سلام داود جان،
ممنونم بابت نهار و چایی. کنار پنجره نشستهام، لیوان چایی را پر کردهام و دارم این نامه را برایت مینویسم و تو کمی آنطرفتر خوابیدهای. میخواهم کم کم بروم خانه. گفتم بیدارت نکنم و با این نامه هم ازت تشکر کنم و هم خاطرهای برایت تعریف کنم.
امروز بیشتر وقتمان به صحبت دربارهٔ عرفان و خودشناسی و اشعاری که از مثنوی خواندیم گذشت. بعد از حرفهامون، وقتی داشت خوابت سنگین میشد، چیزی از دوران جوانیام یادم آمد. آنوقتها تو نبودی یا احتمالاً خیلی کمسن و سال بودی. محلهای در تهران بود بنام «شهر نو» که روسپیها آنجا بودند. هم اقامت داشتند و هم باصطلاح کار میکردند بندگان خدا.
من آن روزها در حال مطالعهٔ جامعهشناسی بودم و سخت در فکر نجات بشریت. از اینکه بشر تا این حد به انحطاط و ظلم و فساد کشانده شده رنج میکشیدم و دوست داشتم راه نجاتی برای عالم پیدا کنم. این بود که مدام کتابهای روانشناسی و جامعهشناسی میخواندم و گاه خودم هم دست به تحقیقاتی جامعهشناسانه میزدم تا ریشهٔ این انحطاط را پیدا کنم.



























