نمایش پستها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پستها
ریشه
بگذار خاطرهای را برایت تعریف کنم. سال دوم راهنمایی بودم، معلمی داشتیم برای درس قرآن بنام آقای رحیمی، که «هر کجا هست، خدایا بسلامت دارش». قدی نسبتاً کوتاه، تپل و دوستداشتنی، صدایی بسیار آرام و لطیف، و وجناتی بسیار مطبوع و دلنشین داشت.
روزی قرار بود از ما امتحان قرآن بگیرد. دوستانم من رو شیر کردند که اگر جرأت تقلب کردن داری، سر امتحان قرآن تقلب کن. من خب کلاً درسم خوب بود و علی رغم شیطون بودن چون درسها را سر کلاس خوب میگرفتم، نیازی به درس خواندن در خانه یا تقلب کردن سر امتحان نداشتم. ولی خب، بچهها تحریکم کردند که تو میترسی تقلب کنی و از این حرفها، و من هم گفتم قبول، سر امتحان قرآن این هفته تقلب میکنم.
روز امتحان جزوهٔ قرآنم را گذاشتم در جاکیفی داخل میز و هر وقت آقای رحیمی پشتش به من میشد، جزوه رو بیرون میکشیدم و ورق میزدم که دوستانم ببینند که یعنی دارم تقلب میکنم. (در حالیکه اصلاً نیازی هم نداشتم.)
بیحوصلهگی زنانه
یکی از سوالهای بسیار رایج و شایع خانمهایی که در مباحث خودشناسی هستند، در رابطه با خلقیات خانمها نسبت به همسر یا همدمشان است. دوستان زیادی میپرسند که «آیا بدخلقیهایی که ما نسبت به همسر و همدممان داریم فقط مربوط به نفس و هویت است یا دلیل دیگری هم دارد؟». «آیا باید خودم را شایستهٔ ملامت و سرزنش بدانم یا نه؟»
از طرفی دیگر، آقایان هم تمام بدخلقیهای همسر و همدمشان را به گرفتار نفس بودن آنها نسبت میدهند.
تعارف
یکی از بحثهای اخیری که در گروه خودشناسی مطرح شد، موضوع «تعارف از دیدگاه خودشناسی» است. در جریان این پدیدهٔ فرهنگی خاص، دو طرف وجود دارند. یکی تعارفکننده، و دیگری تعارفشونده. هر دوی این اطراف(جمع طرف است!) درگیر «خود»ند.
من که به تو پیشنهاد خوردن غذایم را میدهم - در حالیکه قلباً مایل نیستم غدای مرا بخوری(یا مردد هستم) - ، در حقیقت در بند قضاوت تو هستم که نسبت به من چه فکر میکنی. یعنی نگران «هستی» و هویتی که میپندارم دارم. آیا بر اساس نُرم و روال جامعه رفتار کردهام؟ و آدم «خوبی» و اجتماعیئی «هستم»؟ شخصیت قابل پسندی به تو را ارائه میدهم؟ «با ادب» و «با نزاکت» و «ملاحظهگر» و «مهربان» هستم؟
موضوع:
اجتماعی،
خودشناسی،
زندگی،
مطالب دوستان
دوستت ندارم!
اخیراً یکی از موضوعاتی که در گروه خودشناسی مطرح شد، موضوع ریجکت شدن یا همان طرد شدن بود. اینکه یکی از دو نفری که با هم در رابطه هستند، بگوید دیگری را نمیخواهد. او را ریجکت کند. یا اصلاً در یک جمع و گروهی کسی توسط جمع ریجکت شود.
خدمتتان عرض میشود که یکی از محیرالعقولترین ترفندهای «من» در همین بازی ریجکت شدن و ریجکت کردن فرصت ظهور و بروز پیدا میکند. دو نفر با هم در رابطهاند، بهر دلیلی میانهشان بهم میخورد، یکی آن دیگری را طرد میکند و میگوید خداحافظ. فرد طرد شده بشدت رنجیده میشود و درد روانی بسیاری میکشد. این داستانیست که در روابطمان، یا حداقل روابط اطرافیانمان بسیار میبینیم.
اما ماجرا ادامه هم پیدا میکند! جالب آنکه اگر بعد از مدتی آن فرد طرد کننده برگردد و خواستار ادامهٔ رابطه شود، و پس از مدتی باز رابطه شکر آب شود، حالا آن طرد شده است که سریعاً خودش را در موقعیت طرد کننده قرار میدهد و میگوید «نمیخواهمت»! چون بخوبی درد ناشی از ریجکت شدن را میداند و دیگر نمیخواهد در آن موقعیت قرار بگیرد. با زبان بیزبانی به طرفش میگوید: «حالا تو بکش!».
ادش!
جای دوستان خالی، چند وقت پیش بدعوت دوست عزیز، خانم صبا، شبی خوش را به پیادهروی در کوه صفهٔ اصفهان گذراندیم. فضای بسیار عالی، همراه با خلوت، سکوت و تاریکی غروب و شب را در مسافتی دایرهوار طی کردیم و همزمان به صحبت میپرداختیم.
آقایی که با وی مشغول پیادهروی بودیم، سئوالی مطرح کرد که «چرا تب مولانا و کلاسهای مثنوی در این دوران بالا گرفته؟». راست هم میگفت، از سر و کلهٔ شهرها کلاسهای عرفان و مولانا میبارد.
دوستی به ایشان گفت که دو علت الان بنظرم میرسد. یکی اینکه در حال حاضر مولانا و مثنوی مُد است. واقعاً وقتی چیزی در جامعه مُد میشود، تبش فراگیر و واگیر میشود و به یک نوعی اگر کسی در مثلاً مهمانی بشنود که فلانی کلاس مثنوی میرود و خودش نمیرود، احساس عقبماندگی به او دست میدهد و اول کاری که صبح روز بعد از مهمانی میکند، سراغ گرفتن از کلاسهای مولانا و عرفان است تا مبادا از قافله عقب بماند.
دوم، زده شدن خیلیها از دین و دینداریست. این یک واقعیت است که در سالهای اخیر در این سرزمین یک سری جریانهای به اصطلاح عرفانی و معنوی رشد و فعالیت غیرمعمول و عجیبی پیدا کردهاند. پیدا شدن این فرقهها بصورت یک پدیدهٔ خاص اجتماعی در یک دورهٔ مشخص، معمولاً دلیلش میتواند زده شدن قاطبهٔ مردم از دین و مذهب جاری و بلکه نوعی دهنکجی به آن باشد. کما اینکه مثلاً میبینیم یک مدتی این نشانههای زرتشتی خیلی بین جوانها گسترش پیدا کرده بود، بصورت گردنبند و دستبند و اینجور نمادها. و اگر ازشان دربارهٔ دین و آیین زرتشتی میپرسیدی، جز یک سری کلیات، چیز خاصی نمیدانستند. علتش اینست که این نمادها و تظاهرات فقط نشانهای از اعتراض نسبت به وضعیت موجود بوده است.
های!
جای تعجب دارد که ما انسانها در عین اینکه میدانیم خودباختگی به اجماع و اتوریته چقدر عقلمان را کور و ذلیل میکند، باز هم دوست داریم خودمان را بسپریم به جمع! حرکتهای جمعی و رفتارهای اجتماع برایمان حجت محسوب میشوند!
مثلاً در عین حال که میدانیم اگر کسی میلیون میلیون هواخواه و طرفدار داشته باشد، این دلیل نمیشود که ما خودباختهٔ او شویم و او یا حرفهایش را موجه بدانیم، ولی با این وجود یعنی با وجود دانستن این موضوع، اگر چنین کسی با این تعداد زیاد طرفدار را ببینیم، خودبخود برای او اعتبار و ارزش قائلیم و چشممان متحیر و مبهوت اعتبار او میشود. حالا آن فرد در هر زمینهای شهرت و محبوبیت داشته باشد: مد، ورزش، سینما، نویسندگی، فلسفه، عرفان، دین، و چه و چه.
عجیب نیست این ذهن و این گولی و حماقتش؟! در قدم به قدم زندگی باید این هشدار را بخودمان بدهیم که «هوی، فلانی! بیدار باش! حواست جمع باشه. خودت رو به هیچکس و هیچ چیز نباز. عقلت رو گول و منگ هیچکس و هیچ چیز نکن!»
دوسم داری؟
با دوستی صحبت میکردم(خانم)، میگفت: «دخترها امروز بطور معمول در چند رابطه میشوند تا بالاخره یکی از آنها نتیجه دهد»!!
وقتی کسی برای حصول نتیجه وارد رابطه میشود، بروشنی مشخص است که در چنین رابطهای صمیمیت و عشق جایی ندارد و آن رابطه سالم نیست. عشق و دوستی سالم هیچوقت برای حصول چیزی(نتیجه) عمل نمیکند. هر چند ممکن است در تبع، چیزی هم حاصل شود ولی اصل و بنیان رابطه و دوستی سالم اگر برای کسب یا حصول نتیجهای باشد، آن رابطه و دوستی از بنیان و اساس سست و بیپایه است.
یکی از فاکتورهای رایج در ارتباطات امروز، احساس نیاز شدید به دوست داشته شدن است. اینکه «کسی باید باشد که به من توجه کند، من مرکز ثقل توجه او باشم و مرا دوست بدارد». و برای رفع عطش توجه، یعنی برای دوست داشته شدن، خدا میداند که به چه ذلتها و خواریها تن نمیدهیم. چه ناهنجاریها و ظلمها و سختیها را متحمل میشویم تا فقط یکی باشد که بمن بگوید «دوستت دارم»، یا به شکلهای متفاوت و متنوع مرا مورد توجه خود قرار دهد.
تا وقتی نیاز و احتیاج(چه مادی و چه معنوی مانند احتیاج به دوست داشته شدن و توجه) در رابطه وجود داشته باشد، آن رابطه سالم نیست و نمیتواند به سلامت پیش رود.
نظر
دوستانی که پیگیر مطالب از روی همین سایت هستند، و بخش نظرات هر مطلب را نیز میخوانند، حتماً متوجه شدهاند که مدتی است دوست عزیزی با نام فرشته خانم کامنتهای مایهدار و ساده و جالبی مینویسد.
کسانیکه تقریباً تازه با مطالب خودشناسی آشنا شدهاند - مانند فرشته خانم - ذهن و وجود پربرکتی دارند. باصطلاح مولانایی و عرفانیاش بنوعی «ینظر بنور الله» شدهاند و از بینش عمیق و خوبی برخوردارند. این حالت معمولاً در ابتدا بسیار عمیق است و البته اگر از خودشان مراقبت کنند و به محیط و مطالبی که پس از این میخوانند و میشنوند توجه داشته باشند(یعنی خود را در معرض محیط و input سالم قرار دهند)، این حالت عمق و گستردگی هم پیدا میکند. البته بدون اینکه بخواهند خود را زور کنند که این حالت حفظ شود. چون وقتی خواستن برای حفظ حالت در میان میآید، میرود.
دیگر اینکه بطور معمول اینگونه افراد پس از مدتی خود را اشباع میکنند و زده میشوند. که در پادکستی دربارهاش اشاره شده. امیدوارم برای فرشته خانم این اتفاق نیافتد.
باری، شما را مهمان میکنم به خواندن یکی از کامنتهای دقیق ایشان که در بخش نظرات یادداشت «حکمت» نوشته بودند. در عین حال امیدوارم این نظر دربارهٔ ایشان و نظراتش، دامنگیر ایشان نشود و فرشته خانم هشیار باشند. که انشالله اینطور است.
موضوع:
اجتماعی،
پادکست،
خودشناسی،
ذهن،
مطالب دوستان
سنگ صبور
کسانیکه دیگران پیش آنها میآیند و از مشکلات و مسائلی که برایشان وجود دارد صحبت میکنند، که در قدیم آنها را با اصطلاح «سنگ صبور» یاد میکردند، خودشان قطعاً نیاز دارند بطریقی روانشان را تقویت کنند تا در مقابل پدیدهٔ VT مقاوم باشند و مبادا دچار آن شوند.
VT چیست؟ میگویم. VT یا Vicarious Trauma به معنی آسیب نیابتی، یا صدمهٔ درجه دوم است. به آن Secondary Trauma هم میگویند. و یعنی اینکه آن آسیبی که به شخص رسیده، بوسیلهٔ همدردی فرد شنونده(همان سنگ صبور) بنوعی به او(به سنگ صبور) نیز منتقل میشود و در رنج بردن سهیم میشود. بسته به اینکه روحیه و میزان شفقتپذیری او چطور باشد، VT میتواند شدت و ضعف داشته باشد. حتی ممکن است فرد مبتلی را از پا درآورد. در این حالت، فردی که دچار VT شده، در حقیقت Compassion Fatigue دارد، یعنی کوفتگی (روحی) ناشی از شفقت.
حتماً خانم مادر ترزا را میشناسی. کاری به افسانههایی که حول و حوش زندگی اوست، ندارم. اما این فرد بهرحال در طول زندگیاش با بیماران و افراد رنج و درد کشیده بسیار همراهی میکرده. میگویند در پایان عمر خود جملهای به این مضمون گفته که: «خداوند مرا ترک کرده». کسانیکه او را تحلیل روانشناسی میکنند، این حرف او را به مبتلا شدن او به VT تعبیر میکنند. یعنی روحیهٔ او زیر فشار مشکلاتی که دیگران داشتهاند و او با آنها همدردی میکرده، نهایتاً شکسته است.
«کریشنامورتی و سفسطههایش»
نوجوان که بودم، یعنی همین یکی دو سال پیش!، یک کتاب مثنوی معنوی پاره پوره در کتابخانهٔ پدر بزرگ بود که گاهی سراغش میرفتم و میخواندم. هر چند چیزی نمیفهمیدم و برایم اسرارآمیز بود، ولی همین اسرارآمیز بودنش جذابیت داشت. تا اینکه بعدها فهمیدم بر این کتاب شرحهایی هم نوشته شده. از جمله شرحی بنام «نقد و تحلیل و بررسی مثنوی معنوی مولوی» توسط «علامه» محمد تقی جعفری. (توجه فرمایید که «مولوی»، نه «مولانا». چون اهل تشیع، جلالالدین را که سنی مذهب بوده به دیدهٔ خوش نگاه نمیکردهاند، او را «مولانا» بمعنی «سرور ما» نمیخواندهاند.)
تنها کتابخانهٔ نزدیک محل زندگیمان کتابخانهٔ رازی شهرری بود. عضو بودم و کتاب چهارده جلدی تحلیل مثنوی محمدتقی جعفری را از ابتدا شروع بخواندن کردم. خب، میدانی دیگر، آن موقعها (و البته الان هم همینطور) اینطور فکر میکردیم که هر چه تعداد جلدهای کتابی بیشتر باشد، محتوای غنیتری هم لابد دارد و از این حرفها. من هم با چشمهای گشاد ذهنم به این کتاب نگاه میکردم.
تنها کتابخانهٔ نزدیک محل زندگیمان کتابخانهٔ رازی شهرری بود. عضو بودم و کتاب چهارده جلدی تحلیل مثنوی محمدتقی جعفری را از ابتدا شروع بخواندن کردم. خب، میدانی دیگر، آن موقعها (و البته الان هم همینطور) اینطور فکر میکردیم که هر چه تعداد جلدهای کتابی بیشتر باشد، محتوای غنیتری هم لابد دارد و از این حرفها. من هم با چشمهای گشاد ذهنم به این کتاب نگاه میکردم.
اندرآ ای جمله من!
خلاصهنویسی جلسهٔ هجدهم از جلسات شرح مثنوی، بقلم آقا داود، را در ادامه میخوانیم. در این جلسه دو حکایت از مثنوی شرح شده و در پایان هم گویا پرسشپاسخی انجام شده که متن آن نیز ذیلاً آمده است.
نماز شب!
گفته آید در حدیث دیگران
مطالب ایشان هر چند خیلی ریشهای نیست و به عمق انسان نمیپردازد، اما برای شناخت قبل از ازدواج میتواند تا حدودی مفید باشد. مختصری از ابتدای دو کتاب ایشان را بنده نگاهی اجمالی انداختهام و این دو را تا حدودی مفید دیدم: کتاب «آنچه، ای کاش، قبل از ازدواج میدانستم» و کتاب «پنج زبان عشق». این هم صفحهٔ تست ابداعی ایشان برای شناخت همدیگر.
غش
خوش بود گر محک تجربه آید بمیان
خیلی ساده است و روشن، و همه میدانیم که واقعیت درون انسانها در شرایط سخت، درگیریها و موقعیتهایی که زندگی آنها را تکان میدهد آشکار میشود. از این دقیقهٔ ظریفه البته خیلی میتوان در زندگی بهره برد.
مثلاً برای شناخت درون خودم، خودم را در شرایط دشواری قرار دهم، مثلاً خودم را در شرایط خاصی که حین رابطه با شخص دیگری برایم پیش میآید، ببینم. خوب دقت کنم در آن شرایط چگونه عمل میکنم، و بدقت بنگرم چه در درون و برونم میگذرد.
نحو محو
شخصی به دیگری - از روی تعریف - گفت: «شما معلوم است دانش زیادی دارید.» گفت: «آن دانش برای دوران جاهلیتم بود.»! هر کدام از ما فکر میکند هر چه بیشتر بداند، بر امور دنیا مسلطتر است! علت شهوت مطالعه یا حتی خواندن دائم اخبار همین است. توهم برمان داشته که اگر این مجموعه اطلاعات - که به ما خیال تسلط بر امور را میدهد - را نداشته باشیم، گویی امور دنیا نمیچرخد!
از این مضحکتر اینکه فکر میکنیم اگر هنگام مدیتیشن، با همهٔ ذهنیتمان که از اشخاص و نزدیکان و دوست و آشنا داریم، و بطور کلی با «همه چیز» خداحافظی کنیم و بر کلیت ذهن و تصاویرش بمیریم، گویی آنها در عالم واقعیت از بین خواهند رفت! ترس از مراقبه بهمین خاطر است.
حال آنکه مرگ بر دانش، مردن بر دانستگیها و رها کردن هر چه در ذهن است، رستاخیزی در درون بپا میکند، قیامت!
چون تو اسرافیل وقتی، راست خیز
رستخیزی ساز پیش از رستخیز
هر که گوید «کو قیامت ای صنم؟»
خویش بنما که «قیامت نک منم!»
در نگر ای سایل محنتزده
زین قیامت صد جهان افزون شده
«نحوی و کشتیبان» را آقا داود زحمت کشیده و خلاصهنویسی کرده است. میخوانیم:
از این مضحکتر اینکه فکر میکنیم اگر هنگام مدیتیشن، با همهٔ ذهنیتمان که از اشخاص و نزدیکان و دوست و آشنا داریم، و بطور کلی با «همه چیز» خداحافظی کنیم و بر کلیت ذهن و تصاویرش بمیریم، گویی آنها در عالم واقعیت از بین خواهند رفت! ترس از مراقبه بهمین خاطر است.
حال آنکه مرگ بر دانش، مردن بر دانستگیها و رها کردن هر چه در ذهن است، رستاخیزی در درون بپا میکند، قیامت!
چون تو اسرافیل وقتی، راست خیز
رستخیزی ساز پیش از رستخیز
هر که گوید «کو قیامت ای صنم؟»
خویش بنما که «قیامت نک منم!»
در نگر ای سایل محنتزده
زین قیامت صد جهان افزون شده
«نحوی و کشتیبان» را آقا داود زحمت کشیده و خلاصهنویسی کرده است. میخوانیم:
درک
خشم گرفتن بر دیگری، سوای اینکه چیزی جز آسیب رساندن به خودم نیست، جایگاه خردمندانهای نیز ندارد. (مگر قصد خاتمه دادن به عمل نادرست وی باشد. که آنوقت هم خشمگین شدن فقط ظاهریست، نه در درون.)
وقتی کسی کاری میکند و خشم در ما برانگیخته میشود، آن فرد بر اساس برآیند مجموعهٔ آنچه در زندگیاش بر سر روح و روانش رفته، کاری کرده که خشم ما را برانگیخته. و او دربارهٔ آنچه در طول زندگیاش بر سرش رفته، مقصر نبوده. او هم قربانی شرایط بوده. مانند خود من.
پس، از دیدگاهی بالا، او بیتقصیر است!
آدم عاقل هم بر کسی که گناهی ندارد خشمگین نمیشود.
تلگراف
نامهها و پیامهایی در طول این سالها از دوستانی دریافت کردهام که در آنها مطالبی پرسیده شده که بارها در جلسات و مباحث به آن پرداختهایم. هر چند ممکن است طرح اینگونه نامهها برای دوستانی که مطالب را بخوبی درک کردهاند و همراه بودهاند ملالآور باشد، اما برای بعضیها که ممکن است بتازگی به این کاروان خودشناسی پیوستهاند مفید باشد.
در ادامه، نظر یکی از دوستان را که ذیل پادکست «مراقبت» با نام «گیج شده»(!) نوشته است میخوانید و نظری مختصر بر آن را.
سودا - بخش اول
همین چند وقت پیش یادداشتی نوشتم دربارهٔ عشق و عاشقی با نام «اسطرلاب». در آن یادداشت از عشق بعنوان بیماری، یا بتعبیر مولاناییاش یک علت، یاد شد. گفته شد که راه رهایی از آن وضعیت، داشتن آگاهی و همت است.
بعضی دوستان نوشتند و گفتند که گویا برایشان کمی گنگ بوده. یعنی چه که طلب همت میکند؟ بعضی دیگر هم دربارهٔ عشق و عاشقی و گرفتار شدن به آن صحبت کردند. بنده در این یادداشت سعی دارم به این موضوع بپردازم و از دیدگاه خودشناسی نکتهای دربارهٔ آن بگویم.
هشیاری
قبل از اینکه خلاصهنویسی این هفتهٔ آقا داود از داستان «پیر چنگی» را بخوانیم، یکی دو نکته عرض کنم. اول اینکه دوستی که DVD جلسات شرح مثنوی را زحمت میکشید و برای دوستان متقاضی ارسال میکرد از این کار استعفاء دادهاند و اگر از دوستان کسی حاضر است این کار را بکند، میتواند با بنده تماس بگیرد تا کار را به ایشان بسپاریم. کارش هم اینست که سفارش را میگیرد و DVD را کپی و برای فرد متقاضی پست میکند. پولش هم تمام و کمال در جیب مبارک خودش میرود. یعنی سود مادی برایش دارد.
دوم اینکه از دوستانی که بخصوص طی یک ماه اخیر و بطور کلی در طول این سالها کمک مالی برای نگهداری این مجموعه سایتها و برنامهها کردهاند، به اینصورت تشکر میکنم. خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضتان بدهد. بقول بچه هیئتیها، یخچال ارج عوض بگیرید.
اما داستان این هفته، قصهٔ «پیر چنگی» از مثنوی معنوی جناب مولانا جلالالدین:
دوم اینکه از دوستانی که بخصوص طی یک ماه اخیر و بطور کلی در طول این سالها کمک مالی برای نگهداری این مجموعه سایتها و برنامهها کردهاند، به اینصورت تشکر میکنم. خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضتان بدهد. بقول بچه هیئتیها، یخچال ارج عوض بگیرید.
اما داستان این هفته، قصهٔ «پیر چنگی» از مثنوی معنوی جناب مولانا جلالالدین:
موضوع:
اجتماعی،
خودشناسی،
ذهن،
شعر،
عرفان،
عشق،
قرآن،
محمدجعفر مصفا،
مطالب دوستان،
مولانا

























