‏نمایش پست‌ها با برچسب تلخند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تلخند. نمایش همه پست‌ها

رهایی!



   تصویر فوق که کار آقای Jim Benton است، کار بامزه‌ای‌ست. اگر چه به طنز است، اما - چه خود طراح بداند و چه نداند - به نکتهٔ جالبی هم اشاره دارد.

   «رهایی باید از درون باشد»(!) جمله‌ٔ معروفی‌ست که در فضاهای عرفانی و درون‌گرایانه به شکلهای متنوع گفته می‌شود. اما وجه شبه این طنز تصویری فقط نکتهٔ «از درون» بودن رهایی نیست.

   چهار وجه دیگر تشابه بنظر می‌رسد:

سبیل



   پربیراه نگفته‌ام اگر بگویم اصلی‌ترین نیاز و نمود نفس یا همان شخصیت و هویت، که چیزی جز فکر و خیال نیست، نمایش است. تا خودش را به رؤیت نرساند، آرام و قرار ندارد. بهر حیله و ترفندی که شده متوسل می‌شود، به هر بدبختی و دشواری‌ئی که شده خودش را می‌اندازد، تا فقط بگوید: «این منم، من.»، «من هستم.»، «من را ببینید.».

   علتش هم اینست که چون پوچ است، می‌خواهد بوسیلهٔ به رؤیت رسیدن و جلب و جذب توجه و تحسین، سرپوشی بر پوچی‌اش بگذارد. تا نه خودش و نه دیگران آن پوچی و بدبختی‌اش را متوجه شوند.

   حال آنکه اگر یک لحظه از روی صداقت و رک بودن، با خودش مواجه شود، و بسادگی با پوچی و هیچ بودن خودش روبرو شود، و از این روبرو شدن با پوچی‌اش نترسد، راحت می‌شود. خلاص می‌شود. نجات پیدا می‌کند.

   داستان چکیده‌نویسی این هفتهٔ آقا داود از مثنوی معنوی، حکایت آن مرد لاف‌زن است که هر روز سبیلش را چرب می‌کرد و می‌رفت به دیگران نشان می‌داد که یعنی من غذای چرب خورده‌ام. در حالیکه گرسنه بود و هیچ چیز برای خوردن نداشت. و ماجرای بسیار جالبی که پیش آمد که می‌توانید در ادامه بخوانید.

   بنظرم این حکایت شیرین، دقیق و جذاب و تکان‌دهنده، وصف‌حال‌ترین داستان مثنوی‌ست برای ما آدمهای سیبیلو! (زن و مرد هم ندارد! خانمها الکی خوشحال نباشند!)

صبر کن بر درد نیش



   در جلسهٔ سوم شرح مثنوی، مفهوم «صبر» را بررسی کردیم. اینکه «صبر» با «انتظار» فرق دارد. اینکه کسی که در خودشناسی پا می‌گذارد، از نازک نارنجی بودن باید خداحافظی کند برای همیشه. اگر توقع داشته باشیم به تریج قبایمان برنخورد و در عین حال خودشناسی کردن اثر کند، خیال باطلی‌ست.

   در حقیقت هنگام خودشناسی، باید دست کسی که باعث ضربه زدن به شخصیت من می‌شود را ببوسم. اگرچه برایم تلخ و ناگوار است که به من «توهین» شود، یا به من اهمیتی داده نشود، اما در این جریان فایدهٔ بسیاری نهفته است. تفصیل آن را در خلاصه‌نویسی آقا داود از داستان «شیر بی یال و سر و اشکم» مثنوی می‌توانی بخوانی.

به چشم خود نگر



   داستان «خر برفت و خر برفت» هر قدر هم مکرر شود، همچنان وصف حال من انسان امروزی‌ست. حکایت من است که همه چیز را چون دیگران گفته‌اند و قبول دارند و تجلیل و هلهله می‌کنند، من هم می‌پذیرم و روی آن درنگ و تأمل نمی‌کنم.

   قبلاً دربارهٔ آزمایش روانشناسانهٔ استنلی میلگرم که مرتبط با موضوع این داستان - اتوریته - است، مطلبی نوشته بودم. در آن یادداشت فیلم آزمایش مذکور نیز آمده است. اکنون چکیدهٔ شرح و تفسیر این داستان که برگرفته از دومین جلسهٔ شرح مثنوی است را در خلاصه‌نویسی تهیه شده توسط آقا داود می‌خوانیم.

مادر بت‌ها



   در جلسهٔ اول از جلسات آنلاین شرح مثنوی از بنیادی‌ترین مسئلهٔ روانی انسان صحبت شده است. مولانا جلال‌الدین با طرح «داستان آن شخص که مادرش را کشت...» اصلی‌ترین گرفتاری انسان را بیان می‌کند و می‌گوید اگر آدمی به این موضوع توجه کند، مشکلات(روانی) دیگرش همه حل خواهد شد.

   این داستان را بصورت چکیده‌شده در خلاصه‌نویسی دقیقی که آقا داود از فایل‌های صوتی تهیه کرده است، می‌توانید در ادامه بخوانید.

سیگارت رو بکش



سلام داود جان،

   ممنونم بابت نهار و چایی. کنار پنجره نشسته‌ام، لیوان چایی را پر کرده‌ام و دارم این نامه را برایت می‌نویسم و تو کمی آنطرف‌تر خوابیده‌ای. می‌خواهم کم کم بروم خانه. گفتم بیدارت نکنم و با این نامه هم ازت تشکر کنم و هم خاطره‌ای برایت تعریف کنم. 

   امروز بیشتر وقتمان به صحبت دربارهٔ عرفان و خودشناسی و اشعاری که از مثنوی خواندیم گذشت. بعد از حرفهامون، وقتی داشت خوابت سنگین می‌شد، چیزی از دوران جوانی‌ام یادم آمد. آنوقتها تو نبودی یا احتمالاً خیلی کم‌سن و سال بودی. محله‌ای در تهران بود بنام «شهر نو» که روسپی‌ها آنجا بودند. هم اقامت داشتند و هم باصطلاح کار می‌کردند بندگان خدا.

   من آن روزها در حال مطالعهٔ جامعه‌شناسی بودم و سخت در فکر نجات بشریت. از اینکه بشر تا این حد به انحطاط و ظلم و فساد کشانده شده رنج می‌کشیدم و دوست داشتم راه نجاتی برای عالم پیدا کنم. این بود که مدام کتابهای روانشناسی و جامعه‌شناسی می‌خواندم و گاه خودم هم دست به تحقیقاتی جامعه‌شناسانه می‌زدم تا ریشهٔ این انحطاط را پیدا کنم.

چشمهایش



   دو مطلب در این رابطه. مطلب دوم را اول می‌گویم و مطلب اول را دوم!

   دو سه روز پیش، عزیزی می‌گفت: "وقتی چند ماه پیش، از استرالیا خارج شده بودی، اتفاق ناگواری در سیدنی افتاد که از آن بی‌خبری." گفتم: "همین است دیگر. دو سه ماه مملکت‌تان را رها می‌کنم، اینطوری می‌شود! حالا بگو چه اتفاقی؟" گفت: "مردی به زنی تجاوز کرده بود. دستگیرش کردند و بعد از تحقیقات فهمیدند این مرد سابقه‌دار است و قبلاً هم از اینجور کارها می‌کرده. از خودش که پرسیده‌اند چرا دوباره این کار را کرده‌ای، گفته: "وقتی از زندان آزاد شدم، هیچ کار و باری نداشتم و هر جا رفتم کار گیرم نیامد. این بود که خواستم باز برگردم زندان. برای همین، این کار را کردم." 

   خانواده و فردی که به او تجاوز شده بوده، از دولت استرالیا شکایت کرده‌اند که چرا چنین کسانی را در جامعه رها می‌کنید، در حالیکه هیچ فکرش را نمی‌کنید که اینها بعد از آزادی، نیاز به کار و حقوق دارند تا دوباره به وضع سابقشان برنگردند؟ فرد متجاوز هم از دولت شکایت کرده که اگر شما بعد از آزاد شدنم از زندان، بمن کار داده بودید، این وضع پیش نمی‌آمد! خلاصه اینکه همهٔ کاسه کوزه‌ها سر دولت شکسته شده و باید غرامت به هر دو طرف بپردازد. خیلی از نهادهای دفاع از حقوق شهروندان هم از این دو طرف دعوی حمایت کرده‌اند."

    گفتم: "نمی‌دانستم مردمان دو سرزمین ایران و استرالیا تا این حد شباهت فرهنگی دارند!". +
   

نقد حال ما


  
   چند روز پیش ویدیویی در وبلاگ محمدجعفر مصفا منتشر شد که در آن، حکایت "علی بهانه‌گیر" را ایشان نقل می‌کند و ارتباط آن با ذهن دائماً بهانه‌گیر ما را بیان می‌کند. این حکایت دو جنبه و وجه تشابه با وضعیت ما دارد: یکی همینکه ذهن از هر چیزی بهانه‌ای می‌سازد برای ناآرام بودن و احساس کمبود، نقص و بدبختی کردن، و دوم و مهمتر اینکه ذهن، خود را آن کسی می‌پندارد که نیست! و برای آن کسی که نیست، غصه می‌خورد! یعنی اصلاً او سید نیست، ("حسن آقا" نیست!) ولی خودش را سید می‌پندارد و برای جد نداشته‌اش غصه می‌خورد!

   آقا مرتضی دیانتدار این حکایت را بخوبی به نظم درآورده و برایمان نوشته است:

بشنوید ای دوستان این قصه را
تا چه باشد نفس ما این عرصه را

مزخرف



برای زیستن دو قلب لازم است،

   قلبی که دوست بدارد،

   قلبی که دوستش بدارند ...

                                        احمد شاملو


خدا کند که نیایی!



   اصفهان هستیم، داخل پاساژی کنار خیابان چهار باغ. شش هفت نفری می‌شویم. داخل پاساژ وارد کتابفروشی‌ئی می‌شویم و کتابفروش، آشنای دیرین یکی از همراهان ما درمی‌آید. آدمی‌ست خوش سر و زبان. دوست ایام جوانی‌اش را که می‌بیند شروع می‌کند به آوردن کتابهای شعر و با آب و تاب برایش می‌خواند. شعر می‌خواند و شعر می‌خواند و ما مجذوب شور و حرارت شعرخوانی‌اش شده‌ایم، و البته شعرهای کم و بیش خوبی که انتخاب می‌کند.

   جمع‌مان جمعی نیمه متأهل، نیمه مطلقه و نیمه مجرد است! کتابفروش به این شعر که می‌رسد همه از ذوق روده‌بُر می‌شوند:

چه روزگار خوشی بود
                              روزگار جدایی

خدا کند که نیایی!


سلطان شیعه



   عرض خاصی نیست. سفرنمای کوتاهی‌ست از دیدار از شهر و گنبد سلطانیه در نزدیکی زنجان همراه با دوست عزیزم آقا مصطفای بی‌رنگی که "تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد".

آب و سبو



   این عکس مسجدی در ترکیه نیست! اینجا محله‌ای است بنام Auburn در سیدنی که بیشتر اهالی آن، ترک‌های ترکیه‌اند و این مسجد بزرگ و زیبا را هم آنها ساخته‌اند، با همان سبک معماری مساجد ترکیه. سیدنی و کلاً استرالیا، همانطور که قبلاً هم در پادکست‌هایی گفته بودم، شهر و کشوری بلحاظ فرهنگی بسیار متنوع‌اند. هندوها معابد خودشان را دارند، مناسک‌شان و جشن‌هایشان را اجرا می‌کنند، چینی‌ها معابد و مراسم خودشان را دارند(محلهٔ Cabramatta)، مسیحی‌ها و مسلمان‌ها هم کلیسا و مساجد خودشان را. همجنس‌گراها هم البته همینطور. (در مورد یکی از معابد بودایی در سیدنی قبلاً مطلبی نوشته بودم. اینجـا)

مسخ



   می‌دانم می‌گویی: "همه اینطور نیستند، همه که پدر مادرشان را خانه سالمندان نمی‌گذارند." قبول! و باز می‌گویی: "بیشتر، کسانی این کار را می‌کنند که والدین‌شان در جوانی رفتار خوبی با آنها نداشته‌اند. اگر والدین در طول زندگی و تعامل با فرزندان‌شان انسان‌های دلنشین و خوش‌رفتاری بودند، فرزندان هم دلشان نمی‌آمد که آنها را خانه سالمندان بگذارند." و باز هم قبول! اینها جای خود.

شهری و روستایی



جلسات ۳۹ و ۴٠ و ۴۱

دفتر سوم، بیت ۲۳۵ به بعد  

"داستان فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح (اصرار)  بسیار" (بخش اول)

   یادآوری این نکته که داستانهای مثنوی عمدتاً حکایت از درون ما انسان ها می کنند. شخصیت های این داستان ها در درونِ من و توی انسان هستند و شخصیت هایی بیرونی نیستند... این ها دقیقا عناصر درونی و روانی ما انسانها هستند. این نکتۀ خیلی مهمی است که در داستان "مرد شهری، مرد روستائی" هم جریان دارد. انسان، ذاتاَ با عشق و در پاکی روانی به دنیا می آید و ذهنی پاک و بدون صورت دارد. نفس و من که چیزی جز پندار نیست، چیزی جز صورت نیست، ساختۀ ذهن است و در انسان بصورت ذاتی وجود ندارد. انسان در طول القائاتی که از بیرون و محیط (جامعه، پدر، مادر، رادیو، تلویزیون، مدرسه و...) به او می شود، این القائات را می پذیرد که تو چیزی هستی، یعنی توی انسان از لحاظ ذهنی یک من و شخصیت ذهنی داری. این را به انسان القاء می کنند از کودکی و انسان هم بدلیل خامی، این القائات را می پذیرد و در نهایت گرفتارِ این پندارِ من و خود و هزاران بدبختی ای که نفس به همراه دارد، می شود... با حاکمیت نفس بر ذهن، انسان دچارِ چیزی شدن و "خواستن" می شود.

   یکی از موضوعاتی که مولوی در داستان "مرد شهری، مرد روستائی"، به آن می پردازد این است که چه می شود که انسان اسیر "خواستن" می شود؟

خوب که چی؟!



   قلعهٔ الموت را لابد می‌شناسی. نه؟ قلعه‌ای است که در استان قزوین است و حدود هزار سال پیش شخصی بنام حسن صباح که نهضتی راه انداخته بوده و عده‌ای فدایی دور خودش جمع کرده بود، در این قلعه زندگی و حکمرانی می‌کرده. قلعهٔ الموت در ارتفاع حدود دو هزار متری ساخته شده بود و الان دیگر جز خرابه‌ای، چیزی خاصی از آن باقی نمانده. اما طبیعت اطرافش بسیار دیدنی است. 

   نوجوان که بودم پسردایی کتابخوان و عشق‌رمانی داشتم که یک بار با آب و تاب و ملچ ملوچ فرهنگی‌اش از رمان تازه‌خوانده‌اش تعریف و تمجید می‌کرد: خداوند الموت. نوشتهٔ ذبیح‌الله منصوری. که دوستان یحتمل می‌دانند که تاریخ‌دان و تاریخ‌ساز بوده‌اند ایشان! این رمان به ماجرای حسن صباح ظاهراً پرداخته است.

لافیان



   می‌گویند شخصی را در شهر کتک مفصلی زدند و او پا به فرار گذاشت و رفت کیلومترها دورتر به شهر خودش، به محله‌اش، داخل منزلش، در را قفل کرد و رفت بالای پشت‌بام منزل و رو کرد به طرف شهری که در آن کتک خورده بود و داد و فریاد و فحش و نفس‌کش طلبیدن که "پدرتان را در‌می‌آورم. می‌کشمتان و ...".

   همسر او از پایین، داخل حیاط، صدایش می‌زد که: "بیا پایین مرد. خون به پا نکن."!

جوانمرد یا مخنث؟



   ماه رمضانی چه چیزهایی به فکر آدم می‌رسد. یا حضرت عباس به داد بندگانت برس! توبه، توبه!

   می‌گویند: مردی با زنی زنا می‌کرد و در همان حال چشمان خود را بسته بود. زن پرسید: چرا چشمانت را بسته‌ای؟ مرد جواب داد: نمی‌خواهم نگاهم به نامحرم بیافتد!

   جامعه جان، سفارش‌هایت به رعایت اخلاق، هلاکم کرده است.





تناقص

"ازدواج"

یتیم




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.

   از دست این بازی‌های خنک اجتماع که برای حفظ نظام شخصیت، بدون توجه به اینکه آیا واقعاً معنویت و اخلاق ذاتی و اصیل در درون فرد و افراد جریان دارد، فقط سعی در حفظ ظاهر و پوسته دارند و از خالی بودن درونش بی‌خبرند، جداً هم باید خندید. چه حال و روزی!

    فایل صوتی فوق قسمتی است از پرسش‌پاسخ شماره ٢٣ سایت محمدجعفر مصفا که طی همین ده دوازده روز آینده، گوش شیطان کر، بطور کامل بروی سایت ایشان منتشر خواهد شد.