نمایش پستها با برچسب وبسایت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب وبسایت. نمایش همه پستها
تتمهٔ «کیمیا خاتون»
مدتی پیش قولی را بیان کردم به این مضمون که: «کمونیست بودن برای قبل از ثروتمند شدن است، فیمینیست بودن برای قبل از ازدواج، و آتئیست بودن تا قبل از اعلام سقوط هواپیما!». و حالا در این یادداشت بنده احتمالاً همان ژست فیمینستی را خواهم گرفت!
تقریباً همزمان با راهاندازی رادیو مولانا، دوستی رمان «کیمیا خاتون» را به بنده معرفی کرد که بخوانم و از سبک نگارش آن تعریف کرد. بنده هم خواندم و پسندیدم. آن زمان در و دکان جلسات شرح مثنوی آنلاین هم باز و تعالیم مثنوی مولانا در حلقمان بود. با در نظر گرفتن دو نکتهٔ اصلی - که در پایان این یادداشت خواهم گفت - تصمیم گرفته شد رمان «کیمیا خاتون» را برای رادیو مولانا کار کنیم.
بعد از کار کردن با دو دوست و نهایتاً مورد پسند واقع نشدن کار آن عزیزان(سعیشان مشکور)، و سپس اعلام آمادگی خانم پروین محمدیان عزیز، «کیمیا خاتون» را به ایشان سپردیم که الحق و الانصاف زیبا و شنیدنی اجرا و تهیهاش کردند.
«کیمیا خاتون» طی سی و چند برنامهٔ رادیویی منتشر شد و در پایان نیز به همت و زحمت خانم محمدیان، با خانم قدس(نویسندهٔ رمان) تماس گرفته شد و مصاحبهای رادیویی نیز انجام گردید که آن نیز طی دو برنامه در رادیو مولانا پخش شد.
باید از خانم محمدیان که اصل و همهٔ زحمتهای تهیهٔ برنامهها و نیز مصاحبه بر عهدهٔ ایشان قرار گرفت، تشکر کنم و قدردانی. ایشان خودشان، هم رمان را بطور کامل و زیبا خواندند، هم ویرایش کردند، هم میکس موسیقی را انجام دادند و هم برای انجام مصاحبه چند بار با خانم قدس تماس گرفتند تا نهایتاً موفق شدند گفتگو را بانجام برسانند.
باید از خانم محمدیان که اصل و همهٔ زحمتهای تهیهٔ برنامهها و نیز مصاحبه بر عهدهٔ ایشان قرار گرفت، تشکر کنم و قدردانی. ایشان خودشان، هم رمان را بطور کامل و زیبا خواندند، هم ویرایش کردند، هم میکس موسیقی را انجام دادند و هم برای انجام مصاحبه چند بار با خانم قدس تماس گرفتند تا نهایتاً موفق شدند گفتگو را بانجام برسانند.
در طی و پس از انتشار برنامههای رادیویی «کیمیا خاتون» نظرات یا بازخوردهای متفاوتی از طرف شنوندگان دریافت شد. پارسال(سال ۲۰۱۲) هم که بنده به ایران رفته بودم، دوستانی له و علیه خود رمان و نیز چرایی انتشار آن توسط رادیو مولانا دیدگاهشان را بیان میکردند. و همچنان ایمیلهایی در این رابطه دریافت میکنیم.
در ادامهٔ این یادداشت، نظرات بعضی دوستان را که بصورت نوشتاری و صوتی فرستادهاند، و در پایان، نظرم دربارهٔ رمان مذکور و علت انتشار صوتی آن در رادیو مولانا را میآورم. همچنین مقالاتی مرتبط را که بعضی از دوستان فرستادهاند، معرفی میکنم. البته بنده همهٔ این نظرات یا مقالات را نخواندهام.
موضوع:
اجتماعی،
خاطرات،
خبر،
ذهن،
سئوال،
کتاب،
محمدجعفر مصفا،
مطالب دوستان،
مولانا،
وبسایت
ارتباط ذهنی
میگویند این تلفنهای باصطلاح هوشمند انقلابی در ارتباطات کردهاند که بیا و ببین. اخیراً هم که محصولی معرفی شده بنام عینک گوگل یا همان گوگل گلاس که بنا به ادعاهایشان نوعی انقلاب است در صنعت ارتباطات مبایل. اگر تابحال چیزی دربارهٔ عینک گوگل نشنیدهای، این مطلب را میتوانی بخوانی و یا این ویدیو را تماشا کنی:
چند معرفی و توصیه
۱. جناب تبکم جلسات اول تا دهم شرح مثنوی را خلاصهنویسی کردهاند، با دقت، بسیار موجز، با ذکر دقیقههای فایلهای صوتی و نیز همراه با فهرست موضوعی(که امیدوارم به آن قانع نگردیم!).
دوستان تازههمراهشده لابد نمیدانند که قبلاً جلسات اول تا سیزدهم توسط خانم سوگند، و جلسات ۸٠ تا ۱۵٠ توسط جناب تبکم خلاصهنویسی شده و همهٔ آنها را در انتهای صفحهٔ جلسه ۱۵۶ میتوانید دریافت کنید.
همچنین خلاصهنویسیهای مبسوط و مفیدی که آقا داود از جلسات ۳۹ تا ۴۸ تهیه کرده بودند و قبلاً در این وبلاگ منتشر شدهاند را بصورت یکجا میتوانید دریافت کنید:
توصیهٔ همیشگی بنده گوش دادن به هر جلسه بصورت کامل است. خلاصهها برای کسانی مفید است که قبلاً جلسات را گوش دادهاند و الآن محض یادآوری و تذکر بخویش آنها را میخواهند مرور کنند.
موضوع:
خاطرات،
خبر،
خودشناسی،
زندگی،
عرفان،
محمدجعفر مصفا،
مطالب دوستان،
مولانا،
وبسایت
شور عشق
- ساعت چنده مسعود؟
- تاریکه. نمیبینم. صبر کن الان از روی گوشیم میگم... یازده و نیم تقریباً.
- چه خوب اومدیم بالا. دو هفته پیش، از عمران تا کارا نیم ساعت طول میکشید بیایم. الان تقریباً یک ربعه رسیدیم. اون هم با کولههای پر.
- و این خربزه که دستته!
- گمونم از همین پایین اگه صداشون کنیم بشنوند.
- نترسند یک وقت.
- (با فریاد) ما اومدیـــــم!
خیامی
چند ماه پیش یادداشتی نوشته بودم که با شرحی دربارهٔ بیت "مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم / جرس فریاد میدارد که بربندید محملها" شروع میشد. در ادامهٔ یادداشت و نیز در قسمت نظرات آن یادداشت، در پاسخ به سئوال ساناز عزیز دربارهٔ شرح حافظ مرحوم کاظم برگنیسی توضیحاتی داده بودم. مدتی بعد، چند دوست ایمیلاً(بله، ایمیلاً!) دربارهٔ شرح حافظ ایشان سئوال کرده بودند و گفته بودم که بزودی یادداشتی در این رابطه خواهم نوشت. این یادداشت البته دربارهٔ شرح حافظ کاظم برگنیسی نیست! آن را بعداً خواهم نوشت.
ماجرای تهیهٔ کتاب کمیاب حافظ برگنیسی سر درازی دارد و بنده هم صد البته نمیتوانم همهاش را بگویم! یادم میافتد به سکانسی در فیلم "دیوانه از قفس پرید" جک نیکلسون، که وقتی آن جوان را پس از شب خاصی که گذرانده بود، پرستار مجبورش میکرد "همهٔ آنچه اتفاق افتاده بود" را بگوید، جوان میگفت: "یعنی همهاش را بگویم!؟".
بله، امسال که ایران بودم بدلایلی به صرافت افتادم تا کتاب حافظ برگنیسی را تهیه کنم و ماجراهای جالبی هم "در ره منزل" این کتاب پیش آمد. شاید آخرین خوشاقبالی این راه، آشنا شدن بیشتر با آثار مرحوم برگنیسی بود، از جمله کتاب "حکیم خیام و رباعیات" ایشان که تحقیق و تعلیقی است مبسوط دربارهٔ خیام، شعرش، ریاضیدانیاش و فیلسوفیاش، همراه با صفحهآراییهای چشمنواز.
چند روز پیش در منطقهای بنام The Valley of the Waters با این کتاب محشور گشتم. "فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی" بقول حافظ. چیه این که الکی تعارف میکنیم "جای شما خالی"؟ هیچ هم جای شما خالی نبود! خلوتی بود "به کام و آرزوی دل".
خلاصه زمانی را با مشهدی خیام نیشابوری سر کردیم. بعضی حرفهایش در حد یک سری شعار و تبلیغات بود، یک سری مغالطهٔ رندانه و بعضیهایش هم بیربط و شلوغپلوغ کردنهای فلسفی. مثلاً میگوید:
گویند بهشت با حور خوشست
من میگویم که آب انگور خوشست
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
آواز دهل شنیدن از دور خوشست
خوب، این ضربالمثل چه ربطی به سه مصرع قبلیاش دارد؟! "آواز دهل شنیدن از دور خوشست" برای جایی بکار میرود که چیزی از دور خوشایند بنظر بیاید ولی از نزدیک چندشآور. در این رباعی میگوید "حور و بهشت از دور که وعدهاش را میدهند خوب بنظر میرسد، ولی اگر نزدیکش بروی خوب نیست."! این حرف درست است؟! چرا از نزدیک خوب نباشد؟! منظورم این است که این ضربالمثل در این زمینهای که بکار برده تناسب ندارد. باید چیز دیگری استفاده میکرد.
"خودشناسی"
عرض میشود خدمتتان که چند وقت پیش که ایران بودم اینطرف آنطرف به وفور (و نه وافور!) میدیدم کتابها و نوشتههایی را که در آنها کلمهٔ "خودشناسی" را به معنای "شناختن خود، خود ایرانیمان، تاریخ و فرهنگمان" و چنین مفهومی بکار میبرند. جدیداً هم که رادیو حافظ خودمان(!) مقالهای با عنوان "حافظشناسی، خودشناسی" پخش فرموده که نویسنده در ابتدای آن، "خودشناسی" را به همین مفهوم ذکر میکند. (رادیو حافظ جان، تو دیگه چرا؟!)
صد البته بر شما عرفانیکاران عزیز و کارکشته واضح و مبرهن است که این مفهوم از "خودشناسی" دقیقاً عکس معنایی است که تابحال در مباحث شرح مثنوی و این وبلاگ از "خودشناسی" داشتهایم. چرا که هستیبخش است، هویتدهنده است. در حالیکه خودشناسی بمعنی عرفانیاش عکس این قضیه است، هستیگیر است و هویتزدا. البته از طریق آگاه شدن بر اینکه اصلاً هستی و هویت، خیال است و نیست.
خلاصه اینکه اشتراک لفظی برای "خودشناسی" پیش آمده که ممکن است رهزنی کند. گفتیم بگوییم تا یکوقت از راه ضلالتی که در آن هستید به راه راست منحرف نشوید!
یا حضرت عباس، استثنائاً این بار با شما کاری نداریم.
صد البته بر شما عرفانیکاران عزیز و کارکشته واضح و مبرهن است که این مفهوم از "خودشناسی" دقیقاً عکس معنایی است که تابحال در مباحث شرح مثنوی و این وبلاگ از "خودشناسی" داشتهایم. چرا که هستیبخش است، هویتدهنده است. در حالیکه خودشناسی بمعنی عرفانیاش عکس این قضیه است، هستیگیر است و هویتزدا. البته از طریق آگاه شدن بر اینکه اصلاً هستی و هویت، خیال است و نیست.
خلاصه اینکه اشتراک لفظی برای "خودشناسی" پیش آمده که ممکن است رهزنی کند. گفتیم بگوییم تا یکوقت از راه ضلالتی که در آن هستید به راه راست منحرف نشوید!
یا حضرت عباس، استثنائاً این بار با شما کاری نداریم.
بس مبارک احمقی!
خلاصهبرداری جلسه چهل و چهارم از جلسات آنلاين شرح و تفسير مثنوی معنوی مولانا
جلسه ۴۴
دو داستان:
داستان شاهزاده و طلسم شدن او
قصهی اَعرابی و ریگ در جَوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را
داستان اول:
دفتر چهارم، بیت ۳٠۸۵
داستان شاهزاده و طلسم شدن او
قبل از شروع داستان بررسی کنیم که مولوی با چه زمینه ای وارد این داستان می شود. مولوی در ابیات قبل از شروع داستان در مورد "دارُ الغُرور بودن دنیا" (حدیثی از پیامبر اسلام) صحبت می کند. برگرفته از حدیثی از پیامبر اسلام به این مضمون:
هر گاه نور به قلب آدمی در آید، قلب گشوده و فراخ شود. از ایشان سوال می کنند که علامت آن نور چیست؟ ایشان می فرمایند: بر کنار شدن و دوری گزیدن از سرای غرور و بازگشت به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.
ابیاتی را می آورد و به این سخن می رسد که:
زشت و زیبا
سالها پیش که با دوستان و احباب بسیار صمیمی دور هم جمع میشدیم و گاهی تا صبح بیدار مینشستیم به صحبت و ساز زدن و بازی و گل گفتن و گل شنیدن، یکی از دوستان، بواسطهٔ صمیمیتی که بینمان بود، اشعاری میخواند که جزو ژانرها و لطایف ادبی است.
این اشعار میان اهل ادب به نام "زشت و زیبا" شهرت دارد. ماجرایشان هم از این قرار است که مصرع اول هر بیت، مفهومی "زشت" و رکیک (بلحاظ عرف اجتماعی) به ذهن متبادر میکند اما وقتی مصرع دوم خوانده میشود، خواننده متوجه میشود مفهوم کلی بیت و از جمله مصرع اول، مفهومی ادبی، عاشقانه و زیباست.
البته داستانهایی هم حول و حوش این اشعار هست. از جمله اینکه نوشتهاند مثلاً فلان سلطان، جمعی از شعراء را در باغش جمع کرد و گفت: "من از این پلههای عمارت وسط باغ میخواهم بالا بروم. میخواهم در پلهٔ اول که پا میگذارم یک مصراع گفته شود که هجو من باشد و شاعرش مستحق قتل. اما در پلهٔ بعد که پا مینهم مصراع دوم گفته شود که معنای مصراع اول را کامل کند طوریکه تمام آن بیت، مدح و ستایش من باشد."
در ادامهٔ این یادداشت سه تا از بهترین "زشت و زیبا"هایی که شنیدهام را میآورم. البته "زشت و زیبا"های دیگری هم در ایمیلها و وبلاگها دیدهام، اما از نظر بار ادبی و بکار بردن صنایع و نیز لطافت و چیرگی شاعر بر شعر، چنگی به دل نمیزنند و دارای فخامت نیستند. لذا آنها را ذکر نمیکنم.
توجه: این اشعار 16+ هستند! اگر فکر میکنید خواندن آنها موجب توهین و ناراحتی شما میشود، میتوانید ادامهٔ مطلب را نخوانید.
شهری و روستایی
خلاصهنویسی سه جلسه از جلسات آنلاين شرح و تفسير مثنوی معنوی مولانا
جلسات ۳۹ و ۴٠ و ۴۱
دفتر سوم، بیت ۲۳۵ به بعد
"داستان فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح (اصرار) بسیار" (بخش اول)
یادآوری این نکته که داستانهای مثنوی عمدتاً حکایت از درون ما انسان ها می کنند. شخصیت های این داستان ها در درونِ من و توی انسان هستند و شخصیت هایی بیرونی نیستند... این ها دقیقا عناصر درونی و روانی ما انسانها هستند. این نکتۀ خیلی مهمی است که در داستان "مرد شهری، مرد روستائی" هم جریان دارد. انسان، ذاتاَ با عشق و در پاکی روانی به دنیا می آید و ذهنی پاک و بدون صورت دارد. نفس و من که چیزی جز پندار نیست، چیزی جز صورت نیست، ساختۀ ذهن است و در انسان بصورت ذاتی وجود ندارد. انسان در طول القائاتی که از بیرون و محیط (جامعه، پدر، مادر، رادیو، تلویزیون، مدرسه و...) به او می شود، این القائات را می پذیرد که تو چیزی هستی، یعنی توی انسان از لحاظ ذهنی یک من و شخصیت ذهنی داری. این را به انسان القاء می کنند از کودکی و انسان هم بدلیل خامی، این القائات را می پذیرد و در نهایت گرفتارِ این پندارِ من و خود و هزاران بدبختی ای که نفس به همراه دارد، می شود... با حاکمیت نفس بر ذهن، انسان دچارِ چیزی شدن و "خواستن" می شود.
یکی از موضوعاتی که مولوی در داستان "مرد شهری، مرد روستائی"، به آن می پردازد این است که چه می شود که انسان اسیر "خواستن" می شود؟
که فرداها گذشت
خلاصهنویسی جلسه بیست و دوم شرح و تفسیر مثنوی معنوی مولانا
داستان "فرمودن والی آن مرد را که این خاربن را که نشانده ای بر سر راه، برکن" از دفتر دوم، بیت ۱٢٢٧
مقدمهای در باب کتاب مثنوی:
گر شدی عطشان بحر معنوی فُرجهای کن در جزیرهٔ مثنوی
فرجه کن چندان که اندر هر نَفَس مثنوی را معنوی بینی و بس
هر دکانی راست سودائی دگر مثنوی دکان فقر است ای پسر!
در این ابیات، مولوی بیان می کند که اگر می خواهید در مورد معنویت بدانید و طالب آن شده اید، در مثنوی این موضوعات را پیدا خواهید کرد و آن چیزی که مثنوی به تو هدیه می کند، فقر است! منظور از فقر، فقر مادی و نداشتن رفاهیات نیست. منظور از فقر در مثنوی، فنای "خود" و نبودن "من" است که اگر این امر تحقق یابد و در درون انسان "من"ی وجود نداشته باشد، چیزی که در آن می ماند، عشق است.
حلوا
عکس فوق از جلسهٔ پنجاه و چهارم گروه خمر کهن است. در پارک طالقانی و روی زیراندازی بیادماندنی که دیگر یکی از اعضای گروهمان شده بود. آن فلاسک چای سفیدقرمز، جلد اول شرح مثنوی کریم زمانی و دیوان حافظ جیبی با آن عکسهای مینیاتوری کج و معوجش که آدم را از هر چه حور و پری است فراری میداد و به احسنالخالقین بودن ارباب، شک!
عکاس این عکس علی آقای پاداش که آنوقتها "عکاسباشی" صدایش میکردیم، حالا "بابا علی"، همیشه کولهٔ کوهنوردیاش به دوشش بود و وقتی آن را باز میکرد مثل اتاقی که تخته سیاه سهبُعدی آقای ووپی در آن بود، همهٔ محتویاتش بیرون میریخت و از تخم مرغ تا خود مرغ در آن پیدا میشد.(تحول در ضربالمثل ناشی از جبر زمانه است.) باور نمیکنی اما حتی بالشت خواب هم در کولهاش بود! و بعد از جلسه به لطف و لطافت آن، چرتی هم میزد.
اشعار
معمولاً وقتی آدم در خط خودشناسی و انسانشناسی میافتد رفته رفته علاقمند به شناختن موجود انسان بمعنی عام آن میشود و دوست دارد ریشهها و گذشتهٔ این موجود خاص را بشناسد. اینکه اصلاً چطور بوجود آمده و چه شده که ذهن و مغز و زندگی او شکل امروزیاش را پیدا کرده.
برای این کار هم باید به عقب و عقبتر برگردد. اینکه انسانهایی که در قبیلهها زندگی میکردند و یا انسانهای اولیه و نئاندرتال چگونه بودهاند، برایش جذاب و جذابتر میشود. عقاید و نگاه آنها به هستی، طرز زندگیشان، حتی فیزیولوژیشان موضوعات جالبی برای شناختن میشود. در دوران دانشجویی درسی داشتیم بنام "ادیان ابتدایی و قدیم"(Primitive Religions) که برایم یکی از جذابترین دروس هنگام تحصیل بود. یاد آقای علمی بخیر. در این درس به بررسی شکلگیری جوامع قبیلهای، ریشهٔ ادیان و باورهای انسان میپرداختیم. علاقه به این درس باعث شد رفته رفته به Anthropology علاقمند شوم که قصهٔ خودش را دارد.
دیپاوالی
جشن دیپاوالی یا همان دیوالی را هندوها هر ساله حوالی اکتبر و نوامبر برگزار میکنند. جشنوارهایست پنج روزه که در حقیقت پیشدرآمدی بر سال نوی هندوهاست. ارزش این جشن برای آنها مانند کریسمس برای مسیحیان است.
واقعه
مدیتیشن برای تحقق یافتن، نیازی به زمان و مکان خیلی خاص ندارد. حتی هنگام رانندگی هم میتوان این مشاهده را انجام داد.
پارسال در ایامی تعطیل به منطقهای به نام Hunter Valley رفتیم حدود دویست سیصد کیلومتری شمال سیدنی. این منطقه آنطور که میگویند مرکز اصلی شرابسازی استرالیاست. با مزارع بزرگ انگور، انواع انگور. و البته کارخانههای بزرگ شرابسازی.
Hunter Valley مسیر زیبایی دارد. طبیعتی بکر با کوههای سبز مانند کوههای شمال ایران و دشتهای وسیع و خرم با رودخانههایی جاری در آنها. خوشبختانه جادهاش هم آن روز خیلی خلوت بود و راننده از بابت کنترل ماشین نگرانی نداشت. لذا فرصت را مغتنم برای مراقبه دید.
مناظر زیبایی که روبرویش بود مانند تابلوها و عکسهای زیبای طبیعت چشمنوازی میکرد. پخش ماشین هم روشن بود:
مجمل
سلام، سلامتید انشاءالله آقای پانویس؟
ازتون راهنمایی میخوام. مزاحمتون شدم چون واقعا کسی کمکم نمیکنه حتی خودم! اونطوری نگاه نکنید تو رودربایسی گذاشتمتون که ناامیدم نکنید.
نمیدونم اگه سر درد دلم واشه چقدر میشه تومارم اما کلا دو سه تا سوال اساسی دارم که سعی میکنم در پایان تفکیکشون کنم. بذارید فکنم حداقل یک آدم با طرز فکریکه یک ساله من باهاش آشنام دلنوشتمو میخونه و شاید درکم میکنه...
سلام. امیدوارم شما هم خوب باشید.
با همین رنگ آبی در قسمتهایی از نامهتان، وقتی نکتهای بنظرم میرسد، مینویسم. قسمتهایی از نوشتهٔ شما را هم قرمز کردهام برای توجه کردن به آنها. در پایان نامه هم یک مطالبی جداگانه خواهم نوشت. سعی میکنم تا حد امکان با شما رک باشم و امیدوارم از این زبان نرنجید و نازکنارنجی هم نباشید. که البته بنظر نمیرسد اینطور باشید.
موضوع:
اجتماعی،
ازدواج،
تکبیتیهای ناب،
خودشناسی،
زندگی،
سئوال،
ضربالمثل،
عشق،
محمدجعفر مصفا،
مطالب دوستان،
وبسایت
چند معرفی
بدون مقدمه عرض میشود که:
۱. پادکستهای سایت تعدادشان به صد رسیده است. گفتم جمع و جورشان کنیم و در قالب یک فایل بگذاریم روی سایت. این فایل حاوی تمامی صد پادکست اول است، با کیفیت عالی و همراه با عکس مربوط به هر پادکست، آن هم با کیفیت عالی! خلاصه اینکه "خونهدار و بچهدار زنبیل و وردار و بیار. پادکستیه، پادکست!"
یک نکتهٔ مهمی را راجع به محتوای پادکستها عرض کنم. هر چند قبلاً هم شاید گفته باشم. و آن اینکه این صحبتها بیشتر فیالبداههاند و لذا پختگی مباحث و صحبتهای جلسات شرح مثنوی را ندارند. قسمتی از پادکستها هم گزیدههاییست از همان جلسات شرح مثنوی، فقط جهت یادآوری برای کسانیکه قبلاً آن مباحث را گوش دادهاند. لذا به دوستانیکه احیاناً بتازگی با این سایت و وبلاگ آشنا شدهاند، قویاً و شدیداً توصیه میکنم بجای گوش دادن به پادکستها، به اصل مطالب یعنی جلسات و مباحث شرح مثنوی بپردازند. همهٔ محتوای جلسات هم در صفحهٔ آرشیو آن، هست. بنده بسیاری از سئوالاتی که دریافت میکنم را میبینم همه را قبلاً در جلسات بهشان پرداختهایم و دوستانی که میپرسند، معلوم است جلسات را گوش ندادهاند.
موضوع:
ادیان،
پادکست،
خبر،
سئوال،
کتاب،
محمدجعفر مصفا،
مطالب دوستان،
مولانا،
وبسایت
بسر نمیشود
اگرچه ارتباط اصیل با موسیقی (و هر چیز) ارتباط بدون دخالت الفاظ است، اما اگر شما هم خواستی مثل من فضولی کنی و از بهشت زیبای این آواز خارج شوی، ترجمهٔ آن را از فرشتهٔ عزیز تقاضا کردم و محبت کردهاند برایم نوشتهاند:


























