مسخ



   می‌دانم می‌گویی: "همه اینطور نیستند، همه که پدر مادرشان را خانه سالمندان نمی‌گذارند." قبول! و باز می‌گویی: "بیشتر، کسانی این کار را می‌کنند که والدین‌شان در جوانی رفتار خوبی با آنها نداشته‌اند. اگر والدین در طول زندگی و تعامل با فرزندان‌شان انسان‌های دلنشین و خوش‌رفتاری بودند، فرزندان هم دلشان نمی‌آمد که آنها را خانه سالمندان بگذارند." و باز هم قبول! اینها جای خود.

معشوق مشهور




  صحبت از فطرت و عشق در حالیکه خودش حضور ندارد، زائد است و بی‌فایده. نمی‌دانم چه اصراری است به اینکه ما ترسیمی و نقشه‌ای از عشق و خصوصیات آن داشته باشیم. محافل بسیاری را می‌بینم که نُقل مجلسشان صحبت دربارهٔ عشق و "مقامات" و "انسان عارف" و اینجور موضوعات است. حکایت ما حکایت کسانی است که خودشان در پای نردبان ایستاده‌اند و بجای بالا رفتن، دربارهٔ آنها که (احتمالاً) از نردبان استفاده کرده‌اند حرف می‌زنند! (توجه داشته باش که این صرفاً یک مثال است. بالا رفتنی در کار نیست.)

   بله، ذات آدمی قصه‌ای دراز با حقیقت دارد. چرا که حقیقت، خودش است. تمثیلاً مانند عاشق و معشوقی که در حقیقت یکی بوده‌اند اما جدا افتاده‌اند. مانند همان تمثیل معروف نی و نیستان. اما صرف صحبت و تفکر به این موضوع، حرف زدن دربارهٔ لعل لب و چشم سیاه و زلف دراز حقیقت، بخودی خود که درمانی بر درد جدایی نمی‌کند، برادر!

   نه تنها صحبت از زلف دلکش و لب یاقوتی و چشم شهلا و ملنز معشوق حقیقی چارهٔ کار نیست، بلکه مشکل را دوچندان هم می‌کند. با تصویرسازی از حقیقت، فرد از آن دور و دورتر می‌شود.

گوارای وجود!



   پاتوق شنای ما در تابستهای سالهای نوجوانی استخر کانون مالک اشتر بود. استخری بسیار بزرگ و روباز که باغ و باغچه‌ای هم آن را احاطه کرده بود. تا مدتها رختکن درست‌درمونی نداشت و ما لباسهایمان را لای درختها و بوته‌های باغچه می‌گذاشتیم و مشغول شنا می‌شدیم. 

   یک طرف قسمت عمیق استخر معمولاً آفتاب افتاده بود و طرف چپ، سایهٔ درختهای بید بزرگی که روی آب افتاده بود و آب را خنک نگه می‌داشت. نمی‌دانم چرا من این گوشهٔ چپ را دوست‌تر داشتم و برخلاف بیشتر دوستانم که سمت آفتاب می‌رفتند، همینجا می‌ماندم و مشغول شنا و شیرجه‌ام می‌شدم.

هشلهف



   وقتی می‌گویم زندگی و روابط آدمی را چنان عفونت معنوی‌یی دربرگرفته که امیدی به بهبودش نمی‌رود، می‌گویی نه! می‌دانم، نگفته‌ای "نه"، اما "رنگ رخساره خبر می‌دهد از سر ضمیر".

   پدیده‌ای قابل تأمل را خواندم و تماشا کردم که آدم از دیدنش شاخ درمی‌آورد. مسابقهٔ بوکسی در افغانستان برگزار کرده‌اند با عنوان "جنگیدن برای صلح"! دو نفر را بجان هم انداخته‌اند تا بطور نمادین سمبلی برای کنار گذاشتن اختلاف‌ها شود و "سیاست و قوم‌گرایی کنار گذاشته شود" و اقوام با هم آشتی کنند!!  ( + و + و + و + )

پیش چشم




داستان توبهٔ نصوح



---
   تشکر از ندا خانم و آقا داود برای خلاصه‌برداری‌ها. دوستان می‌توانند تمامی فایلهای pdf خلاصه‌برداریهای این دو دوست، که در چند پست اخیر منتشر شده بودند را  از این لینـک دریافت کنند.