در کوچهٔ آشتی



   شنبه است و سیدنی ابری و پرباران. من هم در خانه و مشغول نوشتن مطلبی دربارهٔ رفع عادات و ارتباط آن با دیکتاتوری و فرهنگ دیکتاتورسازی بودم که کامپیوتر اعلام کرد آقا رضا نظری دربارهٔ یادداشت پیش، "کوچهٔ آشتی"، فرستاده است. بلند شدم و نظر رضا را خواندم. دیدم بهتر است بجای یادداشت امروزم، نظر او را منتشر کنم و به بحث درباره آن بنشینیم.

   مطالب خوبی نوشته است. من نظرم را دربارهٔ نوشتهٔ رضا در بخش نظرات خواهم نوشت. تو هم دوست داشتی شرکت کن. مفید است.

---
 

کوچهٔ آشتی



   می‌گویند در یزد کوچه‌های باریکی هست که مردم اسم آنها را گذاشته‌اند "کوچهٔ آشتی‌کنان"، کوچه‌هایی تنگ و باریک، با دیوارهای بلند کاهگلی. مجید و هادی، دو دوست یزدی‌ام، می‌گفتند علت این نامگذاری اینست که وقتی میان دو نفر شکرآب می‌شده است، اطرافیان پنهانی ترتیبی می‌داده‌اند تا آن دو نفر از دو طرف کوچه وارد شوند، طوریکه مجبور باشند همدیگر را ببینند و از کنار هم بگذرند. این کار باعث می‌شده سلام علیکی بینشان رد و بدل شود و آغازی بر آشتی شود.

   بنظرت آیا می‌شود تدبیری اندیشید تا انسان را هل داد برود در کوچهٔ آشتی، بلکه با فطرت و اصالت خودش روبرو شود و آشتی کند؟ فطرت که بیچاره روز و شب در حال گز کردن کوچه است، از این سر تا آن سر، بلکه کسی بیاید داخل و چشمش بچشم او بیافتد. در بغل بگیردش، تکانش دهد و بگوید: منم، من! بی‌وفا! خودتم! من رو یادت نمیاد؟! بیا با هم آشتی کنیم!
 

دوغ



   چند سال پیش در ادامهٔ جستجو برای همان جلسات مولوی‌خوانی که ذکر مشتی از خروار آن را در یادداشت‌های "استفعل، یستفعل، استفعال" آورده‌ام، به مجلسی رفتم. در قسمتی از برنامه‌شان آقایی پشت تریبون و روی سکو قرار گرفت و شروع به قرائت برخی غزلیات شمس کرد، آنهم با چه شور و حرارتی.

   هنوز از خواندن نیمی از غزل اول گذر نکرده بود که حالی به حالی شد و چنان سر و دستی تکان می‌داد که ما گفتیم: "عجب شراب مستی‌افکنی است لامذهب این مولوی. ببین این آقا را چه سریع گرفته است و از خود بی‌خود کرده"، که ناگهان این مست از شراب عرفان، در میان قرائت ابیات صدا زد: "آقای کاظمی، آقای کاظمی!" و یکی از دو چشمان بسته‌اش را نیمه‌باز کرد و به عوامل پشت صحنه نگاه کرد و با حرکات دستش شکل تار زدن را درآورد و فهماند که تنبورت را بردار بیار کنار من ساز بزن!

خوشتر



تا توانی مده از کف، به بهار، ای ساقی 
لب جـوی و لب جام و لب یار ای ساقی 

نوبهار است و گل و سبزه و ما عمر عزیز 
می‌گذاریـم به غفلت، مگـذار ای ساقی 

موسم گل نبود توبهٔ عشـاق درسـت 
توبه یعنی چه؟ بیا باده بیار ای ساقی 

شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی 
یار خوش خوشتر از این هر سه چهار ای ساقی 

زمین تا آسمان



   چند سال پیش همراه با دوستی مشغول اجرای انواع لم‌ها و تمرینات خودشناسی بودم. یکی از کارهایی که می‌کردیم، بادکنک‌فروشی در میدان نقش‌جهان اصفهان بود. سوای موضوع خودشناسی‌اش این کار را خیلی دوست داشتم.

   روزی ده دوازده بسته بادکنک بادنکرده و قرقره‌ای نخ خریدیم و از یکی از مغازه‌دارهای حاشیهٔ میدان، چوب کرکره‌بالابر دکانش را قرض گرفتیم(بله، خیلی سخت بود!) و نشستیم روی چمن‌های روبروی عالی‌قاپو و شروع کردیم به دمیدن در بادکنکها. بادکنکهای تپل را به سر چوب‌ها وصل کردیم و هرکداممان به سویی رفتیم و شروع کردیم به تبلیغ و فروش.