جلالالدین جان، دیروز پریروز با جمعی از دوستان داشتیم یکی از داستانهای کتاب مستطاب مثنویات را میخواندیم. در ابتدای داستان مذکور گفتهای:
خواجهاى بودهست او را دخترى زهرهخدى، مهرخى، سيمينبرى
که گویا ترجمهاش میشود: "مردی توانگر، دختری داشت با گونههایی آبدار، رخسارهای ماهوش و اندامی سپید."
راستش را بگو، میخواستهای داستان عرفانی بگویی یا دل ما را آب کنی؟!












