میراث شوم



   بعد از نوشتن یادداشت پیش، دوستی نامه‌ای بلند بالا فرستاده است و حقایقی تلخ از تجربهٔ دوران نوجوانی‌‌اش را نوشته است که جداً قابل تأمل است. بدلیل موارد خاص و مشخصی که در نامه ذکر کرده است و حفظ حریم خصوصی ایشان از ذکر متن نامه‌شان معذورم. اما به مواردی از نامهٔ مذکور که عمومیت دارد و بیشتر ما در زندگی‌مان و نیز در روند خودشناسی با آنها روبرو هستیم اشاره می‌کنم و نکاتی که بنظرم می‌تواند در  رابطه با این موضوع مفید و کارآمد باشد را می‌نویسم.

   ۱. تنبیه کودک فقط تنبیه بدنی نیست. تنبیه غیر بدنی هم همیشه بطور مستقیم نیست. انسان‌ها بدلیل میل ارضاء خشم و فشار شدید روحی‌ئی که این میل ارضاء خشم به آنها وارد می‌کند و نمی‌توانند جلوی آن را بگیرند، بطور زیرکانه تنبیه را اعمال می‌کنند. آیا فکر نمی‌کنی بساط "شاگرد اول، شاگرد دوم"، "شاگرد ممتاز" و نمره‌دهی و انداختن این موجودات معصوم در سیل و طوفان پرادبار مقایسه می‌تواند موجب آزار روانی کودک باشد؟

   بیاد دارم دوران مدرسه وقتی ثلث اول شاگرد اول می‌شدم و آنگونه سر صف و در کلاس مورد تشویق و بارک‌الله قرار می‌گرفتم، تا امتحانات ثلث بعد چقدر نگرانی در دلم داشتم که مبادا باز شاگرد اول نشوم، مبادا همکلاسی‌ام عبدالکریمی از من جلو بزند. و آیا این افکار دیگر جای آرامش برای کودک باقی می‌گذارند؟

   دوست خدابیامرزی در وبلاگش نوشته بود: "فشارهایی رو که بطور نامرئی در دوران کودکی به طفل می‌آورند بالاخره از یک جایی سر بیرون میزنه. این فشارها همیشه هم با اخم و تخم و کتک و اینها نیست. حتی تشویق کردن میتونه نوعی فشار باشه! چطوری؟ من وقتی شاگرد اول میشم و کلی برام دست و سوت می زنند، آیا فکر می‌کنید نگران این نیستم که ثلث بعدی مبادا شاگرد اول نشم و این کف و سوت‌ها رو از دست بدم؟! تشویق خودش نوعی شلاق نامرئیه که بطور نامحسوس و دائم روی روان و ذهن کودک هست. اونهم با اون القائات خاصی که میشه...(عمه زهرا، ببین پسرم شاگرد اول شده.... آره می‌دونم. این گل من با همه بچه‌ها فرق داره. از همه زده جلو. خیلی دوستش دارم. بیا عزیزم ببوسمت... - وای خدا، اگه ثلث دوم شاگرد اول نشم، حتما از دوست داشتن‌ها هم خبری نیست... وای)"

   ۲. این نکته را ضمن مباحث جلسات آنلاین هم عرض کرده‌ام: کسی که بسراغ خودشناسی می‌آید پس از مدتی به ظلم‌هائی که در دوران کودکی به او شده است پی می‌برد. افرادی، از پدر یا مادر گرفته تا عمو و دائی و برادر یا خواهر بزرگتر، باعث شده‌اند لذت تجربهٔ زیبای آن دوران کودکی، سریع تمام شود. گوئی آنها دزد‌ گنج آرامش و زیبائی روان او بوده‌اند. و حالا که فرد به ظلم و دزدی آنها پی برده است، وقت انتقام است! لذا خشم و میل نفرت شدیدی نسبت به آن افراد، در انسان ایجاد می‌شود. این یکی از مراحل و منازلی است که افرادی که با جدیت به خودشناسی می‌پردازند باید از آن گذر کنند و البته آسان نیست.

   بنظرم این آگاهی بتواند کمک‌کننده باشد: موضوع را اینطور ببینیم که آنها هم قربانی ظلمی بوده‌اند که از طرف افراد دیگری بهشان شده است. این آگاهی (که البته واقعیت است نه از سر توجیه و خودساختگی) باعث می‌شود نه تنها دیگر به آنها خشم و نفرت نداشته باشیم بلکه میل شفقت و کمک به آنها پیدا کنیم. آنوقت اینطور خواهیم دید که گویا بلائی، سیلی، طوفانی آمده و همهٔ ما انسانها(در یک بازهٔ تاریخی بسیار گسترده) قربانی آن بوده‌ایم و هستیم.

   الآن یادم آمد وقتی محمدجعفر مصفا کتاب "آگاهی" را نوشته بود و هنوز چاپ نشده بود و اسمی هم برای آن انتخاب نکرده بود، داده بود بخوانم. از او پرسیدم چه نامی برای کتاب در نظر گرفته، گفت: "میراث شوم". واقعاً هم این بازی شخصیت و هویت پنداری ارث شومی است که از نسل‌های قبل همینطور منتقل شده تا به من و تو رسیده. و ببین که اگر تو اینقدر خوش‌اقبال نبودی که با این مطالب آشنا شوی، تو هم ناقل این میراث به نسل بعدی‌ات می‌بودی.

   ۳. داستان‌ها و فیلم‌های دراکولا را حتماً خوانده‌ای و یا دیده‌ای. همان دوست خدابیامرزم این تمثیل را در مورد ما انسان‌ها می‌زد. می‌گفت: حکایت ما مثل داستان‌ دراکولاها است که هر دراکولایی دیگری را گاز بگیرد او هم دراکولا می‌شود. موضوع اینست که نه تنها نسل قبلی ما دراکولا بوده، بلکه ما نیز دراکولا شده‌ایم.

   در صحنه‌هایی از فیلم‌های ترسناک دراکولاها می‌بینیم انسانی که سر فلان ساعت خوی خون‌آشامی‌اش برمی‌گردد و دقیقاً آن ساعت دراکولا می‌شود، با حالتی دلسوزانه از دیگرانی که دور و بر او هستند می‌خواهد از او دور شوند و فرار کنند. چون  می‌داند دست خودش نخواهد بود و وقتی آن خلق و خو بر او چیره شود، بی‌اختیار به دیگران آسیب می‌رساند. این صحنه‌ها بنظرم یکی از دوست‌داشتنی‌ترین و زیباترین و انسانی‌ترین سکانسهای فیلم‌های ترسناک باشد!

   می‌خواهم بگویم ما انسانهای هویت فکری زده هم اینچنین هستیم. تو فکر نکن به صرف خواندن و دانستن مطالب خودشناسی، دیگر ناقل این ویروس به دیگران، فرزند و نسل بعدی‌ات نخواهی بود. خیر! چنان این ویروس پنداری وجود انسان را مسخ کرده و در اختیار گرفته که نمی‌توانی مطمئن باشی جلوی خودت را بگیری و خون آنها را نیاشامی!

   امیدوارم در این حرف‌ها نوعی ناامیدی نبینیم. منظور تنبه به عمق فاجعه و وخامت وضعی است که پیش آمده است.

   ۴. از نظراتی که برخی دوستان دربارهٔ یادداشت قبل نوشته‌اند اینطور استنباط می‌کنم که گوئی به اصل آنچه مورد نظر بوده است توجه نداشته‌اند. نمی‌دانم، شاید یادداشت من بقدر کافی رسا نبوده است. عده‌ای هم که گوئی اصلاً تنبیه کودکان را بدون اشکال و حتی لازم می‌دانند. خوب این هم نظری است! چه بگویم والله!
  

۲۴ نظر:

علی تابش گفت...

"هرکودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست"

پس بیایم کودک وار از نو متولد شویم!

ش-محمدی گفت...

سلام
آقای پانویس همه حرف هایی که گفتید عالی و مورد قبول است ولی چون من معلم هستم یک سوالی در ذهنم مانده که هنوز جوابی به آن داده نشد .فرض کنیم کار غلطی در یک مدرسه ابتدایی اتفاق بیافتد مثلا به دانش آموز بگوییم پسرم با مداد نوک تیز با دوستت شوخی نکن یکبار گفتیم گوش نکرد بار دوم اورا صدا می کنیم و میگوییم پسرم ببین دست دوستت جقدر زخم شده و چه خونی میاد ولی باز توجه نکرد ....شما چه می کنید ؟حرفهای شما زمانی می تواند جوابگو باشد که دنیا را تازه دارید می سازید بگید الان جامعه بیمار را که در سالهای آتی وحشتناک تر خواهد شد چگونه می شود نجات داد و آیا همه به طرف بهبودی حرکت خواهند کرد ؟من اصلا موافق تنبیه نیستم ولی گاهی لازم میدانم نه به صورت وحشیانه تنبیه بدنی بلکه محرومیت از پرسش درس یکی از تنبیهات من می باشد و با توجه به یادداشت جدید شما فکر می کنم باید دوغ و دوشاب یکی شود ؟

morteza deyanatdar گفت...

با سلام وعرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
یادم می آید در دوران تحصیلات راه نمایی چندین معلم و ناظم داشتیم که اغلب آنها اهل تنبیه بودند و بعضی شدیدالعمل.الان پس از حدود سی الی چهل سال که میگذرد برای بعضی از آنها طلب مغفرت وبرای بعضی طلب رحمت میکنم.
آنهایی که بقول مولوی از نمد بر گرد میزدند را همیشه به نیکویی یاد می کنم و برای آنها طلب مغفرت.
وآنهایی که می خواستند فقط نمد را زین نمط تکه و پاره کنند همیشه به بدی و شر از آنها یاد می کنم وبرایشان طلب لعنت.
باور کنید بچه ها تفاوت این دو را حتی در حین تنبیه می فهمند.شاهد سخنم عذر خواهی بچه ها بعد از بعضی تنبیه ها است.

همین!!!

خدا شکر کنید دستم به تایپ کند است وگر نه کلی روده درازی و درد دل می کردم...!

سارا گفت...

مادر من معلم بودن مطلب قبلی رو که براشون خوندم یه خاطره تعریف کردن از معلم مردی که کلاسشون کنار کلاس مادرم بوده و همیشه بچه هارو خیلی بد تنبیه می کرده. مادرم تعریف می کنن روزی اون معلم به من می گفت: تنبیه بدنی از یادِ بچه میره و فراموش میشه، این تنبیه روحی هستش که هیچوقت فراموش نمیشه و تا آخر عمر باعث رنج و عذاب آدم میشه. وقتی خوب فکر کردم دیدم یه جورایی این حرف درست هست. من وقتی یاد دفترچه های ریاضیِ خودم می افتم که همیشه خونی بود! {چون اگه جای جمع، ضرب می نوشتم چنان چکِ محکمی از پدرم می خوردم که خون بینیم راه می افتاد}، خندم می گیره. اما اون صحنه که پدرم جلوی جمع سرم فریاد کشید هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه و همیشه وقتی یادم میاد عذاب می کشم. اما احساس تنفری که شما ازش حرف می زنین هیچوقت به سراغم نمیاد!

tabkom گفت...

نمیدونم این یک آیه یا حدیثه که مضمونش این میشه که وقتی شما به راه راست هدایت میشوید گناهان و بدیهایی که انجام داده‌اید تبدیل به خیر و نیکی میشود و من فکر میکنم تاویلش این میشود که انسان روشن شده بدلیل تجربه خطاهای قبلی میتواند در مسیر جدید موثرتر حرکت کند حالا همین فرمول را بر موضوع خاطرات کتک خوردنهای دوران کودکی تطبیق میدهم، البته من از مادرم کتک میخوردم آنهم در حد کلان یکبار یادمه ناخن انگشت کوچیکم بر اثر ضربه وارده از تو گوشت و پوست زد بیرون، دیگه شرطی شده بودم وقتی به من نزدیک میشد بلافاصله دو تا دستام را میآوردم بالا میگذاشتم روی گوشهام چون اولش با چپ و راست کردن شروع میکرد، از حق نگذریم من هم شرور بودم و بازیگوش و کنجکاو و به دنبال نوآوری که اغلب دردسر ساز میشد. گاهی محبت هم میکرد اما غریزی و نه دانسته، الان پیرزنی شده 76 ساله با جسمی ضعیف اما من او را دوست دارم و هر کاری بتوانم برای او انجام میدهم چون دانش من این محبت را به من میدهد.
و حالا با داشتن دو فرزند 19 و 14 ساله هیچوقت نیازی به تنبیهات بدنی و فشارهای انظباطی و انتظاراتی برای بودن با آنها ندیده‌ام بقول جبران خلیل جبران :

فرزندان شما به حقیقت فرزندان شما نیستند آنها دختران و پسران زندگی‌اند در سودای خویش، این جوهر حیات است که به شوق دیدار خویش هردم از گوشه‌ای سر بر میکُند، آنها از کوچه وجود شما میگذرند اما از شما نیستند و اگرچه با شمایند به شما تعلق ندارند، عشق خود را بر آنها نثار کنید اما اندیشه‌هایتان را برای خود نگاه دارید زیرا آنها را نیز برای خود اندیشه‌ای دیگر است جسم آنها را در خانه خود مسکن دهید اما روح آنها را آزاد گذارید زیرا روح آنها در خانه فردا زیست خواهد کرد که شما حتی در رویا نمیتوانید به دیدار آن بروید ممکن است تلاش کنید که شبیه آنها باشید اما مکوشید که آنها را مانند خود بار بیاورید زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کرد، شما کمانی هستید که فرزندان شما از چله آن همچون تیرهای جاندار به آینده پرتاب میشوند کماندار نشانه را در بینهایت میبیند و با قوت شما را خم میکند تا تیرهایش با شتاب به دوردست پرواز کنند بگذارید فشار این خم شدن با شادمانی همراه باشد.

پانویس گفت...

خانم محمدی، موضوع بیش از یکی بودن دوغ و دوشاب است. متأسفانه معلمی برای اکثر ما انتقال دانش معنی می‌دهد. حال آنکه تعلیم چیزی بسیار بیشتر از آن است. معلم‌ باید به توانائی‌ها، عمق بینش و هوشمندی بسیار بیشتری از آنچه معمول است دسترسی داشته باشد.

در موارد مشابهی که ذکر کرده‌اید بنظرم معلم باید آن شاگرد بخصوص را بخوبی بشناسد، با روحیهء او آشنا باشد و راه منحرف کردن او از آنچه مطلوب نیست را بداند.

این در حالی است که در سیستم‌های آموزشی، آسان‌ترین راه حل یعنی تنبیه یا تهدید بکار گرفته می‌شود.

ممکن است بگوئید با یک کلاس سی چهل نفره برای یک معلم این روش ناکارآمد است. و در این صورت حق با شماست. اما چه می‌شود کرد؟

پانویس گفت...

مرتضی عزیز، بگمانم شما تمثیل نمد و چوب و گرد را مورد مناقشه قرار داده‌اید. آن را مولانا برای بیان موضوعی بکار برده است و به این معنی نیست که مجوز تنبیه را از آن تمثیل بگیریم.

بقول خود مولانا بر همان صورت نچفسیم!

بیتش اینست:

ور بگوید در مثال صورتی
بر همان صورت بچفسی ای فتی

ناشناس گفت...

به نام خدا
سلااام
تنبیه بدنی گاهی لازم است .
ولی بقولی باید سوری تنبیه کرد نه واقعی .
باید بر روی فرزندان مدیریت کرد . حال اگر این فرزند رو نشه با حرف درست کرد باید از راه تنبیه بدنی هم عمل کرد شاید خوب شد و اگر نشد بعد بهتره به امان خدا ولش کنیم .
مثلا در قران درباره ی زندگی زن و مرد گفته است اگر مرد زن بدی داشت ابتدا با حرف بعد با قهر تاکتیکی حالیش کند و اگر نشد با تنبیه بفهماند .
در کل تنبیه بدنی در زندگی انسان خیلی تاثیر نخواهد گذاشت . مگر اینکه خاص باشد یا خیلی ظالمانه و بیدلیل و بخاطر خودخواهی باشد .
در ضمن شما میگید بچه بیفکره . پس نتیجه میشه که چه تنبیه بشه و چه نشه ؛ چه تشویق بشه و چه نشه این افکار که دوست داره در ترم دوم هم شاگرد اول بشه وجود داره . مگر اینکه یک نفر ظالم بالای سرش باشه که این اشتیاق از ترس هم نشئت میگیره .

قطره گفت...

نشستم و همه رو خوندم و در سکوت ...

فقط با یک درک :
که ماجرا پیچیده تر از همه ی این حرفهاست .
بله دقیقا می شه گفت : میراث شوم .

کلاف ، هزاران هزار گره خورده . هر کدوم رو باز کنی ، می بینی ، هستند باز هم گرههایی که سفت تر می شن .

عالمی دیگر باید ساخت ....و آدمی ...


.....

ناشناس گفت...

من نمی دانم
وهمنین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان,
این پیغمبر
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آن سوتر !
ره نبردست به اعجاز "محبت".........
"( معلم) کسی است که از خود پلی می سازد و شاگردانش را دعوت به عبور از آن می کند و هنگامی که راه را بر آنها گشود, با شادی خود را واژگون می نماید تا آنها را برای اینکه از خود پلهائی بسازند , تشویق کند"

ناشناس گفت...

توبچگی فحش های آب دار میدادم و وقتی برق از سر اونی که عصبانیم کرده بود میپرید لذت میبردم . بارها مادرم با صدای آروم به پدرم میگفت ...... و اون که احساس میکرد من اون دور و برم میگفت "غیر ممکنه اشتباه میشنوی "یه روز سرزده اومد خونه و من که متوجه نشده بودم یکی از اونها رو با صدای بلند گفتم و بعد فقط با چشمای گشاد بهم نگاه کرد و ...وای......
محبت کمندیست بر گردنش .................

حسین گفت...

من با این مطلب که ادمی دیگر بباید ساخت و آدمی، موافق نیستم. نمی دانم چرا حافظ یک چنین حرفی زده بیشتر متناسب با بالاصطلاح معلمهای اخلاق است تا حافظ. قصد بی ادبی به حافظ یا قطره بزرگوار نیست ولی یک جورایی این شعر بوی هویت فکری میدهد.

علي گفت...

نه خير حسين جان بنده نيز با حرف حافظ كاملا موافقم .
طول و عرض قضيه خيلي طويل تر از اين حرفهاست .
متاسفانه چيزي كه در جامعه هويداست بسيار ريشه دار و وخيم است .

morteza deyanatdar گفت...

با سلام وعرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
هر چی میخوام لال شم وهیچی نگم نمیشه.
جناب پانویس قبول کنید هر چه آهن زیر پتک وسندان بیشتر بماند ودر کوره بیشر گداخته شود سخت تر و فولادی تر میشود.
اصلا سخن کوتاه,از مثنوی داشته باشید:

مثنوی معنوی دفتر چهارم
بخش ۳ - حکایت آن واعظ کی هر آغاز تذکیر دعای ظالمان و سخت‌دلان و بی‌اعتقادان کردی
آن یکی واعظ چو بر تخت آمدی
قاطعان ..................
در حقیقت هر عدو داروی تست
کیمیا و نافع و دلجوی تست
که ازو اندر گریزی در خلا
استعانت جویی از لطف خدا
در حقیقت دوستانت دشمن‌اند
که ز حضرت دور و مشغولت کنند
هست حیوانی که نامش اشغرست
او به زخم چوب زفت و لمترست
تا که چوبش می‌زنی به می‌شود
او ز زخم چوب فربه می‌شود
نفس مؤمن اشغری آمد یقین
کو به زخم رنج زفتست و سمین
زین سبب بر انبیا رنج و شکست
از همه خلق جهان افزونترست
تا ز جانها جانشان شد زفت‌تر
که ندیدند آن بلا قوم دگر
پوست از ................

رجوع شود به مثنوی وکاملا مطالعه شود.

همین!!!

امین گفت...

سلام،
طوریکه بنظر می رسد و آدم جامعه ها را نگاه می کند این محال است که ما این میراث شوم ویروس صدهزار ساله را به بچهای مان هدیه نکنیم.
خدایا این چه مصیبتی سر ما انسانها بیامده

بآحترام

قطره گفت...

سلام بر همدلان همیشه جاری ...

اول از همه خدمت تمام عزیزان می گم که :
به هیچ حرف و سخن و درک و بینش که می گم و دارم و در موردش می نویسم ، تعصب ندارم.

خیلی راحت از همه می شنوم و خیلی راحت ، درک " هم اکنونم " رو می گم . اگه از گذشته ها بگم ، میگم خاطره تعریف می کنم . اگه از آینده بگم ، می گم آرزو یا رویاهامه .


بارها شده یه موردی رو درک کردم ولی بعد از مدت زمانی در یک لحظه دقیقا برعکس اون برام آشکار شده از نظر متناسب بودن با شرایط اون .وبردلم نشسته . همه چی نسبی است .

انسان همیشه در حال تغییره . هیچ چی رو در انسان ، دو دوتا چهارتا ندیدم . ( این هم به خاطر کشمکش دائمی " نفس " و آگاهی و عشق " با هم است )

عالمی دیگر باید ساخت و ... آدمی ...

حسین آقای گل ،
درسته ، اگه از نظر عدم پذیرش آنچه که هستیم بخواهیم تعبیر کنیم ، می شه حس کرد بوی هویت فکری داره .

ولی درکم از این شعر اینه که : هر کس به آگاهی می رسه و اثرات شوم " نفس " و این میراث شوم رو می بینه ، باید تغییر بکنه . باید آدمی دیگه بشه . و گرنه درجا می زنه . نه . شاید هم در باتلاق فرو می ره .

خواب.... خواب ...چه خواب سنگینی خداااااااااااا
خوابی که ممکنه تا آخر عمر ادامه پیدا کنه .


و چون با یک گل بهار نمی شه ، پس عالمی دیگر هم می خواد که در اون ، همه تغییر کنند .
چون وقتی بیدار می شی یا هنوز نیمه بیداری ، در میان خوابزده ها ، خیلی غریبی....خیلی...

یه آدم عجیب جلوه می کنی . در حالی که مطمئنی ، عادی ترین شرایط یک انسان رو داری که فقط تونسته معصومیت کودکی شو حفظ کنه . بی کینه . بی غرض . شاهد و با حالت پذیرش آنچه هست .

غربت به وسعت تمام ادامه ی عمرت در انتظارته .
مثل کسی که وارد سرزمین بیگانه ای شدی که زبان تو رو کسی نمی دونه .

مثل کسی که بین کسانی باشه که نتونن بپذیرن ،میشه بدون توقع عشق ورزید .بخشید ...خندید... بارید ...

اصلا یه مرحله ای هست که به جای اینکه انگشت بذارن روی کارخلاف ، با تعجب ، کار فوق العاده نیک رو مورد سوال قرار می دن .

یه طرحی کشیدم که موضوعش :

در یک " خارزار" ، یک گل می روید ، با دستگاهی افتادند به جان این گل که از ریشه بکنند .

اینها رو با تمام جانم ، لمس کردم و ناچار شدم روی کاغذ طراحی کنم .

مگه کم داشتیم مثل حلاج ها رو ؟!!!
اونها هم تاوان این " غربت " رو دادند ....


با نوشتن نمی شه ، دلم تبادل تجربیات حضوری می خواد .

اشکم در اووووووووووومد خداااااااااااااااااااا
.

پانویس گفت...

به مرتضی،

مثل اینکه کامنت قبلی بنده را ندیدید. بنده هم از این ابیاتی که از مثنوی آدرس داده‌اید باخبرم، دوست عزیز. اما این تمثیلات را مولانا برای موضوعی دیگر بکار برده است نه برای نتیجه‌گیری بر تأئید تنبیه کودک.

مثل این می‌ماند که شما از آن حکایت "شخصی که مادرش را کشت..." نتیجه بگیرید "پس مولانا قتل مادر در آن مورد بخصوص را توصیه می‌کند"!

ناشناس گفت...

یادش بخیر کودکی که در یه چنین اتاقی اما زیر نور لامپای نفتی یک شب تا صبح تنهای تنها کتاب دراکولا را خوندم از یه طرف ترس شدید از طرف دیگه اشتیاق به خوندن و تموم کردن داستان

morteza deyanatdar گفت...

با سلام وعرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
به پانویس,

من همینم من همینم من همین
پس ترا دین خودت باشد لی دین

همین!!!

ش-محمدی گفت...

سلام مجدد اقای پانویس کاش می شد این بحث را رو در رو به نتیجه می رساندیم ولی لازمه بدونید که اون بچه رو من با روحیاتش تا حدی آشنا هستم بچه یک دراکولای بزرگ که هنوز خود باباهه نمیدونه که چه دراکولایی است و با بچه اش چه کرده و دانش آموز مذکور در یک مدرسه غیر انتفاعی داره درس می خونه که همه دانش اموزان ان نمراتشان بیست است و انظباطشان بیست(نمی دونم نمره دوازده و شانزده و شش هنوز مورد استفاده قرار می گیره و یا مال زمان ما بودو) فرقی بین دانش اموزان نیست که همه شهریه میدهند و معلم می خرند و اونها هستند که مقررات اخلاقی واجتماعی و فرهنگی را می سازند با تمام قوا دارم سعی می کنم که بگم که دوغ و دوشاب فرق می کنه ولی من فکر می کنم با گذشت زمان همه آدمها می فهمند درست و غلط چبه و در نهایت خود کشی می کنند یا خود هویتی را و یا همه خود را می کشند

نیری گفت...

نیری:اولا"از شماپانویس گرامی نهایت تشکر رادارم به خاطرمطالب عالییتان.بااجازه شما میخواهم پاسخی به مرتضای عزیز بدهم.آقامرتضی حقیقت تلخ هست چه پذیرید وچه نپذیرید.
لطفا"کمی به خود زحمت بدهید واز ظاهر مثنوی گذریدوبه باطن سخنان مولانای والا مقام برسیدواگرهم هنوز نمیتوانید سکوت اختیارکنیدهرچند که صلاح خویش راخسروان داننداما اینهم توصییه عاجزانه بنده ی اول راه هست وباتجربیات خود ودیگران این جسارت رابه شما کردم.
سخنی آخر باپانویس شیرین سخن:خدایش بیامرزد خواجه ی شیرازی راکه گوهری گرانمایه بر ما گذاشت وحقیر جسارت کرده وبابرگرفتن از بیت ایشان بیتی میگویم به شمادرمورد کسانی که هنوز در ظاهر گیر کرده اند ونالاندندتمای روشن دلان آگاه رادرتمامی اعصار.
باابلهان مگویید اسرار عشق وهستی
تابیخبر بماند در جهل دهر وهستی
ای عاشقان بخوانیدصور ونوای هستی
تاابلهان بدانند کاین نام نای هستی

نیری گفت...

نیری
ای قطره ی پاک تمامی آنچه راکه درونم بوده وهست وطرزبیانش رانمدانستم نوشتی وچه خوب گفتی بنازم شست دستت را.از غریبی نگو که چندین سال هست درمیان آشنایان درغربتم به هرکه هم اینراگویم بر من میخندد به حقیقت باید دنیایی دیگرساخت بی توقع عشق ورزیدن چه زیباست اما چه حیف که خوابزده هاحتی آنرا که بدون هیچ چشم انتظاری می بخشی رد میکنندوروبرمیگردانند

قطره گفت...

خانم یا آقای نیری عزیز ،

دلم گفت بگم که :

حرفهای جان، در مورد غربت ، کلام دل تمام جانهای عاشقه .
فرقی نداره از زبان قطره بیرون بیاد یا از نغمه سوزناک پرنده ای در قفس که در غربتی میان جمع انسانها مانده ....

یا از غربت بوته ی نازک گلی در جوار بچه هایی که بی ملاحظه توپ بازی می کنند .

خوشحالم که درد چشیده و مجرب هستید ... آشنایی با جانهای شیفته ، طعم غربت رو شیرین تر می کنه ...

موفق باشید ....

قاسمی گفت...

من تجربه ای راجع به قسمتی از این موضوع دارم
سالها پیش در دوره نوجانی قبل از این که با این موضوعها آشنا بشم یک حس ناخوداگاه در مواجهه
با دوستانی که تمایل به فخر فروشی داشتند به من دست می داد. بی اختیار احساس میکردم این دوست من که داره برای من غمپز در میکنه به خاطر احساس ضعف و حقیر پنداشتن خودشه که این کارو میکنه و این حس باعث میشد احساس دلسوزی بهش داشته باشم و بجای اینکه تو ذوقش بزنم فقط سکوت میکردم و گاهی تایید میکردم تا آروم بشه. وهمیشه از این بابت راضی بودم. اون روزا اونها رو مثل خودم حقیر و ضعیف میدیدم و با خودم اگه من این ضعفو دارم خوب این بنده خدا هم اون ضعفو داره.

ارسال یک نظر

» ابتدا نظر یا مطلب خود را نوشته، سپس در قسمت "نظر به عنوان" گزینهٔ " نام/آدرس اینترنتی" را انتخاب کرده و نام خود (یا نامی مستعار) را بنویسید. سپس بر روی "ارسال نظر" کلیک کنید.

» لطفاً مرتبط با مطلب، نظرتان را بنویسید و اگر سئوال یا پیامی غیرمرتبط با این مطلب دارید، از طریق ایمیل یا صفحهٔ تماس ارسال کنید.