‏نمایش پست‌ها با برچسب محمود. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمود. نمایش همه پست‌ها

سیگارت رو بکش



سلام داود جان،

   ممنونم بابت نهار و چایی. کنار پنجره نشسته‌ام، لیوان چایی را پر کرده‌ام و دارم این نامه را برایت می‌نویسم و تو کمی آنطرف‌تر خوابیده‌ای. می‌خواهم کم کم بروم خانه. گفتم بیدارت نکنم و با این نامه هم ازت تشکر کنم و هم خاطره‌ای برایت تعریف کنم. 

   امروز بیشتر وقتمان به صحبت دربارهٔ عرفان و خودشناسی و اشعاری که از مثنوی خواندیم گذشت. بعد از حرفهامون، وقتی داشت خوابت سنگین می‌شد، چیزی از دوران جوانی‌ام یادم آمد. آنوقتها تو نبودی یا احتمالاً خیلی کم‌سن و سال بودی. محله‌ای در تهران بود بنام «شهر نو» که روسپی‌ها آنجا بودند. هم اقامت داشتند و هم باصطلاح کار می‌کردند بندگان خدا.

   من آن روزها در حال مطالعهٔ جامعه‌شناسی بودم و سخت در فکر نجات بشریت. از اینکه بشر تا این حد به انحطاط و ظلم و فساد کشانده شده رنج می‌کشیدم و دوست داشتم راه نجاتی برای عالم پیدا کنم. این بود که مدام کتابهای روانشناسی و جامعه‌شناسی می‌خواندم و گاه خودم هم دست به تحقیقاتی جامعه‌شناسانه می‌زدم تا ریشهٔ این انحطاط را پیدا کنم.

مزخرف



برای زیستن دو قلب لازم است،

   قلبی که دوست بدارد،

   قلبی که دوستش بدارند ...

                                        احمد شاملو


خدا کند که نیایی!



   اصفهان هستیم، داخل پاساژی کنار خیابان چهار باغ. شش هفت نفری می‌شویم. داخل پاساژ وارد کتابفروشی‌ئی می‌شویم و کتابفروش، آشنای دیرین یکی از همراهان ما درمی‌آید. آدمی‌ست خوش سر و زبان. دوست ایام جوانی‌اش را که می‌بیند شروع می‌کند به آوردن کتابهای شعر و با آب و تاب برایش می‌خواند. شعر می‌خواند و شعر می‌خواند و ما مجذوب شور و حرارت شعرخوانی‌اش شده‌ایم، و البته شعرهای کم و بیش خوبی که انتخاب می‌کند.

   جمع‌مان جمعی نیمه متأهل، نیمه مطلقه و نیمه مجرد است! کتابفروش به این شعر که می‌رسد همه از ذوق روده‌بُر می‌شوند:

چه روزگار خوشی بود
                              روزگار جدایی

خدا کند که نیایی!


غم عشق؟!




یک عامویی در رابطه با عشق و اندوه، بحق، نوشته است:

   "افسوس خوردن یکی از عناصر رنج است. عنصر دیگر، دلبستگی به کسی و تشویق و پرورش این دلبستگی به او، در خویشتن است. رنج نه تنها در زمانی که دلبستگی دچار شکست می‌شود، پدید می‌آید، بلکه تخم آن در همان زمان آغاز دلبستگی نهفته است. اِشکال اصلی در همهٔ اینها عدم شناخت مطلق فرد از خویشتن است. خودشناسی یعنی پایان بخشیدن به اندوه. ما می‌ترسیم خود را بشناسیم زیرا وجود خود را میان نیک و بد، شریف و اهریمنی، پاک و ناپاک تقسیم کرده‌ایم. نیک همواره به داوری بد می‌نشیند و این پاره‌ها با یکدیگر در حال جنگند. دستاورد این نبرد، اندوه است. برای پایان دادن به رنج باید واقعیت را ببینیم، نه اینکه ضد آنرا  اختراع کنیم، زیرا اضداد در بردارندهٔ یکدیگرند. گام زدن در این راهرو اضداد، رنج است. آنجا که اندوه باشد نشانی از عشق نیست. عشق و اندوه نمی‌توانند در کنار یکدیگر به سر برند."

حافظ عزیز هم گفته است:

   یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
   کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

می‌گویم:

   یا حضرت عباس، مارادونا را رها کن، شمس‌الدین را بگیر!





نگاه



مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد





بوسه



مُردم ز رشک
   چند ببینم که جام می
             لب بر لبت گذارد و
                            قالب تهی کند؟



زشت و زیبا



   سالها پیش که با دوستان و احباب بسیار صمیمی دور هم جمع می‌شدیم و گاهی تا صبح بیدار می‌نشستیم به صحبت و ساز زدن و بازی و گل گفتن و گل شنیدن، یکی از دوستان، بواسطهٔ صمیمیتی که بین‌مان بود، اشعاری می‌خواند که جزو ژانرها و لطایف ادبی است.

   این اشعار میان اهل ادب به نام "زشت و زیبا" شهرت دارد. ماجرایشان هم از این قرار است که مصرع اول هر بیت، مفهومی "زشت" و رکیک (بلحاظ عرف اجتماعی) به ذهن متبادر می‌کند اما وقتی مصرع دوم خوانده می‌شود، خواننده متوجه می‌شود مفهوم کلی بیت و از جمله مصرع اول، مفهومی ادبی، عاشقانه و زیباست.

   البته داستانهایی هم حول و حوش این اشعار هست. از جمله اینکه نوشته‌اند مثلاً فلان سلطان، جمعی از شعراء را در باغش جمع کرد و گفت: "من از این پله‌های عمارت وسط باغ می‌خواهم بالا بروم. می‌خواهم در پلهٔ اول که پا می‌گذارم یک مصراع گفته شود که هجو من باشد و شاعرش مستحق قتل. اما در پلهٔ بعد که پا می‌نهم مصراع دوم گفته شود که معنای مصراع اول را کامل کند طوریکه تمام آن بیت، مدح و ستایش من باشد."

   در ادامهٔ این یادداشت سه تا از بهترین "زشت و زیبا"هایی که شنیده‌ام را می‌آورم. البته "زشت و زیبا"های دیگری هم در ایمیل‌ها و وبلاگها دیده‌ام، اما از نظر بار ادبی و بکار بردن صنایع و نیز لطافت و چیرگی شاعر بر شعر، چنگی به دل نمی‌زنند و دارای فخامت نیستند. لذا آنها را ذکر نمی‌کنم.

   توجه: این اشعار 16+ هستند! اگر فکر می‌کنید خواندن آنها موجب توهین و ناراحتی شما می‌شود، می‌توانید ادامهٔ مطلب را نخوانید.

لیل



یکی گفتا به مجنون با صد الفت
که ای دلدادهٔ بزم محبت

تو را در شب چرا شور و فغان است؟
که شب آسایش پیر و جوان است

کشید از سینه آهی سرد مجنون
جوابش گفت آن شیدای دلخون

ماه مبارک!




گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت

از جملهٔ این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است، آن هم رویت



فردا



مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد

مرگ و زندگی



   یک سالی می‌گذرد از درگذشت پدربزرگم. آدم وقتی مرگ دیگر انسانها را می‌بیند، معمولاً با گذاشتن یک برچسب "او مرد" قضیه را براحتی حل می‌کند. "مرد"! و خلاص! این نگاه از روی اعتقاد است. حالا کسی اعتقاد دارد که وقتی کسی می‌میرد به "آن دنیا" می‌رود و کسی اعتقاد دارد او نیست می‌شود و تمام، و کسی اعتقاد به تناسخ، و اعتقادهای دیگر. بهرحال همهٔ این اعتقادها یک کاربرد اساسی دارند و آن اینکه با یک برچسب عقیدتی، قضیه را "حل" می‌کنند! اما وقتی کسی که با او از نزدیک، بسیار نزدیک، زندگی کرده‌ای، می‌میرد، قضیه فرق می‌کند.

نقد عمر



من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

  
   
   

وحدت




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.


  این صحبت شانزده دقیقه‌ای دربارهٔ دو سئوالی است که در پادکست "غازچرونی" مطرح شده. یک لم هم برای تمرین درک وحدت در آن توضیح داده شده که به یاد شبی است تابستانی که در دره‌ای از کوه‌های درکهٔ تهران، زیر درخت‌های گردو و مهتاب پرنور همراه با محمدجعفر مصفا و دوستان دیگر، هنگام گفتگویی این لم را تمرین کردیم. نور مهتاب بر تن کوه پاشیده شده بود و ماه بر سر درخت‌ها قایم‌باشک بازی می‌کرد.

انفرادی



   دوستی دارم که اهل کرهٔ شمالی است. دربارهٔ زندان انفرادی و اینکه چقدر گذراندن آن دشوار است صحبت می‌کند. موضوعی که این روز‌ها زیاد از آن می‌خوانیم و می‌شنویم. من هم شنیده‌ام گفته‌اند که هر روز زندان انفرادی را باید معادل ده روز برای متهم (یا مجرم) محسوب کنند.

 "لکن نباید اینطور باشد"! یعنی قاعدتاً انسان نباید از تنها بودن دچار سختی شود. اما خوب، انسان متاسفانه اینطور شده که برایش سخت است خودش را تحمل کند، با خودش باشد. حتماً باید بوسیلهٔ ارتباط – از هر نوعش، ارتباط با انسان‌ها، با کتاب و مجله و اینترنت، و از همه بیشتر با فکر و خیال) – خودش را مشغول و غافل نگه دارد. و الا اگر آدمی از خزینه و کان قند سکوت درونی‌اش تغذیه می‌شد، دیگر نیازی به این مواد مخدر نداشت. اما متاسفانه واقعیت اینست که اینطور نیست.

 آنچه در ادامه می‌خواهم بگویم دربارهٔ مرگ است و ارتباط آن با زندان انفرادی. و ابتدا این را بگویم که به این دلیل ساده که هیچکس تا امروز از «آن دنیا» برنگشته، نمی‌توانیم دربارهٔ آن به قطع و یقین صحبت کنیم. بقول آن نیشابوری:

حال




 تصور کن تو موشی هستی که در تله افتاده‌ای و دیگر کاری نمی‌توانی بکنی. بنظرت بهترین کاری که‌‌ همان لحظه از دستت برمی‌آید چیست؟

 خیلی خوب، می‌گویی زندگی ناعادل است؟ ما در زندگی اختیار نداریم و شرایط محیط ما را اینطور بار آورده و خلاصه زندگی خیلی پررنج و دردآور است و راه نجاتی هم نیست؟ قبول، در تله افتاده‌ای و کاری نمی‌توانی بکنی. حداقل دیگر خودت همین الآنت را بخودت جهنم نکن. از این پنیر خوشمزه‌ای که جلویت هست لذت ببر!

کارگردان





 اگر جای داورهای جشنوارهٔ زندگی بودم، قطعاً جایزهٔ سیمرغ طلایی را به هویت فکری می‌دادم.

 خوب فیلم‌مان کرده است.

آبروداری



خدمت همنوعان عزیز،

    آمدیم و یکی از همین روزها شیطان خان از سجده نکردنش به آدم پشیمان شد و تصمیم گرفت توبه کند. بیائید محض حفظ آبرو حیثیت‌‌مان هم که شده، حداقل یک نفر از ما شایسته باشد برای سجده بگذاریم جلویش!
 
  

هزار عید نوروز



ای روی تو شمع مجلس‌افروز
سودای تو آتش جگرسوز

رخسار خوش تو عاشقت را
خوشتر ز هزار عید نوروز

ابهام



   دوران دانشجوئی استادی عزیز داشتم که به ما فلسفه و کلام اسلامی درس می‌داد. روزی هنگام بررسی یکی از عقاید کلامی فلان فرقه، نظر یکی از رهبران عقیدتی آن فرقه را بیان کرد و در آخر، نقد و نظر خودش را دربارهٔ آن توضیح داد و گفت: "من این حرف فلانی را نمی‌فهمم."

   البته سریعاً برای روشن شدن این "نفهمیدن" حکایت شیرینی را نقل کرد که اگر درست یادم بیاید برایت می‌گویم. گفت: در مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد روزی شیخ فلانی، مدرس کلام شیعی، در حالیکه همراه با شاگردانش در صحن مدرسه نشسته بودند و درس می‌گفته است، یکی از عقاید فلان فیلسوف مسلمان دربارهٔ تبدل امثال(موضوعی فلسفی) را برای طلاب بیان می‌کند و در نقد آن می‌گوید: "من این سخن شیخ فلان را نمی‌فهمم." سرایدار مدرسه که دور و بر شاگردان مشغول آب و جارو کردن حیاط مدرسه بوده و صحبت شیخ را هم می‌شنیده، از جارو کشیدن دست نگه می‌دارد، کمر راست می‌کند و می‌گوید: "آقا جان، قربانت شوم. بخدا من هم نمی‌فهمم."!

زمین تا آسمان



   چند سال پیش همراه با دوستی مشغول اجرای انواع لم‌ها و تمرینات خودشناسی بودم. یکی از کارهایی که می‌کردیم، بادکنک‌فروشی در میدان نقش‌جهان اصفهان بود. سوای موضوع خودشناسی‌اش این کار را خیلی دوست داشتم.

   روزی ده دوازده بسته بادکنک بادنکرده و قرقره‌ای نخ خریدیم و از یکی از مغازه‌دارهای حاشیهٔ میدان، چوب کرکره‌بالابر دکانش را قرض گرفتیم(بله، خیلی سخت بود!) و نشستیم روی چمن‌های روبروی عالی‌قاپو و شروع کردیم به دمیدن در بادکنکها. بادکنکهای تپل را به سر چوب‌ها وصل کردیم و هرکداممان به سویی رفتیم و شروع کردیم به تبلیغ و فروش.