنوی نیز خلاصه‌برداری‌ها را بمرور دارند منتشر می‌کنند.


عشق



  داشتم یادداشتی می‌نوشتم که آقا رسول این متن را که ظاهراً برگرفته از سخنرانی محمدجعفر مصفاست، فرستاد. نوشتن را کنار گذاشتم و گفتم برای تو هم نقلش کنم. اصل سخن همان است که گفته‌ایم: Negation و رویکرد منفی(احتماء) است که امکان تحقق عشق را فراهم می‌کند.

   حرفش بقدری ساده و روشن است که ناخودآگاه یاد دوران کودکی - وقتی با خانوادهٔ دایی به غار علیصدر همدان رفته بودیم - افتادم. در قایق‌هایی که داخل غار حرکت می‌کنند نشسته بودیم. یکی از عمه‌هایم، که آن روزها باردار هم بود، دست در آب کرد و گفت: "اسدالله، ببین چه زلاله!"

چند معرفی و توصیه



۱. جناب تبکم جلسات اول تا دهم شرح مثنوی را خلاصه‌نویسی کرده‌اند، با دقت، بسیار موجز، با ذکر دقیقه‌های فایل‌های صوتی و نیز همراه با فهرست موضوعی(که امیدوارم به آن قانع نگردیم!).


   دوستان تازه‌همراه‌شده لابد نمی‌دانند که قبلاً جلسات اول تا سیزدهم توسط خانم سوگند، و جلسات ۸٠ تا ۱۵٠ توسط جناب تبکم خلاصه‌نویسی شده و همهٔ آنها را در انتهای صفحهٔ جلسه ۱۵۶ می‌توانید دریافت کنید.

   همچنین خلاصه‌نویسی‌های مبسوط و مفیدی که آقا داود از جلسات ۳۹ تا ۴۸ تهیه کرده بودند و قبلاً در این وبلاگ منتشر شده‌اند را بصورت یکجا می‌توانید دریافت کنید:


   توصیهٔ همیشگی بنده گوش دادن به هر جلسه بصورت کامل است. خلاصه‌ها برای کسانی مفید است که قبلاً جلسات را گوش داده‌اند و الآن محض یادآوری و تذکر بخویش آنها را می‌خواهند مرور کنند.

شور عشق



- ساعت چنده مسعود؟

- تاریکه. نمی‌بینم. صبر کن الان از روی گوشیم میگم... یازده و نیم تقریباً.

- چه خوب اومدیم بالا. دو هفته پیش، از عمران تا کارا نیم ساعت طول می‌کشید بیایم. الان تقریباً یک ربعه رسیدیم. اون هم با کوله‌های پر.

- و این خربزه که دستته!

- گمونم از همین پایین اگه صداشون کنیم بشنوند. 

- نترسند یک وقت.

- (با فریاد) ما اومدیـــــم!

نقد حال ما


  
   چند روز پیش ویدیویی در وبلاگ محمدجعفر مصفا منتشر شد که در آن، حکایت "علی بهانه‌گیر" را ایشان نقل می‌کند و ارتباط آن با ذهن دائماً بهانه‌گیر ما را بیان می‌کند. این حکایت دو جنبه و وجه تشابه با وضعیت ما دارد: یکی همینکه ذهن از هر چیزی بهانه‌ای می‌سازد برای ناآرام بودن و احساس کمبود، نقص و بدبختی کردن، و دوم و مهمتر اینکه ذهن، خود را آن کسی می‌پندارد که نیست! و برای آن کسی که نیست، غصه می‌خورد! یعنی اصلاً او سید نیست، ("حسن آقا" نیست!) ولی خودش را سید می‌پندارد و برای جد نداشته‌اش غصه می‌خورد!

   آقا مرتضی دیانتدار این حکایت را بخوبی به نظم درآورده و برایمان نوشته است:

بشنوید ای دوستان این قصه را
تا چه باشد نفس ما این عرصه را

خدا کند که نیایی!



   اصفهان هستیم، داخل پاساژی کنار خیابان چهار باغ. شش هفت نفری می‌شویم. داخل پاساژ وارد کتابفروشی‌ئی می‌شویم و کتابفروش، آشنای دیرین یکی از همراهان ما درمی‌آید. آدمی‌ست خوش سر و زبان. دوست ایام جوانی‌اش را که می‌بیند شروع می‌کند به آوردن کتابهای شعر و با آب و تاب برایش می‌خواند. شعر می‌خواند و شعر می‌خواند و ما مجذوب شور و حرارت شعرخوانی‌اش شده‌ایم، و البته شعرهای کم و بیش خوبی که انتخاب می‌کند.

   جمع‌مان جمعی نیمه متأهل، نیمه مطلقه و نیمه مجرد است! کتابفروش به این شعر که می‌رسد همه از ذوق روده‌بُر می‌شوند:

چه روزگار خوشی بود
                              روزگار جدایی

خدا کند که نیایی!


پیش چشم




داستان توبهٔ نصوح



---
   تشکر از ندا خانم و آقا داود برای خلاصه‌برداری‌ها. دوستان می‌توانند تمامی فایلهای pdf خلاصه‌برداریهای این دو دوست، که در چند پست اخیر منتشر شده بودند را  از این لینـک دریافت کنند.




عشق‌هایی کز پی رنگی بود

تا بحر نور



خلاصه‌نویسی از جلسه چهل‌ و دوم از جلسات آنلاين شرح و تفسير مثنوی معنوی مولانا   

دفتر چهارم، بیت ۲۲٠٢

   قبل از شروع داستان، مولوی در مورد عقل صحبت می کند و در یک تقسیم بندی، انسان ها را از این حیث سه دسته می کند. یکی، انسانی که عاقلِ تمام هست. یکی هم انسانی که نیم عاقل هست و یکی هم انسانی که عقل ندارد و غافل است. با این عنوان شروع می کند:

"علامت عاقلِ تمام و نیم عاقل و مرد تمام و نیم مرد و علامت شقیِ مغرورِ لاشَی"

عاقل آن باشد که او با مشعله ست                    او دلیل و پیشوای قافله ست
پیرو نورِ خودست آن پیش رو                               تابع خویش است آن بی خویش رو
مومن خویش است و ایمان آورید                        هم بدان نوری که جانش زو چرید

   در دیدگاه مولوی، انسانِ عاقلِ تمام، انسانی است که از درونِ خودش روشن شده و حرکتش در زندگی بر اساس نورِ درون خودش است. کسی هست که بدون خود و نفس حرکت می کند، یعنی بی خویش رونده است.

دیگری که نیم عاقل آمد او                                   عاقلی را دیده ی خود داند او
دست در وی زد چو کور اندر دلیل                         تا بدو  بینا شد و چُست و جلیل

   دستۀ دوم انسان های نیم عاقل هستند که مثل دسته اول (عاقلِ تمام) نیستند اما از دستۀ اول برای حرکت در زندگی شان کمک و راهنمایی می گیرند.

   و دستۀ سوم:

و آن خری کز عقل جو سنگی نداشت                  خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره نداند نه کثیر و نه قلیل                                     ننگش آید آمدن خَلفِ دلیل

   انسانی که به اندازۀ یک جو عقل ندارد، نه خودش عقل دارد و نه از آدم های عاقل پیروی می کند. این انسان نه می داند و نه می داند که نمی داند! راه را نمی داند و عارش هم می آید پشت یک راهنما حرکت کند.

این انسان:

می رود اندر بیابان دراز                                        گاه لنگان آیِس و گاهی به تاز (آیِس: ناامید)
شمع  نَه تا پیشوای خود کند                               نیم شمعی نَه که نوری کَد کند (گدایی کند)
نیست عقلش تا دمِ زنده زند                                نیم عقلی نه که خود مُرده کند
مُرده یِ آن عاقل آید او تمام                                 تا بر آید از نشیبِ خود به بام

   می گوید این انسان نه خودش شمع عقلی دارد که راهنمای خودش بکند و نه حتی نیم شمعی که بتواند از او نوری کسب کند. این چنین فردی، عقلی ندارد که دمِ زنده بزند. یعنی زندگی معنوی و حقیقی داشته باشد. نیم عقلی هم ندارد که خودش را پیشِ کسی که عقل دارد مرده کند. اگر انسان نادان نیم عقلی داشت می توانست خودش را در برابر یک خردمند و عاقلِ تمام تسلیم کند تا از نشیب گمراهی نجات یابد.

عقلِ کامل نیست خود را مُرده کُن                        در پناهِ عاقلی زنده سُخُن

   می گوید اگر عقل کاملی نداری، خودت را در پناه انسان خردمندی که سخن اش زندگی بخش باشد تسلیم بکن.

زشت و زیبا



   سالها پیش که با دوستان و احباب بسیار صمیمی دور هم جمع می‌شدیم و گاهی تا صبح بیدار می‌نشستیم به صحبت و ساز زدن و بازی و گل گفتن و گل شنیدن، یکی از دوستان، بواسطهٔ صمیمیتی که بین‌مان بود، اشعاری می‌خواند که جزو ژانرها و لطایف ادبی است.

   این اشعار میان اهل ادب به نام "زشت و زیبا" شهرت دارد. ماجرایشان هم از این قرار است که مصرع اول هر بیت، مفهومی "زشت" و رکیک (بلحاظ عرف اجتماعی) به ذهن متبادر می‌کند اما وقتی مصرع دوم خوانده می‌شود، خواننده متوجه می‌شود مفهوم کلی بیت و از جمله مصرع اول، مفهومی ادبی، عاشقانه و زیباست.

   البته داستانهایی هم حول و حوش این اشعار هست. از جمله اینکه نوشته‌اند مثلاً فلان سلطان، جمعی از شعراء را در باغش جمع کرد و گفت: "من از این پله‌های عمارت وسط باغ می‌خواهم بالا بروم. می‌خواهم در پلهٔ اول که پا می‌گذارم یک مصراع گفته شود که هجو من باشد و شاعرش مستحق قتل. اما در پلهٔ بعد که پا می‌نهم مصراع دوم گفته شود که معنای مصراع اول را کامل کند طوریکه تمام آن بیت، مدح و ستایش من باشد."

   در ادامهٔ این یادداشت سه تا از بهترین "زشت و زیبا"هایی که شنیده‌ام را می‌آورم. البته "زشت و زیبا"های دیگری هم در ایمیل‌ها و وبلاگها دیده‌ام، اما از نظر بار ادبی و بکار بردن صنایع و نیز لطافت و چیرگی شاعر بر شعر، چنگی به دل نمی‌زنند و دارای فخامت نیستند. لذا آنها را ذکر نمی‌کنم.

   توجه: این اشعار 16+ هستند! اگر فکر می‌کنید خواندن آنها موجب توهین و ناراحتی شما می‌شود، می‌توانید ادامهٔ مطلب را نخوانید.

شهری و روستایی



جلسات ۳۹ و ۴٠ و ۴۱

دفتر سوم، بیت ۲۳۵ به بعد  

"داستان فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح (اصرار)  بسیار" (بخش اول)

   یادآوری این نکته که داستانهای مثنوی عمدتاً حکایت از درون ما انسان ها می کنند. شخصیت های این داستان ها در درونِ من و توی انسان هستند و شخصیت هایی بیرونی نیستند... این ها دقیقا عناصر درونی و روانی ما انسانها هستند. این نکتۀ خیلی مهمی است که در داستان "مرد شهری، مرد روستائی" هم جریان دارد. انسان، ذاتاَ با عشق و در پاکی روانی به دنیا می آید و ذهنی پاک و بدون صورت دارد. نفس و من که چیزی جز پندار نیست، چیزی جز صورت نیست، ساختۀ ذهن است و در انسان بصورت ذاتی وجود ندارد. انسان در طول القائاتی که از بیرون و محیط (جامعه، پدر، مادر، رادیو، تلویزیون، مدرسه و...) به او می شود، این القائات را می پذیرد که تو چیزی هستی، یعنی توی انسان از لحاظ ذهنی یک من و شخصیت ذهنی داری. این را به انسان القاء می کنند از کودکی و انسان هم بدلیل خامی، این القائات را می پذیرد و در نهایت گرفتارِ این پندارِ من و خود و هزاران بدبختی ای که نفس به همراه دارد، می شود... با حاکمیت نفس بر ذهن، انسان دچارِ چیزی شدن و "خواستن" می شود.

   یکی از موضوعاتی که مولوی در داستان "مرد شهری، مرد روستائی"، به آن می پردازد این است که چه می شود که انسان اسیر "خواستن" می شود؟