بستنی‌فروشی


برای بزرگ‌تر دیدن تصویر، روی آن کلیک کنید.


   این عکس را دوست عزیزم که یک هفته‌ای است از ایران برگشته برایم فرستاده است. سر در بازار سنتی شاه عبدالعظیم(شابدولظیم) است. از این دالان که داخل می‌شوی مغازه‌های قدیمی و رنگوارنگ عطاری شروع می‌شوند و همینطور تا برسی به در ورودی خود امامزاده، ادامه دارند. اواسط این بازار هم یک شیرینی‌فروشی خیلی قدیمی هست که نان خامه‌ای‌های بزرگ و فالوده‌های پرآبلیمو و بستنی سنتی درجه یک دارد که از چهار پنج سالگی تا همین اواخر مشتری‌اش بوده‌ام.

   بگذار برگردیم از همین مسیری که رفتیم داخل بازار و بیاییم دم ورودی، همینجا که عکس نشانمان می‌دهد، تا چیزی برایت تعریف کنم.

    این بستنی‌فروشی سمت راست را می‌بینی؟ تابلو‌اش جدید است. قبلاً اینطوری نبود، حالتی سنتی داشت. با دیدن این بستنی‌فروشی یادم بخاطره‌ای افتاد که چند سال پیش یکی از فامیل برایم تعریف کرد. صحبت سر این بود که شغل‌ها بخودی خود باارزش و بی‌ارزش نیستند و این ما انسان‌ها هستیم که به آنها ارزش و اعتبار می‌دهیم. و او گفت: بستنی‌فروشی دم در بازار حرم رو دیده‌ای؟ گفتم: خوب؟ گفت: وقتی نوجوان بودم رفتم آنجا کار کنم. کارم این بود که بستنی و فالوده بریزم توی ظرف و بدم به مشتری. همان روز اول وقتی یکی از آشناها یا فامیل آمد توی مغازه، از خجالت سرخ شدم و دویدم روپوشم رو درآوردم و زدم بیرون. دیگه هم نرفتم اونجا!




عکس 1      عکس 2      عکس 3      عکس 4      عکس 5      عکس 6

فاجعه


تصاویر ذهنی، ثابت و مرده هستند اما متحرک و زنده بنظر می رسند. مانند این تصویر.
برای بزرگ‌تر دیدن تصویر، روی آن کلیک کنید.


   تقریباً هر دو ماهی یکبار شبکه‌های تلوزیون استرالیا اعلام می‌کنند که "یکی از سربازان استرالیا در افغانستان کشته شد" و چند نفر از صاحب‌مقامهای نظامی و دولتی را نشان می‌دهند در حالیکه لباس‌های رسمی پر از مدال‌های رنگوارنگ پوشیده‌اند، پشت تریبون می‌روند تسلیتی می‌گویند و صحبت از افتخار و چیزهایی می‌کنند که همه می‌دانیم.

   و این در حالی است که در افغانستان هر هفته و هر روز تعدادی انسان کشته می‌شوند و همین شبکه‌های تلوزیونی استرالیا خیلی همت کنند، صرفاً طی یک تیتر خبری چند ثانیه‌ای می‌گویند: "امروز در ولایت فلان افغانستان دوازده نفر کشته شدند." و تمام!

   برچسب‌گذاری چقدر راحت اعمال را توجیه می‌کند. "من استرالیایی‌ام"، "او افغانی است"، "من ایرانی‌ام" و ... . این کار باعث می‌شود من روابطم و زندگی‌ام را از این دید و زاویهٔ خاص برچسب‌ها و میزان ارزش نهاده شده بر آنها(توسط جامعه و خودم) جهت بدهم، از زاویهٔ عقیده‌ای که پشت این Label‌ها دارم. به اینصورت اگر ده‌ها "افغانی" کشته شوند آنچنان اهمیتی ندارد که یک "استرالیایی" کشته شود. یعنی انسان مهم نیست، برچسب مهم است!

ازدواج



   دوستی دیروز گفت از همسرش جدا شده است و در نتیجهٔ این تجرد، فرصت پیدا کرده نفسی بکشد و تفریح و طبیعت‌گردی کند. این را که گفت، یادم افتاد به جوکی که یکی از دوستان برایم گفته بود و گفتم شاید بد نباشد برای تو هم تعریف کنم. البته می‌توانی زیاد جدی نگیری. جوک است دیگر.

   می‌گویند روز قیامت می‌شود و خدا مردها را به سه دسته تقسیم می‌کند. البته تکلیف خانم‌ها که مشخص است، همگی یکراست به بهشت می‌روند. مخصوصاً اگر در این دنیا مادر هم بوده باشند که دیگر جایشان پشت‌بام و پنت‌هاوس بهشت است!

   بگذریم. مگر خانم‌ها می‌گذارند آدم جوکش را تعریف کند؟! عرض می‌کردم که روز قیامت می‌شود و خدا مرد‌ها را سه دسته می‌کند. به گروه اول می‌گوید بروید بهشت. گروه دوم را دستور می‌دهد بروند جهنم و گروه سوم را می‌گوید بفرمایید طویله!

   از خدا می‌پرسند که چه بود حکمت این حکم و دسته‌بندی؟ می‌گوید: دستهٔ اول مردهایی بودند که در دنیا متأهل بودند. بیچاره‌ها زجر و بدبختی‌شان را کشیده بودند و گفتم حالا دیگر بروند بهشت کمی تفریح و استراحت کنند. دستهٔ دوم مردهایی بودند که در دنیا مجرد بودند. اینها لذت‌شان را برده و کیف‌شان را کرده بودند و حالا دیگر وقت عذاب و سختی کشیدنشان بود، این بود که گفتم بروند جهنم. اما دستهٔ سوم، اینها مردانی بودند که در دنیا اول ازدواج کرده بودند، بعد طلاق گرفته بودند و دوباره ازدواج کرده بودند!
 

شیوهٔ رندان




   بعضی‌ها می‌خواهند جلسهٔ مثنوی‌خوانی در تهران، به آنها معرفی کنم. جلسات "خمر کهن" را توصیه می‌کنم. (انتهای این یادداشت را بخوانید.)

   در این جلسات، عده‌ای از دوستان اهل مباحث خودشناسی و عرفانی(نه بمعنای خیلی سنتی آن)، دور هم جمع می‌شوند و به مثنوی‌خوانی با تفسیری امروزی، شرح غزلیات حافظ، اشعار سهراب سپهری و بحث آزادهای متنوع می‌پردازند.

   محوریت داشتن مباحث و پرهیز از پراکندگی، تنوع موضوعات و جذابیت آنها بخصوص از جهت بروز بودن و چالش‌برانگیز بودن، حفظ پایهٔ علمی و سندیت مطالب ارائه شده، وجود دوستان اهل فرهنگ و دانش بدور از تعصب و تنگ‌نظری،  محیط دوستانه و صمیمی همراه با روحیهٔ پرسشگری و تحقیق، مدیریت شایسته و از همه مهمتر پذیرایی پر و پیمون، همه و همه رونق کیفی(به هر دو معنی!) این جلسات را روزافزون نموده است.

   از سنت‌های سودمند این گروه، اطلاع‌رسانی دقیق و سریع از طریق وبلاگ مخصوص گروه، و نیز ایجاد خبرنامه و امکان ثبت‌نام و دریافت اطلاعات جزئیات برگزاری هر جلسه چند روز قبل از آن است، همچنین ضبط فایل‌های صوتی و نوشتن گزارش هر نشست و قرار دادن آنها بطور یکجا در وبلاگ.

   در چند جلسهٔ اخیر گروه "خمر کهن" موضوعاتی بسیار پرسش‌برانگیز همچون "خرافات" به بحث آزاد گذاشته شد و مطالب و سئوالاتی با اهمیت مطرح گشت. توصیه می‌کنم در صورت علاقه، به فایل‌های صوتی آن جلسات(با موضوع "خرافات") و نظراتی که دوستان مطرح کرده‌اند، با دقت گوش دهید. نکات قابل تأملی مطرح شده است. حتی برخی از اعضای گروه به مطالعه و تحقیق اکتفا نکرده و روش نیمه‌میدانی اتخاذ کردند و از فالگیر و کسانیکه دست در این امور دارند دعوت کردند و آنها را به جلسه آورده  و گفتگویی آزاد برگزار نمودند.

   جلسات "خمر کهن" هر دو هفته یکبار عصر پنجشنبه برگزار می‌شود، تابستانها در فضای مصفای پارک طالقانی و زمستانها در کافه‌ای از کوافی(جمع "کافه" است!) کوههای درکه یا در مطب دکتر عظیم‌زاده.

   جلسهٔ هشتاد و یکم این گروه همین هفته پنجشنبه بناست برقرار شود. برای اطلاع دقیقتر یا ثبت‌نام و شرکت در جلسه، به وبلاگ "خمر کهن" می‌توانید سر بزنید. از من نشنیده بگیرید اما فکر کنم بساط افطاری هم برقرار است!
 
آپدیت یادداشت: جلسات «خمر کهن»، مانند هر گروهی و امتی، دوره‌ای داشت و تمام شد. فوریه 2015

سهراب؟!



   امشب 

      بعد از چند روز 

        بسراغ ظرفشویی رفتم.

  آه!

     چقدر زندگی!