لقمه‌های راز




   چند سال پیش مقاله‌ای در شرح شش بیت معروف از مثنوی معنوی نوشتم که مرتبط با ماه رمضان است. اکنون بمناسبت، دستی به سر و گوش آن کشیده‌ و بقول امروزی‌ها بهینه‌اش کرده‌ و بازنشرش می‌دهم.
 
---

شرح شش بیت معروف از مثنوی معنوی مولانا


   سالهاست شنیدن شش بیت زیبا و پرمعنی از مثنوی معنوی مولانا، با صدای محمدرضا شجریان، در گوشهٔ دلنشین مثنوی افشاری، هنگام افطار در ماه رمضان، موجب صفای دل روزه‌داران بوده است. در این نوشتار به شرح مختصر این شش بیت پرداخته‌ایم.

 ابیات مذکور از این قرارند:



این دهان بستی دهانی باز شد            تا خورندهٔ لقمه‌های راز شد

لب فروبند از طعام و از شراب               سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان ز نان خالی کنی            پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن           بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟      امتحان کن چند روزی در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر؟         یک شبی بیدار شو دولت بگیر



مقدمه‌ای دربارهٔ روزه:


اذان



   اکثر وب‌سایت‌هایی که در مورد مولانا جلال‌الدین است کاری جز آنچه طبق سنت تمجید و بزرگداشت بوده و هست، نمی‌کنند. مطالب دیگر را کپی‌برداری کرده و کمتر پیدا می‌شود که مطالب نو، وزین و بامحتوایی ارائه دهند. غالب اینگونه سایت‌ها نیز بجای پرداختن به جان و جوهر آثار مولانا و غنا بخشیدن به محتوای سایت، به رنگ و آب، ظاهر و مشاطه‌گری می‌پردازند.

   وب‌سایت "فیه ما فیه" یکی از موارد استثناء است. با ظاهری ساده و کارآمد، علاوه بر متن کتاب "فیه ما فیه" مولانا جلال‌الدین، به شرح و توضیح آنها پرداخته است و در کنار آن، فرهنگنامهٔ اختصاصی این اثر مولانا را نیز قرار داده است. همچنین این امکان وجود دارد که شما در سایت ثبت‌نام کرده و بتوانید ذیل هر مقالهٔ مولانا، شرح و توضیح شخصی خود را بدان بیافزایید.

   سید مهدی عزیز زحمت ایجاد و مدیریت این وب‌سایت را برعهده دارد. علاوه بر آن، ایشان برنامه‌های صوتی خوبی برای معرفی بیشتر کتاب "فیه ما فیه" برای رادیو مولانا تهیه دیده‌اند که اولین برنامه منتشر شده است و انشالله دیگر کارهای ایشان نیز بتدریج منتشر خواهند شد.

   چند روز پیش ایشان متنی را در رابطه با "تعبیری از اذان" برایم ارسال کرده است که در ادامه آن را می‌خوانید.

تعبیر اذان

   "اول اذان، چهار بار می‌گوئی خدا بزرگ است (الله اکبر) ولی این را زبانی می‌گوئی و هنوز بزرگی خدا را در درونت حس نکرده‌ای لذا بهت میگویند برایش گواهی بیاور، تو هم می‌گوئی من گواهی می‌دهم که خدایی جز خداوند یکتا نیست (اشهد ان لا اله الا الله)

   بعد بهت می‌گویند حالا که شهادت دادی به یکتا بودن خداوند گواهی بده که محمد (ص) رسول خداست (اشهد ان محمدا رسول الله) و علی (ع) ولی خداست (اشهد ان علیاً ولی الله)

   بعد از این شهادت ها ظاهرا مسلمان می‌شوی. می‌گویند حالا بشتاب برای نماز (حی علی الصلاة) با خواندن نماز هدایت می‌شوی و دعوتت می‌کنند به آزادی و رهائی از نفس خودت، یعنی رستگاری (حی علی الفلاح)

   بعد از رستگاری دعوتت می‌کنند به کار خیر (حی علی خیر العمل) کار خیر یعنی کاری که فقط برای خدا انجام می‌دهی و حضور خدا را در آن کار حس می‌کنی و این جا است که پی به بزرگی و عظمت خدا می‌بری و این بار با اعتقاد کامل می‌گوئی، خدا بزرگ است (الله اکبر) و می‌فهمی که خدا آنقدر بزرگ است که تمام کائنات تجلی اوست (اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن - سورۀ حدید – آیه 3) و دیگر خودی نمی‌بینی و می‌رسی به عالم وحدت و می‌گوئی که خدایی جز خداوند یکتا نیست (لا اله الّا الله) و چون به این جا رسیدی و داخل شدی حرفت را قبول می‌کنند و دیگر مثل اول کار از تو گواهی و شهادت نمی‌خواهند و لازم نیست بگوئی اشهد ان لا اله الا الله."
 

پیاز




  قبل از پرداختن به کتاب‌های خودشناسی محمدجعفر مصفا و کریشنامورتی، چند سالی پای دروس "معرفت نفس "حسن حسن‌زاده آملی بودم. مؤسسهٔ امام حسن عسگری، پشت مسجد امام حسن در میدان صفائیه شهرری مکان کلاس‌ها بود و آقای محمد شجایی - که هر کجا هست خدایا بسلامت دارش - مدرس دروس.

   در ابتدای کتاب سه جلدی "معرفت نفس"، آیت‌الله حسن‌زاده برای ورود به مبحث شناخت، مثالی را می‌آورد تقریباً به این مضمون که وقتی شما می‌گویید این دست من است، این پای من است، این فکر من است، من می‌اندیشم و ... ، آن کس یا چیزی که دست و پا و فکر را به آن متعلق می‌دانید، چیست و کیست؟ و با دارای اصالت دانستن آن چیز یا کس، بحث را آغاز می‌کند.  یعنی آن کس یا چیز را حقیقتی از انسان می‌داند، نه پندار. این را تا اینجا داشته باش فعلاً.

   یکی از تمثیل‌هایی که به مصفا پیشنهاد دادم و بسیار مورد اقبالش قرار گرفت برای اشاره به هویت فکری، و از آن پس بکرات بکار می‌برد – البته نه در کتاب‌هایش بلکه در جمع دوستانه –، تمثیل پیاز است یا درخت. پیاز را در نظر بگیر، آن را لایه لایه کن. هر کدام از لایه‌ها را می‌گوییم این یک لایۀ پیاز است و لایه‌های زیادی وجود دارد برای یک پیاز. حالا سئوال این است که اگر اینها لایه‌های پیاز است، خود پیاز چیست؟! یعنی پیاز خودش چیست و کجاست که اینها لایه‌هایش هستند؟!

   یکی از لم‌هایی که در ارتباط با همین موضوع تمثیل پیاز، مصفا همیشه توصیه می‌کرد نگاه کردن به انسان‌ها(و از جمله به خودمان) بشکل یک ارگانیسم است، یعنی مجموعه‌ای از گوشت و پوست و استخوان. ما وقتی کسی را می‌بینیم، گویی یک هویت و شخصیت ضمنی برای او قائل هستیم که آن را هم معمولاً پشت چشمان او می‌دانیم. روشن است که این شخصیت، ساخته‌شده توسط خود ماست، توسط فکر. حالا بوسیلهٔ این لم، فرد را بصورت یک موجود بی‌هویت و بی‌شخصیت و در حقیقت بدون دخالت فکرمان می‌بینیم. یعنی واقعیت او را آنچنان که هست می‌بینیم.

   و اتفاقاً همین الآن بخاطرم آمد که در یکی از جلسات، مصفا دقیقاً موضوع "دست من"، "پای من" را بمیان کشید برای آنکه بگوید "این فقط یک دست است، نه دست من"!

   البته نویسنده مطلع است که هر کدام از این دو دیدگاه(دیدگاه علامه حسن زاده و مصفا) تبعات و نتایج فلسفی خاص خودشان را هم بدنبال دارند و به آنها حداقل در این یادداشت کاری ندارد. شاید بعداً مطلبی دربارهٔ این تبعات و نتایج بنویسد.

   حالا شما این دو تمثیل (اشارهٔ علامه حسن‌زاده و تمثیل پیاز مصفا) را بگذار کنار هم. تناقض وجود دارد، اینطور نیست؟ این تناقض را سال‌ها پیش هنگام طی مسیر روستای جابان به تهران با مصفا در میان گذاشتم. صحبت‌هایی پیش آمد که بخاطر درجهٔ بیشتر اهمیت‌شان، اصل سئوال محو شد و در حقیقت بقدری به خود سئوال پرداخته شد که جواب دادن بدان، اهمیتش را از دست داد.

   قصد نوشتن پاسخ این تناقض را ندارم. منظور صرفاً طرح سئوال است. اگر شما هم مایل بودی، بر آن تأملی کن.

آمارگیری



   مشغول رانندگی هستم و موضوعی ذهنم را بخودش مشغول کرده است، طوریکه بدشواری حواسم به رانندگی‌ست. دقت که می‌کنم از خودم می‌پرسم ما چند درصد از یک روز عمرمان را در سکوت و بی‌فکری و فراغت ذهنی می‌گذرانیم و چند درصد از آن را به فکر کردن مشغولیم؟

   حتی زمانیکه تصور می‌کنیم مشغول خودشناسی و عرفان هستیم، در حقیقت کاری جز زیر و رو کردن آنچه از دانش و اطلاعات مربوط به خودشناسی ‌داریم، نمی‌کنیم. غیر از اینست؟
 

ابو زید



   بحکم نبود آفت برای بادمجان بم، هنوز زنده‌ام. سنگ کلیه و سرماخوردگی از طرفی، دوستان قدیم و دشمنان جدید از طرفی دیگر دست بدست هم دادند و صفایی بجانم.

  دوستی زنگ زده بود و احوالپرسی می‌کرد، گفتم تا دیروز عقلم پاره سنگ برمی‌داشت، امروز علاوه بر آن، کلیه‌ام!

   در این دو هفته، خبر ناگواری که شنیدم فوت نصر حامد ابو زید بود. قسمت بزرگی از دوران دانشجویی‌ به علاقه‌مندی به کتاب‌ها و مقالات وی گذشت. یادش بخیر.