شنبه ۱۳ مارس ۲۰۱۰

استفعل، یستفعل، استفعال - بخش اول




   تیرماه 85 یادداشتی با عنوان "استفعل، یستفعل، استفعال" در سه بخش نوشتم که شرح آن در ابتدای یادداشت اول آمده است. این سه بخش را در سه پست مرتب بازانتشار(!) می‌دهم.


    نزدیک هفت هشت سال پیش که عشق مولانا و مثنوی داشتم افتاده بودم به پیدا کردن جلسه‌های مولانا و مثنوی‌خوانی و جمع کردن کتاب دربارهء مولانا و مثنوی و د بخون.

    آنوقتها در تهران بازار مولانا به گرمی الان نبود. اگر هم یک جلسهء مولانا پیدا می‌کردم حسابی شلوغ بود. بعد از گذران آن دوران، مثل گذران خیلی عشق‌های دیگر که آدم در مقاطع مختلف سنی به سرش می‌زند، دیگر سراغ پیدا کردن جلسات مولانا نرفتم.

    تا اینکه این اواخر شنیدم که سال 2007 را سال مولانا اعلام کرده‌اند و خیلی تب مولانا بالا گرفته و عجیب همه هوایی مولانا شده‌اند، باز سرم زد بیافتم به گشت و گذار در جلسات مولانا در تهران و غیر تهران! منظورم از غیر تهران در همه جای دنیاست. از صدقه سری اینترنت امکان حضور در همه جا برای آدم فراهم شده.

    باری، حدود دو هفته پیش بود با همین آقای مدیر، مصطفی خان دامت مدیریته، رفتم به یک جلسه "عرفانی". خانمی که از ما دعوت کرده بود آنجا برویم گفته بود که جلسهء بحث عرفانی است و مولانا. جلسه در یک منزل بود. به سبک سنتی روی زمین نشستیم. کم کم شلوغ شد. انواع و اقسام سازها و تنبورها در دور اطاق بزرگی که در آن نشسته بودیم، چیده شده بود. بالاخره آقای سخنران با لباس و هیبت درویشی آمدند و صحبت را آغاز کردند.

    از همه چی صحبت شد الا مسائل عرفانی! از موضوعات پزشکی، مسائل اجتماعی، تکنولوژی و علم و همه چیز. البته شاید هم من معنی "عرفان" را نمی‌دانم و "عرفان" همین چیزهاست. حضار هم گاهی مداخله در بحث ها می ‌کردند، اما اصولاً مایهء بحث‌ها همین‌ها بود که عرض کردم. البته برای اینکه حسن نیتم را هم بشما ثابت کرده باشم این را هم اضافه کنم که کتابی که جلوی سخنران گرامی قرار داشت، "فیه ما فیه" مولانا بود. احتمالا...، آه... بله...، فهمیدم، پس "جلسهء عرفانی" یعنی همین! آخ آخ، جان شما اصلاً متوجه این قضیه نبودم. چه اشتباهی کردم که متوجه حضور این کتاب در این مجلس نشدم! تو بگو همین حضور کتاب "فیه ما فیه" مجلس را عرفانی کرده بود. حالا ازش چندان هم خوانده نشد، نشد. مهم نیست. مهم اینست که خود کتاب باشد! اینست که مجلس را "عرفانی" می‌کند!

    سرت را درد نیاورم. مجلس تمام شد و ما هم مفیوض از شعائل (جمع شعله است!) عرفانی و مست از حقایق باطنی حضور آن کتاب، تلوتلوخوران کمی زودتر از باقی مستان، جلسه را ترک کردیم و رفتیم یک چیزی بخوریم که خیلی گرسنه شده بودیم.

   وقتی با مصطفی خداحافظی کردم و ایستاده بودم تاکسی بگیرم، یاد یکی از توصیفات معمول یکی از "اساتید مولاناشناس" افتادم که خطاب به مولانا نوشته بود:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت

    با خودم گفتم: آره بخدا! عجب جهانی هم گرفت! این روزها هر جا بروی می‌بینی تعریف و تمجیدهای آنچنانی از مولانا و مثنوی می‌کنند و بیشتر وقت جلسه‌ها هم به آن تعریف و تمجیدها می‌گذرد، اما در روابط واقعی و روزمرهء آدمها که دقت میکنی می‌بینی تنها چیزی که نیست، عشق است. پس اگر "مولانا جهان را گرفته است"، "مولانا شرق و غرب عالم را تسخیر کرده است"، پس این همه ناانسانی بین انسانها چیست؟!

    آن یكی پرسید اشتر را كه: هی،
    از كجا می‌آیی ای اقبال‌پی؟

    گفت: از حمام گرم كوی تو
    گفت: خود پیداست از زانوی تو!


    چند مجلس دیگر را بعداً می نویسم.
    لذا، ادامه دارد...

    دوشنبه 26 تیر 85
 

جمعه ۱۲ مارس ۲۰۱۰

شکوفه‌های عشق






   ای نسيم رهگذر، به ما بگو

         اين جوانه‌های باغ زندگی،

                  اين شکوفه‌های عشق،

                         از سموم وحشي کدام شوره‌زار،

                                                 رفته رفته خار می‌شوند؟!

         اين کبوتران برج دوستی،

                         از غبار جادوی کدام کهکشان،

                                                 گرگ‌های هار مي‌شوند؟!


چهارشنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۰

رو رو که نئی عاشق!

 
 



.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.


رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک      ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک              بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک
ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماند             روزی که جدا مانی از زرک و از مالک
اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی             دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی از زال چه می ترسی           یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد       بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک
می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر   سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک
درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم            رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک
بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو             بگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم        من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک
با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر                 می گفت به زیر لب لا تخدعنی والک
می گفتم و می پختم در سینه دو صد حیلت     می گفت مرا خندان کم تکتم احوالک
خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو      نی بلبل قوالی درمانده در این قالک


دوستی باعث شد این غزل مولانا را ببینم. غزل زیبائیست و بدلم نشست. خواننده هم خوب آن را اجرا کرده، جز یکجا که اشتباه کرده.

شاید در یکی از جلسات آتی شرح مثنوی آنلاین، این غزل را زیر ذره‌بین بگذاریم. فعلاً که فقط بویش می‌کنیم.

جمعه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

دربارهء "دربارهء الی"


 


    وقتی نوجوان بودم، یکی از دوستانم بمن کتابی داد از مرحوم مصطفی چمران. کتابی نازک و جمع و جور بود. اگر درست یادم باشد نامش چیزی شبیه "انسان و خدا" بود. در صفحه‌ای از این کتاب، نویسنده منحنی‌یی رسم کرده بود همراه با دو محور ایکس و ایگرگ، و بحث بر این می‌کرد که قصهء جبر و اختیار مانند این منحنی است، ایکس نشان‌دهندهء درجهء جبر و ایگرگ نشان‌دهندهء درجهء اختیار است و غیره.

   دکتر چمران دارای مدرک دکتری فیزیک پلاسما و الکترونیک از دانشگاه برکلی آمریکا بود و چنانکه زندگی‌نامه‌اش نشان می‌داد فردی علاقمند به فیزیک و ریاضیات.

   آن موقع که کتاب را می‌خواندم برایم جالب بود که اینطور ارتباطی بین عقاید دینی و فلسفی‌اش با ریاضیات می‌خواهد ببیند. و اینکه در حقیقت وی سعی داشت از روابط ریاضی، تفسیر و تعبیری معناگرایانه ارائه دهد.

   در جلسهء صد و نوزدهم شرح مثنوی، فیلم "دربارهء الی" را دوستان آوردند و درباره‌اش از دیدگاه خودشناسی به صحبت نشستیم. دوستی در جلسه می‌گفت موافق این نیست که این فیلم تم خوشناسی دارد و بلکه هیچ ارتباطی با بحث خودشناسی و spirituality ندارد. یادم به حکایتی از مثنوی افتاد که می‌گوید وقتی زلیخا عاشق یوسف شده بود، نام همه چیز را یوسف گذاشته بود:
 
آن زلیخا از سپندان تا به عود                  نام جمله چیز یوسف کرده بود!

از هر چیزی صحبت می‌کرد، منظورش موضوعی در ارتباط با یوسف بود. مثلاً وقتی می‌گفت "ماه در آسمان پیدا شده"، منظورش این بود که یوسف را دیده‌ام و غیره. مثال‌های زیادی مولانا در این حکایت آورده که همه نشان‌دهندهء اینست که زلیخا در هر امری و پدیده‌ای حضور یوسف را می‌بیند و یا دوست دارد ببیند.

   کسانیکه در خط خودشناسی می‌افتند و چشمی و نگاهی به آنچه در درونشان در جریان است، باز می‌کنند، بطور ناخودآگاه تأویل‌کننده‌هایی می‌شوند که هر پدیده و اتفاق دور و برشان را به موضوعی مرتبط با خودشناسی مرتبط می سازند. تمامی  داستان‌های آثار سمبلیک شامل این قضیه می‌شوند. چه بوجودآورندهء آن اثر، نیتی برای ارتباط اثرش با بحث خودشناسی داشته باشد و چه نداشته باشد، دست و ذهن فرد برای تأویل باز و بلکه مشتاق است.

   و این جریان شامل تنها آثار هنری و ادبی نمی‌شود، هر خاطره، اتفاق، جوک، رفتار(حتی رفتار حیوانات و گیاهان) و بطور کلی هرچه فرد می‌بیند و می‌شنود و حس می‌کند، از این تأویل نمی‌توانند بگریزند.

   حکایت زلیخا را می‌توانید از اینجا بخوانید و بشنوید.

دوشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

شکسته‌نفسی!

 
 

می‌گفت:

   هنگام نوجوانی دایی‌ام بمن می‌گفت: فلانی، من مطمئنم تو وقتی بزرگ بشی، یک چیزی میشی. یک آدم مهم.

   سالها گذشت و بزرگ شدم. نویسنده‌ای شدم و اسمی درکردم.

   در یک مهمانی همان دایی‌ام که حالا کتاب‌هایم را دیده بود و از شهرتم خبر داشت، رو کرد بمن و گفت: یادتان هست به شما گفتم بالاخره یک چیزی میشوید؟ نگفتم؟

   گفتم: نه دایی جان، ما هم هیچ پخی نشدیم.

   گفت: نه عزیزم، شما شکسته‌نفسی می‌فرمایید!

-------
 ("پخ" کلمه‌ای ترکی است و دوستان حتماً می‌دانند معنای آن چیست.)

شنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۰

شوهر آهو خانم


 

   رمان "شوهر آهو خانم" را جعفر بمن معرفی کرد. می‌گفت شاید بهترین رمان نوشته شدهء زبان فارسی باشد.

    از دوستی قرض گرفتم و خواندم. نزدیک به سه‌چهارم آن را که خوانده بودم، همراه دو دوست، مسعود و مهدی، راهی فتح قلهء دماوند شدیم. به رینه رفتیم و آنجا ماشین را در ساختمان فدراسیون کوهنوری گذاشتیم و با وانت نیسان فدراسیون راهی پناهگاه اول شدیم و بعد از خوردن نهار و تماشای قله از دور، بسمت قله راه افتادیم.

    مهدی بلد یا همان راهنمای ما بود و بیشتر او بود که مشوق این برنامه بود. همینطور که بالا می‌رفتیم و ارتفاع زیاد می‌شد، کم‌کم به غروب و شب خوردیم و من عضلات پاهایم گرفت و بسختی می‌توانستم راه بروم. سرت را درد نیاورم، نشون به همون نشون که آقا مهدی، راهنمای ما، ما رو در تاریکی غروب و شب رها کرد و خودش رفت بالا به پناهگاه رسید و چادرش رو زد و تا صبح راحت خوابید!

   مسعود هم می‌توانست برود و خودش را از تاریکی و سرما و خطر نجات دهد و به پناهگاه برساند، اما بخاطر من ماند. جداً انسان‌ها در شرایط سخت است که جوهرشان ظهور می‌کند.


(برای خواندن ادامه، بروی "ادامه مطلب" در زیر، کلیک کنید.)

یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

احوالپرسی




   عصر روزی تابستانی، نوجوانی در اتاق دنج پدربزرگ در روستای(قدیم) سمیرم، خلوت و آرام، مشغول مراقبه بود و دیدن صدای باد و شنیدن نور آفتاب و لمس آن، که همچون پتویی گرم بر پشتش جا خوش کرده بود.
 
   ناگهان بدون اینکه صدای در زدن بیاید، آشنایی سرزده و ناغافل داخل اتاق آمد و خلوت شیرین مرا بهم زد. گفت: "از این طرف رد می‌شدم و شنیده بودم اینجایی، گفتم بیایم و حالی ازت بگیرم."

   گفتم: "همین کار را هم کردید"!
 

شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

آب




   سالها پیش وقتی منزل محمدجعفر مصفا در قیطریه بود، زیاد پیشش می‌رفتم و هفت روز هفته را هشت روز پیشش بودم!(یعنی ببین با چه بزرگانی حشر و نشر داشته‌ام!) تاکسی نارنجی تهران زیر پایم بود، مدل 65 یا 63، فکر کنم 63 بود.(حافظه را ببین!)

   زمستان سالی، وقتی در منزلش جلسهء خودشناسی برگزار بود، یکی از حاضرین در جلسه از پیرمرد خواست خلاصه‌ای از حرف‌هایش را بصورت جملات قصار دستوری در یک برگه بنویسد و برایمان بخواند.

   نوشت، اما نخواند! یکی دو جملهء اول را که خواند، طبق معمول آن جلسات، بحث درگرفت و صحبت به حاشیه کشانده شد. برگه را وقتی مشغول صحبت بود، آرام آرام از دستش درآوردم(همان کش رفتن خودمان! – خدا از سر تقصیرم بگذرد) و خودم خواندم.

   فکر نکن می‌خواهم "سر مگو"یی را برایت بگویم! چیز خاصی جدای از آنچه در کتاب‌هایش نوشته بود، نبود. اما از نظر موجز بودن مفید بود. همچنین پاسخی خوب برای کسانیکه درخواست جملات دستوری(این کار رو بکن، آن کار را نکن) داشتند و عادت به شنیدن(نمی‌گویم اجرای!) توصیه‌ها.

   در آن برگه اینطور نوشته شده بود:

+ هیچ چیز را با هیچ چیز مقایسه نکنید، خودتان را بابت هیچ چیز ملامت نکنید، اشتباهات را بدون ملامت تصحیح کنید.

+ آگاه باشید که ما هر مسأله‌ای داریم یا مبتنی بر فکر است(مثلاً چیزی بنام حقارت وجود ندارد)، یا نتایج حاصل از فکر است(مثل افسردگی و اضطراب).

+ هر چیز را آنگونه که هست نگاه کنید، نگوئید خوب است یا بد است، از آن خوشم می‌آید یا بدم می‌آید.

+ آگاه باشید که آنچه را بعنوان شخصیت، هویت یا هستی روانی خود فرض می‌کنیم، بیگانه‌ای است که عوامل محیط بر ما القاء کرده است و در ذهنمان نشانده است.

+ آگاه باشید که تنها فکر وجود دارد، نه فکر بعلاوهء "من" و صفات آن.

+ آگاه باشید که در جریان القاء علائم هویتی، جامعه در بند منافع خودش بوده است، نه در بند مصلحت ما.

+ آگاه باشید که جامعه در هر قدم از زندگی به ما دروغهایی را القاء کرده است.

+ آگاه باشید که هم‌اکنون تمام رفتارها و تصمیمات و بطور کلی زندگی ما برای حفظ علائم دفاعی و نمایشی است که جامعه از ما طلب می‌کند.