"زندگی در پیش رو"



   دوست بیست و نه ساله‌ای دارم که (البته این جمله کژتابی دارد و معلوم نیست منظورم سن دوستم است یا مدت زمان دوستی‌مان! - که البته منظور من دومی است) از کلاس اول ابتدایی با هم دوست شدیم و هیچ چیز نتوانست فاصله‌ای بین ما اندازد جز هجرت. و از تو چه پنهان، گاهی دلم لک می‌زند برای همصحبتی‌ها و همدمی‌هایمان.

   رحیم از همان کودکی علاقه به کارهای فرهنگی داشت. روزنامه دیواری کلاس پنجم ابتدایی که با راهنمایی آقای پژوهان کار کردند را شاید بعنوان اولین کار او بیاد دارم. بعدها هم شغل وی در همین ارتباط شد. و شاید بهمین دلیل یکی از منابع معرفی محصولات فرهنگی بروز برایم، رحیم بوده. هرگاه رمانی یا فیلمی هوس می‌کردم، به اولین کسی که زنگ می‌زدم او بود. البته نمی‌دانم چرا این اواخر مذاق فیلمش تغییر کرده بود!(اینطور نیست، مسعود؟!)

   یکی از رمان‌هایی که بمن معرفی کرد، کتاب "زندگی در پیش رو" بود که یادم هست آن موقع که خواندمش، تازه به بازار کتاب آمده بود. نویسندۀ آن، رومن گاری و ترجمهٔ روانش از خانم گلستان که معرف حضور اهل کتاب هستند.

  داستان را برایت تعریف نمی‌کنم تا از مزه نیافتد. فقط یک خبر خوش اینکه این کتاب را بروی اینترنت نیز گذاشته‌اند و می‌توانی از اینجــا بصورت فایل pdf دانلود کنی و پرینت بگیری و بخوانی.

۱۲ نظر:

سارا صفری گفت...

سپاسگزارم

مهناز گفت...

در حال پرینت هستم.
فقط می تونم بگم سپاس از معرفی.

3tar گفت...

نمیدونم تابحال تجربه کردی که با کسی بعد از فقط چند دقیقه آشنایی همان حسی را داشته باشی که با رفیق شفیق بیست چند ساله ات داری؟ برای من این حالت چند بار تو زندگیم پیش آمده و آلقدر زیباست که تقریبا هر روز به امید دوباره تجربه کردنش بیدار میشم.

ساناز م. گفت...

آقای پانویس، آیا حتماً باید پرینت بگیریم؟! نمی شود روی کامپیوتر بخوانیم؟!

سوگند گفت...

ممنون به خاطر معرفی کتاب.

مهشید گفت...

ممنون. کتاب مورد معرفی قبلی یعنی شوهر آهو خانم را تا نیمه خوانده ام و بیسار زیباست و لذت می برم.
این کتاب را هم خواهم خواند.
خوب است که گاهی کتابهایی معرفی می کنید چون در این آشفته بازار کتابهای پوچ و سطحی آدم نمی تواند تشخیص دهد چه کتابی خوب است مگر اینکه فرد آگاهی معرفی کند. اینطوری خیال آدم راحت می شود که کتاب خوبی می خواند و وقتش هدر نمی رود.
بازم سپاس.

ناشناس گفت...

معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود؟
گرچه به شخص غایبی در نظری مقابلم...

پانویس گفت...

به ساناز،
چرا که نشود؟ اما معمولاً وقتی کتاب را در دست داشته باشی، خواندن آن دلچسب است. مخصوصاً اگر در پارکی جایی بخواهی بخوانی. برای من که اینطور است.

Maryam گفت...

ممنون آقای پانویس برای معرفی‌ این کتاب خوب.
بعد از خوندن این کتاب خیلی‌ بهتر می‌شه "خصوصیت هویت طلبی" نفس را شناخت. نویسنده چقدر هنرمندانه با انتخاب "مومو" به عنوان شخصیت اصلی‌ داستان تمام چیزهایی را که ما به عنوان هویت می‌‌شناسیم زیر سؤال میبره. پسرکی که تا آخر داستان معلوم نیست پدر و مادر او چه کسانی‌ هستند، نه ملیتش معلومه نه حتا سنّ و سالش. پسرکی که در یک لحظه، چهار سال بزرگتر می‌شه. پسرکی مسلمان که دعای یهودی را برای رزا خانم جهود میخونه، پسر عربی‌ که یهودی حرف میزنه...آدمهایی از دین‌ها و ملیتهای مختلف, آدمهایی که بنابر ارزش‌های جامعه جز پست‌ ترین طبقه جامعه هستنداما همگی‌ در کنار هم زندگی‌ می کنند و چقدر صادقانه به هم محبت می کنند. من این جمله را خیلی‌ دوست داشتم وقتی‌ رزا خانم میگه میدونم زشت شدم و مومو جواب میده: علتش اینه که شکل دیگران نیستید.

علی گفت...

کتاب رو شروع به خوندن کردم و خود کتاب رو گرفتم

fafa گفت...

merci az moarefi ketab panevis jan

dooneh گفت...

سلام از هر جا که این کتاب رو دانلود کردن پی دی افش error mishe o baz nemishe:(
chikar bayad kard?

ارسال یک نظر

» ابتدا نظر یا مطلب خود را نوشته، سپس در قسمت "نظر به عنوان" گزینهٔ " نام/آدرس اینترنتی" را انتخاب کرده و نام خود (یا نامی مستعار) را بنویسید. سپس بر روی "ارسال نظر" کلیک کنید.

» لطفاً مرتبط با مطلب، نظرتان را بنویسید و اگر سئوال یا پیامی غیرمرتبط با این مطلب دارید، از طریق ایمیل یا صفحهٔ تماس ارسال کنید.