نمایش پستها با برچسب ویدیوکست. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب ویدیوکست. نمایش همه پستها
دیوار
داشتم از خیابانی در منطقهای بنام Bonnyrigg گذر میکردم که پدیدهٔ جالبی دیدم. ما هم که نخورده مست و فضول، همینطوری سرمان درد میکند برای موضوعات عرفانی، چه برسد به اینکه ابوالفضل هم یاریمان کند و چیزی پیش پایمان بگذارد برای اینجور صحبتها. ویدیوی زیر را گرفتم تا دربارهاش مطلب یا شاید مطالبی بگویم. ببینیم چه میآید.
کرامت!
پارسال تابستان با عدهای از دوستان سفری کردیم به کردستان و در روستای قروه، شهر سنندج و روستای کومایین سیر و سیاحت. اوقات خوشی با دوستان عزیز حمید در قروه، مختار در سنندج و کومایین، و نصیر و محمد و میکائیل و کوروش بسر شد. طبیعت کردستان دیدنی و دهانبند بود. هر چند بقول نصیر، «هیچ زمانی برای گردش در طبیعت کردستان مانند اردیبهشت نمیشود»!
سنندج خانقاه رفتیم. شب جمعه بود و مراسم ذکر، دف و سماع. روز بعدش، جمعه صبح کله سحر، از سنندج راهی روستای کومایین شدیم. مراسم سالانهٔ دراویش بود بر سر مزار بعضی از مشایخ آنها. با شیخ حسن عزیز آشنا شدم. البته اینکه میگویم «شیخ» من باب اصطلاح است، و الا ایشان بسیار جوان است. (کلمهٔ «شیخ» در عربی اصلاً یعنی «پیرمرد»، اما معنی اصطلاحی آن «مرد بزرگوار»، «رئیس طایفه» و «مرشد» است.)
یک لم
لم (به کسر لام و تشدید میم) یعنی بازی، تمرین، قلق، فوت و فن
دوست عزیزم، محمدرضا، پارسال هدیهای بمن داد. از این خودکارها هستند که برای معلمهاست، یک طرفش خودکار و طرف دیگرش چراغقوه لیزری دارد. من هم که، میدانی، مثل چارلی چاپلین در فیلم "عصر جدید"ش که هر چیز دم دستش میرسید فکر میکرد مهره است و باید پیچانده شود، حتی دکمههای دامن آن خانم، بمحض گرفتن و بازی کردن با قسمت لیزرش، ایدهای بذهنم آمد. و واقعاً چقدر این تشبیهی که در ویدیوی زیر میبینید بر عملکرد ذهن منطبق است و مفید است برای تمرین و بازی با تصاویر ذهن:
غارهای جنولان
جای شما خالی روز دوم فروردین امسال زدیم به طبیعت. سفری یک روزه به خطهٔ روحپرور(!) غارهای جنولان، حدود دویست کیلومتری سیدنی، کمی آنطرفتر از منطقهٔ "سه خواهرون" یا کوههای آبی(Blue Mountains) که فکر میکنم معرف حضور انورت باشد. دشتها و درههای بسیار زیبایی در مسیر بود و خوشبختانه بسیار خلوت، طوریکه ترسی زیبا آدم را برمیداشت.
تصویر فوق پانوراماست. دکمهٔ زیر تصویر را بسمت چپ و راست بکشید.
در طول مسیر لابلای درختهای جنگل مترسکهای سفید که تداعیکنندهٔ روح بودند گذاشته شده بود و روی تکه کاغذی کنار آنها نوشته شده بود: "قتلهای اسرارآمیز"! آدم را یاد فیلم "پروژهٔ جاودگر بلر" میانداخت. بعد که "یاحضرتعباسکنان" به دهکده یا منطقهٔ اصلی غارها عز شرف پیدا کردیم کاشف به عمل آمد که حکایت این "ارواح قاتل" در حقیقت جزئی از اسطورههای رایج مردم آن منطقهٔ جنولان بوده و برای اینکه این داستانها و اسطورهها را زنده نگه دارند چنین ابتکار جالبی کرده بودند.
دلآرام
برای دیدن تصویر در اندازهٔ اصلی روی آن کلیک کنید.
در یادداشتی با عنوان "خیامی" دربارهٔ تألیفات مرحوم کاظم برگنیسی مطلبی کوتاه نوشته بودم. یکی دیگر از تالیفات ارزشمند ایشان، شرح دو جلدی غزلیات سعدی است. تا جائی که اطلاع دارم، در بازار کتاب، تاکنون چهار شرح و توضیح برای غزلیات سعدی نوشته شده:
۱. شرح دو جلدی مرحوم کاظم برگنیسیست از مرحوم(!) انتشارات فکر روز، دو جلدی
۲. "شرح غزلهای سعدی" تألیف دکترها محمدرضا برزگر خالقی و تورج عقدایی از انتشارات زوار
۳. "غزلیات شیخ شیراز، سعدی" با مقدمه و شرح بهاءالدین اسکندری
۴. غزلیات سعدی، با معنی واژهها و ... از دکتر خلیل خطیبرهبر (یک جلد)
۱. شرح دو جلدی مرحوم کاظم برگنیسیست از مرحوم(!) انتشارات فکر روز، دو جلدی
۲. "شرح غزلهای سعدی" تألیف دکترها محمدرضا برزگر خالقی و تورج عقدایی از انتشارات زوار
۳. "غزلیات شیخ شیراز، سعدی" با مقدمه و شرح بهاءالدین اسکندری
۴. غزلیات سعدی، با معنی واژهها و ... از دکتر خلیل خطیبرهبر (یک جلد)
شور عشق
- ساعت چنده مسعود؟
- تاریکه. نمیبینم. صبر کن الان از روی گوشیم میگم... یازده و نیم تقریباً.
- چه خوب اومدیم بالا. دو هفته پیش، از عمران تا کارا نیم ساعت طول میکشید بیایم. الان تقریباً یک ربعه رسیدیم. اون هم با کولههای پر.
- و این خربزه که دستته!
- گمونم از همین پایین اگه صداشون کنیم بشنوند.
- نترسند یک وقت.
- (با فریاد) ما اومدیـــــم!
ایست
ذهن(و بمصداق آن، بعضی افراد) طالب مطالبی بیش از آنچه گفته شده است(هستند)، در حالیکه به آنچه تاکنون گفته شده توجه جدی(تجربی) نکرده(اند). میخواهند موضوعاتی بررسی شود، اما بررسی آن موضوعات موقوف درک شخصی(وجودی، تجربی) مطالب قبلی است. خوب، روشن است که اگر انسان وضعیت روحی-روانیاش آماده و مستعد پذیرش محتوای جدید نباشد، پس از دریافت مطالب فرای تواناییاش، دچار مشکل خواهد شد.
طفل را گر نان دهی بر جای شیر
طفل مسکین را از آن نان مرده گیر
سلطان شیعه
عرض خاصی نیست. سفرنمای کوتاهیست از دیدار از شهر و گنبد سلطانیه در نزدیکی زنجان همراه با دوست عزیزم آقا مصطفای بیرنگی که "تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد".
خیامی
چند ماه پیش یادداشتی نوشته بودم که با شرحی دربارهٔ بیت "مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم / جرس فریاد میدارد که بربندید محملها" شروع میشد. در ادامهٔ یادداشت و نیز در قسمت نظرات آن یادداشت، در پاسخ به سئوال ساناز عزیز دربارهٔ شرح حافظ مرحوم کاظم برگنیسی توضیحاتی داده بودم. مدتی بعد، چند دوست ایمیلاً(بله، ایمیلاً!) دربارهٔ شرح حافظ ایشان سئوال کرده بودند و گفته بودم که بزودی یادداشتی در این رابطه خواهم نوشت. این یادداشت البته دربارهٔ شرح حافظ کاظم برگنیسی نیست! آن را بعداً خواهم نوشت.
ماجرای تهیهٔ کتاب کمیاب حافظ برگنیسی سر درازی دارد و بنده هم صد البته نمیتوانم همهاش را بگویم! یادم میافتد به سکانسی در فیلم "دیوانه از قفس پرید" جک نیکلسون، که وقتی آن جوان را پس از شب خاصی که گذرانده بود، پرستار مجبورش میکرد "همهٔ آنچه اتفاق افتاده بود" را بگوید، جوان میگفت: "یعنی همهاش را بگویم!؟".
بله، امسال که ایران بودم بدلایلی به صرافت افتادم تا کتاب حافظ برگنیسی را تهیه کنم و ماجراهای جالبی هم "در ره منزل" این کتاب پیش آمد. شاید آخرین خوشاقبالی این راه، آشنا شدن بیشتر با آثار مرحوم برگنیسی بود، از جمله کتاب "حکیم خیام و رباعیات" ایشان که تحقیق و تعلیقی است مبسوط دربارهٔ خیام، شعرش، ریاضیدانیاش و فیلسوفیاش، همراه با صفحهآراییهای چشمنواز.
چند روز پیش در منطقهای بنام The Valley of the Waters با این کتاب محشور گشتم. "فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی" بقول حافظ. چیه این که الکی تعارف میکنیم "جای شما خالی"؟ هیچ هم جای شما خالی نبود! خلوتی بود "به کام و آرزوی دل".
خلاصه زمانی را با مشهدی خیام نیشابوری سر کردیم. بعضی حرفهایش در حد یک سری شعار و تبلیغات بود، یک سری مغالطهٔ رندانه و بعضیهایش هم بیربط و شلوغپلوغ کردنهای فلسفی. مثلاً میگوید:
گویند بهشت با حور خوشست
من میگویم که آب انگور خوشست
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
آواز دهل شنیدن از دور خوشست
خوب، این ضربالمثل چه ربطی به سه مصرع قبلیاش دارد؟! "آواز دهل شنیدن از دور خوشست" برای جایی بکار میرود که چیزی از دور خوشایند بنظر بیاید ولی از نزدیک چندشآور. در این رباعی میگوید "حور و بهشت از دور که وعدهاش را میدهند خوب بنظر میرسد، ولی اگر نزدیکش بروی خوب نیست."! این حرف درست است؟! چرا از نزدیک خوب نباشد؟! منظورم این است که این ضربالمثل در این زمینهای که بکار برده تناسب ندارد. باید چیز دیگری استفاده میکرد.
سه خواهرون
ژانویهٔ امسال به Blue Mountains رفته بودم و بخاطر مهآلودی شدید هوا از طبیعت و کوه و درهاش چیزی دیده نمیشد. در یک ماههٔ اخیر بعد از رصد کردن روزی آفتابی بالاخره همین یکشنبه شکار شد و دوباره Blue Mountains ملاقات گردید.
عادت، ذهن و زندگی
شناخت عادتهایی که ذهن به آنها خو کرده و توجه به آنها در طول(و عرض!) زندگی، انسان را از یکنواختی و کهنهگی بطور ناخودآگاه خارج میکند. چنین نگاه، مشاهده و توجهی میتواند انسان را در کیفیتی ورای ذهن قرار دهد.
واتامولا
چند روز پیش، جای شما سبز، طی سفری یکروزه به پارکی جنگلی شرفیاب گشتیم به نام Royal National Park. و سپس به برکهای در این پارک بنام Wattamolla.
رضا
نائین هستیم. میگویند این شهر قسمتی دارد بنام "بافت تاریخی" که محلههای قدیمی شهر آنجاست. با کمی پرس و جو و سعی و خطا بالاخره بافت تاریخیاش را پیدا میکنیم.
لتعارفوا
در قرآن آیهای هست به این ترجمه: «اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفریدیم، و شما را ملّت ملّت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایى متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. بىتردید، خداوند داناى آگاه است.» مدتها بود روی این موضوع فکر میکردم که این کلمهٔ «لتعارفوا» در این آیه چه معنیئی دارد. اینکه انسانها دارای فرهنگهای متفاوت هستند، چطور میتواند به شناختشان از همدیگر کمک کند؟ (اینطور که آیه میگوید.) در حقیقت، اینطور بنظر میرسد که تفاوت فرهنگی باید شناخت همدیگر را سختتر کند. یعنی اگر مثلاً دو نفر همزبان و همفرهنگ نباشند، قاعدتاً باید حداقل براحتی همدیگر را درک نکنند. متوجه تناقض (ظاهری) هستی؟
مسجد مهمانکش
طی سفر تابستانی گروه خمر کهن، هر شب جلسهای داشتیم. یا مثنوی میخواندیم یا دربارهٔ موضوعی صحبت میکردیم. شب دوم اقامتمان در اصفهان موضوع جلسه، داستان "مسجد مهمانکش" از مثنوی معنوی بود. آن شب اصل داستان و ابیات آن را از مثنوی خواندیم و دربارهٔ نکاتی از آن گفتگو کردیم.
همان شب، جای شما خالی، آقا نبیل هم آمد و دو قطعه دف و آواز برایمان اجرا کرد که بسی به دلمان نشست. هر دو قطعه غزلیاتی از دیوان شمس بودند. اولی به مطلع:
ای عاشقان! ای عاشقان! دیوانهام، کو سلسله؟!
ای سلسلهجنبان جان! عالم ز تو پر غلغله
و دومی غزل محبوب:
همان شب، جای شما خالی، آقا نبیل هم آمد و دو قطعه دف و آواز برایمان اجرا کرد که بسی به دلمان نشست. هر دو قطعه غزلیاتی از دیوان شمس بودند. اولی به مطلع:
ای عاشقان! ای عاشقان! دیوانهام، کو سلسله؟!
ای سلسلهجنبان جان! عالم ز تو پر غلغله
و دومی غزل محبوب:



























