سر و ته یک کرباس





   یکی از دوستان عزیز ما اصرار زیادی دارند که ما بفهمیم ایشان استاد دانشگاه هستند. البته ما هم مدت زیادی است که فهمیده‌ام، اما نه که خنگی من بگوش فلک نیز رسیده است، ایشان باور ندارند هنوز متوجه شده باشیم، لذا همچنان و بکرات بر این موضوع تأکید می‌فرمایند.

   دیروز با مرتضی، دربارهٔ ایشان و این اصرار به تفهیم "استاد دانشگاه" بودن غیبت می‌کردیم و مرتضی می‌گفت این جریان باعث خنده و مضحکهٔ برخی دوستان شده است.

   بگمانم همهٔ ما انسان‌های هویت‌فکری خودمان را یک "استاد دانشگاه" می‌دانیم. اینطور نیست؟ منظورم اینست که شخصیتی دارای ارزش و اعتبار و قابل توجه و احترام دیگران برای خود متصوریم و بسیار هم مایلیم که دیگران این را متوجه شوند و به انواع حیل و اشاره و بزیرکی این را می‌خواهیم حالی همدیگر کنیم. (دست بر سبلت نهادی در نوید / رمز، یعنی سوی سبلت بنگرید!)

   حالا این دوست بنده خدای ما بطور مستقیم این را تفهیم می‌کند، ما که با حقه‌بازی و شامورتی‌بازی این تلاش را می‌کنیم. حداقل او صداقت و سادگی (هرچند ناآگاهانه‌ای) دارد.

   یا شاید حتماً دیده باشی کسانی را که در خیابان راه می‌روند و با خودشان بلند بلند حرف می زنند. ما به اینها هم می‌خندیم، اینطور نیست؟ من که اینطورم! یادم هست وقتی این گوشی‌های تلفن همراه که در گوش می‌گذارند و دیگری نیازی نیست مبایل را دست بگیری و صحبت کنی تازه آمده بود، دوستی می‌گفت کسانی را در خیابان می‌دیده که دارند با خودشان حرف می‌زنند(در حقیقت با مبایلشان) و کلی از این قضیه متعجب بود و می‌خندید.  

   خوب، تو فکر می‌کنی ما اینطور نیستیم؟ ما هم از صبح تا شب با خودمان حرف می‌زنیم اما چون به ظاهر نیست و مخفی‌اش می‌کنیم، بروی خودمان نمی‌آوریم و حتی متوجه هم نیستیم.

    ما همه "استاد دانشگاه" و سر و ته یک کرباسیم، عزیز من. و بقول معروف:
 
گر حکم شود که مست گیرند                  در شهر هر آنکه هست گیرند


"من"




    داشتم فکر می‌کردم با وجود علم در حال پیشرفت در زمینه‌ی الکترونیک و پزشکی، چه آزمایش‌های عرفانی‌ئی می‌شود انجام داد. مثلاً فرض کن در صد سال آینده که در زمینه این دو علم، پیشرفت‌ها بسیار زیادتر خواهد بود، در شرایط آزمایشگاهی مغز انسانی را از بدنش بیرون بیاورند (بدون اینکه بمیرد) و این مغز را در تهران نگه دارند و قلب و بدن وی را به شیراز ببرند. بدون اینکه ارتباط مغز و بدن مختل شود، بوسیله‌ی دستگاههای الکترونیک ارتباط آنها را حفظ کنند و ارگانیسم فرد همچنان حیات و هوشیاری داشته باشد.

    گمان نمی‌کنم این آزمایش نشدنی باشد. چون ارتباط مغز  با  بدن ارتباطی از نوع الکترونیکی است (چیزی شبیه به امواج ماهواره و تلفن و تلوزیون و ...) و قاعدتاً باید بتوان چنین آزمایشی انجام داد.

   حال سئوالی که می‌توان مطرح کرد اینست: اگر از این فرد پرسیده شود: "تو الآن کجا هستی؟"، چه جوابی می‌دهد؟  آیا او در تهران است یا شیراز؟!

"روز مادر"

  


   امروز در استرالیا "روز مادر" است. نمی‌دانم در ولایت شما هم اینطور اعلام کرده‌اند یا نه. کودکی را می‌شناسم که پدر و مادر استرالیایی‌اش یکی دو ماه است با هم جنگ و دعوا دارند. البته تا همین شش ماه پیش "عاشق" هم بودند. تا اینکه - بنقل اطرافیان – پدرش دو هفته‌ای رفت سفر مجردی به نیوزلند، بدون رضایت مدیر کل!، و وقتی برگشت دعوا شروع شد. (البته سفر مجردی تنها بهانه‌ای برای دعوا بود و بعداً معلوم شد قضیه ریشه‌دارتر از این حرفهاست.)

   چه اشکال دارد که زن یا شوهر در طول زندگی مشترک‌شان مدتی بطور فردی خلوت کند؟ خیلی هم خوب است. اصلاً بنظر من هر زن و شوهری واجب است در طول سال حداقل دو بار از هم عزلت بگزینند و دور باشند، هر بار هم بمدت شش ماه!

   داشتم ماجرای جولیان را می‌گفتم. بله، پدر و مادرش دو ماهی است که حسابی با هم درگیرند، کودک را پدر مصادره کرده و دو ماه است به مادر اجازه نداده او را ببیند. مادر هم دست به دامن دادگاه شده و ...

   چند روز پیش مادر و اطرافیان وی را دیدم، و شنیدم که بخاطر روز مادر، که امروز است، دست‌بکار شده است تا بطور اضطراری و موقتی هم که شده، از دادگاه و پلیس اجازه بگیرند روز مادر کودک را بیاورند تا ببیندش.

   خیلی قشنگ است، نه؟! اما اگر کمی تأمل کنیم آیا متوجه رد پای هویت فکری می‌شویم؟ چطور است که احساس مادرانه – که شاید بعد از نیروی جنسی، قویترین احساس باقی‌مانده از فطرت است برای انسان امروزی، – چطور است که این احساس باید به ضرب و زور یک مناسبت قراردادی غلیان کند؟! پس روزهای دیگر مادر بودن کجا بوده؟!

   هویت فکری انسان را مسخ می‌کند، بطوریکه حتی فطری‌ترین و اصیل‌ترین حس‌های او را اینطور وابسته به ارزش‌های اعتباری وضع‌شده توسط خودش می‌کند.

   پس بتر زین مسخ کردن چون بود؟


حاشا!




 گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای
گفتا کدام دل؟ چه نشان؟ کی؟ کجا؟ که برد؟!

راست یا دروغ!؟




  امان از دست این عقل! آدم را دیوانه می‌کند!

   این جملهٔ ساده را ببین:
 "من آدم دروغگویی هستم."

کسی که این جمله را می‌گوید، سوای ادعایش، از دو حال خارج نیست: یا 1. واقعاً انسان راستگویی است، یا 2. واقعاً انسان دروغگویی است.

اگر حالت اول باشد(یعنی انسان راستگویی باشد)، چون انسان راستگویی است، پس جمله‌ای که گفته، باید راست باشد، یعنی واقعاً انسان دروغگویی باشد، پس نمی‌تواند راستگو باشد!!

و اگر حالت دوم باشد(یعنی انسان دروغگویی باشد)، چون انسان دروغگویی است، پس جمله‌ای که گفته، باید دروغ باشد، یعنی دروغگو نیست و راستگوست!!

   این تفلسف چه می‌کند با انسان! در نظر بگیر یک آدمی که زیاد هم فکر نمی‌کند، جملهء مورد بحث‌مان یعنی "من آدم دروغگویی هستم." را از کسی بشنود. بسادگی فکر می‌کند: "پس طرف آدم دروغگویی است". به همین سادگی!