چهارشنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۰
رو رو که نئی عاشق!
جمعه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۰
دربارهء "دربارهء الی"
وقتی نوجوان بودم، یکی از دوستانم بمن کتابی داد از مرحوم مصطفی چمران. کتابی نازک و جمع و جور بود. اگر درست یادم باشد نامش چیزی شبیه "انسان و خدا" بود. در صفحهای از این کتاب، نویسنده منحنییی رسم کرده بود همراه با دو محور ایکس و ایگرگ، و بحث بر این میکرد که قصهء جبر و اختیار مانند این منحنی است، ایکس نشاندهندهء درجهء جبر و ایگرگ نشاندهندهء درجهء اختیار است و غیره.
دکتر چمران دارای مدرک دکتری فیزیک پلاسما و الکترونیک از دانشگاه برکلی آمریکا بود و چنانکه زندگینامهاش نشان میداد فردی علاقمند به فیزیک و ریاضیات.
آن موقع که کتاب را میخواندم برایم جالب بود که اینطور ارتباطی بین عقاید دینی و فلسفیاش با ریاضیات میخواهد ببیند. و اینکه در حقیقت وی سعی داشت از روابط ریاضی، تفسیر و تعبیری معناگرایانه ارائه دهد.
در جلسهء صد و نوزدهم شرح مثنوی، فیلم "دربارهء الی" را دوستان آوردند و دربارهاش از دیدگاه خودشناسی به صحبت نشستیم. دوستی در جلسه میگفت موافق این نیست که این فیلم تم خوشناسی دارد و بلکه هیچ ارتباطی با بحث خودشناسی و spirituality ندارد. یادم به حکایتی از مثنوی افتاد که میگوید وقتی زلیخا عاشق یوسف شده بود، نام همه چیز را یوسف گذاشته بود:
آن زلیخا از سپندان تا به عود نام جمله چیز یوسف کرده بود!
از هر چیزی صحبت میکرد، منظورش موضوعی در ارتباط با یوسف بود. مثلاً وقتی میگفت "ماه در آسمان پیدا شده"، منظورش این بود که یوسف را دیدهام و غیره. مثالهای زیادی مولانا در این حکایت آورده که همه نشاندهندهء اینست که زلیخا در هر امری و پدیدهای حضور یوسف را میبیند و یا دوست دارد ببیند.
کسانیکه در خط خودشناسی میافتند و چشمی و نگاهی به آنچه در درونشان در جریان است، باز میکنند، بطور ناخودآگاه تأویلکنندههایی میشوند که هر پدیده و اتفاق دور و برشان را به موضوعی مرتبط با خودشناسی مرتبط می سازند. تمامی داستانهای آثار سمبلیک شامل این قضیه میشوند. چه بوجودآورندهء آن اثر، نیتی برای ارتباط اثرش با بحث خودشناسی داشته باشد و چه نداشته باشد، دست و ذهن فرد برای تأویل باز و بلکه مشتاق است.
و این جریان شامل تنها آثار هنری و ادبی نمیشود، هر خاطره، اتفاق، جوک، رفتار(حتی رفتار حیوانات و گیاهان) و بطور کلی هرچه فرد میبیند و میشنود و حس میکند، از این تأویل نمیتوانند بگریزند.
حکایت زلیخا را میتوانید از اینجا بخوانید و بشنوید.
دوشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۰
شکستهنفسی!
میگفت:
هنگام نوجوانی داییام بمن میگفت: فلانی، من مطمئنم تو وقتی بزرگ بشی، یک چیزی میشی. یک آدم مهم.
سالها گذشت و بزرگ شدم. نویسندهای شدم و اسمی درکردم.
در یک مهمانی همان داییام که حالا کتابهایم را دیده بود و از شهرتم خبر داشت، رو کرد بمن و گفت: یادتان هست به شما گفتم بالاخره یک چیزی میشوید؟ نگفتم؟
گفتم: نه دایی جان، ما هم هیچ پخی نشدیم.
گفت: نه عزیزم، شما شکستهنفسی میفرمایید!
-------
("پخ" کلمهای ترکی است و دوستان حتماً میدانند معنای آن چیست.)
هنگام نوجوانی داییام بمن میگفت: فلانی، من مطمئنم تو وقتی بزرگ بشی، یک چیزی میشی. یک آدم مهم.
سالها گذشت و بزرگ شدم. نویسندهای شدم و اسمی درکردم.
در یک مهمانی همان داییام که حالا کتابهایم را دیده بود و از شهرتم خبر داشت، رو کرد بمن و گفت: یادتان هست به شما گفتم بالاخره یک چیزی میشوید؟ نگفتم؟
گفتم: نه دایی جان، ما هم هیچ پخی نشدیم.
گفت: نه عزیزم، شما شکستهنفسی میفرمایید!
-------
("پخ" کلمهای ترکی است و دوستان حتماً میدانند معنای آن چیست.)
موضوع:
خاطرات،
طنز،
محمدجعفر مصفا
شنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۰
شوهر آهو خانم
رمان "شوهر آهو خانم" را جعفر بمن معرفی کرد. میگفت شاید بهترین رمان نوشته شدهء زبان فارسی باشد.
از دوستی قرض گرفتم و خواندم. نزدیک به سهچهارم آن را که خوانده بودم، همراه دو دوست، مسعود و مهدی، راهی فتح قلهء دماوند شدیم. به رینه رفتیم و آنجا ماشین را در ساختمان فدراسیون کوهنوری گذاشتیم و با وانت نیسان فدراسیون راهی پناهگاه اول شدیم و بعد از خوردن نهار و تماشای قله از دور، بسمت قله راه افتادیم.
مهدی بلد یا همان راهنمای ما بود و بیشتر او بود که مشوق این برنامه بود. همینطور که بالا میرفتیم و ارتفاع زیاد میشد، کمکم به غروب و شب خوردیم و من عضلات پاهایم گرفت و بسختی میتوانستم راه بروم. سرت را درد نیاورم، نشون به همون نشون که آقا مهدی، راهنمای ما، ما رو در تاریکی غروب و شب رها کرد و خودش رفت بالا به پناهگاه رسید و چادرش رو زد و تا صبح راحت خوابید!
مسعود هم میتوانست برود و خودش را از تاریکی و سرما و خطر نجات دهد و به پناهگاه برساند، اما بخاطر من ماند. جداً انسانها در شرایط سخت است که جوهرشان ظهور میکند.
(برای خواندن ادامه، بروی "ادامه مطلب" در زیر، کلیک کنید.)
یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰
احوالپرسی
عصر روزی تابستانی، نوجوانی در اتاق دنج پدربزرگ در روستای(قدیم) سمیرم، خلوت و آرام، مشغول مراقبه بود و دیدن صدای باد و شنیدن نور آفتاب و لمس آن، که همچون پتویی گرم بر پشتش جا خوش کرده بود.
ناگهان بدون اینکه صدای در زدن بیاید، آشنایی سرزده و ناغافل داخل اتاق آمد و خلوت شیرین مرا بهم زد. گفت: "از این طرف رد میشدم و شنیده بودم اینجایی، گفتم بیایم و حالی ازت بگیرم."
گفتم: "همین کار را هم کردید"!
شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰
آب
سالها پیش وقتی منزل محمدجعفر مصفا در قیطریه بود، زیاد پیشش میرفتم و هفت روز هفته را هشت روز پیشش بودم!(یعنی ببین با چه بزرگانی حشر و نشر داشتهام!) تاکسی نارنجی تهران زیر پایم بود، مدل 65 یا 63، فکر کنم 63 بود.(حافظه را ببین!)
زمستان سالی، وقتی در منزلش جلسهء خودشناسی برگزار بود، یکی از حاضرین در جلسه از پیرمرد خواست خلاصهای از حرفهایش را بصورت جملات قصار دستوری در یک برگه بنویسد و برایمان بخواند.
نوشت، اما نخواند! یکی دو جملهء اول را که خواند، طبق معمول آن جلسات، بحث درگرفت و صحبت به حاشیه کشانده شد. برگه را وقتی مشغول صحبت بود، آرام آرام از دستش درآوردم(همان کش رفتن خودمان! – خدا از سر تقصیرم بگذرد) و خودم خواندم.
فکر نکن میخواهم "سر مگو"یی را برایت بگویم! چیز خاصی جدای از آنچه در کتابهایش نوشته بود، نبود. اما از نظر موجز بودن مفید بود. همچنین پاسخی خوب برای کسانیکه درخواست جملات دستوری(این کار رو بکن، آن کار را نکن) داشتند و عادت به شنیدن(نمیگویم اجرای!) توصیهها.
در آن برگه اینطور نوشته شده بود:
+ هیچ چیز را با هیچ چیز مقایسه نکنید، خودتان را بابت هیچ چیز ملامت نکنید، اشتباهات را بدون ملامت تصحیح کنید.
+ آگاه باشید که ما هر مسألهای داریم یا مبتنی بر فکر است(مثلاً چیزی بنام حقارت وجود ندارد)، یا نتایج حاصل از فکر است(مثل افسردگی و اضطراب).
+ هر چیز را آنگونه که هست نگاه کنید، نگوئید خوب است یا بد است، از آن خوشم میآید یا بدم میآید.
+ آگاه باشید که آنچه را بعنوان شخصیت، هویت یا هستی روانی خود فرض میکنیم، بیگانهای است که عوامل محیط بر ما القاء کرده است و در ذهنمان نشانده است.
+ آگاه باشید که تنها فکر وجود دارد، نه فکر بعلاوهء "من" و صفات آن.
+ آگاه باشید که در جریان القاء علائم هویتی، جامعه در بند منافع خودش بوده است، نه در بند مصلحت ما.
+ آگاه باشید که جامعه در هر قدم از زندگی به ما دروغهایی را القاء کرده است.
+ آگاه باشید که هماکنون تمام رفتارها و تصمیمات و بطور کلی زندگی ما برای حفظ علائم دفاعی و نمایشی است که جامعه از ما طلب میکند.
زمستان سالی، وقتی در منزلش جلسهء خودشناسی برگزار بود، یکی از حاضرین در جلسه از پیرمرد خواست خلاصهای از حرفهایش را بصورت جملات قصار دستوری در یک برگه بنویسد و برایمان بخواند.
نوشت، اما نخواند! یکی دو جملهء اول را که خواند، طبق معمول آن جلسات، بحث درگرفت و صحبت به حاشیه کشانده شد. برگه را وقتی مشغول صحبت بود، آرام آرام از دستش درآوردم(همان کش رفتن خودمان! – خدا از سر تقصیرم بگذرد) و خودم خواندم.
فکر نکن میخواهم "سر مگو"یی را برایت بگویم! چیز خاصی جدای از آنچه در کتابهایش نوشته بود، نبود. اما از نظر موجز بودن مفید بود. همچنین پاسخی خوب برای کسانیکه درخواست جملات دستوری(این کار رو بکن، آن کار را نکن) داشتند و عادت به شنیدن(نمیگویم اجرای!) توصیهها.
در آن برگه اینطور نوشته شده بود:
+ هیچ چیز را با هیچ چیز مقایسه نکنید، خودتان را بابت هیچ چیز ملامت نکنید، اشتباهات را بدون ملامت تصحیح کنید.
+ آگاه باشید که ما هر مسألهای داریم یا مبتنی بر فکر است(مثلاً چیزی بنام حقارت وجود ندارد)، یا نتایج حاصل از فکر است(مثل افسردگی و اضطراب).
+ هر چیز را آنگونه که هست نگاه کنید، نگوئید خوب است یا بد است، از آن خوشم میآید یا بدم میآید.
+ آگاه باشید که آنچه را بعنوان شخصیت، هویت یا هستی روانی خود فرض میکنیم، بیگانهای است که عوامل محیط بر ما القاء کرده است و در ذهنمان نشانده است.
+ آگاه باشید که تنها فکر وجود دارد، نه فکر بعلاوهء "من" و صفات آن.
+ آگاه باشید که در جریان القاء علائم هویتی، جامعه در بند منافع خودش بوده است، نه در بند مصلحت ما.
+ آگاه باشید که جامعه در هر قدم از زندگی به ما دروغهایی را القاء کرده است.
+ آگاه باشید که هماکنون تمام رفتارها و تصمیمات و بطور کلی زندگی ما برای حفظ علائم دفاعی و نمایشی است که جامعه از ما طلب میکند.
موضوع:
خاطرات،
خودشناسی،
عرفان،
محمدجعفر مصفا
سهشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰
بشقاب
اخیراً در یکی از جلسات آنلاین شرح مثنوی، ذیل داستان "داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه میساخت" به ابیاتی رسیدیم که در آن، مولانا جلالالدین دربارهء رهایی از زمان صحبت کرده است. خاطرم آمد ویدیوی فوق، که خیلی هم محبوب افتاده، با این موضوع مرتبط است.
بیت مثنوی این بود:
ای عجوزه چند کوشی با قضا؟ نقد جو اکنون رها کن ما مضی!
که به زندگی روانی در بیزمانی(عدم)، یعنی اکنون، اشاره دارد. در ویدیوی فوق نیز برای کودک بعد از اینکه انگشتش توسط کودک دیگر گاز گرفته میشود و معلوم است درد زیادی هم داشته، بعد از برطرف شدن درد، گویی هیچ اتفاقی نیافتاده و مسئلهء واقعی فقط همان درد بوده، که اکنون دیگر نیست.
اینگونه نگاه به زندگی نگاهی فطری و واقعبینانه است. اما انسان اسیر هویت فکری و شخصیت ذهنی، اگر دردی هم بر او وارد شود و بعد درد برود، ضربهء ذهنی و شخصیتی آن، گویی بر وجود روانی وی باقی میماند.
شما به من سیلی میزنید، صورت من از سیلی شما درد میگیرد. چند دقیقه بعد، درد برطرف میشود و دیگر نیست. اما آیا من هنوز به این فکر نمیکنم که "شخصیت من خورد شد"، "من چه آدم بیجربزه و توسریخوری هستم" و ... ؟
تازه، درد سیلی دردی واقعی است، بسیاری از دردهای ما دردهای ناشی از خود هویت فکری است. یعنی درد هم پنداری است! هم درد پنداری است و هم پسدرد!!
مثلاً تو به من میگویی: "چقدر چرندیات بهم میبافی" یا در میان جمع به من - اصطلاحاً - "توهین" میکنی، و به "من" برمیخورد و ناراحت میشوم. چرا که ارزشهای اعتباری هویتم (که شدیداً هم به قضاوت تو و جمع وابسته است) دچار تزلزل میشود. و این برایم دردناک است. خود این درد از نوع هویتی است. یعنی منشاء آن ذهن است.
پسدردش، یعنی اینکه من فردا و پسفردا و ماهها و سالها این قضیه را فراموش نمیکنم و مدام در ذهنم مرورش میکنم، هم از نوع هویتی است!
نقد جو اکنون رها کن ما مضی
یعنی بشقاب رو بشور!
چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹
سیستم استرالیا!
در ایران تشتکهای بطریهای نوشابه فقط یک نوع هستند و همه به یک صورت باز میشوند، با درنوشابهبازکن.
اما اینجا انواع درهای بطری هست و روشهای گوناگون برای باز کردن دارند(الله اکبر از این پیشرفت!)
مدتی پیش از روی کنجکاوی مشغول کلنجار با تشتک بطرییی بودم که بازش کنم، و بالاخره موفق شدم. کسی بجد گفت: "آفرین! معلومه داری با سیستم استرالیا آشنا میشی"!
اما اینجا انواع درهای بطری هست و روشهای گوناگون برای باز کردن دارند(الله اکبر از این پیشرفت!)
مدتی پیش از روی کنجکاوی مشغول کلنجار با تشتک بطرییی بودم که بازش کنم، و بالاخره موفق شدم. کسی بجد گفت: "آفرین! معلومه داری با سیستم استرالیا آشنا میشی"!






