آدامس




ذیلاً برخی ایمیل‌ها، پیامها و سئوالهایی که دریافت کرده‌ام را می‌آورم و نظر و جوابم را درباره‌شان می‌نویسم. گفتم چون فعلاً جلسات آنلاین تعطیل است و خیلی از پیامهای دوستان مانده، این یادداشت را بگذاریم برای این کار.


ناصر: شما می‌گوئید خودت را ملامت نکن. درصورتیکه ملامت کردن باعث می‌شود من دیگر آن کار را انجام ندهم و ...

پانویس: آیا جداً اینطور است؟! آیا واقعاً با ملامت کردن خودت بعداً آن کار را دیگر انجام نمی‌دهی؟!

   پیشنهاد: دو ماه خودت را بخاطر هر کاری که انجام می‌دهی و فکر می‌کنی نادرست است ملامت کن. و در دو ماه بعدش ببین آیا دیگر از انجام دادن آن کار خلاص شده‌ای یا خیر. بعد، دو ماه خودت را بابت هیچ چیز ملامت نکن. و در دو ماه بعدش ببین تاثیرش چه بوده. مطمئن باش در این تجربهٔ هشت ماهه حداقل تکلیفت از بابت این قضیه با خودت روشن می‌شود.


م. : من مشکلات جنسی دارم. آیا با حذف هویت پنداری که شما از آن صحبت می‌کنید، آنها هم حل خواهند شد؟

پانویس: شما به این سئوال من جواب دهید: من استخوانی در گلویم گیر کرده و دارد مرا خفه می‌کند. آیا اگر این استخوان را درآورم، می‌توانم بوی گل‌ها را حس کنم؟ مزهٔ میوه‌ها را بچشم؟

مهر: مولوي كه ميگويد شما فقط بايد پنجره‌ي دل را باز بگذاري شايد نور بتابد يا نتابد و آن ديگر دست ما نيست. آيا اين نتابيدن نور بستگي به شانس فرد دارد يا اينكه فرد هنوز پنجره‌ي دلش را درست باز نكرده؟ انسان وقتي قبض ميشود آيا مشكل از خودش است و منشاء اين قبض خود انسان است؟ چون از طرفي ميگويد عشق هميشه حاضر است و اين ما هستيم كه غايب هستيم به وسيله فكر.

پانویس: به طرف "شانس" و اینهایش فکر نکن. مهم نیست. مثل اینست که شما بخواهی تجارتی بکنی اما به این فکر کنی که آیا بخت و اقبال همراهت خواهد بود یا نه! چه اهمیت دارد؟ تو اصل کار را بکن و آن همان باز کردن پنجره(روزن) است. حاشیه‌ها را اهمیت نده. مهم نیستند.

تو درون چاه رفتستی ز کاخ              چه گنه دارد جهان‌های فراخ؟
جان که اندر وصف گرگی ماند او         چون ببیند روی یوسف را؟ بگو!
بی نصیب آیی از آن نور عظیم           بسته‌روزن باشی از ماه کریم

روزن جانم گشاده‌ست از صفا           می‌رسد بی‌واسطه نامه‌ی خدا
نامه و باران و نور از روزنم                 می‌فتد در خانه‌ام از معدنم
دوزخست آن خانه کان بی روزنست     اصل دین ای بنده روزن کردنست
تیشه‌ی هر بیشه‌ای کم زن بیا           تیشه زن در کندن روزن هلا

حرف گفتن بستن آن روزن است         عین اظهار سخن پوشیدن است


علی: خیلی متشکر از کمکتون از وقتی با سایت شما آشنا شدم تمام زندگیم عوض شده فلسفه روانشناسی رمان خلاصه همه چی رو رها کردم چسپیدم به شما ازتون بازهم متشکرم که جوونایی مثل منو از بلا تکلیفی در اوردین ادرسه سایتتون رو هم به هر که میرسم میدم خواهشا در مورد ازدواج بیشتر صحبت کنین چون تا قبل از شما نمیخواستم ازدواج کنم

پانویس: علی آقا، مطمئن هستید نامه‌تان را اشتباهی ارسال نکرده‌اید؟!


مجید (نامهٔ ایشان خیلی بلند بالاست. می روم سراغ جان مطلب نامه‌شان و نقل بمضمون می‌کنم): چگونه میتونیم این صدای درون را برای همیشه خاموش کنیم؟

پانویس: آقا مجید (و دوستان دیگری که می‌گویند جلسات را گوش کرده‌اند و با این وجود این سئوال را مطرح می‌کنند)، مگر در جلسات شرح مثنوی دربارهٔ ده‌ها لم و توضیح برای این کار صحبت نشده؟ پس چرا سئوالی می‌پرسید که قبلاً جواب آن داده شده آن هم بطور مفصل؟


جمال: آیا موسیقی باعث آرامش روان می شود؟

پانویس: اگر هم بشود بطور موقتی است. چارهٔ اساسی نیست. در ضمن، اینکه نوشته‌اید موسیقیدان‌ها و نوازندگان روحیه‌ای باصفا و لطیف دارند، اصلاً درست نیست. اگر هم کسی از آنها اینطور باشد، ارتباط اصلی به موسیقی و نوازندگی آنها ندارد. چند نفر نوازنده را می‌خواهید بشما نشان دهم که با یک خمره عسل هم نمی‌توان تحمل‌شان کرد؟


ک. : سلام دوست عزیز. من 15 جلسه از شرح مثنوی رو گوش دادم. شما میگید آدم باید به درون خودش مراجعه کنه و نفسش رو بذار کنار(1). برای این هدف هم در حال حاضر دارید از مثنوی معنوی کمک میگیرید. اولا چرا اینکارو میکنید؟(2) از کجا فهمیدید که مثنوی به این هدفتون کمکتون میکنه؟(3) آیا شما فکر میکنید بدون مثنوی میتونستید این چیزهارو بفهمید؟(4) آگه آره پس چرا اینکارو میکنید؟ اگرم نه پس مشخصا همه ما برای رسیدن به این هدف به چیزی مثل مثنوی متوسل میشیم پس باز که چیزی عوض نشده. شما میگی مثنوی اینکارو میکنه. یکی دیگه میگه مسیح و...(5)
خود مثنوی درسته که با سمبلهاس ولی شما که مولوی نیستید شما از ظن خودتون یار مثنوی شدید.(6) لطف کنید یه اکانت پالتاک واسه من بسازید. من همه دوره را گوش میدم چون امید دارم که بم کمک کنه.
منتظر جوابتون هستم
با تشکر

پانویس: شماره‌های داخل متن نامهٔ ایشان را من گذاشته ام و یکی یک سعی می‌کنم درباره‌شان چیزی بگویم.

1. "کنار گذاشتن نفس" مطرح نیست. بارها گفته شده که "نفس" وجود واقعی ندارد که بخواهیم آن را "کنار" بگذاریم. وقتی صحبت از "کنار گذاشتن" بکنیم، از پیش، آن را واقعی دانسته‌ایم. خیال را که نمی‌شود کنار گذاشت. همین که درک کنیم وجود ندارد ولی ما فکر می‌کنیم وجود دارد، کافی است.

2. خودتان می‌فرمایید برای اینکه به ما کمک می‌کند! اینطور نیست؟

3. شما از کجا می‌دانید قرص سرماخوردگی برای آدم سرماخورده خوب است؟

4. شاید. ممکن است. حالا با دانستن این موضوع چه می‌خواهید بگویید؟!

5. بله، هزارها روش و سیستم در دنیا هست و همگی هم راه‌حل‌شان را درست می‌دانند. خوب که چه؟! آیا منظور  شما اینست که آدمی که سرما خورده است بجای اینکه داروی سرماخوردگی بخورد، بنشیند معطل که "ای وای! چقدر داروهای سرماخوردگی متنوع و زیادند! حالا من چکار کنم؟ از کجا بدانم کدام واقعاً مرا درمان می‌کنند؟ باید همه‌شان را امتحان کنم؟ باید "بهترین" را پیدا کنم." ؟ بنظر شما این منطقی است؟

6. یک بار برای همیشه به کسانیکه این حرف را می زنند که: "مولوی گفته "هر کسی از ظن خود شد یار من ..." پس هیچکس حرف مولوی را نمی‌فهمد" عرض کنم: آقا، خانم، اشتباه می‌فرمائید. اولاً اصلاً مولوی و حرف او مطرح نیست. مسئله روشن شدن حقیقت است. موضوع شناخت آنچه درون ما می‌گذرد است. حالا مولوی گفته باشد یا هر کس دیگر. دوماً حرف مولوی و کلاً هر حرفی که مایه و اصالتی داشته باشد و حقیقتی در آن باشد، یک جان مطلب، یک اصل و لب دارد که اگر آدم کمی و فقط کمی عقلش را قاضی کند، فهمش آنچنان دشوار هم نیست. ساده است و روشن. پس بیخود خودت را نپیچان در اینگونه افکار که "هر کسی از ظن خود شد...". اصل مطلب را بگیر و مولوی را هم اصلاً ببوس و بگذار کنار. مطمئن باش مولوی هم بخاطر این کارت تو را خواهد بوسید!


شیفته‌ی حقانیت: سلام خدمت شما دوست عزيز كه در ترويج مولانا شناسي كه همانا ترويج عرفان است اين گونه كوشيده ايد دوست عزيز در سايتي به ظاهر مذهبي به جناب مولانا توهين هاي بد و متعددي كرده اند كه بنده با آنان وارد مذاكره شده ام ولي آنان با پليد و خبيث خواندن جناب مولانا قصد در تضعيف علاقه ي عاشقان ايشان دارند از شما مي خواهم كه اگر واقعا عاشق جناب مولانا و ديگر مفخران اين سرزمين هستيد به اين آدرس مراجعه كرده و نظر خود را اعلام كنيد (در پشتيباني از جناب مولانا و شيخ سعدي و ساير عرفا...) موفق باشيد.

پانویس: بنده همینجا و از همین تریبون به تمامی دوستان و آشنایان و بچه محل‌ها با صدای رسا اعلام می‌دارم: هرچه از چوب و چماق و پنجه بکس و ضامن‌دار خوش‌دست و پاره‌آجر و الوار در اختیار دارید جمع کنید که زنگ آخر برویم روی این مزاحمان از خدا بی‌خبر را کم کنیم! (خوب شد قربان؟)


ر. : سلام. چندی پیش زندگینامه جناب مولانا را می خوندم که سوالی فکرم رو درگیر کرد. شاید مسخره باشد اما کنجکاو شدم. از آنجاییکه دکتر زرین کوب کتابهای زیادی در مورد مولوی نوشته این فکر به سرم زد که آیا ممکن است آقای دکتر از نوادگان صلاح الدین رزکوب باشد؟

پانویس: چی بگم والله!


فاطمه: سلام آقای پانویس ,امیدوارم خوب باشید و امیدوارترم که مسیج منو بخونید و پاسخ درخوری بدهید,من از سایت شرح مثنوی با شماو مصفا و هویت فکری آشنا شدم. تا قبل اون طرفدار کتابهای موفقیت و فکربرتر و امثالهم بودم ولی حالا مشکلم دوچندان شده ...میدونم که میدونید...شاید خواب بودن آسون تر از بیدار شدنه,توبیداری درد دو چندان میشه و ما که از درمان عاجزیم بدتر. بگید چکنم تا آسوده زیست کنم که از خودم لذت ببرم بدون اینکه دنبال اونی که دیگران دوست دارن بشم, باشم!
آقای پانویس خواهشا یه راه اساسی پیش پام بذارید. چکنم از شر تقلا و مقایسه و عذاب وجدان راحت شم؟؟ ممنون

پانویس: اول اینکه بدانید در این موضوع تنها نیستید. خیلی‌ها، از جمله بنده، قسمتی از زندگی‌شان گرفتار همین "موفقیت" و "فکر برتر" و آنتونی‌رابیز و اینها بوده‌اند. مقایسه و بدو بدو و حرص و حسرت و غیره.

دوم اینکه بدانید همین که در این مرحله از زندگی‌تان با این مطالب خودشناسی آشنا شده‌اید، جای شکر دارد. خیلی‌ها در آتش مقایسه همینطور تا پایان زندگی‌شان می‌سوزند و فکر می‌کنند زندگی فقط همان است و طور دیگری نمی‌شود زندگی کرد.

سوم، بدانید که رها شدن از یک طرز تفکر و وارد شدن به دنیایی دیگر، مثل دوباره متولد شدن است و در ابتدا سخت است، یا سخت می‌نماید. نباید بترسید یا نگران باشید. "او به عکس شمع‌های آتشی‌ست!". با خواندن و شنیدن مطالب خودشناسی، رفته رفته و بتدریج و آرام، و بدون اینکه بخودتان سخت بگیرید و انتظار و توقع زیادی از خودتان داشته باشید، آن طرز تفکر قبلی را کم کم بشویید و از بین ببرید. دیگر کتابهایش را نخوانید، پیش افرادی که آن طرز تفکر را دارند ننشینید. بطور کلی دنیایتان را عوض کنید و بدانید که این کار باید بتدریج و آرام صورت بگیرد.

چهارم، توجه داشته باشید که آن طرز تفکر قبلی، یعنی اینکه باید جلو بزنید، باید مقایسه کنید، باید برتر باشید و از همه بهتر باشید و غیره، قطعاً در جریان خودشناسی شما را همراهی می‌کند، متاسفانه(البته تا مدتی). یعنی شما از خودتان انتظار خواهید داشت در خودشناسی و عرفان هم برتری، موفقیت، جلو زدن، کامل شدن و غیره را بدست بیاورید. به این موضوع آگاه باشید. همین که آگاه باشید الان ذهنتان دارد این چیزها را از شما می‌خواهد و بواسطهٔ طلب اینها(موفقیت و ...) شما را ملامت می‌کند، همین آگاهی باعث می‌شود ذهنتان شل شود و راحت شوید. مثل اینکه کسی وراج و بدخواه کنار گوش شما هی به شما نق می‌زند و توقعاتی از شما دارد. همین که بدانید چرند می‌گوید، دیگر روانتان بازیچهٔ او نمی‌شود. اینطور نیست؟

پنجم و ششم، کنگره ویران کنید از منجنیق... با منجنیق خودشناسی و مطالب و عمیق شدن در خودتان، کنگرهٔ هویت و شخصیت دروغین را ویران کنید. و بخودتان خیلی خیلی آسان بگیرید.


محمد: پانویس عزیز؛ سلام. یک بار شنیدم که گفتید: برای رفع خود ارضایی و غیره؛ باید جفت انتخاب کرد؛ یک بار هم شنیدم که گفتید: مردها میتوانند ازدواج نکنند؛ خوب من نیاز به راهنمایی دارم؛ مگر میشود من جفت داشته باشم؛ یا مثلا فرزند هم داشته باشم؛ ولی ازدواج نکنم؟؛ خلاصه مطلب:
1. فردی دوست دارد بچه داشته باشد
2. او نیاز جنسی هم دارد
آیا او میتواند به این (2 دو) خواسته برسد؛ ولی ازدواج نکند؟

پانویس: پاسخ به این سئوال را بطور صریح نمی‌توانم بدهم. به علت معذوریت‌ها و هم محذوریت‌ها! اما دوست عزیزم، احتمالاً شما صحبتی را که بنده در این رابطه کرده‌ام را اشتباه متوجه شده باشید یا ناقص دریافت کرده‌اید.

   بهرحال، اگر ازدواج می‌خواهید بکنید، چشم‌تان را بخوبی باز کنید. هرچند بسیار کم اتفاق می‌افتد که نیازهای انسان بگذارند چشم او باز باشد. و متاسفانه وقتی چشمش باز می شود که نیازش برطرف شده باشد!


پ. : بنظر تو "مهمترین مشکل" آدما چیه؟ اصلی‌ترین مانعی که نمی‌گذاره آدما راحت و خوشحال زندگی کنند، که باعت میشه احساس نارضایتی از زندگی‌شون بکنند.

پانویس: سئوال‌کننده را سال‌هاست می شناسم. از سال‌ها پیش تا الآن همین سئوال را می‌پرسد. با اینکه خودش در همین موضوعات خودشناسی بوده و بارها این سئوال را مطرح کرده و جواب‌هایی کارآمد هم شنیده، باز می‌پرسد! البته جوابی خصوصی دریافت کردند، اما اگر کس دیگری سئوالی شبیه همین سئوال ایشان دارد، پاسخ مولانا حرف را تمام می‌کند:

تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای
دان که با دیو لعین همشیره‌ای

تمام شد! گرفتی چه می‌گوید؟ اما متاسفانه خیلی از ما بطور جدی جواب نمی‌خواهیم. فقط همینطوری یک چیزی می‌گوییم، که چیزی دریافت کنیم تا با فکر کردن به آن مدتی خوش باشیم و کیف ذهنی ببریم. مثل آدامسی که می‌اندازیم دهانمان و آنقدر می‌جویمش تا سفت شود و مزه‌اش هم تمام شود. و بعد، یک آدامس دیگه!


+ نامه‌های خیلی از دوستان مضمونی مشترک دارد و آن اظهار "مشکلاتی" است که با "جنس مخالف" دارند. این موارد را بطور مستقیم مرتبط با خودشناسی نمی‌دانم. خیلی از آنها طبیعی است و روندی است که مانند دوران گذار، فرد باید طی کند. البته اگر برخی موضوعات را بداند یا بدانند، راحت‌تر برخورد خواهد یا خواهند کرد. که البته از حوصلهٔ این بحث‌ها و من فعلاً خارج است.

+ بعضی دوستان خواب‌هایی را که دیده‌اند نوشته‌اند که بعضی از آنها از نظر خودشناسی و تحلیل خواب، جالب‌اند. اینها را می‌گذاریم انشالله برای یک یادداشت مستقل.


۱۱ نظر:

یک دوست گفت...

سلام
اول می خواستم خسته نباشید بگم بهتون که به سوالات دوستان پاسخ میدین
بعدش اینکه میشه بگین جلسات آنلاین کی دوباره برگزار میشن ؟
خدا کنه اون روز دور نباشه :)
ممنون

علی تابش گفت...

داشتم با یکی از دوستام این پُست را میخوندم. رسیدم به پرسش علی و به پاسخ پانویس عزیز
بلند بلند خندیدم...این دوستم که کنارم بود گفت چیه...کنجکاو شد و این پرسش و پاسخ رو اونم خوند. و زد زیر خنده ...از قضا چون اسم من هم علی است...گفت این حتما تو هستی!

خلاصه تو این لحظه یه چیزی از ته دلم قلقلک میداد...چه غلطی کردم که خندیدم، آبرویم رفت...اینه دیگه هویت فکری ...شاخ دم که نداره...

امین گفت...

سلام،

پانویس جان به این صبر و حوصله شما چی بگویم؟

باری بیا خوبی نگر باشد که با شما خو کنیم!

مولوی، دیوان شمس، شماره (۲۴۳۶)

morteza deyanatdar گفت...

با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضي ميگه:

با عرض پوزش خدمت پانویس عزیز و خسته نباشید.
خدمت دوستان عزیز
بدون مقدمه
مگر صحبتهای آقای پانویس وحی منزل است هر چند بنده به ایشان خیلی ارادت دارم ولی مکرر با صحبتها و بعضا نظرات ایشان مخالفت کرده ام تا جایی که در یکی از پستها پس از بالا کرفتن بحث بنده این بیت رابرای ایشان ارسال کردم:
(البته باعرض پوزش)
من همینم من همینم من همین!
پس تو با دین خودت باش و لی دین
که برای بعضی جز خود ایشان گران تمام شده بود.
در ثانی بعضی از دوستان صحبتهای ایشان بدون پس و پیش یک مطلب آن را گرفته و به همان متوسل میشوند مثل کسی که نماز نمی خواند به او گفتند چرا نماز نمی خوانی گفت که در قرآن آمده که نزدیک نماز نروید از او سوال کردند گدام آیه آنهم آن آیه برای آنها آورد به او گفتند بنده خدا در این آیه قبل و بعد آن را بخوان تا درک صحیحی از این مطلب داشته باشی تو فقط آنجا را که خود می پسندی گرفته ای.

در پایان برای خالی نبودن عریضه این رباعی را از ابو سعید ابوالخیر می آورم:

سر سخن دوست نمی‌یارم گفت
دریست گرانبها نمی‌یارم سفت
ترسم که به خواب در بگویم بکسی
شبهاست کزین بیم نمی‌یارم خفت

همین!!!

tabkom گفت...

باسلام

این شکل‌‌های سوال و جوابی یک جورایی حالتی خشک و بی صفا و حیرت به این یادداشت داده،
چقدر در این مثنوی گفته، ای برادر و ای خواهر اگر سوال در درون‌ات جوشید جواب را حتما خودت میدانی......یا سوال در خودش جواب را هم دارد، تقریبا یک همچنین مضمونی.......وقتی دائم سوال داری ( در ارتباط با عالم درون‌ات را عرض میکنم ) و هی میای " بیرون" هر کجا طرح‌اش میکنی ، مثل کسی میشوی که عطر گل محمدی را تا به حال بو نکرده و هر طرف میره و از این و اون میخواهد براش تعریف کنند چگونه عطر و بویی داره !!
این کار شدنی هست ؟؟

درسته مقصد یکی است، اما راه‌ها به تعداد رهروها متعدد میباشد، هر وقت به این اصل رسیدی درب سوال را میبندی......مثل خمره شراب ......آخرش یا مثل من سرکه میشی.......یا مثل خودت که هستی، شراب ناب !!!
البته دور از جون شما خطر کپک زدگی هم به فراوانی وجود دارد !!!!!!!!!!!

این هم یک غزل متناظر با این کامنت بنده، خدمت دوستان برای تلطیف فضا :



دل دانا


یک سینه سخن دارم، داری دل دانایی ؟
یک کوزه عسل دارم، کو یار شکرخایی ؟

در مکتب دل آموز آیین سخن‌دانی،
دُرجی ز گُهر دارم، داری سر سودایی ؟

یک جام می از لعل‌اش، جانم به بدن آرَد،
جانی چو قمر دارم، دانی تو گهرداری ؟

در سلسله موی‌اش، بر بسته اسیران بین
ای شاهد ترسایی، دانی تو که بگشایی ؟

ای قهر توام احسان، ای رنج توام حِِرمان،
در همهمه‌ی دوران، دور است برآسایی !

ای پیکره‌ی رعنا ، در بین بتان یکتا
شیدا ز کجا جوید بر درد تو درمانی ؟!

14/4/90

ممنون

ناصر گفت...

تشکر آقای پانویس. پیشنهادتان را سعی میکنم اجرایی کنم. منطقیست.
ممنونم.

ایکیا گفت...

سلام آقای پانویس
ممنونم که پاسخ ایمیلها رو میدید
من تا حدودی جوابمو گرفتم
امیدوارم بزودی از دست عجوزه راحت بشیم که بدجورنفسمونو بند آورده
بلند بگوآمیـــــــــــــــــــــن
الان آدم تشکیل میشه از
تحصیلات شغل پول قیافه خانواده
واقعا آدم گاهی برا خودمون غصش میشه
همه میخان روی همو کم کنن حتی زنو شوهری که شریک ی زندگین کنار همن خصوصی ترین چیزارودارن
ای خالق مهربانم مــــــــــددی

شهاب گفت...

در مورد مشکلات با جنس مخالف، مطلبی بگویم.
اتفاقا به نظرم مستقیما مرتبط با بحث "خود" و "فکر" است. اصلا کدام رنج روحی ما مرتبط به آن نیست؟ به نظرم رابطه با جنس مخالف (اگر برآمده از نیازهای "خود" باشد) هم یکی از همان آدامس هاست!
آقای مصفا در کتاب «زندگی و مسائل» و در اواخر کتاب «رابطه» بحث خوب و روشنی در این مورد کرده اند.

جمال گفت...

تشکر از شما.

یگانه گفت...

بدنبال کامنت پرمای عزیز بنظر من ادمی همواره به دنبال امنیت بوده و هست و وقتی احساس عدم امنیت به هر شکلی می کند ناخود اگاه تدابیری می اندیشد و به مرور زمان روی شخصیت اش اثرمی گذارد و با اون هم هویت می شود و بالاخره جزوی از وجودش می شود.
بنظر من ایرانیان با توجه به قدمتی که دارند سختی های زیادی کشیده اند و همواره بنوعی زیر ظلم و ستم بوده اند. مخصوصا جنس زن که نقش مهمی در تربیت فرزندان و نسل های اتی دارد را موجودی ناقص العقل خطاب کرده اند و اینان نتوانسته اند فرزندانشان را درست تربیت کنند و برای پنهان کردن ضعف خود با تحقیر و ملامت فرزندان خود و بزرگ نمایی و مهم جلوه دادن فرزند دیگران موجوداتی ضعیف ببار اورده اند.و همینطور نسل به نسل ادامه پیدا کرده تا رسیده به ما و ماهم دراین مقطع زمانی بنوع دیگری به فرزندانمان انتقال می دهیم .
بنظر من جنس زن خیلی باید روی خودش کا رکنه تا توانایی تربیت صحیح مردان و زنان خلاق نسل های بعدی رو داشته باشه منظور سلب مسئولیت از جنس مرد نیست بلکه مردان هم نقش مهمی دارند ولی نقش زنان حساس تر است .انسان نا اگاه با استفاده از فکرمثلا مشکلات رو حل می کنه غافل ازانکه مشکلات بزرگتری را همین فکر سر راهش قرارمیده و موضوع روز به روز پیچیده ترمی شه.
باز موضوع بر میگرده به خود شناسی . با شناخت خود و مشاهده بی غرض افکارموجود جدیدی خلق می شه که زندگی او بر اساس زرنگی و چشم و هم چشمی و حسادت و منیت و....نیست با سفربه ورای فکر به کل (شعور حاکم بر کائنات) یا همان خدا دست پیدا می کنه با اون ادغام می شه و د رفضای وحدت من و غیر وجود نداره همه چیز بصورت یک مجموعه دیده می شه.
امنیت چیزی نیست که با زرنگی و کوفت کردن زندگی همدیگه بدست بیاد. امنیت؛ حضورو ارامش بوسیله من ذهنی یا فکر محال است . برای داشتن امنیت باید در فضای امن ماند .
مشکل ما این نیست که عدم امنیت ؛ گرانی؛ فساد؛ دورویی و تظاهر و چشم هم چشمی وجود داره اصل مشکل جای دیگه ست اینکه ما از اصلمان دور افتاده ایم و روز بروز در باتلاق منیت غرق می شویم و با هر تلاش و زرنگی بوسیله من بیشتر در باتلاق فرو می رویم.

بشنو از نی چون شکایت می کند/ از جداییها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند/ در نفیرم مرد وزن نالیده اند

delbar72 گفت...

ممنون از سید داوود!
تصمیم بنده:
با توجه به جامعه ای که در آن زندگی میکنم ازدواج خواهم کرد و یکبار هم کافی است!
راستی یک دختر خوب و آرام و زیبا و آگاه هم سراغ دارم.(از آن سیمین برها!) که والدینش هم دوست والدینم هستند.
آدم های صاف و بدون ریا و مهربانی هستند. البته اگر جواب رد دادند (که نمیدهند!) آنگاه به فکر دختر دیگری خواهم بود.
حالا چرا اینها را گفتم
برای اینکه دهان شما را آب بیندازم؟
یا اینکه حرفی زده باشم؟
نه خیر.
اینها را گفتم که بدانید چشمم باز است!
..................................................

راستی ضامن دار خوش دست گیر می آید؟

ارسال یک نظر

» ابتدا نظر یا مطلب خود را نوشته، سپس در قسمت "نظر به عنوان" گزینهٔ " نام/آدرس اینترنتی" را انتخاب کرده و نام خود (یا نامی مستعار) را بنویسید. سپس بر روی "ارسال نظر" کلیک کنید.

» لطفاً مرتبط با مطلب، نظرتان را بنویسید و اگر سئوال یا پیامی غیرمرتبط با این مطلب دارید، از طریق ایمیل یا صفحهٔ تماس ارسال کنید.