زلف پریشان


جلال: سلام پانویس عزیز، خدا قوت.
والله چند ماهی می شه که این حقیر جلسه های شرح و تفسیر مولانا رو پیدا کردم و تا الان هم  تا جلسه ی ۳۸ اینا پیش رفتم. صحبتهایی که تو این جلسات مطرح کردین حسابی دگرگونم کرد و به قول خودت همچی بگی نگی افتادم تو خط خودشناسی.
حالا من به یه سری تضاد برخوردم که نمی دونم باید چی کارشون کنم.
قضیه اینجاست که این انتخابات سال گذشته ی ایران که حسابی حال ایرونی جماعت رو گرفت و اتفاقاتی که در ادامه ش افتاد حال آدم جماعت رو هم گرفت، باعث شد که یک سری برچسب هایی روی مردم زده بشه و بواسطه ی اون برچسب ها مردم بیفتن به جون هم! از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نیست که ما هم طبیعتا یه طرف قضیه رو گرفته بودیم، یه عده که می گرفتن مردم رو می زدن و می کشتن یه چشممون اشک می شد و اون یکی خون، و وقتی مردم چندتا از اونا رو می گرفتن زیر کتک دل ما می شد خنک! روز و شب مون شده بود بحث و پیگیری اخبار و ناراحتی فکر و ...
تا اینکه با این مباحث خودشناسی آشنا شدم و احساس کردم که این برچسب هایی که روی خودمون چسبوندیم کورمون کرده، کارمون شده برچسب گذاری و رنگ بندی آدم ها و قضاوت درباره ی خوبی و بدی اونها با توجه اون رنگ و برچسب. همه چیز رو سیاه و سفید می بینیم و فراموش کردیم که ذات آدم ها وابستگی چندانی به این رنگ های اعتباری نداره. یک طرف رو کردیم جبهه ی خوب و یک طرف رو جبهه ی بد و غافل از اینکه شاید اصلا مسیر حقیقت از کوچه ی سیاست رد نشه!
پشیمون شدم از اینکه اینهمه مدت ذهنم رو آشفته ی این رنگ ها کردم و از مسیر اصلی غافل شدم.

همانجا



   در جلسهٔ آنلاین هفتهٔ پیش(جلسهٔ شمارهٔ ۱۳۵ شرح مثنوی) قول دادم به تعدادی از سئوالات دوستان که هفته‌ها پیش و بعضی‌ها ماه‌ها پیش مطرح کرده‌اند، بپردازم. مدتی است در جلسات آنلاین کمتر وقت می‌شود به سئوالات دوستان برسیم. علتش هم یکی پرچونه‌گی من است، یکی هم کم بودن وقت هر جلسه. و این دو علت، ظاهراً هیچکدام درمان‌پذیر نیستند!

    بهرحال ضمن عذرخواهی از دوستانی که مدت زیادی است سئوالاتی مطرح کرده‌اند و بنده با ایمیل به آنها نوشته بودم "بزودی" دربارهٔ سئوال‌ها صحبت خواهم کرد، با ذکر دو نکتهٔ مقدماتی، به پرسش‌های این دوستان می‌پردازم. نکتهٔ اول اینکه راستش را بخواهید خوش ندارم "جواب"دهنده باشم و بنظرم هم کار عاقلانه‌ای نمی‌رسد. یعنی یکی سئوال کند و من جواب بگویم. زیرا سوای اینکه شبههٔ عقل‌کل بودن و همه‌چیزدان بودن من بوجود می‌آید(که البته از این یکی ژست همچین بدم هم نمی‌آید!)، بنظرم سئوال‌ها بطور کلی می‌تواند حداقل چهار حالت داشته باشد.

طول یا عرض؟



   من که نبودم آن وقت‌ها اما می‌گویند عده‌ای که می‌دیده‌اند بوعلی سینا شرب خمر می‌کند به او می‌گویند: "این کار برای طول عمر شما ضرر دارد". او در پاسخ می‌گوید: "طول زندگی اهمیت ندارد، عرضش مهم است."!

   وقتی جعفر به کرات و با اشتیاق حکایت بوعلی را تعریف می‌کرد، یادم به جوکی می‌افتاد که شیخنا آلن گفته بود: "دو خانم می‌روند به رستورانی برای صرف غذا. یکی از آنها می‌گوید: واقعاً که غذای این رستوران خیلی افتضاحه. دیگری می‌گوید: آره خواهر، تازه خیلی هم کم غذا می‌ریزند."!




   نه که زندگی ما انسان‌ها خیلی به آرامش و بی‌دغدغه‌گی می‌گذرد، تازه برای همدیگر دعای طول عمر هم می‌کنیم!

   حکایت زندگی ما به کسی می‌ماند که در جاده‌ای زیبا در حالیکه اطرافش را گندم‌زار خرم احاطه کرده است و آفتاب گرم و دلپذیر بر پوستش می‌تابد، در حرکت است و او بجای بودن با این همه شگفتی دور و بر، به مقصد، به طول مسیر، به رسیدن، به آینده، به شدن می‌اندیشد.

آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
 

غوکها می‌خوانند



اگر بروی تصویر کلیک کنید، آن را در اندازهٔ بزرگتر می‌بینید.
  

آبرو




    سال سوم دبیرستان معلم درس شیمی ما معلمی بسیار وقت‌شناس، با معلومات عالی در حوزهٔ شیمی، مسلط بر تدریس و دارای فن بیان بسیار خوب، و از همه مهمتر خوش‌مشرب و بذله‌گو بود.

   ما بچه‌های پر شر و شور سال سوم که از دیوار راست بالا می‌رفتیم، سر کلاس شیمی پای صحبت این معلم دوست‌داشتنی و تو دل برو، همه تن چشم و گوش می‌شدیم. هم سر و وضع همیشه مرتب و تر و تمیز با کت و شلوار، سبیل پر و درشت، شکم پیشتاز، راه رفتن خرامان و طاووس‌وار، و هم خلق و خو و رفتار همیشه بجا و شایستهٔ این معلم، ما را عاشق او کرده بود.