آبرو




    سال سوم دبیرستان معلم درس شیمی ما معلمی بسیار وقت‌شناس، با معلومات عالی در حوزهٔ شیمی، مسلط بر تدریس و دارای فن بیان بسیار خوب، و از همه مهمتر خوش‌مشرب و بذله‌گو بود.

   ما بچه‌های پر شر و شور سال سوم که از دیوار راست بالا می‌رفتیم، سر کلاس شیمی پای صحبت این معلم دوست‌داشتنی و تو دل برو، همه تن چشم و گوش می‌شدیم. هم سر و وضع همیشه مرتب و تر و تمیز با کت و شلوار، سبیل پر و درشت، شکم پیشتاز، راه رفتن خرامان و طاووس‌وار، و هم خلق و خو و رفتار همیشه بجا و شایستهٔ این معلم، ما را عاشق او کرده بود.


   آن سال که با ما درس شیمی داشت، خودش می‌گفت بیست و سه سال است دارد شیمی درس می‌دهد. سر ساعت در کلاس حاضر می‌شد. تخته را بچه‌ها از قبل برای او پاک کرده بودند، کاری که برای هیچ معلمی نمی‌کردند! عناوین درسی که می‌خواست آن روز بگوید را گوشهٔ سمت راست تخته، قسمت بالا، با خط شکستهٔ زیبا و خیلی ریز می‌نوشت. سپس با نشان دادن عنوان‌ها، برای بچه‌ها توضیح می‌داد که امروز از ساعت فلان تا فلان این عنوان را می‌گوییم، سپس از ساعت فلان تا فلان عنوان بعدی و همینطور الی آخر. همیشه هم ده دقیقه به آخر کلاس وقت آزاد می‌گذاشت. بخاطر ندارم حتی یکبار پیش آمده باشد که دقیقاً سر ساعتی که از قبل گفته، درسش را تمام نکرده باشد. بسیار دقیق بود.

   اما همهٔ شیرینی‌های درس دادنش یک طرف و خاطره‌هایی که بچه‌ها از او می‌خواستند در آن ده دقیقهٔ آخر کلاس تعریف کند و می‌کرد، یک طرف. با شیرینی و وقار و البته لفظ قلم، خاطراتی را برایمان تعریف می‌کرد که صدای خندهٔ بچه‌ها کلاس را به هوا می‌برد. یادم است چند بار ناظم آمد به کلاس سر زد چون فکر می‌کرد معلم زودتر از وقت زنگ تفریح کلاس را تعطیل کرده است!

   دوران دبیرستان ما تمام شد و چهارده پانزده سالی است که از آن گذشته است اما هیچوقت خاطرهٔ این معلم از دل ما بچه‌ها پاک نشده. طوریکه هر وقت با همکلاسی‌های آن سالها از گذشته یاد می‌کنیم، قسمت عمده‌ای را خاطرات مربوط به معلم شیمی سال سوم، آقای رحمانی، پر می‌کند.

   آقای رحمانی دو سه سال پیش، سر دو دختر جوان خود را در خانهٔ خودش برید!

   گویا به او خبر رسانده بودند که دخترانش روابطی پیدا کرده‌اند. یکی از دوستانم چیزی که بذهن من هم رسیده بود را چه خوب گفت که مطمئناً قبل از دست زدن به این کار، نشسته و با خودش تحلیل کرده، خیلی مسائل را در نظر گرفته، و از روی نتیجه‌ای که با حساب و کتاب شخصی به آن رسیده، این عمل را انجام داده است. از خلق و خوی او چنین برمی‌آمد چرا که انسان بی‌منطقی نبود.

   یکی از موضوعاتی که یادم است در صحبت‌های او برجسته بود و همان موقع‌ها هم برای خودم هایلایت کرده بودم، حرف‌هایش دربارهٔ پایبندی به "مرام" و "معرفت" بود. پی‌آمد چنین طرز تفکری می‌تواند موضوعاتی مانند "آبرو" هم باشد.
 

۲۹ نظر:

ناشناس گفت...

امروز خیلی کار دارم صبح یه سری اینجا زدم و رفتم سراغ کارهام اما آشوبم ....
فکر میکنیدمسئولیت ریشه یابی مسائلی اینچنینی بعهده کیست ؟
فکر میکنید فرمان ده به ابراهیم کیست ؟
کاش هیچ پدری مردانگی و هیچ مادری زنانگی را آموزش نمی داد.

tabkom گفت...

یک لحظه به اون پاراگراف کذایی که رسیدم یخ کردم ، یاد آنتونی هاپکینز تو فیلم « سکوت بره ها » افتادم،
من هم دختر بزرگ دارم و خیلی هم او را دوست دارم از شما چه پنهان گاهی به این مسئله که با چنین چیزی مواجه شوم فکر کرده ام و بارها به محاسبه عکس العمل خود پرداخته ام ، فقط دیدم دلم میشکنه . چه میشه کرد 50 ساله تو این ایران زندگی میکنم بابا !!!!

ناشناس گفت...

آبروی انسان، بزرگ ترين تکيه گاه شخصيت اوست.

mdehghanb گفت...

خیلی تامل بر انگیز بود.

ناشناس گفت...

روانی بوده بدبخت..

ناشناس گفت...

بنظر من کار درستی کرده. چون در عرف اجتماعی کاری جز این هم انسان نمی تونه بکنه

محمد گفت...

شوکه شدم وقتی به آن جمله رسیدم و چند بار خواندمش که مطمئن شوم

جداً که انسان زیر فشار شخصیت دست به چه کارهایی که نمی زند

ناشناس گفت...

I am not to sure what to say. For sure this story took me back to my HS. When I got to the end I could not believe my own eyes. I had to read few times to believe it. Regardless, what is 'ABROE" who set up these standard, is not these standard such as "ABROE" are artificial and made up by human being. The sad part is that, these human made standard causing a human life.

علي گفت...

به نظرم بين هنرهاي رزمي و زندگي واقعي تشابهي وجود داره و اون اينكه در ميدان مبارزه و زورآزمايي كه به ظاهر خشن هست فرد مبارز مي بايست بر خشم خودش غلبه كند ( اگر غلبه كلمه درستي باشد) يا بهتر گفته باشيم اگر فرد مبارز نتواند بر خودش مسلط باشد بدون شك نخواهد توانست هيچ تسلطي بر حريف داشته باشد .
در جريان مبارزه به علت ترس سرعت ضربان قلب بالا مي رود كه كاملا طبيعي است و اين حالت در حيوانات نيز وجود دارد اما چالش بعدي " انديشه" است كه با چه كيفيتي قرار است با چالش ( حريف ) رو به رو گردد . در اين حالت مي بايست ذهن در كيفيت سكون و بي انديشگي قرار داشته باشد ( كاري فوق العاده مشكل) تا بتواند با هر حركت حريف پاسخ منطقي و مناسب را نشان دهد . بي ترديد يك ذهن مشوش و خشم آلوده كنترل اوضاع از دستش خارج مي شود و شكستش حتمي خواهد بود .
بروسلي مي گويد : يك روز هنگام مبارزه استادم " ئيپ من " در حالي كه نفسهاي من از يك مبارزه طاقت فرسا به شماره افتاده بود چنين گفت : بگذار بدن و ارگانيسمت بدون دخالت انديشه دست به واكنش بزند .
وقتي ذهن بدون دخالت انديشه دست به واكنش مي زند در اين حالت هر حركتش بسيار كامل و بي نقص خواهد بود و به اين طريق كنترل اوضاع را مي تواني به دست بگيري .
درست مثل آب كه وقتي در هر ظرف ( موقعيتي ) قرار مي گيرد شكل همان ظرف را پيدا مي كند .
در يكي از برنامه هاي جلسات آنلاين مثنوي صحبت از خشم و راه مقابله با آن مورد بحث قرار گرفت كه به نظرم اين مسئله كه بتوانيم در هر موقعيت مخاطره آميزي خونسردي خود را حفظ كنيم بسيار حائز اهميت است اين قضيه در كل موارد چه در زمينه شغلي و خانوادگي مصداق دارد .
وقتي ذهن توانست در برخورد با مسائل كيفيت آرامش و سكون خود را حفظ كند هر حركتش كامل و منطقي و بي نقص خواهد بود .
نكته ديگر آنكه در وراي هر عمل نيتي نهفته است . اگر سربريدن آن معلم اجابت حس تعصب ( مرام و معرفت )كه توسط جامعه شيطاني بر ذهن فرد القا گشته است باشد كه جز پرداختن وام و بدهكاري به جامعه تنها خودش را نابود ساخته اما اگر سر بريدنش از روي بي انديشگي ( بدون نيت ) باشد بسيار هم زيبا است !!!!

ناشناس گفت...

هر نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای
مولانا
انسان خودخواه چه راحت شکار می شود . انسانی که مرزی بین خود و دیگران قرار می دهد و غیر را می بیند و غیرتی می شود.جامعه ی امروز بیش از گذشته خودخواه است.
عبور از خودی و رسیدن به بی خودی تنها با بی ذهنی ممکن نیست بلکه یک مرحله ی بینابین هم لازم است تا اگر در کیفیت بی ذهنی نماندیم ، سقوط نکنیم و به خودکشی و دگر کشی نرسیم. راه حل وسط تربیت ذهن است و ایجاد یک تئوری برتر بر مبنای معرفت بیشتر. مثلا شریعت از واجبات است . شریعت ما را به کیفیت بی ذهنی اگر نرساند حداقل ما را از سقوط آزاد نجات می دهد . اما شریعت امری اعتباری و تغییر پذیر است که متاسفانه علمای شریعت های گوناگون آن را مقدس و غیر قابل تغییر تصور می کنند و شریعت های موجود ، موجب عقب ماندگی روحانی بشر شده است رفتار این معلم شیمی ناشی از یک ذهن بسیار عقب مانده است که نتوانسته بفهمد که غریزه ی جنسی ، چراغ زندگی است . لیبیدو و هوس و شهوت موتور محرکه است . فقط باید آن را درست استفاده کرد . و سرکوب طولانی مدت موجب جنون می شود و چه بسا این معلم شیمی هم به همین دلیل دچار جنون آنی شده است.

Mohamar reza گفت...

یه چیزی که دوست دارم شما هم بهش فکر کنید اینه که در فرهنگهای دیگه(البته بیشتر غربیها و غیر مسلمانان) خیلی سخت میشه معادلی برای آبرو در فرهنگ ایرانی پیدا کرد. شاید بگید کلماتی مثل honor ,reputation در انگلیسی اما آنها واقعإ اون معنایی رو که ماها از آبرو برداشت میکنیم را برداشت نمیکنند.
این آبرو به زبان دوستان خودمون جزء مهمی از هویت فکری و در روانشناسی یونگ یک جزء مهم از persona (نقاب ) است. رابطه آن با نقاب اینست که آبرو عبارتست از برداشت دیگران از ما و وجهه عمومی ما در جامعه. من موارد مشابهی را سراغ دارم که فقط مشکل پی بردن دیگران از بی ناموسی بوده . این عبارت شخصی است که بعد از پی بردن خیانت همسرش ودادو حوار و رسوایی و آ‍‍ژان کشی به پدر او گفته بوده " من خودم از جریان خبر داشتم و با خودم می گفتم شاید ایراد از منه اما حالا که همسایه جلوی منو گرفته و به من گفته شما از من چه انتظاری دارید"
در ضمن لطفْ به من بگید که اگر اون معلم غیرتی چند سالی به فرنگ مهاجرت می کرد بازهم چنین عکس العملی نشان میداد. این همون توهم شخصیت و آبرو یا هویت فکری است

حدیث گفت...

عکس هم مانند محتوا تامل برانگیز است.
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد،آه باران ای امید جان بیداران،بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری

قطره گفت...

ذهنهای شرطی شده ...
مثل آبی که در ظرفی بریزند و منجمدش کنند .

ذهنهای شرطی شده دقیقا قالبی شده اند .به شکل همون چیزی در اومدند که بهشون القا و تحمیل شده .

اینها از خودشون درک و توان ندارند بپرسند که آیا این چیزی که بهش اعتقاد دارم ، درسته ؟

آیا اصلا من حق دارم که در مورد زندگی یک انسان دیگه تصمیم بگیرم یا عکس العملی نشون بدم ؟

این شرطی شدگی ها به قدری شدید و قدیمی ست که این افراد هیچ شکی در اونها ندارند .

تا بوده مردهایی خود رو مالک دخترها و زنانشون دونستند .

و به این رسیدم که : هر چه شخص به اصطلاح جامعه متشخص تر و قالبی تر و به اصطلاح واقعی نفسانی ترباشه ، بیشتر در صدد حفظ ارزشهای از پیش تعیین شده که در ذهنش جا خوش کرده اند ، مثل " آبرو داری " بر میاد .


خوش به حال کسانی که چیزی برای قضاوت دیگران و چیزی برای از دست دادن ندارند.
خوش به حال کسانی که چیزی برای افتخار کردن و مباهات ندارند .

و در جامه های تنگ ارزشهای تحمیلی گرفتار نیستند .
هر لحظه آگاهانه می تونند اساس و پایه ای رو که غلط می دونند ، ویران کنند .

دیر یا زود، این کاخهای توهمی و مجللی رو که در سایه ی جهل به ارث برده ایم ، یه روز باید در ذهنمون ویرانش کنیم ....

محمد گفت...

آبرو یکی از تبعات بی تردید هویت پنداری است.

و فقط و فقط با شراب آگاهی و معرفت(خودشناسی) از بین می رود(پنداری بودنش واضح می شود).

هویت پنداری همچون حبابی بروی آب زلال فطرت است.

از حباب ما گره در کار بحر افتاده است
می‌کشد دریا نفس هرگاه ما را بشکند!

شایگان گفت...

مسلموني و هزار دردسر.

آرش گفت...

آیا کشتن دخترانش که تنها شاید سهمی -حتی اشتباه- از آزادی خود را می خواستند ، آبروی اورا بازگرداند؟
و آیا این آبرو آنچنان شکننده است که به رابطه ای ساده نابود گردد؟ هرگز برای چنین آبرویی زندگی نخواهم کرد!
مساله ای که امروز به عنوان یکی از معیارهای آبرو مطرح شد هیچ گونه ارزشی ندارد چرا که با صرف هزینه ای اندک قابل ترمیم است! چنین آبرویی ....؟
هرگز !
زندگی صادقانه آن است که آنچه در اندیشه داری به اجرا در آوری و اگر آنگاه به حق کسی تجاوز نکردی و کسی از زندگی تو خدشه ای ندید ، درست زندگی کرده ای ! نه آنکه ( با تکیه به همین داستان ) چون دخترکان هرزه ای که روز و شب در اندیشه همه کار می کنند اما در ظاهر و اجرا آفتاب و مهتاب ندیده اند!
چنین باکرگی هیچ ارزشی ندارد
بسیاری از مردان و زنان پاک نمای امروز اینگونه اند
امیدوارم زندگی آینده ما بدون دروغ در اندیشه و عمل و بدون معیار های دروغین زندگی باشد

ناشناس گفت...

سلام
دلم ترکید ...معرفت و مرام یعنی این؟؟؟؟ دیدید چگونه در آزمایش مرام مردود شد .مگر نه اینکه هر کس ظلمی کند و یا هر کار دیگری به خودش کرده او به دلیل اینکه مسبب تولد فرزندش بوده به خودش حق داده که جانشان را نیز بگیرد ؟ما فقط حق داریم برای خودمان تصمیم بگیریم حتی اگر پدریا مادر باشیم....آیااگر این دو دختر در اروپا به دنیا می امدند چنین سرنوشتی داشتند ؟بدون شک نه ...لعنت بر این مرام که تعصب است و تعصب خامی است و تا جنینی کار خون آشامی است

shabdiz_kk گفت...

شاید اگر در جامعه آموزشهایی در مورد خودشناسی مثل دانشگاه رفتن رایج باشد احتمال اینکه با چنین اتفاقاتی مواجه بشویم کم شود.
من اگر آموزشهای در زمینه خودشناسی نداشتم به این شخص آفرینها میگفتم.

علی گفت...

خدا وکیلی حضرت عباسی اگه فقط یک روز اعلام کنند قوانین اجتماعی تعطیل ! زندان و دادگاه هم تا یک روز گل ( gel )گرفتن ! پلیس ها هم یک روز برن خونه هاشون ! خدا هم با دارودسته میرزا بنویسش( فرشتگان) چیزی رو ثبت نکنند !
ببین چه ها که نشود . اگه اقرار نکرده باشیم آدم ها یکدیگر را پاره پاره می کنند .

قطره گفت...

دلم خواست بگم :

علی آقا اگر رویای شما یک روز به حقیقت پیوست !!!
یعنی اگه تمام اونچه که گفتید یک روز تعطیل بشه ،
شاید جنبه های مثبتی هم داشته باشه ...

چه بسا روابط الکی و مصلحتی و یا اجباری که به دلیل قوانین حفظ می شوند ، خاتمه پیدا کنه ....

چه نامحرمانی که به اسم زن و شوهر سالها در کنار هم هستند ، از زندان مصلحتی ساخته ی جبر جامعه ،
یا از اسارت زنجیرهای عاطفی رها می شوند.....

چه عشقهایی که به هم می رسند .

چه روح های والایی که از اسارت قانون من در آوردی و سلطه جو و قدرت سالار ، رها بشه ....

به نظر می رسه خیلی وقتها این قوانین هستند که سدی در مقابل فطرت انسانها شده اند .

قانونی که انسانها بوجود می اورند همیشه ناقصه .
تنها قانون کامل ، قانون فطرته ...

و قوانین درست شده بوسیله انسانها ، نه که موجب اطاعت مطلق اونها از اون قانون بشه .نه . در هر حال آگاه ترین انسانها از قانون فطرت و " دل " پیروی خواهند کرد که در این صورت اینو در جامعه می گن جرم .

ولی شاید با پنهان کاری. شاید با نقاب . شاید با دولایه زندگی کردن این کار براشون ممکن بشه .و یا عده ای خواسته های فطریشون رو سرکوب خواهند کرد که اثرات دیگری خواهد داشت از جمله عدم صداقت با خود و.....


درهر جامعه ای حکومت قوانین خاص همون جامعه است .

مثال :

آواز خواندن یک زن در ایران ، در ملع عام جرم محسوب می شه و اصلا بهش نام مفسد رو میدن . ولی در کشوری دیگه به اون می گن هنرمند .


قانون فطرت در تمام جوامع و آفریده ها یکی ست ولی قوانینی که انسانها وضع می کنند همیشه مصلحتی ست .
دیار به دیار فرق می کنه ....

پس گاهی زیاد هم بد نیست اگه رویای شما به حقیقت بپیونده .....

علی گفت...

سلام قطره عزیز
نمی دونم چرا ولی بنده با واژه "فطرت" مشکل دارم . اصلا فطرت یعنی چی ؟ فطرت محور چه کسی هست ؟ قانون فطرت دیگه چه صیغه ای هست ؟ چه تعریفی می توان از "عشق" ارائه داد ؟
منظور از حذف قانون در واقع ترسی است که پشت قانون وجود داره و اگر ترس از قانون وجود نداشته باشه تصور بفرمایید چند تا "عشق" به هم می رسند؟

قطره گفت...

سلام عزیزان ...
سلام علی آقا .

من سواد فلسفی و یا سواد کتابی برای خیلی چیزها رو ندارم ، شاید نتونم و بهتره بگم نخوام بشینم پای بحث با یک دوست ...

رسیدم به اینکه بیشتر اوقات با همون محدوده ای که " چراغ دل " برام روشن می کنه ، قدم بردارم .

و " دل " ام می گه که : فطرت همون راه دل است .

راهی که علی رغم مخالفت 100 ها نفر ، تو خواهی خواست همونو بری...

قانون برای ایست دادن به هرج و مرج هایی که در نتیجه ی نفس هست مفیده ...
ولی چون هرگز کامل نیست ، سدی هم خواهد شد برای فطرت .

قوانین ملزم به اجرا می کنند فرد را ....
در حالیکه فطرت جذب می کنه که با اشتیاق کاری راکرد.


قوانین گاهی انسانها رو وادار می کنند که برخلاف آب شنا کنند ...
ولی فطرت ، تو رو جاری می کنه با جریان آب ....

و این مستی آوره براااام .

و چه حرفهایی که در سینه ها می مانند چون حتی تحمل شنیدن فطرت انسان ازلی برای خیلی ها غیر ممکنه .....

داستان قورباغه رو شنیدید ؟
اگر قورباغه ای رو بندازند درون آب جوش .فورا می پره بیرون .

ولی اگه قورباغه ای رو بندازند درون آب سرد و آروم آروم با حرارت ملایم آب رو گرم کنند ، قورباغه بدون هیج تلاشی می پزد !!!

من شنیدم فقط این داستان رو .ولی جالبه برام .چون دقیقا در بسیاری جاها مصداق پیدا می کنه .

اونقدر با آیین و آداب و فرهنگ و .... باید نباید نسل به نسل آموخته اند ما رو که در بسیاری موارد پختیم ولی خبر نداریم .

.....

تمامی ندارد سخن دل ... ولی همه شونو می شه در سکوت گنجاند .

عذر می خوام طولانی نوشتم . بیشتر دوست دارم بشنوم از دوستان .

علی گفت...

سلام دوستان
قطره جان نیک گفتید و علی نیز تا حدودی با شما موافق است ( البته مخالفتی نبود که حالا موافق گشته باشیم ) تنها و تنها بایستی عمیق نگاه کرد و در این عمق "تز" و "آنتی تز" معنی ندارد و به قول سهراب پستی و بلندی هموار می گردد .
یک خواهش هم از دوستان ایرانی خارج نشین و اون اینکه بعضی ها اینقدر اسلام ستیزی نکنند .
معمولا ما آدمها تا چهار تا کتاب می خوانیم و چهار تا جمله از دهان این و آن یاد می گیریم فکر می کنیم خیلی بلدیم . یک روز از این وری غش می کنیم یک روز از اونوری خلاصه هر جا موقعیت هویت فکری اقتضا کنه همون وری هستیم و به قول شاعر : ما همه شیران ولی شیر علم *** حمله مان از باد باشد دم به دم
روزگاری اسلام عزیز بود حالا کوروش کبیر . لابد فردا هم آقای پانویس اسطوره خودشناسی و عرفان می شود .
اساسا من هویت فکری وقتی قرار شد خودم را به کسی یا چیزی آویزان کنم به شدت به اون یکی نفرت می ورزم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . حالا قراره خودشناسی هم به مسایل دیگه و دانشهای دیگر ما اضافه هم بشود و ...
حالا تا به نفرین آقای پانویس دچار نشدیم امیدوارم دیگه کسی کامنتی نگذاره و من مجبور نشم دوباره چیز بنویسم .
برای حسن ختام بحث در پشت مونیتور یک صلوات بفرمایید تا برویم موضوع بعدی .

ناشناس گفت...

سلام
ما که نمی دانیم معلم وقعا از چه نوع رابطه ای وچگونه آگاه شده پس نباید قضاوت کرد.
بهر حال او دو انسانی را که مخلوق خدا بوده و آزادی داشته اند را از زندگی محروم کرده و کشته مگر او مالک و صاحب زندگی دو فرزندش بوده است گرچه مطمئن هستم زجر فراوانی بر اثر اطلاع از رابطه دخترانش کشیده است.
او در اثر توهم و پنداری بنام آبرو کاری را انجام داده که خداوند خودش انجام نمیدهد.

ج گفت...

سلام
چند بار مقاله آبرو را خوندم
قلبم ریش ریش شد نفسم گرفت باخواندن:
" آقای رحمانی دو سه سال پیش، سر دو دختر جوان خود را در خانهٔ خودش برید!"
و حالی بهم دست داد که فکر میکردم یا درست نمیفهمم و یا اشتباه کرده ای در نوشتن یا من در خوا ندن
منتظر بودم که بنویسی که اشتباه شده در نوشتن ...
گیج ماندم وبرایم سخت و مشکل بود "دیدن" این تراژدی را ..

فکر میکنم آقا رحمانی شخصی بوده که مبتلا به بیماری روحی بوده که کم کم به حد وخیم رسید
از همان زیاد تر- تمیز و مرتب بودنش به طوره اوبسسیو، نظم زیاد ،
با over-attention همه چیز زیر کنترل نگه داشتنش پرفکت بودنش، با فرهنگ بودنش
زیاد منطقی و تحلیل کردنش
کار هر روزی را به شکل همیشه با حد اکثر نظم پیش میبرده و کاری کرده بود
شرایطی پیش آورده بود که شما به میل او عمل میکردین
یعنی همه شما را کاملا زیر کنترل خود داشت
شاید سال های اخیر وقتی بیماری او به مرحله افسردگی زیاد و انگسایتی شدید رسید
متوجه شد که دیگر همه امور زندگی اش را و دختران بزرگ شده اش نمیتواند کنترل کند
یا بهتر بگویم از کنترل او خارج شده ا ند
من هلاک شدن آن دختران را نتیجه بسیار حاد شدن بیماری پدر مریض روانی آنها میبینم.

گرچه در تمام دنیا و در تمام فرهنگ ها همیشه خشونت روی جسم زن ها وجود داشته و دارد
گاهی حتا خشم همراه با احساس مالکیت ،البته به شکل و درجه خفیف تر، به شکل رسم و سنت در آماده به عنوان مثال
مثلا ختنه کردن زن و یا قبول داشتن رابطه جنسی با دختر بچه (اجازه ادواج با دختر بچه ها )
حمله روحی و جسمی امکان است برای همه تیپ زن ها - زنان درهر سن و سالی ::
یا چون زن کسی هستی(دختر- نامزد/همسر-خواهر)
یا چون زنی هستی که مال هچ کس نیستی (مال همه هستی ولی هیچ کس نمیخاد صاحبت بشه !)
در این جا بیش از ۱۵۰ زن در سال گذشته به دست مردی کشته شدند
چرای خشونت روی جسم زن را نمیدانم ...دلائل زیاد است ..
ولی من فکر نمیکنم آبرو بتواند دلیل اصلی باشد راستش من فکر میکنم آبرو توجیه خشونت است.

خوش وسالم باشی
ج

ناشناس گفت...

یادش به خیر... خودش هم مرد. حالا دیگه میتونی اسم واقعیش رو هم بنویسی ... آقای رضایی عزیز
رحتا.

مارمولک گفت...

کشتن فرزند و حقوق زنان و احساسات پدرانه همشون حکم همون پیمانه رو داره! اصلا این موضوع بحث نیست. مساله همین آبروه که آیا اصلا همچین چیزی کیفیت حقیقی داره یا نه؟؟

حسن گفت...

ای آدم هویتی
.
عزیزترین , دشمن ترینه .

نیستان طر گفت...

پانویس جان سلام.
خوب شما مگه نگفته بودید که مولوی گفته اگر مادرت بد کاره بود انرا بکشید؟.

خوب ایشان هم توصیه مولانا را به کار گرفته دیگه. با این فرق که به جای مادرش هر دو دخترش را کشته.

وای ...وای ... ببخشید شوخی کردم.

"مادری بدکاره است ان نفس تو ..."

ارسال یک نظر

» ابتدا نظر یا مطلب خود را نوشته، سپس در قسمت "نظر به عنوان" گزینهٔ " نام/آدرس اینترنتی" را انتخاب کرده و نام خود (یا نامی مستعار) را بنویسید. سپس بر روی "ارسال نظر" کلیک کنید.

» لطفاً مرتبط با مطلب، نظرتان را بنویسید و اگر سئوال یا پیامی غیرمرتبط با این مطلب دارید، از طریق ایمیل یا صفحهٔ تماس ارسال کنید.