شنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۰

شوهر آهو خانم


 

   رمان "شوهر آهو خانم" را جعفر بمن معرفی کرد. می‌گفت شاید بهترین رمان نوشته شدهء زبان فارسی باشد.

    از دوستی قرض گرفتم و خواندم. نزدیک به سه‌چهارم آن را که خوانده بودم، همراه دو دوست، مسعود و مهدی، راهی فتح قلهء دماوند شدیم. به رینه رفتیم و آنجا ماشین را در ساختمان فدراسیون کوهنوری گذاشتیم و با وانت نیسان فدراسیون راهی پناهگاه اول شدیم و بعد از خوردن نهار و تماشای قله از دور، بسمت قله راه افتادیم.

    مهدی بلد یا همان راهنمای ما بود و بیشتر او بود که مشوق این برنامه بود. همینطور که بالا می‌رفتیم و ارتفاع زیاد می‌شد، کم‌کم به غروب و شب خوردیم و من عضلات پاهایم گرفت و بسختی می‌توانستم راه بروم. سرت را درد نیاورم، نشون به همون نشون که آقا مهدی، راهنمای ما، ما رو در تاریکی غروب و شب رها کرد و خودش رفت بالا به پناهگاه رسید و چادرش رو زد و تا صبح راحت خوابید!

   مسعود هم می‌توانست برود و خودش را از تاریکی و سرما و خطر نجات دهد و به پناهگاه برساند، اما بخاطر من ماند. جداً انسان‌ها در شرایط سخت است که جوهرشان ظهور می‌کند.


(برای خواندن ادامه، بروی "ادامه مطلب" در زیر، کلیک کنید.)

   عجب شبی بود. در سراشیبی کوه، که هیچ جای همواری هم برای دراز کشیدن پیدا نمی‌شد و سرما هم زیاد و زیادتر می‌شد، سعی کردیم چراغ روشن کنیم بلکه کمی گرم شویم، اما بعلت ارتفاع، چراغ روشن نمی‌شد.

    برای خوابیدن هم جای مناسبی نبود. در کنار ترس از جانور و گرگ، سراشیبی تند اجازه نمی‌داد بخواب برویم و تا چشممان گرم می‌شد، لیز می‌خوردیم و بیدار می‌شدیم.

    نیمه شب، آسمان در آن ارتفاع، بسیار دیدنی بود. راه شیری، ماه، و مهتاب پهن شده روی ابرها. ما بالاتر از ابرها بودیم.



    سحر و نزدیکای صبح، که روشنایی کمی تابید، صحنه‌ای بسیار زیبا و باشکوه جلوی چشممان بود. تمامی منطقه، از جمله دریاچه‌ای در آن حوالی که در بالای کوه است، در دیدرس‌مان(!) بود.

    داشتم از رمان "شوهر آهو خانم" می‌گفتم. وقتی از این کوهنوردی بیاد‌ماندنی برگشتم، در سایتی صفحهء مربوط به این کتاب را باز کردم و در موردش این یادداشت را نوشتم:

"چند هفته پيش وقتي حدود يک سوم اين رمان را خوانده بودم با دوستان به ارتفاعات دماوند رفتيم. شب در حال صعود راه را گم کرديم و در وضعيت خطرناکي قرار گرفتيم بطوريکه مرگ را خيلي نزديک ميديديم. در سرماي نيمه شب هنگاميکه ديگر قطع اميد از زندگي کرده بودم بجز براي دو چيز هيچ افسوس ديگري از اينکه ديگر زنده نخواهم بود نداشتم. يکي از اين دو، افسوس اين بود که خواندن اين رمان را تمام نکرده بودم! - تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل."





     چند هفته پیش نیز این رمان را به عزیزی پیشنهاد کردم بخواند. دو روز پیش اینطور برایم نوشته است که بعد از خواندن دو سوم این کتاب، به دریا رفته است و این تجربه برایش اتفاق افتاده و همان روز آن را نوشته:



    انگاری داره یک چیزی پرتت می‌کنه که احساس خوبی دستت بده درحالیکه داشت من رو غرق می‌کرد. هوش و حواس در آن حالت نبود. انگاری خوابی، ولی بیداری، تا اینکه...

    متوجه می‌شی زیر پات چیزی نیست. دست و پا می‌زنی که پات رو برسونی به چیزی سفت که بدنت و وزن رو روش بذاری. نفست رو می‌گیری. یاد حرف شوهرم می‌افتم که می‌گه تمرین مرده بکن، دهنت رو ببند.

    به جهت موج می‌ری، داد می‌زنی کمک کمک. ترس همهء وجود بدنت رو می‌گیره. درست یادت می‌یاد که داری روی مریضی CPR می‌دی. پیش خودت می‌گی "زنده بمون، خدایا زنده‌ش بذار برای عزیزش."



    همهء این صحنه جلوی پیش چشمت می‌آید که داری به مونیتور نگاه می‌کنی که آیا ضربان قلب برگشته یا نه. باز داری CPR می‌دی.

    همهء اینها در یک ثانیه جلوی چشمت می‌آید. آنوقت انگاری بیدار می‌شوی. باز داری دست و پا می‌زنی. داد می‌زنی. میگی "خدایا خدایا، کمک کمک." موج آب پرتت می‌کنه جای گود دیگه. داد می‌زنی: کمک!  که مردی طرفت میاد میگه شنا کن! دستت رو می‌کشه تا ساحل. زنش میاد. وقتی دست و پا می‌زنی حالت انسانی رو داری که میگه من رو بزندگی برگردون تا جبران دلتنگی و نامهربانی‌ها و غیره کنم و برگردم به عزیزترینم.

    ترس از مرگ، ترس از نیستی به یادت می‌آید، که آره خدا هست و تو را برگردونه به زندگی، به عزیزت. خیلی بد بود این احساس که آدم داره، وقتی که داره غرق می‌شه.

    اما حالا احساس عجیبی می‌کنم انگار خالی شده‌م. خالی از یک چیزی که درونم بود شاید. داد زدم، روحم آرام شد. شاید الان زندگی رو با یک دید دیگه ببینم. نمی‌دونم... از دریا بدم نمی‌آید، هر وقت نگاه بهش می‌کنم، چیزی سحرآمیز می‌بینم. حس می‌کنم باهاش قهر نیستم. اما ازش می‌ترسم. خیلی من رو ترسونده. بهتره باهاش کاری نداشته باشم.

   جداً خیلی بده وقتی عزیزت رو می‌بینی جلوت، داد می‌زنی فریاد می‌کشی، اما صدات بهش نمی‌رسه. چشمام از ترس بسته نمی‌شه وقتی دور و برم رو خالی و تنها می‌بینم...

    پاشنهء پام رو وقتی روی زمین می‌ذارم، انگاری باور نکردنیه که این موج‌های زیبا می‌خواستند من رو ببرند.

    خدایا شکرت. بعضی وقت‌ها دلگیر می‌شدم اما حالا می‌دونم هر کارت حکمتی دارد. این رو می‌دونم یک روز همهء ما رفتنی هستیم...

    الان همه را دوست دارم، خودم رو هم. فکر نمی‌کردم از خودم هیچ‌وقت خوشم بیاد. خیلی سخت گذشت چندین ماه پیش. باز هم مرسی.

ف. س. 22 بهمن 1388

7 نظر نوشته شده دربارۀ این مطلب:

ناشناس گفت...

{شوهرآهو خانم} را نمی شناسم و نخوندمش ولی بنظر میرسه یه عیب داره و اون نحس بودنشه وهر اتفاق بدی که می افته زیر سر اونه اما این "نحس" بودنش یه حسنی هم داره و اون اینکه" شنیدید میگن هرکی خودشو شناخت خداشو شناخت" حالا هر کی {شوهر آهو خانم} رو شناخت خودشو و "خودشو" شناخت پس بد نیست همه بخونیم تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

ناشناس گفت...

داوود جان با من بیا کوه تا حالی جدید بهت بدم البته این بار تجربه مرگ رو خواهی کرد

دوستدار تو عکاس باشی

ناشناس گفت...

انصافا حیفه بمیری وشوهرآهوخانم رانخوانده باشی.
کتاب دیگر علی محمدافغانی که دست کمی ازاین یکی نداره «شادکامان دره قره سو» هست.حتمابخوانید،هرچندبه سختی گیر میاد.

ساناز م. گفت...

فردا صبح این کتاب را از کتابخانه می‌گیرم و می‌خوانم.
مرسی که معرفی کردید.
لطفاً اگر باز هم کتاب‌های خوبی می‌شناسید، معرفی کنید. چون آدمی مثل من که زیاد کتاب نخونده فرد آگاهی مثل شما موهبتی است که بهش کتابهای خوب معرفی کنه.
بازم سپاسگذارم.

ناشناس گفت...

سلام
موضوعاتی که مطرح می کنید به دریائی می ماندکه گوهرهای متنوعی را می توان از آن صید کرد(برای همین میخوام بدونم یه نفر چندبار میتونه نظر بده)

ناشناس گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=qvXFxi2ZXT0&feature=related

Pari گفت...

shayad bayad az Mehdi tashakor kard ke in emkan ro barat faraham kard ke tajrobehe nader va moheme Marg ro dashteh bashi.harchand baad ha khodash az kari ke kardeh bod sakht ebraze pasheymani mikard, harchand ageh man be jaye Massoud bodam, to ra tanha migozashtam ta tajrobat amightar beshe!

ارسال يک نظر

ابتدا نظر یا مطلب خود را نوشته، سپس از قسمت "نظر به عنوان" گزینهٔ "نام/آدرس اینترنتی" را انتخاب کرده و نام خود (یا نامی مستعار) را بنویسید.
سپس بر روی "ارسال نظر" کلیک کنید.
چنانچه مایل به دریافت پاسخ هستید، لطفاً ایمیل خود را با دقت ذکر نمایید.