‏نمایش پست‌ها با برچسب ملا نصرالدین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ملا نصرالدین. نمایش همه پست‌ها

قیامت


برای تماشای تصویر در اندازهٔ اصلی، روی آن کلیک کنید


   یک نفر با لحنی اعتراض‌آمیز بمن می‌گفت: «شما سوزنت روی مولانا گیر کرده؟»! و من ماجرای ملا نصرالدین را برایش تعریف کردم. که روزی یک تار دستش گرفته بود و دائم روی یک سیمش می‌نواخت. از او پرسیدند: «ملا، نوازنده‌ها دستشان را روی پرده‌ها حرکت می‌دهند و نت‌های دیگر را هم می‌نوازند». ملا گفت: «آنها چون سرگشته‌اند، و نت اصلی را پیدا نکرده‌اند، چنین می‌کنند. من نت اصلی را گیر آورده‌ام! خودش است!»

   غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ از دیوان شمس به تأویل و تفسیر خانم پری‌سیمای عزیز را می‌خوانیم. پرانتزها فضولی‌های بنده است.

هو الرزاق



   دوران کارشناسی استادی داشتیم مسن، بسیار مأخوذ به حیاء، "مبادی آداب" و البته باتجربهٔ زیاد تدریس و خوش‌سخن. دکتر سجاد اصلاً ادبیات درس می‌داد اما در گرایش ما چون استاد کم بود، انواع دروس را تدریس می‌کرد و بقول دوستان، آچارفرانسه بود. پارسال پریسال هم سری به دانشکده زدم و دیدم هنوز آنجا مشغول به تدریس‌اند.

   شاگرد مورد علاقه‌شان بودم و البته دلیل داشت. سوای اینکه دانشجوی مثبتی بودم و درس‌بلد، سئوالات کلامی‌ئی(عقیدتی و فلسفی) می‌پرسیدم که اساتید معمولاً پاسخ خردپسندی برایش نداشتند و این موضوع را در دفتر کارشان هم بین یکدیگر مطرح می‌کردند و بهمین خاطر میانشان اسمی در کرده بودم. لذا دکتر سجاد هم برای اینکه بنوعی من در رودربایستی قرار بگیرم و یک وقت از آن سئوالات کذائی سر کلاس ایشان نپرسم، بارها و بارها سر کلاس درس از من تعریف و تمجید می‌کرد و صد البته در آن سن و در آن جمع بسیار پراناث، برایم خوشایند بود! اما همیشه نیروی کنجکاوی چشم بر این خوشایندی می پوشید و کار خودش را می‌کرد.

زبان عربی



   با خانمی صحبت از ناسازگاری همسر می‌رفت. می‌گفت هر چه می‌کنم حرف حساب را نمی‌فهمد. چه کنم؟ گفتم شاید کار فرهنگی یعنی توصیه به خیر و صلاح و گفتگوی باملایمت و منطق افاقه کند. گفت: نفست از جای گرم بلند می‌شود! این آدمی که من می‌بینم فهم و فرهنگ و منطق پیشکش، ابتدایی‌ترین اصول انسانی را هم متوجه نمی‌شود.

   می‌گویند از ملا نصرالدین ‌پرسیدند: "ملا، اگر سگ به ما حمله کرد چکار کنیم؟" ملا گفت: "آیة الکرسی بخوانید. سگ و اجنه از آیة الکرسی می‌گریزند." و کمی با خودش فکر کرد و ادامه داد: "البته محض احتیاط یک چوبی چیزی دم دستتان باشد. چون بعضی سگ‌ها عربی نمی‌فهمند!"

"عشق"



 
ملا نصرالدین از شخص زشت‌رویی پرسید: "اسمت چیست؟"

آن شخص گفت: "آدم."

ملا گفت: "خدا پدرش را بیامرزد که این اسم را روی تو گذاشت. وگرنه با این قیافه از کجا می‌فهمیدیم که تو آدمی؟"

همانجا



   در جلسهٔ آنلاین هفتهٔ پیش(جلسهٔ شمارهٔ ۱۳۵ شرح مثنوی) قول دادم به تعدادی از سئوالات دوستان که هفته‌ها پیش و بعضی‌ها ماه‌ها پیش مطرح کرده‌اند، بپردازم. مدتی است در جلسات آنلاین کمتر وقت می‌شود به سئوالات دوستان برسیم. علتش هم یکی پرچونه‌گی من است، یکی هم کم بودن وقت هر جلسه. و این دو علت، ظاهراً هیچکدام درمان‌پذیر نیستند!

    بهرحال ضمن عذرخواهی از دوستانی که مدت زیادی است سئوالاتی مطرح کرده‌اند و بنده با ایمیل به آنها نوشته بودم "بزودی" دربارهٔ سئوال‌ها صحبت خواهم کرد، با ذکر دو نکتهٔ مقدماتی، به پرسش‌های این دوستان می‌پردازم. نکتهٔ اول اینکه راستش را بخواهید خوش ندارم "جواب"دهنده باشم و بنظرم هم کار عاقلانه‌ای نمی‌رسد. یعنی یکی سئوال کند و من جواب بگویم. زیرا سوای اینکه شبههٔ عقل‌کل بودن و همه‌چیزدان بودن من بوجود می‌آید(که البته از این یکی ژست همچین بدم هم نمی‌آید!)، بنظرم سئوال‌ها بطور کلی می‌تواند حداقل چهار حالت داشته باشد.

آش



    این عکس را یکنفر توسط ایمیل برایم فرستاده و در زیر آن اینطور نوشته است:

بسم الله الرحمن الرحیم

   این تصویر نمایی نادر از مقبره رسول اکرم است که برای زائرین بسته است. شاید حتی 0.1% مسلمانان نیز فرصت مشاهده این مکان را پیدا نمی کنند.

   لطفاً برای بهرهٔ معنوی، آن را برای همه ارسال نمایید.



   نوجوان که بودم در خانهٔ پدربزرگ کتابخانهٔ کوچکی بود که حاوی چند توضیح‌المسائل و نهج‌البلاغه و یک مثنوی معنوی درب و داغان و مشتی کتاب تاریخی و غیره بود. یکی از بهترین این کتابها سری سه جلدی کشکول طبسی بود. حاوی مطالب متنوع با قلمی روان از یک عالم دینی خوش‌ذوق و شوخ‌طبع. یکی از حکایتهای طنز بخش فکاهیات این کتاب این بود: