هشیاری



   قبل از اینکه خلاصه‌نویسی این هفتهٔ آقا داود از داستان «پیر چنگی» را بخوانیم، یکی دو نکته عرض کنم. اول اینکه دوستی که DVD جلسات شرح مثنوی را زحمت می‌کشید و برای دوستان متقاضی ارسال می‌کرد از این کار استعفاء داده‌اند و اگر از دوستان کسی حاضر است این کار را بکند، می‌تواند با بنده تماس بگیرد تا کار را به ایشان بسپاریم. کارش هم اینست که سفارش را می‌گیرد و DVD را کپی و برای فرد متقاضی پست می‌کند. پولش هم تمام و کمال در جیب مبارک خودش می‌رود. یعنی سود مادی برایش دارد.

   دوم اینکه از دوستانی که بخصوص طی یک ماه اخیر و بطور کلی در طول این سالها کمک مالی برای نگهداری این مجموعه سایتها و برنامه‌ها کرده‌اند، به اینصورت تشکر می‌کنم. خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضتان بدهد. بقول بچه هیئتی‌ها، یخچال ارج عوض بگیرید.

   اما داستان این هفته، قصهٔ «پیر چنگی» از مثنوی معنوی جناب مولانا جلال‌الدین:

پروانه شو



   در روابط دوستی - و نیز عشق و عاشقی بین دو نفر - بکار بردن ترفند برای جلب توجه دیگری وقتی برای من مطرح می‌شود که احساس نیاز به دوست داشته شدن بکنم. وقتی نیاز دارم به اینکه کسی مرا دوست بدارد، در فکر می‌شوم که «چه کار کنم تا توجه او را کسب کنم؟ تا بمن اهمیت دهد. تا مرا دوست بدارد. تا خیالم راحت شود مورد توجه و نظر او هستم.» متأسفانه.

   و روشهای جلب توجه بسیار بسیار متنوع هم هست. از بی‌توجهی عمدی و زیرکانه برای تیز کردن آتش طرف گرفته تا تحریک حس حسادت او با انواع بازی‌ها و وانمود دوستی‌ با دیگران، و نیز حقه‌ها و ترفندهای بسیار دیگر که این روزها در روابط بسیار شایع است.

   اما کسی که از درون پر است و احساس نیاز به دوست داشته شدن نمی‌کند، هیچگاه دست به ترفند هم نمی‌شود تا بخواهد توجه و ابراز محبت دیگری را دریافت کند. حتی فکرش هم بذهنش خطور نمی‌کند.

آفرین



   اصلی‌ترین فشاری که از طرف شخصیت به انسان وارد می‌شود اینست که «نشان بده که هستی»!

   تمام گفتار و رفتار و زندگی من انسان اسیر شخصیت در این است که بگوید: «من هم هستم. شما را بخدا مرا هم نگاه کنید».

   این تعمیم به تمام زندگی و حرکات او دارد. حتی تمام کارهایی که انجام می‌دهد و ظاهراً بی غل و غش، از روی خیرخواهی و ایثار و بدون چشم‌داشت بنظر می رسند.

   مثلاً طرف آمده و شرح مثنوی می‌کند، از حافظ و خودشناسی و غیره مطلب می‌نویسد و پادکست می‌گوید و مینیمال و غیره، و همه ظاهراً بدون چشم‌داشت است. اما پشت این رفتار و عملکردش اینست که دارد بزبان بی‌زبانی می‌گوید «من هم هستم. شما را بخدا مرا هم نگاه کنید. خدا پدرتان را بیامرزد اگر تاییدی هم بکنید و لایکی بزنید.»

پرانتز



   خب، بی‌مقدمه برویم سراغ نامه‌ای دیگر. نامهٔ دوستمان با رنگ آبی‌ست و مشکی هم که رنگی‌ست!

   درود بر مرد بزرگ. (بگمانم منظورت سایز واقعی باشد، محسن عزیز!) امیدوارم خوب باشی.
زیاد یادت میکنم و هنوز همچون دقوقی سرگردانم و همچون آن سه خیالباف از تخیلاتم مرغ چاقی کباب میکنم و به نیش میکشم و گاهی هم دستی بر فیل میکشم و فکر میکنم چیزی فهمیدم.

   روزهام میگذرد. میکوشم خوب و نیک باشم. توی مرکز خیریه با درآمد ناچیزی کار میکنم. درس هم میخوانم. روانشناسی عمومی. کار اصلی‌ام کارهای کامپیوتری و گاهی برنامه‌نویسی است. دلم برای اون آرامشی که زمان برنامه های آنلاینت داشتم تنگ شده.

چو چای




ای مطرب شده!



   می‌گویند شرکت مرسدس بنز مسابقه‌ای می‌گذارد که هر کس بتواند در مورد فلان مدل اتومبیل بنز این شرکت ایرادی بگیرد، فلان مبلغ هنگفتی به او جایزه می‌دهند.

   کسی پیدا نمی‌شود که از آن اتومبیل ایرادی بگیرد، جز یک دختر خانم. او را دعوت می‌کنند به نمایشگاه و می‌رود داخل ماشین  مورد نظر می‌نشیند و چند دقیقه بعد می‌گوید: ایرادش را پیدا کردم.

   جمع می‌شوند که ببینند خانم چه ایرادی از این ماشین عالی پیدا کرده. می‌گوید: این ماشین فقط یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه هر کس سوارش شود و از آن استفاده کند، دیگر نمی‌تواند پیاده شود!

   مثنوی معنوی و معانی درون‌نگرانهٔ ژرفش چنان دید نافذی به درون فردی که عمیقاً بر آن تأمل کرده باشد می‌دهد، که بعید می‌دانم کسی که از آن بهره برده، بتواند از آن پیاده شود. حتی اگر مدتی در سیستم‌ها و مکاتب متنوع دیگر نیز انسان سرک بکشد و چرخی بزند، بهیچوجه عمق و مایه‌ای که این کتاب دارد را پیدا نمی‌کند. حداقل این حقیر فقیر کمتر از قطمیر که تاکنون ندیده است.

   از حدود سه ماه پیش به این طرف، تعدادی از خلاصه‌نویسی‌هایی که آقا داود از جلسات شرح مثنوی آنلاین تهیه کرده بود بروی این سایت منتشر شد و اخیراً البته در ادامهٔ انتشار باقی جلسات تأخیر شد. بنده که ایران بودم از فیدبکی که تعداد زیادی از دوستان می‌دادند، متوجه استقبال عمومی از این خلاصه‌نویسی‌ها شدم. خب، هنیاً لهم. ایشالله که مفید بوده باشد.

   از این به بعد نیز، به یاری ابوالفضل، ادامهٔ این خلاصه‌نویسی‌ها بصورت هفتگی - نه قطعاً شب جمعه‌ها - منتشر خواهد شد. برای گشایش دوبارهٔ این باب، خلاصه‌نویسی جلسهٔ دوازده و سیزدهم در ادامه می‌آید.

رهایی!



   تصویر فوق که کار آقای Jim Benton است، کار بامزه‌ای‌ست. اگر چه به طنز است، اما - چه خود طراح بداند و چه نداند - به نکتهٔ جالبی هم اشاره دارد.

   «رهایی باید از درون باشد»(!) جمله‌ٔ معروفی‌ست که در فضاهای عرفانی و درون‌گرایانه به شکلهای متنوع گفته می‌شود. اما وجه شبه این طنز تصویری فقط نکتهٔ «از درون» بودن رهایی نیست.

   چهار وجه دیگر تشابه بنظر می‌رسد:

دیـده



آشیانهٔ من
نزدیکترین جای عالم است
درون چشمان تو

   سلام به دوستان. در این مدت نسبتاً طولانی که بنده در سفر بودم، دوستانی پیامها و نامه‌هایی فرستاده‌اند و بنده فرصت نوشتن نداشتم. امیدوارم این یادداشت فتح بابی بر پرداختن به نامه‌های دوستان باشد و دوستانی که پیام و ایمیل فرستاده‌اند، همراه با پذیرش عذر بنده، صبوری کنند تا بتدریج سراغ نامه‌هایشان برویم. ضمناً مثل همیشه قرار نیست این نویسنده وارد استاد‌بازی شود(هر چند ناقلاآنه وارد می‌شود!). قرار است موضوع و مسئله‌ای را مطرح و همگی دربارهٔ آن تأمل کنیم.

   خوب، خُب، برویم سراغ اولین نامه.

ليلة



ليلة
لو باقي ليلة 
بعمري ابيه الليله   
و اسهر في ليل عيونك    
و هي ليلة عمر

يالله يالله
وش كثر انتي جميله
يالله يالله
وش كثر انا احب

احلم احلم بك دايم
جنبي و انا صاحي و نايم
ياللي ايامي بدونك
ما هي من العمر

صوتك، همسك
بيتي و سفري
قمرک، شمسك
ليلي و فجري

و انتي يا عيوني
انتي قلبي
انا وين ما كونتي

ياللي سواد عيونك
افديه العمر

اسطرلاب



   عصر یکشنبه است. در بالکن نشسته‌ام و مشغول نظارهٔ پارک روبرو هستم. هوا بهاری‌ست و باد ملایمی در حال وزیدن. بنظر می‌رسد سرمای خفیفی خورده باشم و احتمالاً باید منتظر بدتر شدن آن در روزهای آتی باشم.

   دو مرغ مینا با هم روی نردهٔ روبرویم آمده و نشسته‌اند و با کنجکاوی بی‌تحرکی‌ام را تماشا می‌کنند. الان نیستند.

   بهار است اینجا، بهار. بهاری که تاکنون نبوده.

برگ مرگ



   یکی از زیباترین و در عین حال عمیقترین داستانهای مثنوی، داستان «سلطان محمود و غلام هندو بچه» است. در این داستان با ظرافت، علت ترس ما از مرگ(عرفانی) یعنی مردن بر «خود» را بیان می‌کند.

   این داستان همراه با خلاصهٔ شرح و تفسیر آن، در ادامه آمده است.


آن اصل چیست؟



   دو داستان حاوی مفاهیم بنیانی عرفان در جلسهٔ دهم شرح مثنوی آمده است. اولی به اینکه منشاء زیبایی کجاست و چیست می‌پردازد و دومی به اینکه «اصل اصل عشق» چیست، برای درک و تجربهٔ عشق چه اصلی را باید پیاده کرد.

   چکیده‌نویسی جلسهٔ مذکور به همت آقا داود، در ادامه قابل مطالعه است.


آینۀ هستی چه باشد؟



   موضوع داستان این هفته «نیستی» است. عدم یا هیچ. متاسفانه ما از هیچ، عدم و نیستی یک تصور داریم. حال آنکه اگر تصوری داشته باشیم، دیگر هیچ، هیچ نیست. بلکه یک چیز(تصویر) است! یعنی در حقیقت، ما به نیستی هستی می‌دهیم! همان بلایی که بر سر خودمان هم می‌آوریم!

   حرفهایم روشن نیست؟ هذیان می‌گویم؟ داستان این هفته را بخوانیم بلکه این پرت و پلاها روشن شوند.

دریچه



   چکیده‌ٔ جلسهٔ هشتم شرح مثنوی حاوی حکایت عبور یوسف از کنار پنجره است از مثنوی معنوی جلال‌الدین عزیز. این خلاصه‌نویسی نیز همچون قبلی‌ها توسط آقا داود تهیه شده.


هفت‌آب شو



   یکی از اصول عرفان این است که انسان از ذاتی پاک یا همان فطرت برخوردار است. اگر انسان ناهنجار شده، بعلت آلودگی نشسته بر ذات پاک اوست. حال کار صحبح این است که این آلودگی - که از جنس اندیشه و فکر است - برطرف گردد. با رفع اوهام و خیالات، انسان به پاکی ذاتی خود برمی‌گردد و زندگی سالم و خردمندانه‌ای دارد.

   در داستان رومیان و چینیان مثنوی معنوی این موضوع مطرح شده است. چکیده‌نویسی جلسهٔ هفتم شرح مثنوی شامل بررسی این داستان است. در ادامه می‌توانید آن را بخوانید.

بر سر گنج از گدایی مرده‌ام



   داستان این هفته حکایت کسی‌ست که در حالیکه خوشبختی و احساس رضایت از خودش را می‌تواند درون خودش داشته باشد و دارد، در امور بیرونی زندگی آن را جستجو می‌کند. مرد بغدادی که برای یافتن گنج، به مصر راهی شد و ماجرایی که برایش پیش آمد.

   در حاشیه عرض کنم که بعضی‌ها فکر می‌کنند وقتی در خودشناسی گفته می‌شود خوشبختی درون انسان است، یعنی امور مادی و رفاهی زندگی را نیز بوسیلهٔ خودشناسی می‌توان تأمین کرد! این البته خواب و خیال است. انسان در مورد امور مادی زندگی‌اش باید برود دنبالش و کسبشان کند. و در عین حال متوجه باشد که کسب رفاه مادی را موجب خوشبختی نداند. اینها دو مقولهٔ جدا هستند. داشتن رفاه مادی(مسکن، خوراک، پوشاک، ماشین ...) برای تأمین راحتی جسم انسان است و لازم نیز هست. و چه خوب است که انسان استقلال مادی نیز داشته باشد.

   نکته اینجاست که احساس خوشبختی و رضایت در زندگی را به داشتن و نیز میزان رفاه مادی و دارایی‌ها وابسته نکنیم. همین. اینکه فکر می‌کنیم «اگر من فلان چیز را داشتم، احساس خوشبختی و رضایت می‌داشتم»، فکر اشتباهی‌ست.

   چکیده‌نویسی جلسهٔ ششم، داستان مرد بغدادی، را در ادامه می‌خوانیم.

سبیل



   پربیراه نگفته‌ام اگر بگویم اصلی‌ترین نیاز و نمود نفس یا همان شخصیت و هویت، که چیزی جز فکر و خیال نیست، نمایش است. تا خودش را به رؤیت نرساند، آرام و قرار ندارد. بهر حیله و ترفندی که شده متوسل می‌شود، به هر بدبختی و دشواری‌ئی که شده خودش را می‌اندازد، تا فقط بگوید: «این منم، من.»، «من هستم.»، «من را ببینید.».

   علتش هم اینست که چون پوچ است، می‌خواهد بوسیلهٔ به رؤیت رسیدن و جلب و جذب توجه و تحسین، سرپوشی بر پوچی‌اش بگذارد. تا نه خودش و نه دیگران آن پوچی و بدبختی‌اش را متوجه شوند.

   حال آنکه اگر یک لحظه از روی صداقت و رک بودن، با خودش مواجه شود، و بسادگی با پوچی و هیچ بودن خودش روبرو شود، و از این روبرو شدن با پوچی‌اش نترسد، راحت می‌شود. خلاص می‌شود. نجات پیدا می‌کند.

   داستان چکیده‌نویسی این هفتهٔ آقا داود از مثنوی معنوی، حکایت آن مرد لاف‌زن است که هر روز سبیلش را چرب می‌کرد و می‌رفت به دیگران نشان می‌داد که یعنی من غذای چرب خورده‌ام. در حالیکه گرسنه بود و هیچ چیز برای خوردن نداشت. و ماجرای بسیار جالبی که پیش آمد که می‌توانید در ادامه بخوانید.

   بنظرم این حکایت شیرین، دقیق و جذاب و تکان‌دهنده، وصف‌حال‌ترین داستان مثنوی‌ست برای ما آدمهای سیبیلو! (زن و مرد هم ندارد! خانمها الکی خوشحال نباشند!)

یک شود چون بفشری



   آیدنتیفای یا همان همگون کردن خود با اشیاء(یا امور) و در حقیقت با اعتبار و ارزشی که برای آن اشیاء قائل هستیم، یکی دیگر از خصوصیات کودنانهٔ ذهن است. ذهن از وقتی گرفتار خیال و توهم شخصیت می‌شود، بدنبال چیزهایی می‌گردد که به آن بچسباند و خودش را با آنها(با ارزش آنها) یکی و همگون کند، تا به این طریق پوچی خود را نبیند و خیال کند پر است. مثلاً من خودم را با مولوی و مثنوی‌اش که دارای اعتبار و ارزش فرهنگی و اجتماعی است identify یا همان همگون می‌کنم و اینطور فکر می‌کنم که چون زیاد از مثنوی و یا خودشناسی و عرفان حرف زده‌ام و می‌دانم، پس همان ارزش و اعتباری که اینها(مثنوی و عرفان و خودشناسی) در نزد افراد دارند را من هم دارم. پس من چیزی هستم و تازه آن چیز هم چیز با ارزش و مهمی‌ست.

   حال آنکه اساس قضیه بر خیال است! یعنی اصلاً این خود یا منی که با مثنوی و عرفان همگونش می‌کنم(پنداراً)، اصلاً خودش یک خیال است! اینکه آن ارزش و اعتباری هم که برای مثنوی و عرفان در نزد اذهان است، آن هم فکر و خیال است، جای خود دارد! یعنی خیال بر خیال. لاشی‌ئی بر لاشی‌ئی عاشق شده است...

   بسط موضوع فوق در جلسهٔ چهارم شرح مثنوی است. چکیدهٔ پرملاط این جلسه را که آقا داود زحمت تهیه‌اش را کشیده، می‌توانید در ادامه بخوانید.


صبر کن بر درد نیش



   در جلسهٔ سوم شرح مثنوی، مفهوم «صبر» را بررسی کردیم. اینکه «صبر» با «انتظار» فرق دارد. اینکه کسی که در خودشناسی پا می‌گذارد، از نازک نارنجی بودن باید خداحافظی کند برای همیشه. اگر توقع داشته باشیم به تریج قبایمان برنخورد و در عین حال خودشناسی کردن اثر کند، خیال باطلی‌ست.

   در حقیقت هنگام خودشناسی، باید دست کسی که باعث ضربه زدن به شخصیت من می‌شود را ببوسم. اگرچه برایم تلخ و ناگوار است که به من «توهین» شود، یا به من اهمیتی داده نشود، اما در این جریان فایدهٔ بسیاری نهفته است. تفصیل آن را در خلاصه‌نویسی آقا داود از داستان «شیر بی یال و سر و اشکم» مثنوی می‌توانی بخوانی.

به چشم خود نگر



   داستان «خر برفت و خر برفت» هر قدر هم مکرر شود، همچنان وصف حال من انسان امروزی‌ست. حکایت من است که همه چیز را چون دیگران گفته‌اند و قبول دارند و تجلیل و هلهله می‌کنند، من هم می‌پذیرم و روی آن درنگ و تأمل نمی‌کنم.

   قبلاً دربارهٔ آزمایش روانشناسانهٔ استنلی میلگرم که مرتبط با موضوع این داستان - اتوریته - است، مطلبی نوشته بودم. در آن یادداشت فیلم آزمایش مذکور نیز آمده است. اکنون چکیدهٔ شرح و تفسیر این داستان که برگرفته از دومین جلسهٔ شرح مثنوی است را در خلاصه‌نویسی تهیه شده توسط آقا داود می‌خوانیم.

مادر بت‌ها



   در جلسهٔ اول از جلسات آنلاین شرح مثنوی از بنیادی‌ترین مسئلهٔ روانی انسان صحبت شده است. مولانا جلال‌الدین با طرح «داستان آن شخص که مادرش را کشت...» اصلی‌ترین گرفتاری انسان را بیان می‌کند و می‌گوید اگر آدمی به این موضوع توجه کند، مشکلات(روانی) دیگرش همه حل خواهد شد.

   این داستان را بصورت چکیده‌شده در خلاصه‌نویسی دقیقی که آقا داود از فایل‌های صوتی تهیه کرده است، می‌توانید در ادامه بخوانید.

خداحافظ



   خدمت حضور انورتان عرض کنم که بنده تا مدتی در سفر خواهم بود و احتمالاً دستم از سایت و اینترنت کوتاه. بنابراین با ذکر یکی دو موضوع، با دوستان عزیز خداحافظی می‌کنم.

رنج هستی



   در سفر قبلی گروه «خمر کهن» به گرگان و اطراف آن، طی گفتگویی با آقا مجتبی کبودوندی عزیز دربارهٔ اعتیاد به مواد مخدر، توجهم به این موضوع جلب شد که چه شباهتهایی بین اعتیاد به مواد مخدر و اعتیاد به هویت ممکن است وجود داشته باشد.

   واقعیت اینست که ما انسانهای اسیر خیالِ شخصیت یا همان «هستی»، معتادان بالقوه‌ایم. نه، اشتباه کردم، چرا بالقوه؟ بلکه بالفعل دروناً معتادیم. معتاد به تمام موادی که هویت از ما طلب می‌کند تا به او برسانیم. وگرنه خماری‌اش را نمی‌توانیم تحمل کنیم. نمی‌توانیم با آن خماری بمانیم.

   آیا ما از صدقه‌سری شخصیت داشتن، اعتیاد به مورد تأیید قرار گرفتن نداریم؟ اعتیاد به دوست داشته شدن نداریم؟ اعتیاد به نپذیرفتن هر حالتی که داریم و اعتیاد به نق زدن دائمی به خودمان نداریم؟ اعتیاد به مقایسه کردن و همیشه احساس کمبود کردن نداریم؟ به خشم ورزیدن اعتیاد نداریم؟ به تلاش برای کسب آرامش از طریق مطالعه و فلسفیدن اعتیاد نداریم؟ و در یک کلام، به فکر کردن آیا اعتیاد نداریم؟!

دیوار



   داشتم از خیابانی در منطقه‌ای بنام Bonnyrigg گذر می‌کردم که پدیدهٔ جالبی دیدم. ما هم که نخورده مست و فضول، همینطوری سرمان درد می‌کند برای موضوعات عرفانی، چه برسد به اینکه ابوالفضل هم یاری‌مان کند و چیزی پیش پایمان بگذارد برای اینجور صحبتها. ویدیوی زیر را گرفتم تا درباره‌اش مطلب یا شاید مطالبی بگویم. ببینیم چه می‌آید.

رمضانیه



   حساب عید فطر، عیدی که در انتهای ماه رمضان است، از اعیاد دیگر سواست. اعیاد دیگر عموماً قراردادی‌اند و اعتباری. مثلاً عید نوروز هر چند که شروع فصل بهار است، اگر انسان بهار و تازه‌شدن و طراوتی را در خود حس نکند، کجایش عید و نو شدن است؟! جز یک سری دید و بازدید و تبریک گفتنهای تصنعی و از سر تکلیف چیزی نیست.

   بهمین سیاق، من که از ماه رمضان و روزه‌داری چیزی جز رنج گرسنگی و تشنگی شکم در نمی‌یابم، عید فطرم نیز البته عیدی قراردادی و اعتباری است. چون همه عید فطر می‌گیرند، من هم عید فطر می‌گیرم، «خر برفت و خر برفت»!

   اما اگر انسان صفای باطنی یافته باشد، این عید اصالت دارد. بنابراین، اصالت عید بسته به کیفیت و وضعیت درونی انسان است، نه پروپاگاندای بیرون.

   چند سال پیش، مطلبی مختصر در شرح آن شش بیت معروف و محبوب «این دهان بستی...» و دربارهٔ درک‌های متفاوت از «روزه» نوشته بودم. غزلی که در ادامه می‌آید، همراه با شرح خانم پری‌سیمای عزیز، نیز رمضانیه‌ای است از مولانا جلال‌الدین که در آن دربارهٔ روزه و معنای آن صحبت شده.

خرم‌گشت



   قسمت زیادی از دوران کودکی‌ام در سفر گذشت(و ظاهراً این کودکی هنوز ادامه دارد!). پدربزرگ، که در حقیقت جای پدرم بود، با شرکت نفت قرارداد ساخت مخزن‌های بزرگ نفت و گازوئیل می‌بست و بهمین خاطر بیشتر در مناطق نفت‌خیز مشغول بکار بود و میان شهرها دائم در سفر. و من، بر دوشش.

یادآوری



   می‌دانم این موضوع را بارها و بارها تکرار کرده‌ام. اما از سر اهمیت آن، باز بارها جای یادآوری دارد. من(نوعی) که در حال مطالعهٔ مطالب خودشناسی هستم، هوشیار باشم که از رهایی و عشق و سکوت، مدینه فاضله نسازم.

   از کسانیکه مطالب خودشناسی بیان کرده‌اند، اتوریته و مرجعیت نسازم. خودم را در حسرت رسیدن به سکوت و رهایی و عشق گرفتار نکنم. هیچ جایی و چیزی برای رسیدن وجود ندارد. اینگونه افکار، مرا بیشتر و بیشتر غرق در احساس بدبختی و حسرت و نارضایتی از وضع موجودم می‌کند.

   این افکار همه یاوه است.

حرکت آهسته



   «ذهن ما رفتار کسانی که ما باعث آزار ما هستند را آهسته‌تر از آنچه واقعیت دارد، می‌بیند.» این نکتهٔ ساده و جالبی‌ست در مورد نحوهٔ برخورد ذهن با عوامل خطر. البته قاعدتاً تمام موجودات اینطور باید باشند که حرکات آنچه تهدیدشان می‌کند را با جزئیات دقیقتری می‌بینند و زیر نظر می‌گیرند. و چنان است که گویی زمان در مورد آن عامل خطر، کش می‌آید.

   یکی از تجربیات جالب برای کسانیکه خودشناسی می‌کنند، کش آمدن زمان است. مثلاً واقعه یا پدیده‌ای، مانند پرواز یک پرنده، را آدم می‌بیند و روی دوربینش فیلمش را ضبط می‌کند. بعد، در زمانی دیگر همان فیلم را می‌بیند. آدم تعجب می‌کند که چرا سرعت پرواز پرنده وقتی در آسمان دیدش خیلی کندتر از زمانی است که روی دوربین ضبط شده. 

چرخ



به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز




قیامت


برای تماشای تصویر در اندازهٔ اصلی، روی آن کلیک کنید


   یک نفر با لحنی اعتراض‌آمیز بمن می‌گفت: «شما سوزنت روی مولانا گیر کرده؟»! و من ماجرای ملا نصرالدین را برایش تعریف کردم. که روزی یک تار دستش گرفته بود و دائم روی یک سیمش می‌نواخت. از او پرسیدند: «ملا، نوازنده‌ها دستشان را روی پرده‌ها حرکت می‌دهند و نت‌های دیگر را هم می‌نوازند». ملا گفت: «آنها چون سرگشته‌اند، و نت اصلی را پیدا نکرده‌اند، چنین می‌کنند. من نت اصلی را گیر آورده‌ام! خودش است!»

   غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ از دیوان شمس به تأویل و تفسیر خانم پری‌سیمای عزیز را می‌خوانیم. پرانتزها فضولی‌های بنده است.

کرامت!



   پارسال تابستان با عده‌ای از دوستان سفری کردیم به کردستان و در روستای قروه، شهر سنندج و روستای کومایین سیر و سیاحت. اوقات خوشی با دوستان عزیز حمید در قروه، مختار در سنندج و کومایین، و نصیر و محمد و میکائیل و کوروش بسر شد. طبیعت کردستان دیدنی و دهان‌بند بود. هر چند بقول نصیر، «هیچ زمانی برای گردش در طبیعت کردستان مانند اردیبهشت نمی‌شود»!

   سنندج خانقاه رفتیم. شب جمعه بود و مراسم ذکر، دف و سماع. روز بعدش، جمعه صبح کله سحر، از سنندج راهی روستای کومایین شدیم. مراسم سالانهٔ دراویش بود بر سر مزار بعضی از مشایخ آنها. با شیخ حسن عزیز آشنا شدم. البته اینکه می‌گویم «شیخ» من باب اصطلاح است، و الا ایشان بسیار جوان است. (کلمهٔ «شیخ» در عربی اصلاً یعنی «پیرمرد»، اما معنی اصطلاحی آن «مرد بزرگوار»، «رئیس طایفه» و «مرشد» است.)

تتمهٔ «کیمیا خاتون»



   مدتی پیش، در حال خوردن آب پرتقال، قولی را بیان کردم به این مضمون که: «کمونیست بودن برای قبل از ثروتمند شدن است، فیمینیست بودن برای قبل از ازدواج، و آتئیست بودن تا قبل از اعلام سقوط هواپیما!». و حالا در این یادداشت بنده احتمالاً همان ژست فیمینستی را خواهم گرفت!

   تقریباً همزمان با راه‌اندازی رادیو مولانا، دوستی رمان «کیمیا خاتون» را به بنده معرفی کرد که بخوانم و از سبک نگارش آن تعریف کرد. بنده هم خواندم و پسندیدم. آن زمان در و دکان جلسات شرح مثنوی آنلاین هم باز و تعالیم مثنوی مولانا در حلقمان بود. با در نظر گرفتن دو نکتهٔ اصلی - که در پایان این یادداشت خواهم گفت - تصمیم گرفته شد رمان «کیمیا خاتون» را برای رادیو مولانا کار کنیم.

   بعد از کار کردن با دو دوست و نهایتاً مورد پسند واقع نشدن کار آن عزیزان(سعی‌شان مشکور)، و سپس اعلام آمادگی خانم پروین محمدیان عزیز، «کیمیا خاتون» را به ایشان سپردیم که الحق و الانصاف زیبا و شنیدنی اجرا و تهیه‌اش کردند.

   «کیمیا خاتون» طی سی و چند برنامهٔ رادیویی منتشر شد و در پایان نیز به همت و زحمت خانم محمدیان و جناب تبکم، با خانم قدس(نویسندهٔ رمان) تماس گرفته شد و مصاحبه‌ای رادیویی نیز انجام گردید که آن نیز طی دو برنامه در رادیو مولانا پخش شد.

   باید از خانم محمدیان که اصل و همهٔ زحمتهای تهیهٔ برنامه‌ها و نیز مصاحبه بر عهدهٔ ایشان قرار گرفت، تشکر کنم و قدردانی. ایشان خودشان، هم رمان را بطور کامل و زیبا خواندند، هم ویرایش کردند، هم میکس موسیقی را انجام دادند و هم برای انجام مصاحبه چند بار با خانم قدس تماس گرفتند تا نهایتاً موفق شدند گفتگو را بانجام برسانند.

   در طی و پس از انتشار برنامه‌های رادیویی «کیمیا خاتون» نظرات یا بازخوردهای متفاوتی از طرف شنوندگان دریافت شد. پارسال(سال ۲۰۱۲) هم که بنده به ایران رفته بودم، دوستانی له و علیه خود رمان و نیز چرایی انتشار آن توسط رادیو مولانا دیدگاه‌شان را بیان می‌کردند. و همچنان ایمیل‌هایی در این رابطه دریافت می‌کنیم.

   در  ادامهٔ این یادداشت، نظرات بعضی دوستان را که بصورت نوشتاری و صوتی فرستاده‌اند، و در پایان، نظرم دربارهٔ رمان مذکور و علت انتشار صوتی آن در رادیو مولانا را می‌آورم. همچنین مقالاتی مرتبط را که بعضی از دوستان فرستاده‌اند، معرفی می‌کنم. البته بنده همهٔ این نظرات یا مقالات را نخوانده‌ام.

کوری



   ما معمولاً تعجب می‌کنیم از اینکه در قرآن(من باب مثال) آمده است که «دخترهای خودتان را نکشید». گویا آن زمان، بدنیا آوردن دختر نوعی ننگ بوده یا هر چی، بهرحال در آن جوامع دخترها زنده‌بگور می‌شده‌اند. آدم جداً شاخ درمی‌آورد که چطور ممکن است انسان اینقدر کور شود که یک موجود دیگر، نه، همنوعش، نه، یک کودک را بکشد! آیا حتماً باید آیه حدیث از آسمان بیاید که «دخترت را نکش»؟! یعنی انسان تا این حد ممکن است حقیقت ساده‌ای را نبیند؟!

   بله، ممکن است! و حال باید از خودمان بپرسیم که به نسبت، آیا ما انسانهای امروزی هم دچار این کوری هستیم یا نه!

سیگارت رو بکش



سلام داود جان،

   ممنونم بابت نهار و چایی. کنار پنجره نشسته‌ام، لیوان چایی را پر کرده‌ام و دارم این نامه را برایت می‌نویسم و تو کمی آنطرف‌تر خوابیده‌ای. می‌خواهم کم کم بروم خانه. گفتم بیدارت نکنم و با این نامه هم ازت تشکر کنم و هم خاطره‌ای برایت تعریف کنم. 

   امروز بیشتر وقتمان به صحبت دربارهٔ عرفان و خودشناسی و اشعاری که از مثنوی خواندیم گذشت. بعد از حرفهامون، وقتی داشت خوابت سنگین می‌شد، چیزی از دوران جوانی‌ام یادم آمد. آنوقتها تو نبودی یا احتمالاً خیلی کم‌سن و سال بودی. محله‌ای در تهران بود بنام «شهر نو» که روسپی‌ها آنجا بودند. هم اقامت داشتند و هم باصطلاح کار می‌کردند بندگان خدا.

   من آن روزها در حال مطالعهٔ جامعه‌شناسی بودم و سخت در فکر نجات بشریت. از اینکه بشر تا این حد به انحطاط و ظلم و فساد کشانده شده رنج می‌کشیدم و دوست داشتم راه نجاتی برای عالم پیدا کنم. این بود که مدام کتابهای روانشناسی و جامعه‌شناسی می‌خواندم و گاه خودم هم دست به تحقیقاتی جامعه‌شناسانه می‌زدم تا ریشهٔ این انحطاط را پیدا کنم.

چند خبر



۱. مدتی است خانم یاس جملاتی از آن عاموی هندی را در صفحه‌شان(بنام "فطرت و اندیشه") منتشر می‌کنند. ایشان همچنین جملاتی قصار برگرفته از آثار آقای مصفا را در وبلاگ و صفحهٔ فیسبوک آقای مصفا منتشر می‌کنند. دوستان می‌توانند به هر یک از صفحات مذکور مراجعه کنند، عضو شوند و استفاده کنند.

   بهتر است از جملات قصار فقط در صورتی که اصل مسئله را آگاه شده‌ایم، استفاده کنیم. آن هم صرفاً جهت بیدار و آگاه بودن. می‌پرسی اصل مسئله چیست؟ هم در کتابهای مصفا و هم در جلسات شرح مثنوی معنوی از اصل مسئله صحبت شده است.


۲. جناب تبکم جلسات یازده تا بیستم شرح مثنوی را نیز همراه با فهرست‌بندی موضوعی خلاصه‌برداری کرده‌اند. دوستان می‌توانند از لینک زیر، این خلاصه‌برداری‌ها را دریافت کنند.


خلاصه‌برداری‌های قبلی ایشان را می‌توانید با مراجعه به انتهای صفحهٔ جلسهٔ ۱۵۶ دریافت کنید. همچنین جناب تبکم در گروه فیسبوکی شرح مثنوی نیز خلاصه‌برداری‌ها را بمرور دارند منتشر می‌کنند.


یک لم



لم (به کسر لام و تشدید میم) یعنی بازی، تمرین، قلق، فوت و فن

   دوست عزیزم، محمدرضا، پارسال هدیه‌ای بمن داد. از این خودکارها هستند که برای معلم‌هاست، یک طرفش خودکار و طرف دیگرش چراغ‌قوه لیزری دارد. من هم که، می‌دانی، مثل چارلی‌ چاپلین در فیلم "عصر جدید"ش که هر چیز دم دستش می‌رسید فکر می‌کرد مهره است و باید پیچانده شود، حتی دکمه‌های دامن آن خانم، بمحض گرفتن و بازی کردن با قسمت لیزرش، ایده‌ای بذهنم آمد. و واقعاً چقدر این تشبیهی که در ویدیوی زیر می‌بینید بر عملکرد ذهن منطبق است و مفید است برای تمرین و بازی با تصاویر ذهن:

پوشیده چون جان



   سخن یا حدیثی هست با این مضمون که "هر وقت دلتان گرفت، یا به دیدار دوستان همدل و نزدیکتان بروید یا سخنان حکمت‌آمیز بخوانید". مولانا هم همین را می‌گوید، در آن ابیاتی که شونصد بار خوانده‌ایم، که:

گر شدی عطشان بحر معنوی           فرجه‌ای کن در جزیرهٔ مثنوی...

   بعضی سایت‌هایی را داشتم می‌دیدم که سخنان و جملات قصار را همراه با تصاویری زیبا همراه کرده‌اند (مثل این سایت) و به این فکر می‌کردم که نوشته‌ها جز خطوط و شکل چیز دیگری نیستند. پس آن معنی که ما در آنها می‌یابیم و دلمان به آن آرام می‌گیرد کجاست؟ در آن خطوط نوشته‌هاست؟!

   سئوال دیگر اینکه دلیل میل و رویکرد انسان به سخنان حکمت‌آمیز چیست؟ 

دختران حوا



   خانم پرمای عزیز ذیل مطلبی که دربارهٔ آزمایش میلگرم بود نظری نوشته بودند که قسمتی از آن به این شرح است:

   "یکی از خر برفت ها نگاهی هست که در طول تاریخ به زنان شده است. شش هزار سال مردان به قدرت رسیده، زنان را جادوگر، ناقص العقل و... شمرده اند و تمام قوانین را به نفع خود نوشته اند و ما هم شش هزار سال هست مدام گفته ایم خربرفت و خر برفت، مردان با زن ستیزی شان و او را جنس دوم شمردن و زنان با باور نکردن توانایی هایشان و قدرتهایشان. این نوع خربرفت ها در کشورهای آسیایی بخصوص خاورمیانه بشدت مشاهده میشود. در حالیکه از نظر علمی زنها خیلی به حضور نزدیک تر هستند. بد نیست این خر برفت ها در هر زمینه ای به دقت مشاهده گردد."

   بنده ضمن موافقت با نظر ایشان(که باشم که مخالفت کنم؟) می‌خواهم حاشیه و پانویسی بر آن بیافزایم.

قرض



سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفهٔ من
اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی
                                                 حافظ


وظیفه: مقرری، مستمری، مواجب، حقوق ماهانه!



وطن



   جلال‌الدین عزیز در دفتر چهارم از مثنوی‌اش در مورد وطن و موطن روان انسان صحبت می‌کند. سخنی از پیامبر اسلام نقل می‌کند و معنی و منظور ایشان را بیان می‌کند. سخن پیامبر این است که "دوست داشتن وطن، بخاطر ایمان انسان است." جلال‌الدین می‌گوید این سخن را باید درست خواند(درست فهمید)، نه مثل کسی که سوراخ دعا را گم کرده بود!

   جریان سوراخ دعا چیست؟ اینست که روزی فردی هنگام طهارت و وضو، داشته دعاهای مربوطه را می‌خوانده. رسم است که موقع شستن بینی با آب می‌گویند "خدایا من بینی جسمی‌ام را می‌شویم، چنین باد که بینی روحی‌ام نیز پاک شود تا بوی بهشت به مشامم برسد" و هنگام شستن بدن پس از قضای حاجت می‌گویند "خدایا کثافات جسمی را از خودم پاک کردم، چنین باد که پلیدی معنوی هم از من پاک گردد". آن فرد هنگام وضویش این دو دعا یا ورد را جابجا می‌خوانده. دعای آن سوراخ را برای این، و دعای این را برای آن! کسی آنجا بود و دعا کردن اشتباهی او را شنید:

گفت شخصی: ورد خوب آورده‌ای
لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای!

یوگای خنده



   آقای بنانی اخیراً مقالاتی در رابطه با "خنده" نوشته‌اند. داشتم آنها را می‌خواندم، خاطره‌ای یادم آمد که اتفاقاً ایشان هم در این خاطره حضور دارند. مربوط می‌شود به دو سه سال پیش، شبی با عده‌ای از دوستان رفتیم به کوههای درکهٔ شمال تهران و چادر زدیم.

   آن شب، برعکس همیشه، تعدادمان خیلی زیاد بود و همینطور که به اعماق شب نزدیکتر می‌شدیم، به تعدادمان افزوده می‌شد و دوستان دیگر هم از راه می‌رسیدند. چند نفری هم که اول شب آمده بودند، از جمع جدا شدند و برگشتند منزل. شب جمعه بود و فردایش روز تعطیل.

   تا دیر وقت و نزدیکای سحر بیدار بودیم. ماه رمضان بود و دوست شیرین‌زبانی که روانشناسی می‌خواند یا خوانده بود از تجربیاتش با بیمارانش می‌گفت و ما گوش می‌دادیم. حداقل خودم را یادم هست که گوش می‌دادم! بعضی‌ها هم مشغول چای ذغالی، بلال و جوجه کباب گذاشتن و قلیون چاق کردن بودند! (جمع عرفانی ایده آل یعنی این!)

بزرگان


ای کاش هویج بود. سایهٔ هویج هم نیست!

   داشتم یکی از برنامه‌های رادیو حافظ را گوش می‌دادم. یک اصطلاحی این فرنگی‌ها دارند که قبلاً هم گفته‌ام: Reading between lines، یعنی میان خطوط را خواندن. به این معنی که سخنی متضمن چیزی باشد اما صراحتاً بیان نکرده یا اصلاً قصدش بیان آن نبوده ولی در بطن متن، یا در حس و حال نویسنده یا سخنران لحاظ شده. و چه بسا خود نویسنده از آن مطلع نیست.

   کسانیکه دربارهٔ مثلاً حافظ و مولانا (یا هر رشتهٔ دیگر) قلم زده‌اند و می‌زنند اصولاً نان شب‌شان از این راه درمی‌آمده و می‌آید. پس لازم بوده و هست که آنها را بزرگ کنند یا طوری درباره آنها حرف بزنند که خواننده‌شان را به تجلیل از حافظ و مولوی دعوت کنند. 

   در طول تاریخ هر کس دربارهٔ چیزی قلم زده یا سخن رانده عموماً نانش هم از آن راه در می‌آمده. مثلاً من استاد ادبیات یا فلسفه هستم یا استاد روانشناسی هستم و دربارهٔ "اساتید"، "فلاسفه"، صاحبنظران و نظریاتشان مقاله می‌نویسم و کنفرانس می‌دهم. خوب معلوم است که باید طوری بنویسم و صحبت کنم که مردم فرار نکنند که هیچ، بلکه جذب شوند و آن اشخاص(مثلاً حافظ، مولانا، فروید، انیشتین و ...) را در نظر مردم بزرگ کنم، حتی اگر در مقاله‌ام حرف مایه‌داری هم نداشته باشم. یک چیزهایی سر هم و مونتاژ می‌کنم. تا نان شبم و شغلم ادامه داشته باشد. و خدا می‌داند چقدر همین جریان مرا سطحی بار می‌آورد. منی که باید صدها مقاله و کتاب بنویسم و ترجمه کنم که صد من از این مقالات یک غاز هم بار و محتوا ندارد. این کار، مرا شدیداً سطحی بار می‌آورد و زندگی‌ام - علی رغم اینکه در نظر دیگران خیلی با ابهت جلوه می‌کند - دروناً در پوچی و سطحی بودن می‌گذرد.

سغراق بی‌شمار



شرح غزلی دیگر از دیوان شمس بقلم خانم پری‌سیما:

به غم فرو نروم باز سوی یار روم
در آن بهشت و گلستان و سبزه‌زار روم

یکی از خاصیتهای "من" عدم رضایت از وضعیت و حالتی است که چه در ذهن و چه در بیرون از ذهن اکنون برای انسان پیش آمده. برای همین گرفتار حس نخواستن این حالت و وضعیت فعلی و حس خواستن کیفیتی می‌شود که قبلاً بوده و یا بعداً خواهد شد است. اگر آن چیزی را که دوست دارد از دست بدهد و یا نتواند بدست آورد، گرفتار غم و غصه می‌شود. چون خواستن خاصیت نفس است. این بیت حالت کسی را نشان می‌دهد که یا بر اثر خودشناسی و آگاهی، آن آرامش و سکون جدا بودن از افکار و توهمات را تجربه کرده و در آرامش روانی می‌زیسته که ناگهان بر اثر غفلت، یا پریدن فکری به ذهن یا عوامل دیگر، که دلیل پنهانی همهٔ اینها چیزی جز خواستن نمی‌باشد، گرفتار هیجان منفی شده و آن فراغت و آرامش درون را از دست داده است. و یا وضعیت کسی است که سختی‌های زندگی آگاهش کرده و بخاطرش آورده که اصل انسان همان ذات و اصالتش می‌باشد، نه نفس و اعوان و انصارش که بر اثر عوامل محیطی و خاصیت تاثیرپذیری ذهن بر وی تحمیل شده و مایهٔ رنج و عذابش شده است.

غارهای جنولان


  
   جای شما خالی روز دوم فروردین امسال زدیم به طبیعت. سفری یک روزه به خطهٔ روح‌پرور(!) غارهای جنولان، حدود دویست کیلومتری سیدنی، کمی آنطرف‌تر از منطقهٔ "سه خواهرون" یا کوههای آبی(Blue Mountains) که فکر می‌کنم معرف حضور انورت باشد. دشت‌ها و دره‌های بسیار زیبایی در مسیر بود و خوشبختانه بسیار خلوت، طوریکه ترسی زیبا آدم را برمی‌داشت.


تصویر فوق پانوراماست. دکمهٔ زیر تصویر را بسمت چپ و راست بکشید.

   در طول مسیر لابلای درختهای جنگل مترسکهای سفید که تداعی‌کنندهٔ روح بودند گذاشته شده بود و روی تکه کاغذی کنار آنها نوشته شده بود: "قتل‌های اسرارآمیز"! آدم را یاد فیلم "پروژهٔ جاودگر بلر" می‌انداخت. بعد که "یا‌حضرت‌عباس‌کنان" به دهکده یا منطقهٔ اصلی غارها عز شرف پیدا کردیم کاشف به عمل آمد که حکایت این "ارواح قاتل" در حقیقت جزئی از اسطوره‌های رایج مردم آن منطقهٔ جنولان بوده و برای اینکه این داستانها و اسطوره‌ها را زنده نگه دارند چنین ابتکار جالبی کرده بودند.

افتخر یفتخر افتخار



   نمی‌دانم این افتخار چه بلا و نکبتی است که ما(انسانها) به جان خودمان انداخته‌ایم و ولش هم نمی‌کنیم. هر جا می‌روی، از درون خانه و خانواده تا میان دوست و آشنا و روابط اجتماعی همه جا هی افتخار، افتخار، افتخار.

   آیا انسان کمی، فقط کمی، توجه نمی‌کند که این افتخار افتخار کردنش چه بلایی بر سرش آورده و می‌آورد؟! مادر و پدر به فرزندشان بخاطر انجام کاری می‌گویند: "عزیزم، من به تو افتخار می‌کنم." و معنی‌اش اینست که "این کار تو باعث شده شخصیت من خوب جلوه داده بشه و من برای اینکه باعث تأیید شخصیتم شده‌ای، احساس خوبی دارم! اصل کاری که کرده‌ای مهم نیست، فرزندم! این مهم است که باعث افتخار منی!" و وای اگر این غذای افتخار را برایشان تهیه نکنی! (اینجـا را بخوان.)

شهود


بر روی عکس حتماً کلیک کنید تا در اندازهٔ بزرگتر تماشایش کنید


هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست   (حافظ)

   این اصلی بنیادی است در زندگی!

   اما معنی بیت: "ناساز" یعنی نامتناسب، ناهماهنگ، نتراشیده و نخراشیده. "بی‌اندام": بدهیکل، بدون قد و بالای موزون و متناسب. "تشریف" هم یعنی خلعت، لباسی که شاهان به کسی می‌بخشیده‌اند.

   می‌گوید: "عیب و ایرادی اگر هست، از قد و قامت نامتناسب ماست. وگرنه خلعتی که تو داده‌ای برای قد و بالای هیچکس کوتاه و تنگ نیست." خلاصه اینکه عیب از ماست نه از تو.

مورچه



   بعضی‌ها که چه عرض کنم خیلی از ما، فکر می‌کنیم عرفان و خود‌شناسی برابر با کسب و بدست آوردن چیزهایی است. اسم این «چیز‌ها» را هم مثلاً مقام و حال و فضایل می‌گذاریم. حتی من و شما هم که ماشالله ماشالله یک پا خودشناسیم، یا حداقل اینطور فکر می‌کنیم، اگر نه برای تحصیل و کسب چیزی سراغ مطالب عرفانی می‌رویم، پس برای چه می‌رویم؟! همین الان شما برای چی به این سایت سر زده‌ای؟! آیا انگیزهٔ "شدن" پشت آن نیست؟ آیا نپذیرفتن خودمان در این مراجعه نهفته نیست؟ من اگر نخواهم چیزی بشوم، اگر در کیفیت پذیرش(رضا) باشم، دیگر چه لزومی دارد به این در و آن در بزنم؟ چرا می‌خواهم چیزی بدست بیاورم؟ ولو این چیز "مقام" و "حال" نباشد و اسمش خوشبختی، احساس خوب، احساس سبکی، رهایی، عشق یا هر چیز دیگر باشد. 

   خود‌شناسی اگر واقعاً خود‌شناسی باشد، بمعنای از دست دادن و کندن و ریختن و زدودن است. هیچ چیز قرار نیست کسب کنی یا بدست بیاوری. بلکه قرار است هر چه هستی را زمین بگذاری. اگر انسان با ایدهٔ بدست آوردن و توقع و انتظار به شناخت خود بپردازد، کار عبث و باطلی می‌کند.

خلوت



   بهتر نه، خوب نه، حیاتی است که انسان حداقل ساعتی را در روز برای خلوت کردن با خودش و تنها بودن کنار بگذارد. جدا شدن از همه چیز: از دیگران، از جمع، از کتاب، روزنامه، رادیو و تلوزیون و ماهواره، از گوشی مبایل، از فیسبوک و اینترنت، از کامپیوتر و لپ تاپ، از همه چیز بطور مطلق.

   و وقتی از همهٔ اینها کنده شد، خودش را تماشا کند. آنچه در ذهن می‌گذرد را تماشا کند. و به این وسیله از افکار هم تنهایی می‌گزیند.

مرکز



   آیا تا بحال دقت کرده‌ایم که چرا انسان‌ها را با تصویری که از سرشان(چهره‌شان) در ذهن داریم، می‌شناسیم؟ وقتی مثلاً خودمان را  روی فرمی، پروفایلی می‌خواهیم معرفی کنیم تصویر سرمان را می‌گذاریم، نه عکس مثلاً پا یا دستمان را. یا من باب مثال وقتی کاریکاتوریست‌ها می‌خواهند شخصیت فردی را به طنز نمایش دهند، اصلی‌ترین تمرکز آنها روی سر و چهرهٔ اوست. 

   یا مثلاً اگر کسی بمن بگوید پسر عمویت کیست، من نمی‌روم عکس دست و پای پسر عمویم را بیاورم نشان او دهم و بگویم اینست. بلکه عکس سر پسر عمویم را نشانش می‌دهم. یا اگر عکسی که در آن، بدن پسر عمویم هم هست را به او نشان دهم، حتماً آن عکس باید سر پسر عمویم را هم شامل شود. اگر بدن بدون سر او را نشان دهم پذیرفته نیست، نامتعارف است. پس حتماً باید سر او در عکس باشد و این سر اوست که نمایندهٔ اوست. در حالیکه اگر خوب دقت کنیم، حقیقت پسر عموی من که سر او نیست! هست؟ آیا سر شما خود شماست؟ یعنی سر و حالت چهرهٔ شما تمام کیفیت و حال و احوال درونی شما را بیان می‌کند؟ 

   اگر کمی عمیق‌تر شویم روی این موضوع می‌بینیم ما در ارتباط با همدیگر گویی آن شخصیتی که از یکدیگر در ذهن داریم را در صورت همدیگر، و دقیق‌تر، در پشت چشم هم می‌دانیم. من تو را اینگونه می‌بینم که کسی هستی و آن کس در آن چشمهاست. در صورتیکه روشن است که نگاهی اینگونه چیزی جز خیال من نیست. آنها دو تا چشم هستند، نه بیشتر!