‏نمایش پست‌ها با برچسب کودکان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کودکان. نمایش همه پست‌ها

ریشه



   بگذار خاطره‌ای را برایت تعریف کنم. سال دوم راهنمایی بودم، معلمی داشتیم برای درس قرآن بنام آقای رحیمی، که «هر کجا هست، خدایا بسلامت دارش». قدی نسبتاً کوتاه، تپل و دوست‌داشتنی، صدایی بسیار آرام و لطیف، و وجناتی بسیار مطبوع و دلنشین داشت.

   روزی قرار بود از ما امتحان قرآن بگیرد. دوستانم من رو شیر کردند که اگر جرأت تقلب کردن داری، سر امتحان قرآن تقلب کن. من خب کلاً درسم خوب بود و علی رغم شیطون بودن چون درسها را سر کلاس خوب می‌گرفتم، نیازی به درس خواندن در خانه یا تقلب کردن سر امتحان نداشتم. ولی خب، بچه‌ها تحریکم کردند که تو می‌ترسی تقلب کنی و از این حرفها، و من هم گفتم قبول، سر امتحان قرآن این هفته تقلب می‌کنم.

   روز امتحان جزوهٔ قرآنم را گذاشتم در جاکیفی داخل میز و هر وقت آقای رحیمی پشتش به من می‌شد، جزوه رو بیرون می‌کشیدم و ورق می‌زدم که دوستانم ببینند که یعنی دارم تقلب می‌کنم. (در حالیکه اصلاً نیازی هم نداشتم.)

ادش!



   جای دوستان خالی، چند وقت پیش بدعوت دوست عزیز، خانم صبا، شبی خوش را به پیاده‌روی در کوه صفهٔ اصفهان گذراندیم. فضای بسیار عالی، همراه با خلوت، سکوت و تاریکی غروب و شب را در مسافتی دایره‌وار طی کردیم و همزمان به صحبت می‌پرداختیم.

   آقایی که با وی مشغول پیاده‌روی بودیم، سئوالی مطرح کرد که «چرا تب مولانا و کلاسهای مثنوی در این دوران بالا گرفته؟». راست هم می‌گفت، از سر و کلهٔ شهرها کلاسهای عرفان و مولانا می‌بارد.

    دوستی به ایشان گفت که دو علت الان بنظرم می‌رسد. یکی اینکه در حال حاضر مولانا و مثنوی مُد است. واقعاً وقتی چیزی در جامعه مُد می‌شود، تبش فراگیر و واگیر می‌شود و به یک نوعی اگر کسی در مثلاً مهمانی بشنود که فلانی کلاس مثنوی می‌رود و خودش نمی‌رود، احساس عقب‌ماندگی به او دست می‌دهد و اول کاری که صبح روز بعد از مهمانی می‌کند، سراغ گرفتن از کلاسهای مولانا و عرفان است تا مبادا از قافله عقب بماند.

   دوم، زده شدن ‌خیلی‌ها از دین و دینداری‌ست. این یک واقعیت است که در سالهای اخیر در این سرزمین یک سری جریانهای به اصطلاح عرفانی و معنوی رشد و فعالیت غیرمعمول و عجیبی پیدا کرده‌اند. پیدا شدن این فرقه‌ها بصورت یک پدیدهٔ خاص اجتماعی در یک دورهٔ مشخص، معمولاً دلیلش می‌تواند زده شدن قاطبهٔ مردم از دین و مذهب جاری و بلکه نوعی دهن‌کجی به آن باشد. کما اینکه مثلاً می‌بینیم یک مدتی این نشانه‌های زرتشتی خیلی بین جوانها گسترش پیدا کرده بود، بصورت گردنبند و دستبند و اینجور نمادها. و اگر ازشان دربارهٔ دین و آیین زرتشتی می‌پرسیدی، جز یک سری کلیات، چیز خاصی نمی‌دانستند. علتش اینست که این نمادها و تظاهرات فقط نشانه‌ای از اعتراض نسبت به وضعیت موجود بوده است.

دیوار



   داشتم از خیابانی در منطقه‌ای بنام Bonnyrigg گذر می‌کردم که پدیدهٔ جالبی دیدم. ما هم که نخورده مست و فضول، همینطوری سرمان درد می‌کند برای موضوعات عرفانی، چه برسد به اینکه ابوالفضل هم یاری‌مان کند و چیزی پیش پایمان بگذارد برای اینجور صحبتها. ویدیوی زیر را گرفتم تا درباره‌اش مطلب یا شاید مطالبی بگویم. ببینیم چه می‌آید.

کوری



   ما معمولاً تعجب می‌کنیم از اینکه در قرآن(من باب مثال) آمده است که «دخترهای خودتان را نکشید». گویا آن زمان، بدنیا آوردن دختر نوعی ننگ بوده یا هر چی، بهرحال در آن جوامع دخترها زنده‌بگور می‌شده‌اند. آدم جداً شاخ درمی‌آورد که چطور ممکن است انسان اینقدر کور شود که یک موجود دیگر، نه، همنوعش، نه، یک کودک را بکشد! آیا حتماً باید آیه حدیث از آسمان بیاید که «دخترت را نکش»؟! یعنی انسان تا این حد ممکن است حقیقت ساده‌ای را نبیند؟!

   بله، ممکن است! و حال باید از خودمان بپرسیم که به نسبت، آیا ما انسانهای امروزی هم دچار این کوری هستیم یا نه!

شهود


بر روی عکس حتماً کلیک کنید تا در اندازهٔ بزرگتر تماشایش کنید


هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست   (حافظ)

   این اصلی بنیادی است در زندگی!

   اما معنی بیت: "ناساز" یعنی نامتناسب، ناهماهنگ، نتراشیده و نخراشیده. "بی‌اندام": بدهیکل، بدون قد و بالای موزون و متناسب. "تشریف" هم یعنی خلعت، لباسی که شاهان به کسی می‌بخشیده‌اند.

   می‌گوید: "عیب و ایرادی اگر هست، از قد و قامت نامتناسب ماست. وگرنه خلعتی که تو داده‌ای برای قد و بالای هیچکس کوتاه و تنگ نیست." خلاصه اینکه عیب از ماست نه از تو.

ممتاز



محسن: این روزنامه رو ببین! چه تشویق خوبی این معلم از شاگردش کرده. با اینکه معدل بچه شده ۱۰/۲۵ عکسش رو داده توی روزنامه انداخته‌اند. (فقط نمی‌دونم چرا نوشته «شاگرد ممتاز»!)

ابراهیم: ببینمش. می‌دونی با این آگهی چه زهری در جان و روان این بچهٔ معصوم با اون صورت نازنینش می‌کنند؟ (تازه سوای چیز مهمی از "روزنامه" ساختن.) معلم به خیال خودش داره کار خوبی می‌کنه اما بی‌خبر از اینکه چه بلایی سر کودک داره درمیاره. 

محسن: تو هم شده‌ای پانویس ها. هی فرت و فرت هر چی بهت می‌گیم ربطش می‌دی به هویت و شخصیت. آخرش هم می‌زنی به صحرای عرفان و خود‌شناسی و میگی بچه‌ها توی ذاتشون هستند و از این حرف‌ها. آخه چه اشکال داره بجای تحقیر و یا حتی نادیده گرفتن بچه، اون رو تشویق کنیم؟ اینطوری امیدوار میشه و با شوق بیشتری درسهاش رو می‌خونه و خدا رو چه دیدی شاید معدلش یه روز به بالای ۱۸ هم رسید و توی زندگیش موفق بود.

شور عشق



- ساعت چنده مسعود؟

- تاریکه. نمی‌بینم. صبر کن الان از روی گوشیم میگم... یازده و نیم تقریباً.

- چه خوب اومدیم بالا. دو هفته پیش، از عمران تا کارا نیم ساعت طول می‌کشید بیایم. الان تقریباً یک ربعه رسیدیم. اون هم با کوله‌های پر.

- و این خربزه که دستته!

- گمونم از همین پایین اگه صداشون کنیم بشنوند. 

- نترسند یک وقت.

- (با فریاد) ما اومدیـــــم!

کاریز اصل چیزها



   در مباحث خودشناسی و عرفان بضرورت بحثی پیش آمده دربارهٔ ذات و فطرت آدمی و گفته‌ام که این ذات و فطرت خیر است، سراسر عشق و شور زندگی است. بعد، عده‌ای از سر عناد و لجبازی بر این حقیقت روشن، آشکار و ساده ایراد می‌گیرند که "تو از کجا می‌دانی ذات و فطرت انسان نیک است؟ تو از اول مبنای بحثت را بر نیک بودن ذات آدمی گذاشته‌ای و بقیه را نتیجه گرفته‌ای. در حالیکه ممکن است اصلاً فرض تو غلط باشد."

   در پاسخ گفته‌ام که شیوهٔ بحث اصلاً مبنی بر هیچ فرضی نیست. بطور کلی صحبت دربارهٔ ذات و فطرت، زائد است. چه می‌خواهد ذات آدمی پاک و نیک باشد و چه شر. اصلاً بد بدش را فرض کن، یعنی ذات انسان را سراسر شر و بدی بدان. اصل اینست که زائده‌ای که با فکر و خیال برای خود ساخته‌ایم(یعنی شخصیت) "زدوده" شود. همین. حالا هر چه می‌خواهد باقی بماند، بماند. آن باقی‌مانده، فطرت و ذات آدمی‌ست. اگر خیر است، خیر است. اگر شر است، شر است. بهرحال مهم زدودن زائده است و پاک کردن آینه.

مسخ



   می‌دانم می‌گویی: "همه اینطور نیستند، همه که پدر مادرشان را خانه سالمندان نمی‌گذارند." قبول! و باز می‌گویی: "بیشتر، کسانی این کار را می‌کنند که والدین‌شان در جوانی رفتار خوبی با آنها نداشته‌اند. اگر والدین در طول زندگی و تعامل با فرزندان‌شان انسان‌های دلنشین و خوش‌رفتاری بودند، فرزندان هم دلشان نمی‌آمد که آنها را خانه سالمندان بگذارند." و باز هم قبول! اینها جای خود.

گوارای وجود!



   پاتوق شنای ما در تابستهای سالهای نوجوانی استخر کانون مالک اشتر بود. استخری بسیار بزرگ و روباز که باغ و باغچه‌ای هم آن را احاطه کرده بود. تا مدتها رختکن درست‌درمونی نداشت و ما لباسهایمان را لای درختها و بوته‌های باغچه می‌گذاشتیم و مشغول شنا می‌شدیم. 

   یک طرف قسمت عمیق استخر معمولاً آفتاب افتاده بود و طرف چپ، سایهٔ درختهای بید بزرگی که روی آب افتاده بود و آب را خنک نگه می‌داشت. نمی‌دانم چرا من این گوشهٔ چپ را دوست‌تر داشتم و برخلاف بیشتر دوستانم که سمت آفتاب می‌رفتند، همینجا می‌ماندم و مشغول شنا و شیرجه‌ام می‌شدم.

بس مبارک احمقی!



خلاصه‌برداری جلسه چهل‌ و چهارم از جلسات آنلاين شرح و تفسير مثنوی معنوی مولانا  

جلسه ۴۴

دو داستان:

داستان شاهزاده و طلسم شدن او

قصه‌ی اَعرابی و ریگ در جَوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را


داستان اول:

دفتر چهارم، بیت ۳٠۸۵

داستان شاهزاده و طلسم شدن او

   قبل از شروع داستان بررسی کنیم که مولوی با چه زمینه ای وارد این داستان می شود. مولوی در ابیات قبل از شروع داستان در مورد "دارُ الغُرور بودن دنیا" (حدیثی از پیامبر اسلام) صحبت می کند. برگرفته از حدیثی از پیامبر اسلام به این مضمون:

   هر گاه نور به قلب آدمی در آید، قلب گشوده و فراخ شود. از ایشان سوال می کنند که علامت آن نور چیست؟ ایشان می فرمایند: بر کنار شدن و دوری گزیدن از سرای غرور و بازگشت به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.

ابیاتی را می آورد و به این سخن می رسد که:

شهری و روستایی



جلسات ۳۹ و ۴٠ و ۴۱

دفتر سوم، بیت ۲۳۵ به بعد  

"داستان فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح (اصرار)  بسیار" (بخش اول)

   یادآوری این نکته که داستانهای مثنوی عمدتاً حکایت از درون ما انسان ها می کنند. شخصیت های این داستان ها در درونِ من و توی انسان هستند و شخصیت هایی بیرونی نیستند... این ها دقیقا عناصر درونی و روانی ما انسانها هستند. این نکتۀ خیلی مهمی است که در داستان "مرد شهری، مرد روستائی" هم جریان دارد. انسان، ذاتاَ با عشق و در پاکی روانی به دنیا می آید و ذهنی پاک و بدون صورت دارد. نفس و من که چیزی جز پندار نیست، چیزی جز صورت نیست، ساختۀ ذهن است و در انسان بصورت ذاتی وجود ندارد. انسان در طول القائاتی که از بیرون و محیط (جامعه، پدر، مادر، رادیو، تلویزیون، مدرسه و...) به او می شود، این القائات را می پذیرد که تو چیزی هستی، یعنی توی انسان از لحاظ ذهنی یک من و شخصیت ذهنی داری. این را به انسان القاء می کنند از کودکی و انسان هم بدلیل خامی، این القائات را می پذیرد و در نهایت گرفتارِ این پندارِ من و خود و هزاران بدبختی ای که نفس به همراه دارد، می شود... با حاکمیت نفس بر ذهن، انسان دچارِ چیزی شدن و "خواستن" می شود.

   یکی از موضوعاتی که مولوی در داستان "مرد شهری، مرد روستائی"، به آن می پردازد این است که چه می شود که انسان اسیر "خواستن" می شود؟

عادت، ذهن و زندگی



   شناخت عادت‌هایی که ذهن به آنها خو کرده و توجه به آنها در طول(و عرض!) زندگی، انسان را از یکنواختی و کهنه‌گی بطور ناخودآگاه خارج می‌کند. چنین نگاه، مشاهده و توجهی می‌تواند انسان را در کیفیتی ورای ذهن قرار دهد.

آداب



   از دوران نوجوانی‌ام خاطرم هست موضوع یک سری از کتابهایی که زیاد هم می‌دیدم اینطور بود که: چگونه فلان‌طور باشیم، آداب زندگی، آداب دوستی، آداب رابطه، آداب عشق، آداب چه و چه و... را یاد بگیریم. الآن هم کتاب‌ها، مقاله‌ها و نوشته‌های زیادی هستند که با این محتوی و موضوع منتشر می‌شوند. 

   بنظرم بطور کلی اصل و جوهر آنچه اینگونه نوشته‌ها القاء می‌کنند، خود نبودن است. از خودبیگانگی و اینکه انسان رفتارش را بر اساس یک سری «آداب» و «اصول» بیرونی قرار دهد. حتی اگر این آداب و اصول «صحیح» باشند، بهرحال بیرونی‌اند. از درون انسان و خودبخودی و درون‌جوش نیستند. و این موضوع باعث بانی ماشینی شدن وجود روانی آدمی می‌شود. 

باز باران




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.

   این شهر هنوز بارانی‌ست.

بازی با کلمنس




   در مهمانی بودیم بزرگتر‌ها می‌گفتند و می‌خندیدند، بسمت بچه‌ها آمدم، ببینم این‌ها چکار می‌کنند. کنراد نقاشی می‌کشید، قلم را از دستش گرفتم یک کمی براش نقاشی کشیدم و او هم با تخیلاتش و فانتزی‌هایش اونو کامل می‌کرد و دوباره قلم را به دست من می‌داد، خیلی لذت بخش بود نقاشی کشیدن با کنراد شش ساله. بیشتر دوست دارد تنها بازی کند، و کلی هم به سرو وضع خانه می‌رسد و حواسش به همه چیز هست، حتی به بشقاب غذایش نگاه می‌کند و اونو می‌ره عوض می‌کند و می‌گوید این یکی قشنگه عکس گل داره. 

یتیم




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.

   از دست این بازی‌های خنک اجتماع که برای حفظ نظام شخصیت، بدون توجه به اینکه آیا واقعاً معنویت و اخلاق ذاتی و اصیل در درون فرد و افراد جریان دارد، فقط سعی در حفظ ظاهر و پوسته دارند و از خالی بودن درونش بی‌خبرند، جداً هم باید خندید. چه حال و روزی!

    فایل صوتی فوق قسمتی است از پرسش‌پاسخ شماره ٢٣ سایت محمدجعفر مصفا که طی همین ده دوازده روز آینده، گوش شیطان کر، بطور کامل بروی سایت ایشان منتشر خواهد شد.


الکی‌خوش


(برای بزرگتر دیدن عکس‌ می‌توانید روی آن کلیک کنید)


 زنگ زده‌ام احوالپرسی. می‌گوید: خوشیم، الکی‌خوشیم! (و راست می‌گوید.)

 چه اشکال دارد انسان الکی‌خوش باشد؟! مگر کودک که وجودش فرخنده و شکوفا و مبارک است، الکی‌خوش نیست؟ این ما آدم بزرگا هستیم که باید حتماً‌ مناسبتی چیزی باشد که بواسطهٔ آن، خوش باشیم. آن هم نه خوشی‌ئی از جنس خوشی آن کودک! انسان اگر بر مدار ذات و اصل خودش باشد، قاعدتاً باید الکی‌خوش باشد.

 حالا خطاب به کسی که می‌گوید آدم خوب نیست الکی‌خوش باشد، می‌گویم: خیلی خوب، گیریم حرفت درست و من باید حتماً بخاطر چیزی خوشحال شوم. اما حالا که اینطور است، پس الکی‌ناخوش بودن هم باید نادرست باشد، نه؟ پس چرا ما همیشه الکی‌ناخوشیم؟! یعنی دردمان چیست که همیشه از زندگی و خودمان ناراضی هستیم، ملول و گرفته‌ایم؟ بقول آن شاعر همدانی که گفته:

نه تب دارم نه جایم می‌کنه درد
همی دونم که نالانم شب و روز

ما اینطور نیستیم؟ هیچ مشکل واقعی نداریم اما دائم غمگینیم، ناراحت و ناخوشیم!


قیاسک‌ها



   آدم جداً نمی‌داند چه بگوید! درست مثل‌‌ همان جذام، خوره، چرک و عفونت افتاده است بجان انسان‌ها و همینطور دارد پیش می‌رود. قبلاً فکر می‌کردیم از سن ده دوازده سالگی است که این بلا را به جانمان انداخته‌اند. حالا ببین تا کجا پیش رفته‌اند یا درست بگوییم: پس رفته‌اند.

    مسابقه، جلو زدن، برتری، مقایسه، اول شدن، من من من!

    نثار شادی روان این طفل‌های معصوم، صلوات دوم را جلی‌تر ختم کن!



تفسیر عرفانی اثری از کوبریک



   آقا جلال طی جلسات شرح مثنوی قول داده بود دربارهٔ فیلم اودیسه فضایی مرحوم کوبریک (رحمة الله علیه) تحلیلی عرفانی برایمان بگوید. نک وعده‌شان را وفا کرده‌اند و فایل صوتی این تفسیرشان را البته بعد از صد سالی تأخیر فرستاده‌اند.(بگو باز بهتر از بعضی‌هاست که دویست سالی است وعده‌هایی داده‌اند و بی‌وفایی پیشه کرده‌اند!)